باز به همان اجازه ندادن رسیدیم. یادتان هست که سابق از رادیو میشنیدیم یا در تلویزیون میدیدیم که بزرگان ما میگویند «به هیچ کسی اجازه نخواهیم داد که …؟» یادتان هست که پای سخنرانی این بزرگان مینشستیم و این بزرگان میگفتند:
«حمد خداوند را بهجا میآوریم که ما را در دامان پدران و مادران مؤمن و مسلمان پرورش داد. در روایت هست که در روز قیامت عدهای از گناهکاران را میآورند و در صف بهشتیان قرار میدهند. بهشتیان به سر و وضع ژولیده و زشت این گناهکاران نظر میکنند و از همدیگر میپرسند که مگر بهشت جای گناهکاران است. آنگاه ندایی میآید و خطاب به بهشتیان میگوید: اینها خاطیان و عاصیان و قاتلان و جانیان و بدکاران هستند. اما در لحظهای که قرار بود اینها را به قعر دوزخ بیندازند، یک زن مؤمنه که مادر یکی از این خطاکاران است رو به آسمان کرد و خطاب به مالک عرش گفت که پسرش شیر یک زن مؤمنه را خورده و سزایش نیست که به دوزخ برود. آنگاه ندا آمد که این خانم راست میگوید پسرش را رها کنید. اما جوانمردی پسر را ببین که گفت به خدا قسم بدون اندیوالان جنایتکار خود قدمی بهسوی بهشت برنخواهم داشت. آنگاه ندای دیگری آمد که پسر را بهخاطر مادر مومنهاش بخشیدیم و اندیوالان پسر را به روی جوانمردی او».
میدیدید که روایت شیرین و دلبر است. باید مینشستید و از شوق فق فق میگریستید. اما یادتان هست که این روایت شیرین دلتان را نمیربود. شما منتظر چیز دیگری بودید. منتظر بودید که سخنران از این چیزها بگذرد و به آن قسمت برسد که پیشانی خود را 111 کند و با مشتهای گرهکرده فریاد بزند «ما به هیچ کس اجازه نخواهیم داد که …» مزه میداد. البته در آن ایام وقتی سخنران مذکور میگفت «ما به هیچ کس اجازه نخواهیم داد که …»، شما فکر میکردید که منظورش از «هیچ کس» دیگران است و نه شما. به خاطرتان هم خطور نمیکرد که روزی شما هم شامل همان «هیچ کس» شوید. این است که با خود میگفتید: «صدقهی دهانت شوم! به آنها اجازه نمیدهد؛ به ما میدهد».
آمدیم و آمدیم و جهاد پیروز شد و خورشید ایمان رفت ایستاد دقیقا در وسط آسمان عزت و غیرت. همه جا غرق نور حقیقت شد. گرمای حقپرستی یخهای ما را باز کرد و باز از ما خواسته شد که پای منبر برویم. رفتیم. یکی از بزرگان سخنرانی میکرد:
«روزی محمد ابن قسیف با یاران خود از صحرای بعلب عبور میکرد. در صحرا درخت خرمای غلیفی دیدند که از بار میوهی خود سنگین شده بود. محمد ابن قسیف گفت که هرچند من شنیدهام رسول مبارک خوردن این خرما را منع کرده، دلم میخواهد که یکی دو تا از آن تناول نمایم. هرچه یاران او را از این کار برحذر داشتند او قبول نکرد. میگفت خرما خرماست. چه غلیف چه ناغلیف. پیغمبر هم یک چیز گفت دیگر. دو بیضه خرمای غلیف برداشت و در دهان خود گذاشت و گفت به به، چه خرمای شیرینی. اما هنوز ساعتی نگذشته بود که شکمش به اندازهی شکم شتر کلان شد و در جا فوت نمود. وای به حالش. خلاف کرد و گناهکار مرد…»
شما گفتید «ای خدا، چه کنیم قصهی خرما را. چه وقت پیشانیات ترش میشود و مشتت را گره میکنی و فریاد میزنی ما به هیچ کس اجازه نخواهیم داد که …؟»
و سخنران به آنجا رسید. پیشانی خود را 111 کرد و با مشت گرهکرده فریاد زد: «ما به هیچ کس اجازه نخواهیم داد که …» لبخندی بر لبان شما نشست. آخر گفت همانی را که میخواستید بشنوید.
اما نمیدانستید که بزرگان وقتی دایم بگویند «به هیچ کس اجازه نخواهیم داد که …»، این اجازه ندادن رفته رفته عادتشان میشود. عادتشان شد.
حالا که انتخابات ریاستجمهوری برگزار شده، میشنویم که این بزرگان به هیچ کس اجازه نخواهند داد که. نه یکی، نه دوتایشان. هیچ کدامشان به هیچ کس اجازه نخواهد داد که. این میگوید من رییسجمهورم، آن میگوید من رییسجمهورم و سومی و چهارمی و پنجمی و ششمی میگویند ما به هیچ کس اجازه نخواهیم داد که. آن اولی و دومی هم قصد ندارند به هیچ کس اجازه بدهند که.
حالا شما بخواهید رایتان حساب شود، رایتان را پس بگیرید، نخواهید رایتان حساب شود، نخواهید رییسجمهور داشته باشید، بخواهید این شود، بخواهید آن شود، این بزرگان به هیچ کس اجازه نخواهند داد که.
به جمهوری اجازه ندادن خوش آمدید.
