محمدموسا شفق
اگر بخواهیم، عقبهی تاریخی برای طرفهای منازعه در افغانستان پیدا کنیم، مجموع الگوهای شخصیتی در حوزهی رفتارهای اقتدارگرایانه، در سه کتگوری قابل دستهبندی است. این الگوها مبتنی بر منازعه است. الگوهای منازعهای، فاقد عقلانیت گفتوگویی است. چون منازعه پایان گفتوگو است و صورت تاریخی جنگها. آیا این مالکان منازعه، ظرفیت و اراده برای آشتی را دارند؟ یا مصداق این سخن مولوی است: «دستشان کژ پایشان کژ چشم کژ/ مهرشان کژ صلحشان کژ خشم کژ.» لذا، ما با سه الگوی جنگی سروکار داریم که اکنون وارثان آن مدعی خونخواهیاند تا آشتی.
1. الگوی قاتل: در تاریخ افغانستان، تعداد زیادی از زمامداران هستند که میشود به آنها تعبیر زمامداران قاتل را بهکار برد. این حاکمان، با کشتن و غارتکردن، بر سر قدرت رسیده و با قتل و غارت، حکومتشان را دوام دادهاند. این قتل و غارت، محدود به جغرافیا و قبیلهی خاصی نبوده؛ گرچند رقت و غلظت آن فرق داشته است. هرکسی مانع خودکامگی آنان میشد، از سر راه برداشته میشد. ممکن این مانع، از قبیلهی دیگر میبود یا از قبیلهی خودش و حتا نزدیکترین وابستگان او؛ در حد فرزند، پدر، برادر و بقیه بستگان.
قدرت ویرانگریی حاکمان قاتل، بستگی به گسترهی قدرت و تسلطشان داشت. به همان خاطر، احمدشاه ابدالی تا هندوستان آن زمان، جوی خون جاری کرد. زمانشاه بارها تلاش کرد تا این سنت را تکرار کند، اما برای اختلافهای درونخانوادگی، این رویا تبدیل به واقعیت نشد. ولی سنت کشتن برای بقای قدرت در بستر تفکر قبیلهاندیشی، در محدودهی کوچکتری دوام یافت و اقاربکشی در مقایسه با دوران احمدشاه، شکل جدیتر به خود گرفت. در سلسلهی الگوی قاتل، احمدشاه، زمانشاه، تیمورشاه، شیرعلیخان، دوستمحمدخان، عبدالرحمنخان، حبیباللهخان، نادرخان، ظاهرشاه، از دانهدرشتان این جمعاند.
غیر منصفانه است اگر بگوییم، این حاکمان در طی نزدیک به دو و نیم قرن، کمترین خدمتی نکردهاند. درست است که در بعضی زمینهها، گامهای ابتدایی برداشته شد. در زمینههای زراعت، زیرساختها، آموزش و پرورش و نظامی. ولی این کارها، پیش از آنکه معلول برنامهریزیهای حکومتها در طی این سالیان باشند؛ برحسب تصادف اتفاق افتادهاند یا هم بنا به جبر زمان و بقای زمامدار. زیرا، دیگر ممکن نبود، شاه، فرزندان شاه، درباریان و فرماندهان لشکر به سبک قرون وسطای زندگی کنند. ناگزیر، باید برای آنان مکتب ساخته میشد و معلم استخدام میشد. وقتی این کارها صورت میگرفت؛ عدهای غیر از درباریان نیز، از این مزایای جهان مدرن برخوردار میشد. دیگر ممکن نبود، افراد فوقالذکر، با اسب، شتر و قاطر سفر کنند. باید به جای آن موتر سوار میشد. موتر نیاز به سرک داشت و کسی باید آن را راه میبرد. ماشین آن عوارض میکرد؛ یک تخنیکری باید آن را تعمیر میکرد؛ بهجای علف و کاه، نفت لازم داشت. باید نفت آن از جایی تأمین میشد. جنگ، دیگر با اسب و شتر ممکن نبود. چون دولتها، با اسلحه، تانک و هواپیما مجهز بودند. پس برای بقای حاکمان، حد اقل این امکانات باید فراهم میشد. کشتن آدمها با شمشیر، خنجر و یا کمان، به صرفه نبود که هیچ، حتا به آبروی حاکم برمیخورد. بهجای آن باید از تفنگ و تفنگچه استفاده میکرد. میبینیم که همهی این موارد، به تنهایی از عهدهی شاه، وزیران، فرماندهان لشکر و درباریان ممکن نبود. باید تعدادی خارج از محدودهی دربار استخدام میشد تا این کارها را به پیش ببرند.
با این حساب، تاریخ پیشرفت در افغانستان، معلول برنامهریزیهای مدون و مردممحور نبوده است بلکه برای بقای سلطان و پیشرفتهشدن روش جنگ و کشتار، حداقل انکشافات اتفاق افتادهاند. این پیشرفتها از سر ناگزیری به میان آمدهاند، نه مردمدوستی. روی این جهت، وقتی به سرکهای کشیدهشده، به ساختمانهای ساختهشده، به تأسیسات ایجادشده، به ادارات حکومتی و حتا به نهادهای آموزشی در افغانستان نگاه کنیم، پیش از آنکه در آن ردپای ایجاد سهولت برای مردم را ببینیم، راهکارهایی برای بقای سلطان را بهوضوح مشاهده میکنیم.
اگر آموزش فرزندان شاه، بدون کسی دیگر ممکن میبود، اگر برای آموزش این نازپروردگان متنعم، ساختمانی لازم نمیبود، اگر موتر شاه بدون راننده راه میرفت و سرکی لازم نمیداشت، اگر جنگ با شتر و اسب و شمشیر و خنجر ممکن میبود، اگر شاه در روشنی شمع، میتوانست بزم برپا کند، مطمئنا، ردپایی از مکتب، معلم، سرک، موتر، تانک، دانشگاه، آموزشگاههای نظامی، برق و دیگر لوازم زندگی مدرن نبود.
آنگونه که پرورش استعدادها، تنویر اذهان مردم، گسترش آموزش و پرورش، اجازهدادن برای ایجاد و فعالیت احزاب سیاسی، نهادهای مدنی، کانونها و تشکلات صنفی و انکشاف متوازن مورد نیاز زندگی دربار نبود و به ضرر آن تمام میشد. بنابراین با تمام توان از این موارد جلوگیری کردند و با بیرحمانهترین شکل ممکن، با آن برخورد کردند. فقدان احزاب سیاسی که ریشه در خرد بومی داشته باشد و راهکارسنج باشد، همچنان نهادهایی مدنی که نقش بیطرفانهی نظارتی را داشته باشند، ریشه در الگوی قاتلپرور دارد که به درازایی تاریخ این سرزمین، عمرش میرسد.
ما نهتنها سهمی در اکتشافات و اختراعات علمی نداشتهایم، بلکه حتا ارادهای برای استفاده از این دستآوردهای علمی نیز نداشتهایم تا با آموختن روش درست استفاده از آن، به مردم خدمت کنیم. شاهان قاتل، نهتنها خودشان کشتند و غارت کردند، بلکه تبدیل به الگوهای قاتل شدند و به روش غالب در تاریخ این سرزمین تبدیل گردیدند. پس جای شگفتی نیست که در پرتو جامعترین قانون اساسی در میان قوانین گذشتهی کشور و متعهدبودن به کنوانسیونهای بینالمللی در امر مبارزه با تبعیض، و دفاع از حقوق زنان و کودکان، کانکور سهمیهبندی میشود تا مانع گسترش متوازن آموزش و پرورش شوند. مگر در مقدمه و جایجای قانون اساسی تعهد داده نشده که دولت، ملزم به رعایت اعلامیهی جهانی حقوق بشر است و بارها تأکید شده که همهی قوانین در مغایرت با دین اسلام نباشد. آیا پیغمبر همین اسلام نمیگوید که از گهواره تا گور دانش بجوی؛ یا دانش را بجوی ولو در چین باشد؛ یا دانایی را کسب کن ولو در نزد مشرک باشد و یا آموختن علم بر مرد و زن فرض است. در کجای این دستورات، مرزبندیهای قومی و جغرافیایی وجود دارد؟
2. الگوی مقتول: تعدادی دیگری از چهرههای تاریخ افغانستان، چهرههای مقتولاند. اینها، در برابر الگوی قاتل قرار دارند. چهرههای مقتول، تنها مربوط اقوام غیرپشتون نمیشوند، گرچند بیشترشان از اقوام دیگرند. کشتهشدگان یا داعیهی قدرت داشتهاند یا داعیهی تحقق عدالت اجتماعی و توزیع قدرت میان اقشار مختلف مردم و اقوام مختلف افغانستان. نقطهی مشترک مقتولان، تمرکززدایی قدرت از دایرهی یک خانواده است.
از«چهرههای نمایان» الگوی مقتول، میتوان حبیبالله کلکانی، محمدداوودخان، نورمحمد ترکی، حفیظالله امین، دکتر نجیبالله، عبدالعلی مزاری و احمدشاه مسعود را نام برد. اینها کشتهشدگان مناسبات غیرعادلانهی قدرت و رقابت درونحزبی مدعیان حاکمیتاند. بزرگترین دستآورد زمامداران مقتول، خارجکردن قدرت از چنگ یک خانواده بود. همچنان، انکشاف اقتصادی، توسعهی زیرساختها و آموزش و پرورش را به طرف عمومیکردن تا حدودی سوق دادند. گرچند به بهای کمی این متاع بهدست نیامد و خون صدهاهزار انسان ریخته شد. فراموش نکنیم که مقتولان نیز در فرصتهایی بهدستآمده، مرتکب هزاران قتل شدند و در تداوم و غنایی فرهنگ غارتی، سنگ تمام گذاشتند.
3. الگوی ترور/امارتی: در مناسبات داخلی قدرت، پیروزی طالبان، نتیجهی شکست نظام سیاسی چپگرا و برخورد ناشیانهی مجاهدین با قدرت بود. پیروزی مجاهدین، بزرگترین نقاب فریب را از روی کسانی برداشت که شعار میدادند ما در راه خدا، اعتلای کلمهی لااله الاالله و آزادی وطن میجنگیم. سه سال جنگهای کابل، مُثلهکردن تندیس وطندوستی بود. از طرفی، طالبان، مظهر تفکر سلفیگرایی و دینخویی دگم-اندیشانه است که چنین باوری، در میان مردم افغانستان، ریشهی عمیق دارد.
حاکمیت طالبان، قعر بربریت و جهالت در تاریخ زمامداری افغانستان است. مظاهر جنایات طالبان نیاز به یادآوری ندارند. مانند تاریکی شب برهمه کس هویدا و کابوسآور است. از نگاه زمانی، طالبان کوتاهترین دوران زمامداری را داشتهاند. اما عمیقترین زخمها را برجا گذاشت و تلخترین خاطرات را به اذهان ماندگار کردند. طالبان، دوامشان را نهتنها با نسلکشی، ویرانی و انهدام آثار باستانی و تاریخی، بیمهکردند، بلکه فجیعترین حملات انتحاری، حمله بر مراکز آموزشی، درمانی و کاملا غیرنظامی را در تاریخ معاصر جهان به کارنامهی خود ثبت کردند. بنابرآن، ماهیت طالبان، چیزی غیر از ترور نیست.
اکنون بستر سیاستورزی در افغانستان پیرو سه الگو است: الگوی حاکمان قاتل، الگوی حاکمان مقتول و الگوی ترور. ذات سیاستورزی در افغانستان را اگر از غبار الفاظ پرطمطراق جمهوریت، قانونیت و دموکراسی غبارروبی کنیم، محتوایش یا احیای رویاهایی از دسترفتهی حاکمان قاتلاند که اکنون در ذهن شعاردهندگان مدافعان جمهوریت، جوانه زده است؛ یا تجویز دوبارهی نسخههای ناکام، مقطعی و موردی حاکمان مقتول که در قالب شعارهای عدالت اجتماعی، تأمین حقوق اقلیتها و توسعهی اقتصادی به خورد مردم داده میشوند و با ذهن عوام بازی میکنند.
در برابر این دو الگو، روش سوم، الگوی امارتی با محتوای تروریستی است. طالبان، به نیکی از پهنای باور طالبانی در افغانستان آگاهی دارند. ایمان طالبانی، قدرتمندترین عامل دوام این گروه است و اکنون پس از ناکامیهای پیاپی حکومتهای 19 سال پسین، قباحت بینالمللیاش را نیز کمکم از دست میدهد و دردناکتر اینکه بهجای آنکه مانع شمرده شود، راه حل پنداشته میشود و الگوی امارتی، تبدیل به الگوی غالب گویا میشود. راه حل پنداشتهشدن طالبان، میخی است بر تابوت آرمان عدالت اجتماعیخواهی چپگرایان و شعار فریبانگیز آزادی وطن و جهاد در راه خدای رهبران جهادی.
پرسش این است که آیا این الگوها، پاسخگوی نیاز نسل پساطالبان در افغانستان بوده میتواند؟ و مهمتر از آن، این گره کور بحران تاریخی، با چه راهکاری قابلیت گشودن را دارد؟ پاسخ آن را شاید، ادامهدهندگان و میراثداران الگوهای فوق یا نتواند بدهد و یا هم نخواهد بدهد. پس راه حل میماند به گردن نسل پساطالبان. بنابرآن، نسل پساطالبان، تنها پرسنده نیست، بلکه پاسخدهنده نیز میباشد. این نسل، تنها در مقام تشخیص درد قرار ندارد، بلکه مسئولیت تجویز دارو را نیز دارد. برای تجویز دارو، فقط دانش بسنده نیست، بلکه مهمتر از آن، تجربه، انعطافپذیری، نگاه انتقادی به تاریخ داشتن، دچار خودبزرگبینینشدن و به گذشته بهعنوان عبرتنگرستن نه افتخارکردن، همچنان لازماند.
