خواجه حافظ گفته بود «اگر به دست من افتد فراق را بکشم.» یک مفهوم مختوم به قافِ دیگر هم هست که اگر به دست من افتد، میکشمش. فکر کردید «عشق» را میگویم؟ نه. عشق که عشق است. الهی تا جهان است زنده باشد. البته میدانیم که عشق هم -با تمام فضایلی که دارد- در شیرآباد ما گاهی بدرقم پوستین خود را سرچپه میپوشد. یک عاشق پاکباز دو کوچه بالاتر از ما زندگی میکند. اسم خود را کفتار گذاشته. دو ماه پیش در مسیر سالنگ – پلخمری پدر خود را از سرویس پایین کرده بود و کنار سرک کاراتهاش میکرد. از کسی پرسیدیم این کیست. گفت:
«کفتار است. عاشق است».
نه، عشق را نمیگویم.
اسحاق را هم نمیگویم. هرچند که اسحاق واقعا سزاوار کشتهشدن به دست من هست. معلم بیولوژی ما بود. پیش تختهی صنف میایستاد و پشت خود را به ما میکرد. صدایش آنقدر ضعیف و پایین بود که ما از ده جمله یک جملهاش را نمیشنیدیم. همو باعث شد که من از بیولوژی دلسرد شوم و در نتیجه انجنیر ساختمانی نشوم و در نهایت به دبیر کلی حزب نرسم. نگویید این منطقی نیست. منطقی است. در شیرآباد اکثر کسانی که دبیر کل فلان حزب هستند بهخاطری دبیر کل هستند که در دانشگاه انجنیری ساختمانی خواندهاند و بهخاطری انجنیری ساختمانی خواندهاند که علاقهی شدیدی به بیولوژی داشتهاند.
اختناق؟ گفتید اختناق از آن کلمات مختوم به قاف است که انسان آزادهای چون من ازش کینه به دل دارد؟ نه، اشتباه میکنید. اختناق جان است جان. دلیلش را عرض میکنم. یک وقت اختناق بود (مثلا در رژیم خلقیها و پرچمیها یا در زمان طالبان). آدم از سایهی خود میترسید. در آن دورهها کجا میشد بدون ترس چهار کلمه گپ زد. آدم مجبور بود که قبل از حرف زدن کلمات و جملات خود را آنقدر بجود که وقتی نوبت حرف زدن میشد از آن کلمات و جملات جویده شده چیزی نمیماند. ولی با همهی بدیهایی که اختناق داشت، ما (یعنی من و امثال من) از آن سود هم میبردیم. جوانان و نوجوانان در آن ایام نزد ما میآمدند و از ما سوالهای خود را میپرسیدند. ما لبخندی میزدیم و میگفتیم:
«بچیم، خیلی حرفهاست. خیلی رازهاست. اما میبینی که نمیشود حرف زد».
بعد، بچهها با خود اینطور فکر میکردند:
«وای ما چه بدبختیم که این گنجینهی حرفها و رازها، این مرد بزرگ فرهیخته و لبریز از جواهر معنا، نمیتواند گنجینهی سینهی دردمند خود را باز کند و سخن بگوید. تف بر تو اختناق!»
اما وقتی دورهی خفقان به پایان رسید، یا بگو میانبرنامه گرفت و چندی توقف یافت، باز جوانان آمدند نزد ما. باز اصرار کردند که «استاد، شما را به هرچه دوست دارید قسم، حالا که خفقان نیست، لطفا بگویید چیزی را که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش.» آن وقت ما دیدیم که اختناق چه چیز خوبی بوده والله. اختناق که رفت، آبروی استادی ما هم رفت. دیدیم که همان خلقیها و طالبان ملعون اگر ما را صددرصد هم آزاد میگذاشتند و حتا به دست هر کدام از ما گنجینههای راز یک بلندگوی قوی جاپانی هم میدادند، باز ما چیزی نداشتیم که بگوییم.
نه، منظورم اختناق نیست.
چه درد سر بدهم شما را. منظورم «تعویق» است. خبر دادند که اعلام نتایج انتخابات به تعویق افتاد. تعویق تعویق تعویق. این تعویق چه هست که در شیرآباد همه چیز به آن میافتد؟ قرار میشود که در فلان تاریخ کار جادهی صدمترهی فلان جا شروع شود. یک روز مانده به شروع اعلام میکنند که افتاد. میدانید که به تعویق افتاده. پارلمان جلسه میکند که فلان قانون را به رای بگذارد و… شب تلویزیون را روشن میکنید و سیمای گُلانداختهی گزارشگر را میبینید که با شور و حرارت تمام میگوید:
«جلسهی امروز پارلمان که به لایحهی منعِ آویزان کردن معلمان از پایهی برق اختصاص داشت، تا هفت ماه دیگر به تعویق افتاد».
خوب که به چهره و نگاه و لحن گزارشگر دقت میکنید، میبینید که گزارش تهیه کردن از تعویق برایش چهقدر لذتبخش است. روان شیرآبادیاش کشته و مردهی تعویق است. عادت کرده. حتا همان کفتاری که در بالا ذکر نیکویش بود نیز گاهی علایم عشقش به تعویق میافتند. شنیده بودیم که کفتار میخواهد که در یکی از جمعههای ماه گذشته پیش مسجد محله بیاید و از شدت خاطرخواهی فلان بانو خود را در حضور همه به آتش بکشد. اما صبح آخرین جمعه سخنگوی ایشان، یعنی برادرخواندهاش گژدم، به کافهی ملت جمعهپرور خبر داد که خودکشی کفتار فعلا به تعویق افتاده است.
