من یک شب قبل از حلول سال نو میلادی نشستم و برای خودم لیستی از «بایدها» و «خواهمها» ترتیب دادم. سر صفحهی کلان نوشتم «در پرتو ِ علم». چرا در پرتو علم؟ به خاطری که میخواستم رفتارهایم بر بنیادهای محکم استوار باشند. یکی از آن خواهمها این بود:
– در سال جدید، هر صبح چهل و پنج دقیقه ورزش خواهم کرد.
در روز اول سال نو، ساعت هفت و نیم صبح بیدار شدم. تازه و آسوده بودم. به کلکین نگاه کردم. پرده آویزان بود. احساس کردم که بیرون بارانی است. با خود گفتم:
«طبق یافتههای کریستوفر هیلمن، یکی از متخصصان این عرصه، بسیاری از افراد به این خاطر در رسیدن به هدف تعیین شده شکست میخورند که هیچ جایی برای نرمش و انعطاف باقی نمیگذارند. مثلا وقتی با خود گفتند که هر صبح باید چهل و پنج دقیقه ورزش کنند، دیگر در نظر نمیگیرند که آیا همهی روزها برای ورزش مناسب هستند یا نه. این گونه افراد حتا در روزهای توفانی از خانه بیرون میروند و به قیمت در خطر انداختن حیات خود ورزش میکنند تا به عهدی که با خود بستهاند وفادار بمانند. این رفتاری است کاملا غلط و به نتایج معکوس میانجامد.»
یک لحظه فکر کردم که اینها را به خود میگویم که تا از ورزش بگریزم، ولی اینها سخنان من نبودند. کریستوفر هیلمن چنین عقیدهای دارد. آیا منطقیتر آن است که من به سخنان یک متخصص نامور گوش جان بسپارم یا مثل یک آدم لجوج و خودمحور بر همان عهد انعطافناپذیری که با خودم کردهام اصرار بورزم؟ نیم ساعت در زیر لحاف در این باره با خود بحث کردم. خوشبختانه، پس از نیم ساعت به یک نتیجهی کاملا منطقی رسیدم:
«میروم بیرون را میبینم. اگر هوا خوب بود، برای ورزش بیرون میروم. اگر هوا بارانی یا خیلی سرد بود، طبعا نمیروم؛ با یک روز ورزش نه صحتم خوب میشود و نه خراب. آسمان به زمین نمیخورد.»
پرده را کمی پس زدم. نور آفتاب به چشمم خورد. اما منطق به من میگفت که وقتی نور آفتاب از یک گوشهی کلکین به چشم آدم میخورد، معنایش لزوما این نیست که هوای بیرون واقعا آفتابی است. ممکن است فقط در همان لحظه قسمتی از ابرها پاره شده باشد و دیری نپاید که دوباره خورشید در زیر لایههایی ضخیمی از ابرهای سیاه و وحشتناک ناپدید شود. برای اطمینان بیشتر موبایلم را برداشتم و از اتاقم بیرون آمدم. دروازهی بیرونی خانه را که باز کردم، دیدم هوا روشن است. در سراسر آسمان یک تکه ابر دیده نمیشد. هوا نه گرم و نه سرد. آفتاب بالا آمده بود و گرمای ملایم و مطبوعی پخش میکرد. حالا دیگر دلیلی نداشت که در چنین روز خوبی بیرون نروم و قدم نزنم. به دهلیز خانه برگشتم. در را بستم و خطاب به آفتاب گفتم:
«بر پدرت لعنت! خوب است یک ذره نور داری که خیلی مغرورش هستی.»
و فورا احساس شرمندگی کردم. یعنی چه که زورت به خر نرسید به پالانش لگد بزنی؟ مگر آفتاب به ارادهی خود میتابد که تقصیر را بر گردن او بیندازیم؟ دقت کرده باشید که حتا خود همین خر و پالانش هم در اینجا نامربوط است. اگر فحش دادن به آفتاب در حکم لگد زدن به پالان باشد، خود خر کیست؟ آن هم خری که زور کسی به او نرسد.
چارهای جز این نبود که به جای لعنت فرستادن به روشنایی شمعی را خاموش کنم. برای همین، شمعی را که در دهلیز میسوخت خاموش کردم تا بتوانم به یک تصمیم بهتر برسم. گفتم: «آیا….» و هر چه فکر کردم در ادامهی این «آیا» سوال خوبی به خاطرم نرسید. ناگهان گفتوگوی داغی میان من و خودم در گرفت:
من: بهانه میآری تا ورزش نکنی، قدم نزنی. دنبال توجیه میگردی و دلیل میتراشی.
خودم: به هیچ وجه این طور نیست. اگر چنین بود، خیلی ساده میگفتم که ورزش نمیکنم. نمیتوانستم این را بگویم؟ میتوانستم. طبیعی است که آدم برای ورزش اول باید وضعیت آب و هوا را ببیند. معنا ندارد که در بیرون سیلاب و توفان باشد و تو دو پای خود را در یک موزه کنی که من بیرون میروم و قدم میزنم.
من: ولی دیدی که هوا آفتابی است و از سیل و توفان خبری نیست.
خودم: این یک مثال بود.
من: بسیار خوب، اگر کدام روز سیل آمد و توفان شد، نرو. حالا که هوا خوب است برو.
خودم: تو چه اصراری داری که دیدگاه خود را بر من تحمیل کنی؟ من در تمام عمر خود به تحمیل تن ندادهام.
من: کدام تحمیل؟ تو عهدنامه نوشتی که هر صبح ورزش میکنم و فلان میکنم و بهمان میکنم.
خودم: من اشتباه کردم. بد کردم. خوب شد؟
دیدم که بین من و خودم جنگ در میگیرد. منطق حکم میکند که میان این دو صلح کنم. یک چاکلیت به یکی دادم و یک چاکلیت به دیگری. هر دو روبوسی کردند و رفتند خوابیدند. خوب شد. در آن صبح زود به جان هم افتاده بودند.
