شامگاه، تابستان 1380 بود. من 9 سال داشتم و با همسن و سالهایم در میدانگاه کوچک پیشروی خانهیمان که مرکز تجمع کودکان و جوانان روستا بود، بازی میکردم. آنسوتر از جمع کودکانهی ما، تعدادی از جوانان روستا، حلقه زده بودند. آن شام، برخلاف معمول گفتوگوی جوانان روستا، غیرمعمول و فشرده بود. بهنظر میرسید اتفاق مهمی رخ داده باشد. وقتی اندکاندک، کودکان همبازیام پراکنده شده و به خانههایشان رفتند، از سر کنجکاوی به جمع بچههای جوان روستا پیوستم. جوانان روستا با شور و ولع، در مورد موضوعی گپ میزدند که برای من چندان قابل فهم نبود. سه کلمهی القاعده، طالبان و امریکا را به تکرار در گفتوگوهایشان بهکار میبردند. تنها چیزی که از گوشدادن به سخنانشان فهمیدم این بود که القاعده به امریکا حمله کرده، امریکا با طالبان دشمن شده و به افغانستان حمله میکند. در مورد امریکا چیز خاصی نمیدانستم و قبلا از رادیوی پدرم، چند باری شنیده بودم.
چند روز بعد، طالبان به ادارهی مکتب ما دستور دادند که دانشآموزان را به همایشی که برگزار کرده بودند، بیاورند. محل همایش، مکتبی بود که در میانهی منطقهی هموار و وسیع محل زندگی ما در جنوبغرب ولسوالی جاغوری قرار داشت. هزاران دانشآموز، در تجمعی که توسط دهها جنگجوی مسلح و ترسناک طالبان محافظت میشد، سرود خواندند، از طالبان ستایش کردند و به امریکا مرگ فرستادند. در میانهی سرودها و سخنرانیها، شعار «مرگ بر امریکا» سر داده میشد. صدای من در میانهی هزاران فریاد، شعار را تحریف میکرد؛ «مرد-مرد امریکا». یکی از معلمان وقتی با سخنچینی همصنفانام متوجه کارم شد، در میانهی جمعیت، هراسان و ترسیده بهسویم آمد و با زدن چند سیلی به صورتم، تنبیهم کرد. پسانتر معلمم گفت اگر یکی از جنگجویان یا افراد گروه تنظیمات طالبان که در میانههای جمعیت گشت میزدند، متوجه میشد من چه گفتهام، مرا میکشتند. واقع این بود که تمام جمعیت، بهخصوص کسانی که کودک نبودند و رنج و محنت حاکمیت سیاه طالبان را چشیده و فهمیده بودند، در ظاهر و زیر یوغ و ترس تفنگ طالب، از امریکا اظهار نفرت و از طالبان ستایش میکردند، اما در نهان، یک شادی و رهایی ریشهدار و عمیق در دلهای مردم جوانه زده بود.
طالبان آماده میشدند که از ولسوالی ما خارج شوند. مردم، انگار پنهانی و دور از چشم طالبان و جاسوسان محلیشان، چنان شادمان بودند که انگار گلویشان از زیر خنجری که آمادهی فرودآمدن بود، رها شده باشد. از زبان جوانان قریه میشنیدم که گروهی از پشتونهای رسنه -منطقهای پشتوننشین از توابع ولسوالی گیلان و همجوار ولسوالی جاغوری- به قریه آمده و بهترین خانههای قریه را انگشتنشان کردهاند. گفته میشد که به صاحبان این خانهها تذکر داده بودند که آمادهی کوچ و تخلیهی خانههایشان باشند. فارغ از صحت و سقم این ادعا، چنین موضوعاتی در آن زمان، راوی اوج تکقومیبودن حاکمیت طالبان و حذف دیگر اقوام افغانستان بود.
پیش از آنکه طالبان به ولسوالی ما مسلط شوند، ترس و وحشت بزرگی در من خلق شده بود. در جهان کودکانهام طالبان را نه آدمیزاد که به شکل دیوهای بزرگ، ترسناک و خونخوار تصور میکردم. ولسوالی ما در محاصره بود. آخندی که ما را در مکتبخانهی روستا آموزشهای دینی میداد، هر روز کودکان مکتبخانه را به پشت بام مسجد به صف مینشاند. هرکدام ما صد سنگریزه از اطراف مسجد جمع کرده بودیم. آخند از ما میخواست که برای نجات بامیان از محاصرهی طالبان و شکست این گروه هرکدام صد صلوات بفرستیم. او معتقد بود که کودکان معصوماند و دعاهایشان از طرف خداوند پذیرفته میشود. دعاخوانی مداوم بر پشت بام مسجد و نحوهی گپزدن آخند ما در مورد طالبان، ترسی بزرگ در من ایجاد کرده بود.
وقتی طالبان به ولسوالی ما مسلط شدند، فصلی از ترس و سرکوب وحشیانه آغاز شده بود. باری، صحنهی لتوکوب یکی از مردان قریه توسط جنگجویان طالبان را در محل تجمع رمهی گوسفندان دیدم. برای آن مرد، گریستم. همیشه این ترس را با خود حمل میکردم که مبادا روزی طالبان پدرم را آنچنان زیر ضربات چوب و قنداق تفنگ بگیرد. یکی از صحنههای تکراری که در مکتب میدیدیم، فرار و پنهانشدن معلمان مرد مکتب از دیدهشدن توسط هیأتهای تفتیش طالبان بود. طالبان آموزش دختران توسط معلمان مرد را ممنوع کرده بودند. روزی که از پیش مغازهی کوچک پدرم در بازار محلی روستا، صفوف در حال خروج تویوتاها و موترسایکلهای مسلح جنگجویان طالبان را دیدم، یکی از روزهای استثنایی بود. بعد از خروج طالبان، بازار مملو از نشاط و طراوت بود. پیش از آن، هیچ وقت، چنان لبخندها و شادیهای متفاوت و همگانی در مغازهداران ندیده بودم.
از آن روزها، 19 سال میگذرد. من اکنون 27 سال دارم و پس از مکتب، از دانشگاه نیز فارغ شدم. در زادگاه من، حشر ساختن مکتب، به یک فرهنگ ریشهدار تبدیل شده است. تعداد رانندگان زن و دختر با رانندگان مرد برابری میکند. هزاران دختر دوشادوش پسران، دانشآموز هستند و در این 19 سال هزاران دختر با فراغت از مکاتب، به دانشگاهها وارد شده و جذب بازار کار شدهاند. پس از سقوط حکومت طالبان، افغانستان تغییرات جدی به خود دیده است. نظام سیاسی متفاوت و در قاعده مردمسالار، ارتش، پولیس، نهادهای خصوصی، جامعهی مدنی، تثبیت و رسمیتیافتن حقوق زنان و اقلیتهای قومی و مذهبی، حقوق بشر، رسانههای آزاد و منتقد، آزادی بیان و نسلی کاملا جدید و دگرگونه بهلحاظ سبک زندگی، ماحصل حیات جمعی مردم و حمایتهای سیاسی، نظامی و اقتصادی شرکای افغانستان در دو دههی پس از سقوط طالبان است؛ اتفاقی که با ماهیت وجودی طالبان و تفسیر این گروه از نظم سیاسی و اجتماعی، در تضاد کامل است. در این 19 سال، افغانستان نه تنها تغییر کرد و جدید شد که یک نسل رفت و نسلی دیگر، پدر و مادر شدهاند. نسل جدید، بهلحاظ سبک زندگی و نوع قرائت از نظم سیاسی و اجتماعی، به شکل خطرناکی با طالبان در تضاد است.
19 سال پس از سقوط طالبان و جنگ دولت افغانستان و ائتلاف ضدتروریزم به رهبری ایالات متحده با این گروه، دیروز، ایالات متحده با این گروه توافق صلح امضا کرد و بار دیگر، بوم برگشت به گذشته و تجدید خاطرات خونین و تلخ حاکمیت طالبان بر سر مردم به پرواز درآمده است. این توافق، امضای ناکامی در یک جنگ بزرگ و خونین است. در طول این جنگ، صدها میلیارد دالر هزینه شد. نزدیک به چهارهزار سرباز امریکایی و ناتو کشته شدند. تلفات این جنگ در میان نیروهای امنیتی ملی افغانستان، غیرنظامیان و جنگجویان طالبان به دهها هزار نفر میرسد. بیش از 300 هزار نظامی افغانستان و دستکم 150 هزار نظامی ناتو و ایالات متحده در دوهه رویارویی نظامی با جنگجویان و چریکهای طالبان، موفق به شکست نظامی این گروه نشدند. توافق صلح ایالات متحده با طالبان در هنگامهای امضا میشود که این گروه در اوج اقتدار در دو دههی گذشته، حدود 50 درصد خاک افغانستان را در کنترل دارد یا بر سر کنترل آن با دولت افغانستان در جنگ و رقابت است.
امضای توافق سیاسی ایالات متحده و طالبان، بهعنوان بخشی از «پروسهی صلح» افغانستان تبلیغ و تفسیر میشود، اما واقع این است که امضای توافق صلح ایالات متحده با طالبان، شهروندان افغانستان را در یک موج سنگین ناامیدی، ابهام و درماندگی فرو برده است. دستکم تا کنون، تنها چیزی که بر سر آن توافق صورت گرفته و البته دشوار است که دوام توافق بر سر آن را تضمینشده دانست، اعلام جدولزمانی خروج نیروهای ایالات متحده از افغانستان و قطع روابط طالبان با گروههای افراطگرای تروریستی نظیر القاعده است. شهروندان افغانستان از خود میپرسند که سرنوشت نظام سیاسی مردمسالار، ارزشهای شهروندی، جامعهی مدنی، حقوق زنان و اقلیتهای مذهبی و قومی، حقوق بشر، ساخت متکثر و متنوع فرهنگی و فکری جامعه، آزادیهای مدنی، آزادی بیان و رسانههای آزاد و متنوع، در ادامهی روندی که از آن به «پروسهی صلح» افغانستان تعبیر میشود، چه خواهد شد؟ پذیرش شکست نظامی در نابودی طالبان و منطق مصالحه با این گروه که هزاران خاطرهی خونین و رقتبار بر حافظهی مردم افغانستان به یادگار گذاشتهاند، بار روانی سنگینی بر مردم افغانستان سوار کرده است. شهروندان افغانستان اکنون دلواپس داشتهها و ساختههایی هستند که در 20 سال گذشته با مشقت تمام فراهم کردند و دار و ندارشان از این جهان است. نسلی که پس از طالب قد کشید و اکنون بدنهی اصلی جامعهی افغانستان هست، از خود میپرسد که سرنوشت عناصر زندگی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و مدنیشان در متن توافق با طالبان چه خواهد شد؟
واقع این است که در 19 سال گذشته، زندگی برای نسل پس از طالب که در قلمرو جمهوری اسلامی افغانستان زندگی میکردند نیز در جنگ گذشت. در بخش بزرگی از خانوادههای افغانها، نوعی از انواع زخم جنگ، بر دیوارخانههایشان قاب شده است. جنگ برای کسانی که بهصورت مستقیم، عضوی از خانوادهیشان را از دست ندادهاند نیز، مصیبتهایی به یادگار گذاشته است. من وقتی فهرست دوستانم در حساب فیسبوکم یا شمارههای تماس ثبتشده در موبایلم را مرور میکنم، با یک حساب سرانگشتی، دستکم 20 دوست و رفیقم را در جنگ یا حملات انتحاری از دست دادهام. آنها در این جنگ کشته شدند. حساب مجروحان، آوارگان و فراریان از این جنگ بسیار بیشتر است. وحشت و استرس کشتهشدن در حملهی انتحاری، موتربمب، حملهی مسلحانه و بمبگذاریها و حملات تروریستی دیگری، همواره در حتا قلب پایتخت و بیخ گوش ارگ ریاستجمهوری افغانستان، هر شهروند افغانستان را شکنجه میکند. مسیرهای عبور و مرور از این ولایت به آن ولایت همواره آبستن یک ترس است. ترس به گروگانرفتن، ترس کشتهشدن و ترس رنجکشیدن توسط طالب.
برای بخشی از جامعهی افغانستان که در تسلط طالبان قرار دارد، جنگ معنا و وحشت بسیار بیشتر از ساکنان شهرها و قلمرو جمهوری اسلامی افغانستان دارد. ریا و دروغ است اگر ادعا کنیم ما رنج این بخش از جامعهی افغانستان را میفهمیم یا حتا پروای آن را داریم. جنگ برای این بخش از جامعه، شدیدتر، ویرانگرتر و رقتبارتر است. کشتهشدن فراوان و همهروزه توسط طالب، نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی افغانستان یا حملات هوایی نیروهای بینالمللی، فقط یکی از رخهای جنگ در این بخشی از کشور است. نبود خدمات و امکانات آموزشی و صحی، فقر، بیسوادی و توسعهنیافتگی در همهی عرصهها، یک نسل را بهصورت کامل در این بخش افغانستان مفلوک و سوزانده است.
از این منظر، پایان یافتن جنگ جاری به واسطهی یک توافق سیاسی، در واقع درماندگی افغانهاست. افغانها مجبور به پایان جنگ و پذیرش مصالحه با طالبان هستند، زیرا به شهادت 19 سال گذشته، نهتنها برای پیروزی در این جنگ شانسی وجود ندارد که آسیبهای ناشی از دوام جنگ، هر روز رقتبارتر و گستردهتر میشود. اینکه دلایل ناکامی در بردن این جنگ و نابودی آخرین جرقههای امید برای پیروزی چه دلایلی دارد، بحثی دیگریست. سخن گفتن در مورد دلایل این ناکامی، چیزی از این واقعیت که جنگ جاری، پیروز ندارد، نمیکاهد یا تغییری در این واقعیت خلق نمیکند.
در میانهی ناامیدی، ابهام و درماندگی، افغانها بهشمول تقریبا همهی طیفهای اجتماعی، قومی، جنسیتی و فرهنگی، پرسشها و نگرانیهای جدی و رنجآوری در مورد آینده دارند. آیا طالبان تغییر کردهاند؟ آیا توافق صلح با این گروه، مشروط به دوام ارزشهای سیاسی، شهروندی، فرهنگی و مدنی دو دههی گذشته است و بقای آن را تضمین میکند؟ آیا باید شاهد برگشت و تسلط تفکر طالبانی بر نظم سیاسی و اجتماعی کشور باشیم و در برابر آن تسلیم شویم؟
دیروز، چند ساعت مانده به امضای توافق، یکی از همکارانم در صحن دفتر روزنامه، از دو دختر نوجوان -که به نظر میرسید ورزشکار بودند- در مورد توافق صلح طالبان و ایالات متحده، مصاحبهی تصویری میگرفتند. دوربین روی ثبت بود و صدای بلند اما اندکی مضطرب یکی از دختران نوجوان، در حویلی میپیچید: «ما میترسیم و نگرانیم که تحصیل، کار و ورزش خود را از دست بدهیم اما دختران باید تسلیم نشوند و برای آیندهی شان بجنگند.» آیا توافق صلح با طالبان، آغاز فصل دیگری از جنگ فکری و فرهنگی نسل جدید افغانستان با تفکر طالبانی است؟ آیا نسل جدید افغانستان در ساختارهای تعدیلشدهی سیاسی پس از توافق صلح با طالبان، اساسا مجال و توان مبارزهی فرهنگی و فکری با تفکر طالبانی را دارند؟ دستکم تا کنون، هیچ چیزی روشن نیست و همهی داشتهها، بافتهها و دستآوردهای سیاسی و اجتماعی دو دههی گذشته، در ابهام و تردید قرار دارد.
