اکونومیست
ترجمه: حجت غفاری
«گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید…» سهراب سپهری
اشاره: این مقاله اساسا دربارهی دو کتاب با نامهای بیوگرافی تنهایی نوشتهی «فِیباند آلبرتی» و تاریخچهی تنهایی نوشتهی «دیوید وِنسِنت» در روزنامهی اکونومیست به نشر رسیده است. قابل یادآوری است که در قاموس زبان انگلیسی دو نوع تنهایی وجود دارد: یکی Loneliness که تنهایی از روی ناگزیری یا تنهایی ناخوشایند است. دیگری Solitude تنهایی/ انزوایی است خوشایند و از روی میل. در قاموس زبان فارسی هر دو به «تنهایی» ترجمه می شوند. اما برای گریز از اشتباه، مترجم این کلمات را گاها به زبان اصلی در متن به کار برده است.
ارسطو در کتابش بهنام «سیاست» ادعا میکند که به لطف استعداد زبان، انسان مقدور است حیوانی اجتماعی و در نهایت سیاسی باشد. اما همین غریزهی اجتماعی بودن آدمی، از سوی دیگر با میل به تنهایی، توازنی بهوجود آورده است. هستند کسانی که در گوشهای زندگیشان را سپری میکنند، اما تعداد زیادی از مردم باور دارند جامعه تنها در صورتی قابل تحمل است که در بازههای مکرر زمانی تکرار شود [نه اینکه همواره در آستین باشد]. جان کاپر، نویسندهی انگلیسیِ طرفدار تنهایی میگوید: «متفکران معاصر زیادی بر وابسته بودن فرد به اجتماع تأکید دارند، اما برعکس، پاشیدن بذر تنهایی در زندگیهای شلوغ است که اجتماع را تحملپذیر میکند».
بخش بزرگی از تاریخنگاران موجودات تنهایی بودهاند؛ افرادی که خواندن در مکتب را بر بازیهای تیمی ترجیح دادهاند، و وقتی بزرگتر شدند از اشتراک در تجمعات خودداری میکردند تا وقت بیشتری را در کتابخانه بگذرانند. اما همواره تمرکزشان بر فعالیتهای جمعی –از مانورهای سیاسی تا راهپیماییها– بوده است.
مسیحیت قرون وسطی شاهکارهایی از تنهایی را به خودش دید. در اواخر قرن سوم میلادی «سان آنتونی» سالها در صحرا با گژدمها و دیگر جانوران سپری کرد. «سان جیروم» برای امتحان این ابتکار، کتابخانه بزرگی را با خود به همراه برد. «سان شیمون» ازین هم فراتر رفت و بر ستونی نشست تا به بهشت نزدیکتر باشد. ادوارد گیبون در توضیحی که در مورد «سان شیمون» نوشت، ابراز کرد که «زخمی که بر ران او پدید آمد حضورش را کوتاهتر کرد، اما زندگی آسمانی او را مختل نتوانست و این زاهد صبور بدون پایین آمدن، بر سر ستون جان داد». خانقاهها با ساعتها عبادت فردی، پناهگاهی در مقابل زندگی اجتماعی بودند. توماس مرتون، از طرفداران مدرن خانقاه، میگوید «تنهایی انسان در حقیقت همان تنهایی خداست».
قرون هژدهم و نوزدهم، این آیینِ تنهایی را دوباره بر سر بازار آورد، اما در شکلی سکولار. فیلسوفان روشنگری عقیده داشتند کلید زندگی مدنی ترکیب جامعهپذیری و تنهایی در مقدار مجاز است: خود را در زندگی شهری خوب غرق کنید تا آنجا که روان شما رنجور شود، اما به مدت زیادی از آن عقبنشینی کنید تا آنجا که به یک بربرِ ریشدار منحط تبدیل شوید. رومیها بهترین راه برای خلق شاهکارهای هنری را احاطهشدن با طبیعت میدانستند. جان کلیر شعری با این مطلع دارد که: «ای تو تنهاییِ آرامشبخش/ از هر آنچه بیفایده و هرز است». ویلیام وُردسمیث مثل «ابرِ تنها»، سرگردان بود. اگر شما به مدت زیادی در جای دورافتادهای مثل لیک دستریکت یا کوههای آلپ قدم بزنید، به گفتهی لویز ستیفانسون، شما تبدیل به «نی»ای میشوید «که هر باد در آن نواخته میتواند».
رومیها گرایشی را شروع کردند که با طبیعت عریان دست به گریبان میشد. در بریتانیا، روشنفکران نشان دادند که بالا رفتن از کوهها و کوهنوردی طولانی به ماهیچهها و مغز به یکسان مفید است. در امریکا، حرکت به سمت مدنیت، الفت با صحرا را رقم زد. هنری دیوید تورو به «والدن پاند» بازگشت. تِدی روزولت جوان، در سفرهایی به داکوتا خویشتن را یک گاوچران یافت. وقتی هم که رییسجمهور شد پارکهای ملیای ساخت تا امریکاییها بتوانند از فشار ناشی از تمدن به طبیعت و قلههای بلند و حیوانات بگریزند. بسیاری از تصویرهای نمادین امریکای قرن نوزدهم، به نوعی حس تنهایی را در خود دارند – «گاوچرانی تنها» که دارد گلهاش را به پیش میراند، یا صدای سوت قطار که از ناکجاآباد به گوش میرسد.
رهاشده در شلوغی
همانطور که آقای وِنسِنت اشاره میکند، جامعهی صنعتی سرگرمیهایی از تنهایی را هم با خودش آورد و این کار را با بالا بردن معیارهای زندگی و گسترش فضای خصوصی افراد انجام داد. زنها که وقت زیادی نداشتند، به سرگرمیهایی دست میزدند که قبلا از ضرورتها شمرده میشدند، مثل آشپزی، لباسدوزی و بافت. مردها هم به جفتگیری از پرندگان خانگی و جمعکردن مهرهای پُست (تمبر) سرگرم شدند. هر دو جنس به معماهای جیگسا روی آوردند و بعد از دههی 1920م. به جدول کلمات. این آیین تنهایی، عادتهای غیرصحی را هم به بار آورد. چارلز کینگزلی، از معتقدان به «مسیحیت ریاضتی» میگوید تنباکو یار غار زندگی تنهاستث، «یار مردی تنها، دوست آدم مجرد، غذای آدم گرسنه، قوت قلب آدم رنجور، خواب یک آدم بیدار، گرمی یک آدم سرد». در داستانهای آرتور کونان دایل، شخصیت شرلوک هولمز از پیپ خودش برای به پرواز درآوردن خیالاتش در تنهایی، کار میگرفت.
این سرگرمیها، چه صحی یا غیر آن، ملتی را که از طبقات مختلف بودند گرد هم آورد. «جنبش واگذاری» به این معنا بود که تا سال 1910م. نیم میلیون انسان طبقهی کارگر از مزیت باغبانی بهرهمند میشدند. فعالیتهای این چنینی، جامعهپذیری و تنهایی را با هم تلفیق میکرد. سیگاریها تنهایی خود را در اتاقهای مخصوصی که در کابارهها و میخانهها به آنها اختصاص داشت، میگذراندند. ماهیگیری در عین اینکه برآیندی از تنهایی بود، مردمان را به همکاری سوق میداد. مارلی رابرتس در سال 1932م. نوشت: «ما، وقتی آبها را تقسیم میکنیم، در یک گروه و در برابر دیگرانیم. وقتی من ماهی میگیرم، دنیا از آن من است».
همینطور که تمدن به جلو خزیده است، مردم هم باید زیادتر زحمت میکشیدند تا برای خودشان احساس خلق کنند. به ابتکار جاشوا سلوکم در سال 1895م.، قایقرانان زیادی در سراسر دنیا با احتراز از کمک بیرونی سراسر دنیا را گشتند. رابین ناکس جانستون برای پنج ماه با هیچکسی صحبت نکرد. کوهنوردان هم برای بالارفتن از گِره تمدن با همدیگر به رقابت پرداختند. در سال 2017م. الکس هانولد قلهی الکاپیتان را بدون همراه و چنگک فتح کرد. این تقابلها با طبیعت از این باور الهام میگرفتند که بهترین راه برای تفحص ذهن و جسم، لختکردن «خود» در هستی آن است. برنارد مویتسر نوشت: «دقیقا همینجا در صحرای بزرگ اقیانوس جنوبی من عمیقا درک میکنم چطور انسان هم اتم و هم خداست».
به هر اندازهای که تمدن پیچیدهتر شده، مردمان بیشتری کوشش کردهاند تا از برایندهای آن برای گریز از جامعهپذیری استفاده کنند. در سال 1990م تنها پنج درصد خانهها تکنفره بودند؛ امروز یکچهارم خانهها در امریکا، یکسوم در بریتانیا و تقریبا نیمی از خانهها در سویدن اینطورند. زندگی انفرادی گاهی یک انتخاب است: مردم از پول خود استفاده میکنند تا از همسرِ ناخوشایند خودشان خلاص شوند. اما بعضی وقتها یک تراژدی است: در بریتانیا یک میلیون از آدمهای مُسن میگویند بهصورت مکرر از تنهایی رنج میبرند. بیشترشان احساس تعهد خود به دوستان و خویشاوندان خود را به زبان آورده نمیتوانند.
این تیری است به قلب تناقض در تنهایی که به گفتهی آقای وِنسِنت هم رحمت و هم عذاب است. Loneliness و Solitude با هم یکی نیستند: شاید شما در یک گروه احساس تنهایی کنید و حقیقتا Loneliness آنوقت که افراد دور و برت سرگرماند، رنجآورتر است. تنهایی ناخواسته بدترین نوع تنهایی است. ک. س. لویز بعد از مرگ خانمش به دوست خود نوشت: «میخواهم ببینمت. خدایا! چون حالا من آزادِ آزادم. آدم از اول نمیداند که پاداش آزادی، تنهایی است. خوشحالی در در بند بودن است».
حتا تنهایی خودخواسته هم به امراض روانی میانجامد. در اوایل عصر مدرن، «جان اِولین» هشدار داده بود که تنهایی «جادوگر میسازد». ساموئل آگوست میترسید تنهایی به خودارضائی و پیامدهای آن مثل «مالیخولیا، حسرت، اشک، تکان قلب، خفگی و بیهوشی» بینجامد. نخستین کتاب بزرگی که دربارهی تنهایی نوشته شد توسط داکتر شخصی جورج سوم، آقای جوهان جورگ زیمرمن تحت عنوان «تنهایی و تأثیرات مخرب آن بر ذهن و قلب» در سال 1791م. بود. جوزف کُنراد شخصیت داستان خودش نوسترومو را به علت مُردن از تنهایی نکوهش میکند؛ «دشمنی که تنها عدهی کمی در روی زمین آنرا میشناسند، و تنها سادهترین انسانها بر آن فایق میآیند».
با توانایی تنهایی در شکستن غرور آدمی، از این سلاح بهحیث شکنجه هم استفاده شده است. در پنتوویل، اولین زندان بریتانیا که براساس اصول سودگرایانه بنا شده بود، تمام زندانیان را در سلولهای انفرادی قرار میدادند و همهشان براساس مُدل اصلی جِرِمی بنتام، مجبور بودند از پوشانندهی صورت در وقت غذا خوردن استفاده کنند تا نتوانند با همدیگر مکالمه کنند (بعدها این قانون لغو شد). شدیدترین استفاده از سلول انفرادی، در یک شعبه از زندان ایالتی آبورن در نیویورک بود که زندانیان در تنهایی مطلق بهسر میبردند و هیچ وقت انسان دیگری را به چشم نمیدیدند. گوستاو دو بومان و الکسی دو تاکویل بعد از دیدار از این زندان در سال 1833م. وحشتزده شدند: «شما برای اصلاحشدن آنها را به انزوای مطلق فرو بردهاید؛ اما این تنهاییِ خللناپذیر از طاقت هر انسانی فراتر است؛ این کار شما بیرحمانه نفَس را از مجرم میگیرد؛ این کارتان اصلاح نمیکند، میکُشد».
خانم آلبرتی دریافت که اضطراب ناشی از تنهایی غیرعمدی، خصوصا در کشورهای شمال اروپا و آنگلو ساکسون که زوال خانواده از هر جای دیگر محسوستر است، تبدیل به مسأله بزرگ سیاسی شده است. در سال 2016م. بیبیسی مستند تلویزیونی را تحت نام «عصر تنهایی» پخش کرد. در سال 2018م. ترزا مِی اولین «وزیر تنهایی» را در کابینهی انگلیس با این توضیح که «نزدیک یک پنجم جمعیت بالغ بریتانیا اکثرا یا همیشه احساس تنهایی میکنند» منصوب کرد.
زندگی در مسیر آرام
تاریخچهی تنهایی به عبارتی تاریخچهی قطبها بوده است؛ از کسانی که بر ستونها برای دههها مینشستهاند تا اصلاحگرانی که از تنهایی برای شکنجهکردن زندانیان استفاده میکردهاند. اما این تاریخچهای هم از «جستوجوی توازن» است.
درستترین نوع تنهایی همان نوع انعطافپذیری است که در اوقات ضروری با جامعهپذیری در هم میآمیزد. تکنولوژی مدرن این کار را آسانتر و همچنین سختتر کرده است. از یک سو، به گفتهی آقای وِنسِنت نوعی «تنهایی شبکهای» را به ما معرفی کرده است. مثل همان وقتهایی که سان جیروم در میان کتابهایش در مغارهای چمباتمه زده بود، زاهدان مدرن میتوانند در گوشهی آپارتمان خود بنشینند و از کتابها و فیلمهای دانلودشده لذت ببرند یا با دوستانشان در اقصا نقاط دنیا چت کنند. و از سوی دیگر، لذتبردن از تنهایی را برای ما دشوار ساخته است. تنها یک کلیک فاصلهی ما با حواسپرتی است. همین تکنولوژی که فرد را اجازه میدهد از راه دور با جامعه ارتباط بگیرد، همین کار را با جامعه هم میکند تا با فرد –بعضی وقتها بهصورت مخفی– ارتباط برقرار کند. شرکتهای بزرگ، چه تنها باشید یا در جمع، شما را نظاره میکنند.
چیز دیگری که اذیتکننده است، کمرنگشدن مرز میان تنهایی و جامعهپذیری است. اگر به یک باشگاه بدنسازی سر بزنید، میبینید که یک نفسگرا [معتقد به این فرضیه که انسان چیزی جز خود و نفس خود را نمیشناسد] در حال انجامدادن تمرینهای شخصی در محیط عمومی است. در قطار، خیلی از کسانی که در کنارتان هستند خود را با هدفون از آن جمع جدا میکنند. وسایل زیادی هستند که دو لبهی بُرنده دارند: میتوانند مغز شما را از یاوه پُر کنند یا به کمک خاصیت ضد آلودگی صوتی خود، شما را مثل مرتاضها به کنج تنهایی سوق دهند. همانطور که این دو دسته با هم مخلوط میشوند، جستوجوی توازن شدیدتر میشود. حالتهای زودگذری هستند که آدم را با فضیلت تنهایی دوباره آشنا میکنند: ذهن آگاهی Mindfulness، آرامش و سکوت را در دسترس آدمی قرار میدهد؛ همانگونه، پرطرفدارترین سرگرمیها در «Silicon Valley» که مرکز سروصدا و حواسپرتی است، کوهنوردی، یوگا و مراقبه است.
سوال تنهایی با این قرنطینه در هستهی سیاست مطرح میشود. فاصلهگیری اجتماعی برای کسانی که به تنهایی زندگی میکنند/ میمیرند یک تراژیدی است. اما برای کسانی هم رحمت واسعهای است. آدمهایی که از کار کردن خسته بودند، فرصتی یافتند تا از تردمیلِ رفتوآمد سر کار پیاده شوند. کسانی هم هوای سرگرمیهای خیلی قدیمی به سرشان زده؛ مثل باغبانی یا ورق بازی. تنهایی Solitude هم بزرگترین رحمت و هم بزرگترین عذاب بشریت است – و این همه به علت ویروسی است که از اجتماعیبودن انسان منتقل شده است. بسیاری از مردم این فرصت را مییابند تا هر دو جنبهی تنهایی را تجربه کنند.
