گفتارهای اوشو
برگردان: محمد ستوده
سنایی گوید:
آنکه او نفسِ خویش نشناسد
نفسِ دیگر کسی چه پرماسد
قصهی یک صوفی
در یک جلسهی دادگاه، فیلسوفان، داکتران حقوق و منطقدانان گرد آمده بودند تا از ملانصرالدین بازجویی کنند. قضیه جدی بود؛ زیرا ملانصرالدین قریه به قریه جار زده بود: «مردمانِ که خود را سرِ ما هوشیار میگیرند، کُلشان بیسواد، بیاراده و گنگساند.» بدین سبب او متهم به تضعیف امنیت کشور شده بود.
شاه: میتوانی اول صحبت کنی.
ملا نصرالدین: قلم و کاغذ حاضر است؟
شاه: بلی، حاضر است.
ملا: به هر کدام از این هفت عالِم نخستین، قلم و کاغذ بده تا هر کدام بهطور جداگانه به این پرسش پاسخ دهد که «نان چیست؟»
آنها پاسخ دادند و برگهها دستگردان به شاه رسید تا بخواند:
اولی: «نان، غذا است.»
دومی: «آرد و آب است.»
سومی: «هدیهی خداست.»
چهارمی: «خمیر پخته شده است.»
پنجمی: «نظر به اینکه چه منظور دارید، معنایش فرق میکند.»
ششمی: «یک مادهی مُغذی است.»
هفتمی: «واقعا کسی نمیداند.»
ملانصرالدین نظر به تعریف آنها از «نان»، رو به شاه کرد و گفت: «آیا برای اینها ممکن خواهد بود که دربارهی چیزهای دیگر هم تصمیم بگیرند؛ مثلا اینکه من برحقام یا ناحق؟ آیا میتوانی که قضاوت را به این گونه آدمها بسپاری؟ آیا عجیب نیست اینهایی که دربارهی آنچه هر روز آن را میخورند، اتفاق نظر ندارند، اما دربارهی اینکه من کجکیشام، متفقالقولاند؟»
***
بلی، وضعیتِ به اصطلاح فیلسوفان، متألهان و حقوقدانان شما همینگونه است. آنها فقط طوطیوار حفظ کردهاند. تا کنون خود را هم نشناختهاند، دیگر چه را میتوانند بشناسند؟ آنها تا هنوز از حال خود آگاه نیستند، چگونه از حال دیگران آگاه بوده میتوانند؟ آنها هنوز برای خود یک معمایند.
نزدیکترین راز، از خود شماست. اگر همین هم ناشناخته باشد، چگونه میتوانید به راز دیگران، درحالیکه از شما دورند، پی ببرید؟ دستیافتنیترین راز، از خود شماست. سفر باید از همینجا آغاز شود.
مردمانی که طوطیوار آموختهاند، مثل پندیتها، دانشمندان و پروفیسوران، فقط اطلاعات بهتری دارند. اطلاعات اما کسی را دانا نمیکند. بلی، به شما کمک میکند که ادای خردمندی دربیاورید. این یک نهانکاری و یک نقاب است تا جهل خود را پشت آن مخفی کنید. تا کنون اما جهل با آن از میان نرفته است، بالعکس محافظت شده است.
دانش شما مدافع جهل و خوراک آن است، جهل را محافظت میکند. از اینکه ناداناید، کاملا بیخبر میمانید. هدف علم کذایی شما همین است و این یک فاجعه است. اگر از بیماریِ خود بیخبر باشید، در این صورت احتمال جستوجوی راه علاج وجود ندارد. پس، اگر شما نسبت به واقعیتِ جهل بنیادی خود بیاعتنا باشید، چگونه میخواهید به «روشنایی» برسید؟
اگر فراموش کرده باشید که درون شما مملو از تاریکیست، در پی چراغ نخواهید گشت و برای ساختن آن هم کاری نخواهید کرد. و یا اگر پذیرفته باشید که همه چیز را میدانید، خود را از خطر کردن برای کسب دانایی بینیاز میدانید.
علم کذایی شما همین کار را میکند و نمیتواند که آدم نادان را به دانا تبدیل کند، بلکه دچار توهم دانایی میکند. این یک سراب و خیال است که گویا دانا شدهاید. در حقیقت شما همان آدم قبلی هستید.
تفاوتِ یک بیسواد با یک دانشآموختهی کذایی فقط در کمیت معلومات است. هیچ گونه تفاوت کیفی میان آن دو وجود ندارد. شخص بیسواد، معلومات کمتر دارد، کمتر دستخورده است و کمتر تعلیمیافته است. یک دانشآموخته اما معلومات بیشتر دارد، بیشتر آموزش دیده، بیشتر کتاب خوانده و بیشتر به مردم گوش داده است. تفاوت اینها فقط در زبان است. دانشآموخته واضحتر سخن میگوید و واژههای بیشتری میداند. اما بدانید که سخنان آنها فقط قطار کردن واژههاست. آن واژهها فاقد معنایند و نمیتوانند معنادار باشند؛ زیرا معنا از طریق تجربه بهدست میآید.
شما هم میتوانید تمام واژههای خوب را از فرهنگ واژگان حفظ کنید و به همین گونه از آنها استفاده کنید. اگر شما واژهای مثلا «خدا» را استفاده کنید، آیا میدانید که چه میگویید؟ میدانید منظورتان چیست؟ خدا چیست؟ اگر نمیدانید، این فقط یک واژه است و یک واژه باقی خواهد ماند. پشت این واژه اما یک خطر وجود دارد؛ شما به این دلیل که «واژه» را میدانید، شاید فکر کنید که واقعا معنای آن را هم میفهمید.
دانستن واژهی خدا به معنا ادراک «خدا» نیست؛ چنانکه فهمیدن واژهی عشق به معنای ادراک «عشق» نیست و به همین ترتیب، دانستن واژهی آتش با فهم خود «آتش» یکی نیستند. بدانید که واژهها صرفا نمادهایند. تا زمانی که واژهها را با معنای وجودیشان پر نکردهاید، آنها خالی باقی خواهند ماند. در واژهها معنایی وجود ندارد، معنا در درون اشخاص و تجربیات آنهاست.
اگر کریشنا واژهی «خدا» را به کار میبرد، صرفا واژه نیست. آن واژه مهم و معنادار است و اهمیت آن از زندگی کریشنا میآید و مملو از «آگاهی» اوست.
وقتی که کسی مثل مسیح واژهی «خدا» را به کار میبرد، آن واژه آبستن معنای عظیم میشود و اهمیت پیدا میکند. معنا نه در واژهی خدا، بلکه در درون مسیح است. این واژه تمام عمر توسط خاخامها هم بدون هیچ معنایی استفاده شده بود، اما مسیح آن را معنادار کرد. او یک واژهی خالی را به یک واژهی مهم، معنادار و زنده تبدیل کرد. آنگاه قلب آن واژه به تپیدن افتاد.
هر وقتی که بودا واژهای را به زبان میآورد، آن واژه زنده میشد و بال میگشود. فورا دگردیسی اتفاق میافتاد.
اما یک دانشآموخته، پر از زباله است؛ زبالههایی که از میان کتابها و متنها گردآورده است. از این گونه آموختن برحذر باشید که خطرناکتر از بیسوادی است؛ چرا؟ به این دلیل که در نادانی یک پاکی و خلوص وجود دارد؛ معصومیتی و اصالتی در آن هست. بیسوادی راست است و با راستی، امکان جلو رفتن وجود دارد. علم، علمِ کذایی، غیرحقیقی است و با آن نمیتوان به سفر حقیقت رفت.
به یاد داشته باشید که میان دانشآموخته و بیسواد تفاوت واقعی وجود ندارد، جز اینکه دانشآموخته باور دارد که میداند، اما بیسواد میداند که نمیداند. در این صورت اما بیسواد در موقعیت بهتری قرار دارد.
***
یکی از بنیادهای تصوف که باید فهمیده شود این است: دانشی که از تجربیات خودتان برنخاسته باشد، عبث است. اگر علم بخشی از زندگی شما نباشد، یک بارِ کاملا اضافی است.
اگر از بیرون چیزی به دانش شما افزوده میشود، دور بیندازید. بیهوده آن را حمل نکنید. آن علم بیکاره است، آزاردهنده است، مسمومکننده است و یک «بار» است. شما را اجازه نمیدهد که چست و چابک حرکت کنید. هر قدر که دانش گردآوری کنید، به همان اندازه امکان تحرک در شما کم است.
به این دلیل است که دانشآموختگانِ کذایی مانند مرداب زندگی میکنند، آنها دیگر جویبار نیستند. درست است که آنها مدام دربارهی واژههای زیبا سخن میگویند و بسیار خوب فلسفه میبافند، ولی اگر عمیقا به درون کلام آنها وارد شوید، جز واژههای میانتهی چیزی بیش نیستند.
کتابهای بزرگ دربارهی خدا توسط کسانی نوشته شدهاند که آنها کوچکترین درکی از خدا نداشتهاند. همین مردمانی که هیچ چیزی نمیدانند، نقشههای بهشت و دوزخ را هم ترسیم کردهاند. آنها درحالیکه حتا از درک احساسات و عواطف خویش هم عاجزند و تا کنون به آگاهی درون خود هم دست نیافتهاند، دربارهی چیزهای دور، از قبیل حیات اخروی، حیاتِ پس از مرگ و غیره سخن میگویند. اینها اما مردمان زرنگیاند، میدانند که چگونه صحبت کنند، چگونه سند ارائه کنند و چگونه بحث کنند. آنها چنان مقبول سخن میگویند که که هرکسی فریبشان را میخورد.
اگر به مباحث آنها وارد شوید، ارزشمند بهنظر میآید، اما چه فایده. مسألهی اصلی، فهمیدن و نفهمیدن است. گاهی چنین است که کسی موضوع را میفهمد، اما بیان نمیتواند، یا آن را ناقص بیان میکند، اما چیزی را که میگوید درست است. شاید مباحثهاش اشتباه باشد یا مناسب نباشد، اما چیزی را که میگوید، راست است.
در نقطهی مقابل، کسانی را مییابید که هیچ لغزشی در زبان آنها وجود ندارد و مباحثشان عالی است. آنها به تمام معنا اهل منطقاند. نمیتوانید با آنها بحث کنید؛ زیرا فورا شما را مسکوت میکنند. با این حال، هرچه میگویند احمقانه است و معنایی ندارد. این مباحث فقط در مغز آنهاست، درحالیکه با قلب خود آن را احساس نمیکنند. چیزی را که میگویند، خودشان را به تحرک وانمیدارد. وقتی از خدا سخن میگویند، لذتی در درونشان موج نمیزند. وقتی دم از عشق میزنند، نشانهای از آن را در چشمشان نخواهید دید و وقتی که از شعر دم میزنند، شاعرانگی در رخسارشان ظاهر نمیشود. آنها از مهربانی دم میزنند، اما اثری از مهربانی در آنها وجود ندارد.
با این حال، آنها با واژهها بسیار هیاهو برپا میکنند و گرد و خاک راه میاندازند. اگر شما در عالم واژهها زندگی کنید، احتمال این که فریب این هیاهو را بخورید، بسیار است. به همین دلیل، میلیونها آدم گمراه شدهاند. یک کور، عصابردار کور دیگر است. یک کورِ زبانباز، کور بیزبان دیگر را رهنمایی میکند و کور باسواد، رهنمای کور بیسواد است.
زمانی که یک انسان «بینا» همچون حکیم سنایی، بهاءالدین، بودا و مسیح زاده میشوند، تمام آن دانشمندان و دانشآموختگان فورا در مورد یک چیز توافق نظر دارند، مثلا اینکه مسیح در اشتباه است. آنها شاید حتا در مورد اینکه «نان» چیست توافق نظر نداشته باشند و به همین گونه در مورد چیزهای دیگر، اما در یک چیز موافقاند که مسیح در خطا است.
فرقی نمیکند که آنها هندو، مسلمان، یهودی و یا پیرو هر دین دیگر باشند، اما زمانی که پای انسانی مثلا مسیح در میان باشد، همهی اینها همدست میشوند، زیرا احساس خطر میکنند. اگر مسیح راست باشد، در این صورت اینها راست بوده نمیتوانند، پس او باید غلط ثابت شود. اگر نتوانند او را غلط اثبات کنند در این صورت باید تخریب کنند. اگر بازهم نشد، فقط یک راه باقی میماند که او را از زندگی حذف کنند.
زمانی که مسیح کشته شد، باز همان مردمی که او را کشتند، پیروان او خواهد شد، پاپ، اسقُف و یا کشش خواهند شد. همینهایند که بازهم برای او دلایل فلسفی میبافند.
با خود مسیح مشکل دارند، اما با سخنانش هرگز نه. اینها به دَور هر واژهای تاردوانی میکنند، فرقی نمیکند که آن واژه از عیسا باشد یا موسا. به این دلیل است که اکنون مسیح در محراق فلسفهی آنها قرار دارد.
عجیب و غیرقابل باور است که بودا منبع بزرگی برای فیلسوفان شد؛ درحالیکه او کاملا علیه فلسفه بود. او در تمام عمرش علیه فلسفه باقی ماند. او هرگز دربارهی هیچ موضوع فلسفی صحبت نکرد. او یک انسان زمینی و خاکی بود. او یک عملگرا و تجربهگرا بود. اگر شما از او دربارهی خدا میپرسیدید، او فورا موضوع را بدل میکرد و میگفت: «او چگونه میتواند شما را متحول کند؟ صحبت کردن دربارهی خدا معنایی ندارد، وقت خود را ضایع مکنید. به مراقبه فکر کنید، به مهربانی فکر کنید. دربارهی چیزهایی فکر کنید که شما را متحول بتواند. خدا چه میتواند؟»
اگر شما از بودا دربارهی آخرت میپرسیدید، او شاید فورا حرف شما را قطع میکرد و میگفت: «بیمعنا صحبت مکنید. شما زندهاید و درحالیکه نمیدانید زندگی چیست، دربارهی آخرت فکر میکنید! شما نمیدانید که اکنون چه هستید، اما دارید میپرسید که پس از مرگ چه خواهید شد؟ این خیلی احمقانه است.»
بیشتر سر به گریبان خویش فرو کنید و ببینید که چه هستید. و زمانی که خودتان را شناختید، دیگر مشکلی باقی نمیماند. وقتی که مُردید، خواهید فهمید که آیا بازهم حیات وجود دارد یا خیر. پس چرا اکنون دربارهی آن این همه نقنق میکنید؟ راهی برای تصمیمگیری دربارهی آن وجود ندارد، پس چگونه میشود دربارهی آن تصمیم گرفت؟ حتا اگر تمام جهان بگوید که شما پس از مرگ هم به حیات خویش ادامه میدهید، بازهم شک در شما باقی خواهد ماند. چه کسی میداند؟ شاید همه در اشتباه باشند. زمانی تمام جهان باور داشت که زمین هموار است، اما تمام جهان در اشتباه بود. اکنون میدانیم که زمین هموار نبوده است. تمام مردم جهان باور داشتند که آفتاب به دور زمین در حرکت است، اما حالا میدانیم که زمین به دور آفتاب در گردش است، نه برعکس.
مسأله این نیست که چه تعداد مردم به آن باور میکنند. حقیقت، ناشی از تصمیم اکثریت نیست و مسألهی رأی دادن هم نیست. حتا اگر یک مرد، حقیت را بداند و تمام جهان علیه او باشد، او همچنان راست و جهانیان همچنان غلط است.
شما نمیتوانید قانع شوید که پس از مرگ هم باقی خواهید ماند یا نه، زیرا راهی برای اقناع نیست. شما اگر بخواهید، میتوانید به آن معتقد باشید. در این صورت، به هرچیزی میتوانید معتقد باشید. اما این، نه بهدلیل اقناع شما، بلکه برای خواست شماست.
شما از مرگ میترسید، به این جهت دوست دارید که پس از مرگ هم باقی بمانید. چون میخواهید به آن اعتقاد داشته باشید، پس معتقدید. شما اما میفهمید که این فقط اعتقاد شماست؛ شاید چنانکه شما اعتقاد دارید، نباشد. در تهِ وجود شما بازهم تردید باقی میماند.
بودا هیچ پرسشی را که فکر کنید مرتبط با فلسفه بوده باشد، پاسخ نداده است. او همواره میگفت: «اگر من دربارهی ماورا چیزی بگویم، شما آن را اشتباه درک خواهید کرد. شما هیچ تجربهای از ماورا ندارید؛ گفتوشنود در آن باره ممکن نیست.»
*
متوجهاید که چقدر گفتوشنود مشکل است. من یک چیز میگویم، اما شما چیز دیگر خواهید فهمید. مردم نظر به سطح فهم خویش خواهند فهمید.
در یک سفر تجاری خارجی، مردی پس از ساعتها کار، بهدلیل نابلدی با زبان، درماند. اما وقتی یک خانم رویگرم، در میز رستوان، پهلویش نشست، خوش شد و با امیدواری و ترسِ، درِ گفتوگو را با او باز کرد.
تاجر: «انگلیسی صحبت میتوانید؟»
خانم با لبخند: «فقط یک کمی»
تاجر: «فقط کمی؟ خوب، چه قدر؟»
خانم بیدرنگ پاسخ داد: «بیست و پنج دالر»
*
گفتوشنود یکی از مشکلترین کارهای جهان است. وقتی واژهای را به کار میبرید، منظور خود را مد نظر دارید. وقتی همان واژه به شخص دیگری میرسد، معنای مورد نظر او را به خود میگیرد. در این میان همه چیز از بین میرود.
بنابراین، بودا گفت: «من دربارهی ماورا صحبت نمیکنم و هیچ چیزی در آن باره از من مپرسید. بیشتر علمی و واقعگرا باشید؛ آن چیزی که هست، در آن وارد شوید. دربارهی حقیقت صحبت نکنید. آنچه که هست واردش شوید، به درون خودتان طوری که هستید، وارد شوید و این راهِ فهمیدن حقیقت است.
پس از مرگ بودا، مکاتب بزرگ فلسفی پدید آمدند. اینگونه که پس از بودا در هند رخ داد، در تمام جهان رخ نداده بود. کسی که در تمام عمر خویش علیه فلسفه و فلسفی کردن موضوعات بود، به مهمترین منبعِ تلاشهای فلسفی بدل شد. پس از مرگ بودا، سی و شش مکتب فلسفه زاده شد. آنانی که همیشه بودا را محکوم میکردند، دورهم گرد آمدند تا برای او فلسفهتراشی کنند.
نگاه کنید که چقدر جالب و مسخره است! آنها برای سکوت بودا اقدام به آوردن دلیل فلسفی کردند. فلسفهی آنها این شد که چرا بودا هیچ چیزی دربارهی ماورا نگفت. برای این سوال تا که امکان داشت دلیل آوردند.
بعضی گفتند: «به خاطری که ماورا وجود ندارد.» و این را ریشهی فلسفهی خود قرار دادند. دیگری گفت: «ماورا وجود دارد، اما قابل بیان نیست؛ به این دلیل، بودا دربارهی آن سکوت کرد.» و با این جمله مکتب دیگری فلسفه شکل گرفت و همینطور مکتبهای دیگر.
حتا سکوت بودا برای آنها یک مسأله شد و به مباحثه دربارهی آن شروع کردند. هیچ کدام در عمل سعی نکردند که سکوت کنند، اما دربارهی سکوت مدام صحبت میکردند.
مغز همیشه این کار را میکند. فقط آدمیانی که واقعا زیرک باشند، میتواند از تلههای مغز بیرون شوند. مغز بهترین فیلسوف است، اما زندگی، فلسفه نیست، بلکه یک واقعیت است. فلسفه اما گریز از واقعیت است؛ معنای فلسفه، فکر کردن است. زندگی وجود دارد و فکر کردن نمیخواهد. به همین سادگی میتوانید به درون آن بپرید.
آبگیر قدیمی
غوکی درون آن میپرد
صدای آب
به همین سادگی شما هم میتوانید درون آبگیرِ زندگی بپرید. فقط با افتادن در آبِ زندگانی، آن را خواهید فهمید. راه دیگری وجود ندارد. فکر کردن دربارهی زندگی، قطعیترین راهِ از دستدادن آن است.
*پینوشت: این بخش کمی پیراسته شد تا از حجم مطلب اندکی کاسته شود.
ادامه دارد…

تشکر .خیلی خوب بود