حکایت بیست‌وسوم: خران باشعور | طنز

اطلاعات روز

عیسا قلندر

عده‌ای از بازرگانان به محضر پادشاه رفتند و از ملانصرالدین شکایت کردند. آن‌ها از پادشاه خواستند که ملا را برای دو ماه در یکی از مغاره‌های کوه تبعید کند. پادشاه ظالم درخواست بازرگانان را پذیرفتند و به غلامان خویش دستور دادند که ملا را در محضر حاضر نمایند. غلامان ملا را به دربار بردند و شاه شکایت بازرگانان و تصمیم خودش را برای ملا ابلاغ کرد و از ملا خواست قبل از طلوع آفتاب فردا باید از شهر خارج شده باشد. سپس از ملا پرسید که آیا از حکم پادشاهش راضی است؟ ملا در جواب گفت: «بلی راضی‌ام. مطمئنم در این کار حکمتی وجود دارد.» پادشاه در برابر این فروتنی ملا به وی اجازه داد هرچه می‌خواهد و هرقدر که می‌خواهد از خزانه‌ی پادشاه بردارد.

ملا می‌دانست که استدلال در برابر پادشاه ظالم و ابله فایده‌ای ندارد. حکم پادشاه را پذیرفت و بعد از ترک دربار ریسمان خرش را گرفت و مستقیم به خزانه‌ی شاهی رفت. چون پادشاه به او اجازه داده بود که هرچه می‌خواهد بردارد، او هم به مقدار کافی طلا و نقره از خزانه‌ی پادشاه به خورجین خرش انداخت و از قصر بیرون شد. یکی از بازرگانان که از اول تا آخر ملا را تعقیب می‌کرد، بیرون از قصر پادشاه خودش را به ملا و خرش رساند و از ملا خواست که در بدل طلا و نقره می‌تواند به او لباس و غذا بدهد. ملا رو به تاجر کرد و گفت: «من در فلان مغاره و فلان کوه می‌روم. من از همین لحظه به بعد به حکم پادشاه و درخواست چند بازرگان ابله تبعید شده‌ام و اجازه ندارم در این شهر معامله انجام دهم. اگر خواهان معامله‌ای، فردا به آن مغاره بیا و اجناس قابل معامله را هم با خود بیاور.» این را گفت و از بازرگان دور شد.

فردای آن روز بازرگان مقداری از غذاهای خوش‌مزه، لباس‌های ابریشمی و نوشیدنی‌های گوارا با خود گرفته راهی مغاره شدند. وقتی نزدیک مغاره رسید، دید صدای خنده‌ی ملا بلند است. با عجله خود را به مغاره رساند تا ببیند ملا به چه می‌خندد. وقتی رسید دید ملا با کف دست به پشت سرش می‌زند، سپس رویش را می‌چرخاند و با عصبانیت می‌پرسد «کی بود؟ کی بود؟» بعد با خود می‌خندد و می‌گوید «ملا صاحب هیچ کسی نبود. این‌جا غیر شما و خر و خدای‌تان کسی دیگری نیست».

بازرگان گلو صاف کرده و به ملا سلام کرد. ملا رو به طرف خرش کرده و گفت: «فکر کنم به شما سلام کرد، اگر قابل می‌دانی باید جواب سلامش بدهی.» خر ملا بادی از بینی خارج کرد پیرررررررر! تاجر غذا و لباس و نوشیدنی‌ها را به ملا نشان داد و از او خواست که وارد معامله شود. ملا رو به تاجر کرده گفت: «من معاملاتم را براساس نیازهای روزمره انجام می‌دهم و هیچ‌وقت بیش‌تر از حد نیاز خرید نمی‌کنم، اما چون مسافت راه زیاد است، حاضرم قیمت بیش‌تر در برابر غذا، نوشیدنی، لباس و خوراکی خر برایت بپردازم.» ملا و تاجر روی معامله‌ی تجاری چانه زدند و سرانجام به توافق رسیدند که تاجر هفته‌ی یک بار غذای مورد نظر ملا و خرش و لباس و نوشیدنی برای ملا بیاورد.

دو ماه سپری شد و ملا از مغاره بیرون آمد. ملا به شهر برنگشت و راهی دیار دیگری شد. به دهی رسید و دید که مردان در دو صف جداگانه ایستاده و با هم دعوا دارند. ملا از پیر مرد خارکشی که تازه پشتاره‌ی خارش را از کوه پایین کرده بود، شرح ماجرا را پرسید و فهمید که دعوای این مردان سر امتیاز اربابی قریه است. هر طرف می‌خواهند که شخص مورد نظرشان را به‌حیث ارباب قریه معرفی کنند. ملا و خرش در سایه‌ی درختی توقف کرده بودند. در همین موقع چند مرد ریش‌سفید سوار بر خران به جمعیت نزدیک می‌شدند و خر ملا تا چند خر دیگر دید، شروع کرد به عرعر. در یک لحظه هرچه خر بود شروع کردند به عرعر.

ملا رو به طرف خر کرد و گفت «شما خران موجودات عجیب و غریب‌اید. از دیدن هم خوشحال می‌شوید. درحالی‌که ما آدم‌ها همواره در برابر همدیگر قرار می‌گیریم.» جمعیت متوجه حضور ملا شده بود و یکی از ریش‌سفیدان رو به طرف ملا کرد و گفت «آهای غریبه! از کجایی، کجا می‌روی و این‌جا چرا متوقف شده‌ای؟» ملا در پاسخ گفت «من رهگذرم. پادشاهم مرا تبعید کرده بود و اکنون مدت تبعید به سر آمده و من از کوه پایین شده‌ام و نمی‌دانم به کجا خواهم رفت. فعلا که به ده شما رسیده‌ام. خرم از دیدن خران ده شما شادمان شده و عرعر می‌کند، اما من نمی‌دانم از دیدن شما خوشحال شوم یا نه. ظاهرا باهم جنجال دارید که چه کسی ارباب قریه شود. نظر مرا اگر می‌خواهید فرقی ندارد چه کسی ارباب قریه شود، چون هرکه ارباب شود ابتدا به شکم و شادمانی خویش می‌رسد. بهتر آن‌ست که ما آدم‌ها مثل خران از دیدن هم خوشحال شویم نه این‌که گمان به شرارت ببریم و علیه هم شویم. معلوم نیست کجا خواهم رفت و این‌جا هم متوقف شده‌ام و می‌بینم که آدم‌ها علیه هم‌اند و خران نه و در عجبم که خران چرا این‌قدر باشعورند.»

ملا چند روزی از این ده به آن ده رفت اما در نهایت به شهر برگشت. پادشاه از برگشت ملا باخبر شد و دوباره او را به قصر فراخواند. چون به قصر رسید، پادشاه از او پرسید که چه درسی در این دو ماه آموخته ‌است؟ ملا گفت: «در طول دو ماه هیچ چه نیاموختم، اما در برگشت به دهی رسیدم و آن‌جا دیدم که آدم‌ها علیه‌ همدیگرند، درحالی‌که خران نیستند». پادشاه از ملا معذرت خواست و غرامت دو ماه تبعید را به ملا پرداخت.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه