گفتارهای اوشو
برگردان: محمد ستوده
آشتی و یگانگی با خویشتن
آنکه او نفسِ خویش نشناسد
نفس دیگر کسی چه پرماسد
وانکه او دست و پای را داند
او چگونه خدای را داند
انبیا عاجزند از این معنا
تو چرا هرزه میکنی دعوا
آیا فکر میکنید زنی را که دوستش دارید، میشناسید؟ آیا شوهر خود را میشناسید؟ آیا بهدلیل اینکه طفل را نُه ماه در بطن خود حمل کردهاید، او را میشناسید؟ باور شما این است که میشناسید، اما طفل یک راز است و شما دربارهی او هیچ چیزی نمیدانید. طفل مثل تمام هستی، یک راز است.
شما زنی را که دوست دارید، نمیشناسید. امکان ندارد او را بشناسید؛ زیرا تا هنوز خود را نمیشناسید. یک زن میتواند به شما بسیار نزدیک باشد، اما هنوز هم آنقدر که خودتان به خود نزدیکاید، به شما نزدیک نیست.
چنین است که میگویم تا زمانی که خود را نشناختهاید، توان شناخت هیچ کسی را در جهان نخواهید داشت و تا زمانی که خود را دوست نداشته باشید، قادر به دوستداشتن هیچ کسی نخواهید بود. عشق و شناخت هردو از محور خود شما آغاز میشوند. نخستین موج باید از همینجا برخیزد تا بتواند گسترش یابد و تا مرزهای بینهایت کائنات به جلو رود.
***
پس، نخست باید از همین هستهی وجودی شما آغاز شود؛ چنانکه سنایی میگوید:
آنکه او نفس خویش نشناسد
نفس دیگر کسی چه پرماسد
مشکل چیست؟ چرا خودتان را نمیشناسید؟ چیزی که باید آسانترین کار جهان باشد، به مشکلترین کار تبدیل شده است و تقریبا ناممکن. ظرفیت شناخت در شما وجود دارد و خودتان هم وجود دارید، پس چرا این نیروی شناخت، به خود متمرکز نمیشود؟
فقط یک چیز اشتباه شده است، تا زمانی که آن را سر جایش قرار ندادهاید، از خود بیخبر خواهید ماند. مشکل این است که یک گسست در درون شما ایجاد شده و تمامیت خود را از دست دادهاید. جامعه، شما را به بخشهای مجزا و علیه خودتان تقسیم کرده است.
تدبیرش در فهمِ خود مشکل است، به همین سادگی. مشکل این است که جامعه به شما ایدهآلِ «چگونه بودن» را داده و آن را با تمام قوت نهادینه کرده است. شما همیشه علاقهمندید که مطابق آن ایدهآلِ «چگونه باید باشم» رفتار کنید و از یاد میبرید که اکنون کِی هستید. شما با ایدهآلهای آینده وسوسه شدهاید و واقعیت اکنون را از یاد بردهاید.
نگاه شما بدین سبب که به آیندههای دور دوخته شده است، نمیتواند به خود برگردد. شما پیوسته فکر میکنید که باید چه کار کنم، چگونه کنم و چگونه آنچنان باشم؟ زبان شما زبان «بایدها» و «شایدها» شده است، اما واقعیت، فقط «است» است. واقعیت نه «شاید» را میشناسد و نه «باید» را.
یک گل سرخ، فقط یک گل سرخ است و یک نیلوفر، فقط یک نیلوفر؛ دیگر جای پرسش نیست. نه گل سرخ سعی کرده که گل نیلوفر باشد و نه هرگز گل نیلوفر تلاش کرده است که گل سرخ باشد. بدین سبب آنها دچار اختلال روانی نیستند. آنها نه به روانپزشک ضرورت دارند و نه به روانکاو. گل سرخ بهدلیلی که واقعیت خود را زندگی میکند، سالم است؛ همین.
به جز انسان، دیگر تمام کائنات به همین شیوه زندگی میکنند. فقط انسان ایدهآلها و «بایدها» دارد. وقتی که مطابق «باید اینگونه و آنگونه باشم» زندگی کنید، در این صورت علیه آن خود شما که «است» است، قرار میگیرید؛ زیرا «باید» و «است» دشمن همدیگرند.
شما نمیتوانید چیزی غیر از آنچه هستید، باشید. این را از تهِ دل درک کنید که فقط میتوانید چیزی باشید که هستید، لا غیر. وقتی این حقیقت عمیقا درک شود که «من فقط میتوانم خودم باشم»، تمام ایدهآلها خودبهخود دور انداخته و ناپدید خواهند شد. در غیبت خیالبافی، با واقعیت مواجه خواهید شد. پس از آن، خود شما حضور مییابید، خود را میبینید آنگونه که هستید. در این حال، شما «یک» هستید و گسستها از بین میروند.
این سرآغاز یگانگی با خداست. نخست با خودتان «یگانه» شوید. نخستین گامِ وحدت عارفانه (Unio Mystica) این است: «با خودتان یگانه باشید». پس از آن دومین و آخرین گام این است: «با هستی یگانه باشید». گام دوم آسان است. گام نخست به این دلیل مشکل است که جامعه تلاش کرده تا شما را «شرطی» کند، تعلیم دهد و پیشرفته سازد.
گام نخست برای پذیرش خود را بردارید و خود را آنگونه که «در لحظه» هستید دوست بدارید؛ بهطور مثال در لحظهای که غمگیناید، واقعیتِ آن را بپذیرید. جدال و نفاق درونی زمانی پیش میآید که شخصیت ساختگی شما در همان لحظه میگوید: «نباید غمگین باشی، این بد است، نباید غمگین باشی. باید خوشحال باشی». اما واقعیتِ آن لحظهی شما این است که غمگیناید، ولی شخصیت ساختگی و مغز شما میگوید: «نباید اینطور باشی؛ باید خوشحال باشی، بخند! مردم تو را چه خواهند گفت؟»
شخصیت ساختگیتان، در لحظهای که واقعیت شما اندوهگین بودن است، میگوید: اگر اندوهگین باشی، خانمات تو را ترک میکند، رفقا رهایت میکنند و تجارتات آسیب میبیند. باید بخندی، باید تبسم کنی یا حداقل ادای خوشحالی را دربیاری. اگر مثلا طبیب باشی، بیماران حس خوبی نمیکنند. بیماران داکتری را میخواهند که خوشحال باشد، بانشاط باشد، سالم باشد، اما تو خیلی غمگین معلوم میشوی. بخند، حتا اگر نمیتوانی واقعا بخندی، به دروغ لبخند بزن، اما لبخند بزن؛ حداقل ادایش را در بیار.
مشکل همین است که شما ادا درمیآورید و تقلید میکنید. شما میتوانید لبخند مصنوعی بزنید، اما در این صورت شما «دو» میشوید. آنگاه شما حقیقت را کتمان کردهاید و مصنوعی شدهاید.
آدمهای جعلی توسط جامعه تقدیر شدهاند. آنها کشیش شدهاند، آنها رهبران بزرگ شدهاند و آنها پیشوایان معنوی شدهاند. همهی مردم از آدمهای جعلی پیروی میکنند. به همین دلیل آنها ایدهآلهای شما شدهاند.
وقتی که خود را قبول نداشته باشید، نمیتوانید خود را بشناسید؛ امکان ندارد. همیشه وجود خود را کتمان میکنید؛ توقع دارید چه شود؟ وقتی که غمگیناید آن را بپذیرید، واقعیت شما همان است. نگویید که من اندوهگینام و اندوه چیزی جدا از من است. به همین سادهگی، اندوه خود را با کمال اصالتاش زندگی کنید و بگویید: «در این لحظه من خودِ اندوهم».
شگفتزده خواهید شد اگر ببینید که به روی شما دروازهی معجزهآسایی باز شده است. اگر بتوانید که غم خویش را بدون تصور کردن خوشحالی زندگی کنید، فورا خوشحال خواهید شد؛ زیرا نفاق درونی از بین میرود و دیگر اختلافی وجود نخواهد داشت. اگر «من اندوهام» بهعنوان یک واقعیت پذیرفته شود، دیگر جایی برای ایدهآلها باقی نمیماند که بخواهید چیز دیگری باشید. دیگر تلاش و تقابلی در کار نیست، آرامش در مقام «من همینام دیگه» ظاهر میشود. لذت و زیبایی در همین آرامش نهفته است.
تمام رنجهای روانی برای این است که شما تکهتکهاید. رنج به معنای چندپارچگی و سعادت به معنای یکپارچگی است. شاید به نظرتان متناقض و پرسشبرانگیز بهنظر برسد که اگر کسی غمگین باشد و آن را بپذیرد چگونه خوشحال میشود؟ بلی، متناقض معلوم میشود، اما آنطور نیست، امتحان کنید.
خوشحالی هدف نیست، بلکه یک محصول و نتیجهی طبیعی «یگانگی» و «وحدت» است. فقط کافی است با اندوه یکی شوید، بدون انگیزه و بدون هدف خاص. هیچ هدفی منظور نیست. در این لحظه همیناید که هستید، حقیقت شما همین است. ممکن است در لحظهی بعدی عصبانی باشید، آن را هم به همان گونه بپذیرید. شاید لحظهی دیگر حال دیگری داشته باشید، آن را هم بپذیرید.
در لحظه زندگی کنید، با سازش کامل با خود و بدون اختلاف. به این ترتیب شما در مسیر خودشناسی قرار میگیرید. خودشناسی این نیست که آرام بنشینید و اوپانیشادها بخوانید: «اَهم برَماسمی، اناالحق» این تلاشها عبث است. چه بفهمید که شما خدایید، چه نفهمید، میتوانید یک عمر تکرار کنید که «اهم برَماسمی، من خدایم». یک عمر تکرار کنید، اما آن را نخواهید فهمید.
اگر آن را میفهمید، دیگر تکرار آن بیفایده است؛ چرا تکرار میکنید؟ اگر میفهمید، پس میفهمید و اگر نمیفهمید چگونه میتوانید با تکرار کردن، آن را بفهمید؟ ببینید که چقدر مزخرف است. همین کار در کشور ما و سایر کشورها دارد انجام میشود، هم در صومعهها و هم در اشرمها. مردم چه میکنند، جز تکرار طوطیوار؟
من برای شما یک مشی کاملا متفاوت پیشنهاد میکنم. با تکرار کردن قرآن، انجیل یا ویداها شما دانا نمیشوید، بلکه فقط اطلاعات کسب میکنید. در این صورت نمیتوانید خود را بشناسید.
پس، اختلاف درونی را کنار بگذارید، تمام مشکلات در همین است که شما علیه خود قرار دارید. تمام ایدهآلهایی را که در درون شما کشاکش خلق میکنند، رها کنید. شما هماناید که هستید؛ این را با پیشانی باز بپذیرید. ناگهان یک هماهنگی درونی را احساس خواهید کرد. دو «خود» در وجود شما که همانا «ایدهآل شما» و «خود واقعی» شما باشند، دیگر در نزاع نخواهند بود. آنها با همدیگر ادغام شده و یکی خواهند شد.
در واقع این اندوه نیست که شما را رنج میدهد، بلکه برداشت شما که اندوه را غلط میپندارید، شما را رنج میدهد و به یک مشکل روانی بدل میشود. عصبانیت هم رنجآور نیست، بلکه باور به غلط بودن آن است که اضطراب خلق میکند. غلطپنداشتن اندوه و خشم، یک برداشت است، نه حقیقت. حقیقت همواره رهاییبخش است.
مسیح میگوید: «حقیقت رهاییبخش است» و این از اهمیت فوقالعادهی آن است. بلی، خود حقیقت آزادی میبخشد، اما فهمیدن دربارهی آن، نه. خود حقیقت باشید تا رستگار شوید. لازم نیست آن را بیاورید یا منتظرش باشید؛ او بیدرنگ اتفاق میافتد.
چگونه حقیقت باشیم؟
شما همین حالا حقیقتاید. فقط آرزوهای غلط را حمل میکنید، آنها جنجال خلق میکنند. آنها را بیندازید و برای چند روز یک موجود طبیعی باشید. همانگونه که هستید خود را بپذیرید، طوری که درختان، حیوانات و پرندگان آنگونه که هستند خود را میپذیرند. پس از آن یک سکوت عظیم پدیدار میشود. برداشتها از میان میرود و اندوه زیبا و عمیق میشود. آنگاه عصبانیت همچنان زیباست؛ زیرا در عصبانیت نیروی حیات و سرزندگی وجود دارد. پس از آن سکس همچنان زیباست، زیرا خلاقیتی در آن وجود دارد.
وقتی که برداشتها نباشد، همه چیز زیباست و در زیبایی راحتی است. در همین آرامش، به مبدأ (source) خود پرتاب میشوید که خودشناسی را در پی دارد. منظور از رجوع به مبدأ، «شناخت خود» است. مسأله، تنها شناخت نیست، بلکه تحول درونی است.
منظور این نیست تا به شما ایدهآلی بدهم تا مثل آن باشید. نمیگویم که باید از شخصی که هستید تغییر کنید و به یک شخص دیگر تبدیل شوید. منظور این است که آرامش خود را با آنچه که هستید داشته باشید و فقط «ناظر» باشید.
اگر اندوه را بپذیرید، دوام نمیآورد و ناپدید میشود. اگر توان پذیرش اندوه را داشته باشید، توان جذب آن را در وجود خود نیز خواهید داشت. آنگاه اندوه به ژرفای وجود شما تبدیل خواهد شد.
و اگر خشم را بپذیرید، دیگر خشمگین نخواهید بود. خشم از مسترد کردن تغذیه میکند. اگر آن را بپذیرید، در واقع آن را در خود منحل کردهاید. خشم در خود انرژی عظیمی دارد، حیاتبخشی دارد و اگر آن انرژی در شما جذب شود، به نیروی حیات شما افزوده میشود. پس از آن، زندگی شما پرشور خواهد شد. خشم مثل یک شعله است، هیجان و حرارت دارد و حیات را از کرختی و بیروحی میرهاند.
اگر شما واقعیتِ سکس را بپذیرید، آن هم روزی در شما ناپدید میشود و خلاقیت عظیمی را ایجاد میکند؛ زیرا سکس نیروی آفرینندگی است. آنگاه شما به یک آفریننده تبدیل میشوید، نقاشیهای عالی، شعر، موسیقی و فرزندان زیبا زادهی همین نیرو است. پس از آن هر چیزی برای شما ممکن میشود و در کار آفرینندگی با خدا سهیم میشوید.
سکس ابتداییترین شکل آفرینندگی و فقط بذر آن است. زمانی که این بذر در وجود شما میده و منحل شود، خلاقیت، تمام وجود شما را فرامیگیرد و شاد بودن را هدیه میدهد. خلاق بودن، با خدا یگانه بودن است. زمانی که آفریننده شدید، در خدایی سهیم میشوید.
اگر سعی کنید که سکس را سرکوب کنید، نیروی آفرینندگی از زندگی محو میشود. چیزی که در این کشور بدبخت اتفاق افتاده همین است. مردم سعی کردند که از آن فرار کرده و به نحوی تجرد را برخویش تحمیل کنند. همهی آنها خلاقیت را از دست دادند، کرخت شدند و استعداد خود را هم گم کردند. به دور و بر خود پیشوایان دینی هندی را ببینید؛ این گونه آدمهای بیخاصیت را در هیچ جای دنیا نخواهید یافت. تمام محتوای حیات آنها، زیستن به طریق غیرخلاقانه است، آنها برای چیزهای غیرخلاقانه ستایش میشوند.
بعضی نه بهدلیل رقصیدن، بلکه به این خاطر که روزه میگیرند ستایش میشوند. برخی بر تختهای خاردار میخوابند و به این دلیل تحسین میشوند، درحالیکه هیچ کار مبتکرانهای انجام ندادهاند. آنها جهان را یک ذره هم نسبت به قبل زیباتر نساختهاند. آنها در جهان بدقوارهی قبلی زیستهاند و حتا بدتر از آن. اما برای اینکه روی تخت خاردار دراز کشیدهاند، تحسین میشوند. این کارها چه معنا دارند؟
اگر اندوه را رد کرده باشید، فاقد ژرفا خواهید بود. مقدسمآب باقی خواهید ماند و خندهی شما سطحی خواهد بود؛ زیرا ژرفایی نخواهید داشت که ژرفا تنها از طریق پذیرفتن اندوه ایجاد میشود. پس، خندهی شما سطحی خواهد بود.
وقتی مردمی را میبینم و آنان را جعلی میگویم، منظورم همین است. یک انسان جعلی کسیست که ادای زندگی را درمیآورد، اما در واقع زندگی نمیکند، کسیست که از زندگی میترسد. این جعل از «رد کردن» برمیخیزد. اگر همه چیز را مسترد کنید و یک آرمان را در ذهنتان نگه دارید که باید «بودا» یا «مسیح» شوید؛ هیچکدامش نخواهید شد، برعکس، امکان آن را نیز از دست میدهید که چیز دیگری شوید.
بوداها، کریشناها و مسیحها را کاملا فراموش کنید. آنها الگوهایی نیستند که سرمشق قرار گیرند. هیچ سرمشقی نداشته باشید، ویرانگر آنها باشید. انقلاب همین و دین نیز همین است.
وقتی که هیچ ایدهآلی شما را گرفتار نکرد و آزار نداد، با خودتان در یک هارمونی قرار میگیرید. و زمانی که هیچ چیزی را مسترد نکنید، نیروی آن جذب شما میشود و در غنا بهسر میبرید. آنگاه انرژی عجیبی خواهید داشت و آن انرژیِ فوقالعاده، خود شمایید و آن شادمانی است.
اگر به اصل خود رجوع کنید، دانا میشوید. لحظهای که خود را بشناسید، همه را شناختهاید؛ زیرا همه شبیه هماند. چیزی که در من است، در تمام مردم است؛ فقط شکلها و خانهها متفاوتاند، آگاهی (consciousness) اما در همه یکسان است.
چیزی که در من میگوید «منام» همان چیز در شما هم میگوید «منام» و این «من» یکیست. شبیه آن در درخت وجود دارد، اما گویا نیست. در سنگ عین چیز وجود دارد، اما در خواب عمیق است. همان «من» است که فهمیدن آن به مثابهی فهمیدن معنای «اهام برَماسمی» و درک «انالحق» است.
آنکه او دست و پای را داند
او چگونه خدای را داند
شما تنها دستها و پاهای خود را میشناسید که به مثابهی شناخت خانه است. شما فقط با خانه آشنا شدهاید؛ چه زمانی میخواهید با خانهخدا آشنا شوید؟ کسی که در این خانه میزیَد کیست؟ چه کسی در جسم، مجسم شده است؟ این کدام آگاهیست؟
شما به واسطهی گوش صدای مرا میشنوید و از طریق چشم مرا میبینید. به یقین که شما گوش و چشم نیستید؛ زیرا اینها فقط دریچهاند. کسی پشت این دریچهها پنهان شده است، کسی پشت این پنجرهها ایستاده است.
نگاه کنید! چشمان شما صرفا پنجره است و شما از طریق این پنجره مرا میبینید. اما این «شما» کیست؟ کسی که مرا میبیند کیست؟ کسی که مرا میشنود کیست؟ این کدام آگاهی است؟
اگر میخواهید این آگاهی را بشناسید، چیزی را مسترد مکنید. خویشتن را به تمام و کمال بپذیرید. اگر چیزی را مسترد کنید، در واقع از انرژی خود دوری کردهاید و از آن گسستهاید. از هیچ انرژی دوری مکنید. زمانی که خشم وجود دارد، آن را بپذیرید. زمانی که اندوه وجود دارد آن را بپذیرید؛ این انرژی شماست، این هدیهی خداست. جذبش کنید، هضماش کنید، این خود شمایید.
وقتی که هیچ چیزی را پس نزنید، قضاوتی از خوب و بد نداشته باشید، هیچ چیزی را محکوم نکنید، داوری را فراموش کنید، یک ارزیاب نباشید و زمانی که همهی اینها در شما ناپدید شد و به همین سادگی همهی آنها را پذیرا شدید، «دانستن» اتفاق میافتد. در این حال، خدا شناخته شده (known) است.
انبیا عاجزند از این معنا
تو چرا هرزه میکنی دعوا
حتا انبیا، این را فراتر از فهمشان مییابند. پس ملاها، پندیتها و محققان اگر فکر کنند که خود را شناختهاند و خدا را نیز میشناسند، آنها باید ابله باشند. خدا بالاتر از هر فهمی است، حتا انبیا نمیتوانند خدا را به چنگ بیاورند. چون خدا هرگز «جستوجوشونده» نیست، بلکه جستوجوگر است. خدا آنجا نیست که شما بتوانید او را به دست آرید، بلکه خود همان کسیست که سعی میکند او را به دست بیاورد. چگونه میتوانید بهدستآورنده را به دست آرید؟ این ابلهانه خواهد بود.
به همین سبب، صورت خود را نمیتوانید ببینید. چشمان خود را نمیتوانید ببینید. میتوانید آن را در آیینه ببینید، اما فقط بازتاب چشم خود را دیدهاید، نه خود چشم را. چشمها خود را دیده نمیتوانند.
چگونه خدا، خودش را به چنگ بیاورد؟ اگر من سعی کنم که دست خود را با همان دست بگیرم، دیوانگی خواهد بود. مثل آن سگی که سعی کند دُم خود را تعقیب کنید.
اولیا عاجزند ازین معنا
زیرا این فراتر از شناختن است؛ چرا؟ نه اینکه دور باشد، بلکه بدین سبب که این همان نیروییست که میخواهد خودش را بشناسد. شناسنده، خود موضوع شناخت است. موضوع شناختِ دیگری وجود ندارد تا بخواهید آن را بشناسید. شما همه چیزید، همه ابژه و هم سوژه.
پینوشت: این قسمت به دلیل گنجایش محدود روزنامه، اندکی تلخیص شده است.
ادامه دارد…

سلام، به دست اندرکاران روزنامه خوب اطلاعات روز
تشکر، از خدمات قابل قدر تان، از شما یک خواهش داشتم که نوشته های مثل مثنوی حدیقته الحقیقه باید مکمکل نشر شود، در پی نوشت آقای ستوده یاد آوری کرده که به دلیل عدم گنجایش محدود روزنامه تخلیص شده. گفتم اگر امکانش وجود داشته باشد امکان گنجایش را برای این متن افزایش دهید.
تشکر
محمد عارف مدبر