«کوچهبازاریها» طی چهار فصل به تحریر درآمده است. فصل اول، تحت عنوان «اتحاد خونین»، به ظهور داعش از جنوب کشور و تبعات آن پرداخته؛ فصل دوم دربارهی انقلاب تبسم، تحت عنوان «کوچهبازاریها» نوشته شده؛ فصل سوم در باب جوانههای شکلگیری جنبش روشنایی و مهمتر از آن تحریف پروژه برق توتاب پرداخته و آخرین فصل بهصورت مستقیم به جنبش روشنایی، تحت عنوان «جنبش روشنایی»، اختصاص یافته است. مسأله و انگیزهی خادمحسین کریمی (نویسنده کتاب) برای نوشتن این کتاب، از ابتدا مشخص است. وی در همان اوایل کتاب نوشته است: «… هیچ روایتی مستند و واقعگرایانه از اتفاق خونین افشار کابل وجود ندارد و طرفهای درگیر در قضیه، روایت و قرائت خود را از این اتفاق بازگو میکنند. بهدلیل نبود مستندات و گزارشی نزدیک به واقعیت از آنچه در اوایل دهه هفتاد در افشار کابل رخ داد، اکنون این رخداد تاریخی به ابزار سیاسی پیچید و گاه نفرتآوری بدل شده است که طرفهای درگیر و بازمانده از جنگهای داخلی هرازگاهی و متناسب با نیاز و احوال زمانه، از آن برای حملهی رسانهای و تبلیغاتی به همدیگر استفاده میکنند» (کوچهبازاریها، ص ۱۶). با تمامی وضاحتی که در این دیدگاه وجود دارد ممکن است این دیدگاه برای فعلا چندان قابل فهم نباشد و نتواند ضرورت نوشتن کتاب را توضیح بدهد. اما آنگاه که کنشگران سیاسی در آینده بخواهند از این رویداد استفاده سیاسی کنند، «کوچهبازاریها» در برابرش خواهد ایستاد و بهتر از هر زمان دیگر ضرورت مکتوبشدنش را نشان خواهد داد. اگر نسلهای بعدی بخواهند از رخدادهای مهمی چون جنبش روشنایی و انقلاب تبسم حرف بزنند به هیچوجه پای سخنرانی رهبرانی نخواهند رفت که تلاش میکنند شکست این فعالیتها را بر گردن رقیبان سیاسیشان بیندازند، بلکه قبل از همه سراغ کوچهبازاریها را خواهد گرفت. و در این امر تردیدی وجود ندارد. در ذیل تلاش میکنم با بیشترین تمرکز بر روی «جنبش روشنایی» خوانش خود را از «کوچهبازاریها» ارائه کنم.
برخوردهای عوامفریبانه با حوادث تاریخی و مهم از جانب سیاستمداران مدام باعث شده است تا بیشترین ضربه را مردمانی متحمل شوند که صادقانه برای به هدفرسیدن یک هدف جمعی مبارزه کردهاند و جانهای عزیزشان را از دست دادهاند، اما منافع چنان مبارزات را کسانی نصیب شدهاند که صرفا در ظاهر خود را دلسوز و رهبر مردم قلمداد میکنند. گمان میکنم عزیز رویش، در یادداشتی که پیرامون کتاب مورد نظر نوشته، این وضعیت را بهتر توصیف کرده است. رویش مینویسد «هزینه را مردم پرداخت میکنند که هیچ هویت و نشان مشخص ندارند؛ اما سخن و تصمیم را فرد یا گروهی از افراد میگیرند که همهچیز را به ناف خود بسته میزنند و با ناخن و مشت خود نشانه میگیرند». شاهد و مثال بارز در این مورد روایت اسدالله سعادتی از جنبش روشنایی است. تا به حال دو کتاب در مورد جنبش روشنایی نوشته است: یکی «کوچهبازاریها» و دیگری «پاسخهای من». یادداشتهای آقای سعادتی در «پاسخهای من» بسیار جالب است. من، قبل از آنکه کتاب آقای سعادتی را بخوانم در مکاتبه با یکی از دوستانم نوشتم: کتاب «پاسخهای من» ارزش چندان ندارد، چون از قبل مشخص است که برای کمپینکردن و تبرئهی یک تعداد افراد خاص از نتایج جنایتبار جنش روشنایی نوشته شده است. اما بعد از آنکه کتاب آقای سعادتی را خواندم بر علاوهی آن که فهمیدم به راستی کتاب سعادتی کمپینی است، این نکته را نیز دریافتم که «پاسخهای من» در خوشبینانهترین حالت یک کتاب بسیار ضعیف و غیر قابل اعتنا و در بدترین حالت مجموعه یادداشتهای پراکنده است که به دشواری بتوان آن را «کتاب» نامید. اگر بر مورد دوم توافق نظر داشته باشیم -که واقعیت امر نیز همین است- باید گفت «پاسخهای من» صرف مجموعه یادداشتها، سخنرانیها و یک سلسله مکاتباتی است که در زمانهای دور و بر جنبش روشنایی میان سعادتی و دوستانش صورت گرفته است نه کتاب ارزشمند و سترگ که طرفدارانش از آن تبلیغات میکردند. با این وجود، نباید سادهانگارانه فکر کرد که آقای سعادتی بدون گزینش یادداشتها را انتخاب کرده است؛ قطعا چینش یادداشتها در این کتاب براساس «مصلحت»ها انتخاب شده است، نه براساس «واقعیت»های بیرونی. اما در سمت مقابل، «کوچهبازاریها» از این مصلحت اندیشیها بهدور بوده و ما را با واقعیتها مواجه میسازد. نمیخواهم تفلسف کنم اما صرف بهعنوان پیداکردن پشتوانهی نظری برای بحث، میخواهم از این شعار ادموند هوسرل یادآوری کنم که میگفت «بازگشت به خود چیزها». بهنظر هوسرل برای شناخت درست و حقیقیِ پدیدهها بایستی بدون پیشفرض به پدیدهها رجوع کنیم. و من فکر میکنم کریمی برای نوشتن کوچهبازاریها هر نوع پیشفرضی را کنار گذاشته و از مصلحتاندیشیها بهدور بوده است. کار کریمی چیزی نبوده جز همان «بازگشت به خود پدیدهی جنبش روشنایی». بهنظر میرسد ما در این عصری که انبوهی از اطلاعات دور و بر ما را احاطه کرده است بیش از همهچیز نیازمند به شفافسازی میباشیم. اکثر اطلاعاتی که زندگی ما را تحت کنترل خود درآورده است قابل اعتنا نیستند. مشخصا میخواهم بگویم اکثر دادههایی که دربارهی «جنبش روشنایی» بیرون داده میشود قابل اعتنا نمیباشند. اما «کوچه بازاریها» تنها منبع معلوماتیِ دم دست ما میباشد که در این مورد قابل اعتنا میباشد. در یک کلام «کوچه بازاریها» شفافسازی میکند. همهای این موارد بیش از پیش ضرورت خواندن «کوچهبازاریها» را برای ما آشکار میکند. هر فردی این جامعه، بهعنوان یک شهروند سیاسی، حق دارد سازوکار رخدادهای چون جنبش روشنایی را درک کند تا به این فهم برسد که بعد از این خیلی سادهلوحانه با رهبران دلسوزشان برخورد نکند.

دیتر فروهلیش (دانشمند آلمانی) در یک تحقیقی میدانی که میان سالهای ۱۹۶۳-۱۹۶۵ م، جهت بررسی وضعیت کلی هزارهها در مقایسه با دیگر اتباع افغانستان انجام داده است، مینویسد: «درحالیکه گروه قومی دیگر از تدابیر امدادی وسیع و آشکار دولت برخوردار میشود، برای هزارهها اما این به معنای یک پیشرفت بزرگ محسوب میشود که از تدابیر سرکوبگرانه دولتی در امان بمانند». ما دوست نداریم سیاست در کشور بر مبنای قومیت شکل بگیرد اما واقعیت این است که سیاست در افغانستان قومی است، آنهم به صورتی که مطالبات و امتیازگیریهای یک قوم همهاش مبنی بر حذف قوم دیگر چیده میشوند. در این میان قوم هزاره بیش از اقوام دیگر مورد تبعیض قرار گرفته است. کافیست نیمنگاهی به تاریخ معاصر کشور بیندازید تا لایههای این تبعیض تاریخی برایتان آشکار شود. اما این «وضع طبیعی» مردم هزاره نیست. سازوکار طبیعت بر این بنا نشده است که قوم هزاره باید بهصورت دایمی مورد تبعیض قرار بگیرد. دنیای مدرن را نمیشود بر مبنای قومیت و امثال اینها مدیریت کرد، و این بیان میکند که هزارهها دستکم دیگر همانند دوره عبدالرحمان مورد ظلم و تبعیض قرار نمیگیرند. هرچند حکومت فعلی هم چیدمان خود را کمابیش براساس فورمولها و روال تاریخی گذشته (قومگرایی) بنا کرده است، اما با اینحال این چیزی نیست که از قطعیت برخوردار باشد و مردم نتواند این نظم را برهم بزند. با توجه به اینکه میدانم سیاستهای کلان جهانی کلا بر مبنای نفی نژادپرستی و قومگرایی بنا شده، و از اینرو هزارهها نیز جایگاهشان را در حکومت فعلی و ساختار سیاسی کشور دارند، میخواهم بیشترین تمرکز را بر متن جامعهی سیاسی هزاره داشته باشم که بیشتر روشنفکران آن بر این باورند که سیاست فعلی تفاوت چندان با دورهی عبدالرحمان ندارد.
روشن است که رویکرد قومگرایانهی حکومت افغانستان سبب شد پروژه برق توتاب از مسیر اصلیاش منحرف شود، اما این به معنای ختم تمام ماجرا نبود. هنوز امیدواریهای وجود داشت که میشد پروژه برق توتاب را به مسیر اصلیاش برگرداند. هزارهها با استفاده از همگرایی سیاسیِ صادقانه در سطح رهبری و مدیریت درست جنبش روشنایی میتوانست پروژه برق را از مسیر بامیان-میدان وردک عبور بدهند، اما بر اثر منفعتجوییهای شخصی ناکام ماندند. حکومت اولین گام را در تحریف پروژه برق توتاب برداشت، اما باورم این است که رهبران سیاسی هزارهها دومین گام را در این مسیر برداشتهاند.
جنبش روشنایی، با تمام امیدواریهای که خلق کرده بود، از درون بهشدت دچار بحران شد. طبق روایت کریمی فضای حاکم بر جلسات شورای عالی مردمی را احساسات و چانهزنیها به نفع افراد خاص رقم میزد. در این میان نقش مردم بسیار کمرنگ و یا حتا صفر بوده است. لابیگریهای شخصی و همینطور تحریک احساسات مردم جهت مطالبات کلان ملی، بهطور پیشینی جنبش روشنایی را با شکست مواجه کرده بود. «بهصورت مطلق، فضای جلسات و گردهماییهای جنبش روشنایی بهگونهای بود که صرف سخنرانیهای هیجانآفرین و سرشار از تهدید و هشدار هرچه شدیدتر، طرفدار و مخاطب داشت» (کوچهبازاریها، ص ۴۷۴). این یک نمونه کوچک از وضعیت نفرتآور و ناامیدکنندهی سطح رهبری جنبش است.

عکس از مانی مشکینقلم
جنبش روشنایی یک جنبش پوپولیستی بود. رهبران جنبش در حضور مردم از دفاع از حقوق مردم و ایستادگی علیه تبعیض یاد میکردند، اما در جلسههای خودمانیتر بر سر امتیازگیریهای سیاسی، به دستآوردن قلوب مردم با ارائه یک سخنرانی تحریکآمیز و دورکردن رهبران سنتی از عرصه سیاست با هم دعوا راه میانداختند. جنبشها معمولا زمانی ماهیت اصلی خودشان را برای مردم آشکار میکنند که بازهی زمانی فعالیت آن گسترش یابد و طولانی شود. جنبش روشنایی هرچند در اوایل همانند جنبش تبسم بسیار صاف، خودجوش و یکدست بود، اما به مرور زمان از مسیر اصلی خود منحرف شد و ماهیت پوپولیستیاش را آشکار نمود. امیدواریهایی که در اوایل شکلگیری جنبش خلق شده بود، کمکم جای خود را به اختلافاتی واگذار کرد که میان رهبران جنبش ایجاد شد (باید علاوه کرد که اگر جنبش تبسم این امکان را میداشت که مسیر زمانیاش طولانی شود به احتمال زیاد دچار همان سرنوشتی میشد که جنبش روشنایی گرفتارش شد؛ و این امر منطق و عقلانیت نهفته در بطن جامعه هزاره را بازگو میکند). بر علاوه، کسی به هیچوجه شکستها و بدنامیها را نمیپذیرفت اما چهار دست و پا و با اشتیاق تمام میخواستند خودشان را بهعنوان عوامل موفقیت جا بزنند. بر فرض که جنبش روشنایی موفق میشد، اما مطمیینا آن وقت یک تعداد افراد محدود و مشخص خودشان را بهعنوان عامل موفقیت جا میزدند و خواهان امتیازگیری میشدند. این در صورتی است که جنبش یک رخداد جمعی بود. حالا سوال اصلی این است که چرا چنین اتفاق میافتد و بهجای آنکه فعالیتهای جمعی باعث تحقق «آزادی» و «عقلانیت» در تاریخ شود به مسیر کاملا غلط و انحرافی کشیده میشود؟ فعلا تنها جواب دمدست ما سخن خود کریمی است که مینویسد «شاید جنبش روشنایی، پیشتازتر از روند رشد مدنی و خواستهها و مقولههای شهروندی در افغانستان زاده شده بود» (همان، ص ۶۳۰).

رهبران سیاسی هزارهها -چه آنهایی که خودشان را نمایندهی نسل جدید و تحصیلکرده هزاره میدانستند و چه رهبران سنتی و باتجربه- همه در این شکست تاریخی سهیماند. سویهی تلخ این ناکامی اما از آنجایی بیشتر رو میشود که میبینم عملا امکان رسیدن به موفقیت و خواستههای مدنی مردم در این جنبش وجود داشته است، اما به لطف کسانی که ظاهرا خود را نمایندهی تامالاختیار مردم میدانند با شکست مواجه شده است. رهبران سیاسی هرچند در ظاهر خودشان را در کنار مردم قرار میدادند، اما در باطن پیگیر آرزوها و خواستههای سیاسی و شخصیِ خودشان بودند. از اینرو معقول است که فکر کنیم جنبش روشنایی تبدیل به یک امکان منفی شده بود، زیرا سکویی بود برای امتیازگیری سیاسی افراد و نه حقطلبی برای عموم مردم. تعدادی از افراد با استفاده از جنبش و اغواکردن مردم خواب رهبری میدیدند و تعدادی هم کابوسِ از دستدادن رهبری. کار برای مردم، بدون کدام چشمداشت در سطح رهبریِ جنبش، یا در اولویت قرار نداشت و یا هم در بدبینانهترین حالت اصلا وجود نداشت. اما تعداد معدود افرادی که برایشان منافع جمعی و وضعیت مردم مسأله بود از صلاحیت آنچنانی برخوردار نبوند که بتواند این وضعیت را دگرگون کنند. با توجه به آنچه که از روایت کریمی برمیآید موضع عزیز رویش و جواد سلطانی از قابل دفاعترین موضعها بودهاند؛ چون منافع «مردم» در قیاس با رسیدن به قدرت و منافع شخصی برایشان در اولویت قرار داشتند. اما سخنان جواد سلطانی و یا نگرانیهای عزیز رویش هیچگاه شنیده نشد!
انقلاب تبسم و جنبش روشنایی (مشخصا گردهمایی ۲۷ ثور ۱۳۹۵) بدون شک دو رخداد ناب و استثنایی در تاریخ معاصر هزارهها میباشد؛ اما به همان تناسب که شکلگیری این دو رخداد استثنایی است و از آگاهی جمعی مردم هزاره خبر میدهد شکست آن بیانگر روی دیگر قضیه است: آگاهیِ ناقص و سطحی.

عکس از عزیز عزیزیار
به این نکته دقت کنید. این حرف را یکی از دکاندارانی میگوید که مربوط به تبار غیر از هزاره بوده و نظارهگر انفجار دهمزنگ: خوب میشوید شما مردم کَچَه. (در جامعه هزاره کچه را به معنای گیج، کمعقل، سادهلوح و نفهم به کار میبرد، و شکی وجود ندارد که منظور گوینده هم بیان همین مفاهیم بوده است). این حرف ظاهرا احساسات ما را تحریک میکند و به احتمال زیاد وادارمان میکند که اگر در آن موقع میبودیم مشتی به دهان گوینده میکوبیدیم؛ نشان دادن چنین واکنشی، آنهم در آن وضعیت اسفبار طبیعی است. اما نفس همین نوع برخورد بیانگر این است که عقل جمعی ما چگونه است. چه کسی تا به آن زمان به این نکته فکر کرده بود که ما در مواجه با مسایل کلان و در برخورد با رهبران سیاسی ساده تشریف داریم؟ شاید هیچکس. بد نیست اندکی نسبت به دلسوزیهای رهبران پوپولیستمان بدگمان باشیم. چطور ممکن است یک جنبش مدنی به سرانجام مطلوب برسد وقتی که اکثریت رهبران آن به فکر امتیازگیری سیاسی، و یا هم بهدنبال تحققبخشیدن این هدف که باید چرخشی در سطح رهبری هزارهها صورت بگیرد و نسل نو جای نسل کهنه را بگیرد، میباشد؟
اینها سویههای تلخ ماجرا است. روایت کردن یک فاجعه نهایت دردناک است. اما در این میان امیدواریهایی هم وجود دارد. مثلا همین نوشتن کتاب از جانب آقای کریمی. اگر جنبش روشنایی سراسر یأس را در جامعه حاکم کرد، روایتکردن این فاجعه، بهدلیل نجاتیافتن از چنگ آن و آگاهکردن مردم برای حفاظت از خودشان در برابر چنین فجایع، میتواند امیدوارکننده باشد.
ممکن است یادآوری این نکته که نویسندهی کوچهبازاریها از بیریاترین و صادقترین اعضای جنبش بوده، برای عموم قابل قبول نباشد، اما واقعیت همین است. حتا نفس روایتکردن این رویدادها نشان از صداقت او دارد. همین که کریمی -به قول خودش آدم بیستوشش ساله- میآید کتابی چون «کوچهبازاریها» را مینویسد خودش نوعی «رخداد» است، چون این اولین بار است که کسی از میان نسل جوان و جوزدهی هزاره با این انرژی و جدیت وارد میدان میشود. گویا کریمی با نوشتن این کتاب همنسلان خودش را به مبارزهی جدی علیه سیاستِ ناکارآمد رهبران هزارهها فرا میخواند: «من از خیابان میآیم»، «تغییر از اینجا آغاز میشود». این من «فرد» نیست، بلکه «جمع» است، جمعی که میخواهد سیاست باید بر مبنای «منافع» جمعی شکل بگیرد، «خیر» جامعه غایت آن باشد و «عقلانیت» در آن حاکم باشد.

عکس از امان صداقت
«کوچهبازاریها» را اگر نه مهمترین کتاب چند دههی اخیر در تاریخ هزارهها دستکم میتوان بهعنوان یکی از مهمترین آثاری قلمداد کرد که در تاریخ سیاسی و مدنی این مردم، مکتوب شده است. دوست ندارم برای خواننده قبل از قبل پیشفرض تعیین کنم، اما با اینحال میخواهم برای هر کسی که میخواهند کلاف سردرگم سیاست کشور و وضعیت ناگوار فعلی را درک کنند، خواندن کوچهبازاریها را پیش از هر متن مکتوب دیگر در اولویت قرار بدهم. در فلسفه تاریخ میخوانیم که یک تاریخنگار -عجالتا نویسنده «کوچهبازاریها» را بهعنوان تاریخنگار در نظر میگیریم- باید روایت خود را بیطرفانه، مبتنی بر شواهد و بدون پیشفرض ارائه کند. این همان کاری است که کریمی در «کوچهبازاریها» انجام داده است. از این حیث «کوچهبازاریها» میتواند بهعنوان یک منبع دستاولی و محوری برای آیندگان در باب جنبش روشنایی، انقلاب تبسم و چند موضوعی دیگری که در کتاب آمده محسوب شود.
اگرچند فعلا مشکلات مهمتر و فوریتر دست و پای ما را بسته است، اما با اینحال من فقط میتوانم آرزو کنم «کوچهبازاریها» هر چه بیشتر خوانده شود. میزان استقبال و خواندهشدن چنین کتابها از سوی جامعه ربط مستقیم به نوعیت نگاهمان نسبت به سرنوشت جمعی و فردی دارد؛ استقبال بیشتر به معنای بیداری و داشتن ارادهی قاطع برای به چنگگرفتن سرنوشت است.
