عیسا قلندر
در قریهی ما مردی بود به اسم رییس بدقار. او 11 فرزند داشت. خودش در خانه نبود، اما برادرش فتاح سرپرستی خانهی او و یازده فرزندش را به عهده داشت. تعدادی از فرزندان رییس بهخصوص پسر کلانش از دست کاکایشان فتاح به عذاب بودند. پسر کلان نمیتوانست هرکاری را که دوست داشت انجام بدهد، شاید بهخاطر شرم زمانه بود، شاید هم بهخاطر ترس از کاکایش.
روزگار بر وفق مراد فتاح پیش نرفت. فتاح به رییس برادرش نامه نوشت و در نامه از روزگار شکایت کرد و گفت که مجبور است راه سفر در پیش گیرد. چنین شد که فتاح به سفر رفت و مدیریت خانهی رییس افتاد به دست فرزند کلانش. پسر کلان رییس یک هفته صبر کرد و بعد از یک هفته برادران و خواهرانش را جمع کرد و گفت: «خو خو! مه همراه شما خنزیرها کار دارم. از این به بعد گپ، گپ مه است. سم صحیح گوش میکنید، آدم واری اطاعت میکنید. هرکدام تان که سرپیچی کنید، اگر سر دسترخوان شیشته نان خوردید، مه بچه آدم نباشم.»
دختر کلان رییس بدقار که قبلا از پدرش شنیده بود در خانه متوجه رفتار فتاح باشد و کدام جای اگر برادر کلانش خود را با فتاح بند میکند، طرف فتاح را بگیرد؛ رو به طرف برادر بزرگش (که تازه ارباب خانه شده بود) کرد و گفت: «لالا رای نزن. مه و خودت همدست هستیم. امر از تو، اطاعت از ما.» پسر کلان خانواده که تازه از سایهی فتاح رها شده بود، رو به طرف برادران و خواهرانش کرد و گفت: «تا به حال یکیتان از قورمه کچالو شکایت داشتید، یکیتان کدو نمیخوردید، دیگریتان تا که کفش و لباس دلخواه خود را نمیخریدید، ایلای ما نمیدادید. از حالا به بعد کسی حق ندارد در مورد غذا ابراز نظر کند، کسی حق ندارد از لباس و کفش شکایت کند، کسی حق ندارد از گرمی یا سردی هوا اوف بکشد. نه در خانه نه در بیرون. اگر خبر شوم که از دستور سرپیچی کردهاید، باز با خمچهی تر بادام به حسابتان میرسم.»
این را گفت و چند بار به طرف برادران و خواهرانش با پیشانی ترش و چشمان گاوشده نگاه کرد و بیرون رفت. خواهر کلانش هم رفت در مهمانخانه که پیش آیینهی کلان سر تا پایش را برانداز کند. بقیه خواهران و برادران به دو دسته تقسیم شدند. آنهاییکه هنوز چیزی نمیفهمیدند، باز هم نمیفهمیدند که چه کار کنند. آنهاییکه کموبیش سرخلاص بودند، همانجا برادر کلانش را «ابلیس زمان» نام گذاشتند.
از آن روز به بعد کار ابلیس زمان شده بود سانسور برادران و خواهرانش. تمام تلاشش این بود که بفهمد آنها چه میخوانند، چه مینویسند، با چه کسانی رفیقاند، چه قصه میکنند و از چه شکایت دارند. مخصوصا که پدرش به او سفارش کرده بود که خانه را به او سپرده است و از او خواهش کرده بود که مواظب خانه باشد. تنها کسی که گاهگاهی با ابلیس زمان درگیر میشد، احمد فرزند چهارم خانواده بود. احمد از برادر بزرگش چندبار خواسته بود که تکتازی نکند، خود را رییس بدقار دوم جور نکند، اما برادر بزرگش به او گفته بود که یا باید خفه شود یا مجبور میشود که خودش او را خفه کند.
روزها به همین منوال گذشت تا اینکه روز معلم از راه رسید. احمد به مناسبت روز معلم یک مقالهی کوتاه نوشته بود و عنوانش را گذاشته بود «جدال با ابلیس زمان.» در ادامه خطاب به شنوندگان گفته بود: «آنگاه که ابلیس زمان زمام امور را بهدست گیرد، به چیزی کمتر از بندگی قناعت نخواهد داشت. از ما خواهد خواست که حرف خودمان را نزنیم، نظر خودمان را ندهیم، راه خودمان را نرویم. ذات او شر است. او تا هر وقتی بر مسند قدرت تکیه زده باشد، در کمین ما خواهد بود. از خدایش است ما حرف خودمان را بزنیم و راه خودمان را برویم تا بهانه به دست او بیفتد و ما را حذف کند. من این ابلیسها را به چشم سر دیدهام، در یک خانه و سر یک دسترخوان با آنها نشسته و زندگی کردهام. آنها عاشق سانسورند. برایشان مهم نیست من در هژده سال عمرم به چه ارزشهایی دست یافتهام. دوست دارند حرف شان خریدار داشته باشد، کارشان تحسین شود. اما من احمدم و معتقد به ارزشهای انسانی. من به جدال ابلیس زمان خواهم رفت. اگر امروز اجازه دهم ذهن و زبان مرا کنترل کند، فردا هیچ چیزی از آن خود نخواهم داشت. من طی هژده سال به این نتیجه رسیدهام که ابلیس زمان نباید برای من خط و نشان بکشد. من خود راهم را خواهم رفت.»
