پیرمردی که تا چشم کار می‌کند، بیچاره است

اطلاعات روز

معصومه عرفان

عبدالحسین، پیردی که 75 سال عمر، دو کودک هشت‌ساله و چهارساله و دو پای دردمند و هزار رنج و غم دیگر دارد، اما کار ندارد. او هر روز با طلوع آفتاب و روشن‌شدن کوچه‌های محله‌ی «نقاش» دروازه‌ی خاکستری‌رنگ حیاطش را به امید کار می‌گشاید. بعد با پاهایی که یکی می‌لنگد و دیگری به تعقیب آن می‌کوشد تا او را استوار نگه دارد، کوچه را طی می‌کند و خود را می‌رساند لب سرک عمومی برچی، کنار درخت بزرگی که بدون آب سبز است. او بعضی روزها از خروس‌خوان صبح تا تاریکی شب در آن‌جا در انتظار کار می‌نشیند. اما تنها نیست. زیادند کارگران روزمزد مثل او که نام‌شان کارگرند و خودشان بی‌کار.

ایستگاه نقاش تنها مکانی نیست که گارگران روزمزد در آن‌جا تجمع می‌کنند، چهاراهی پل خشک، کوته‌سنگی، روی پل سرخ و … از محل‌های است که از صبح تا چاشت و بیش‌تر اوقات تا بعدازظهر در آن‌جا‌ها کارگران روزمزد با چهره‌هایی که از اثر تابش آفتاب سوخته، دیده می‌شود. آن‌ها هر روز به امید کار می‌آیند، اما کار پیدا نمی‌شود و نمی‌توانند با دست خالی به خانه بازگردند. موهای‌شان خاکی و چسپیده به‌هم است. لکه‌های عرق روی لباس‌های‌شان به خوبی دیده می‌شود. برخی یک دوچرخه به همراه دارند و شماری طشت‌های پر از گچ شمشه و دوله‌های چاه، ماله و … . حضور آن‌ها در چهار‌راهی‌ها در کنار سرگردانی خودشان و پرسه‌زدن در گوشه‌های سرک، چهره‌ای دیگری به شهر می‌دهد. در میان‌شان یکی رنگمال است یکی گچ‌کار، دیگری چاه‌کن، برنا و … یکی پیر است یکی جوان و یکی میان‌سال و یکی خردسال.

چند روز پیش، حوالی صبح، زمانی که آفتاب کم‌وبیش ساحه‌ی برچی را فرا گرفته بود، عبدالحسین را در ایستگاه نقاش دیدم. در آن وقت صبح، بادهای گرمی می‌وزید و سروصدای مردم، موتر‌ها، بچه‌های مکتبی از هر سو به گوش می‌رسید. دکان‌دارها، دکان‌های‌شان را باز می‌کردند، بگوبخندهای دختران، طراوت صبحگاهی و بوی خشک خاک برای هر عابری خوشایند بود، اما برای عبدالحسین و دوستانش تازگی نداشت. چون آن‌ها هر روز مجبور بودند جبین بسوزانند، تشنگی بکشند و تقلا کنند برای دوصد یا سه‌صد افغانی که با کار در برنایی، چاه‌کنی و رنگ‌مالی به‌دست می‌آورند، اما خیلی روزها همین نیز گیرشان نمی‌آید.

آن روز وقتی آفتاب کم‌کم گرم می‌شد، جلو رفتم میان جمعیت کارگران. یک کارگر به شاخ دوچرخه‌اش تکیه کرده بود و نمی‌دانم که کشتی‌اش در کجا غرق شده بود؛ به مکان نامعلوم خیره شده و مردمک چشمش هیچ تکان نمی‌خورد. دیگری طشت پر از گچ را زیر سرش گذاشته و زیر سایه‌ی دیوار چشمانش را بسته بود. ناگهان همه‌ی کارگران در اطرافم جمع شدند و هر لحظه بیش‌تر می‌شدند. یکی دیگری را پس می‌زد و می‌گفت چه گپ است؟ در شلوغی جمعیت کارگران یکی از آن طرف با عجله آمد به بایسکلی که حامل وسایل گچ کاری دوستش بود برخورد کرد و بایسکل با طشت‌های گچ به زمین افتاد. حلقه را خراب کرد و خود را وسط انداخت: «چی گپ است کدام کار است مه می‌رم.» بدون این‌که مرا بگذارد حرفم را بگویم تکرار می‌کرد «هر کاری می‌توانم: گچ‌کاری، پلستر‌کاری، سنگ‌کاری.» دیگری به بازویش زد و گفت: «ببین کار ندارن» و اشاره به کمره کرد. او وقتی کمره را دید سرش را خاراند و گوشه‌ی لبانش را کج کرد، گفت: «مه گپ می‌زنم.»

اسمش محمد‌ضیا بود. گفت خانه‌ام در قلعه نو است. او هر روز از خانه‌ی یک‌اتاقه‌ی کرایی خود بیرون می‌شود و برای چهار فرزندش که هرشب با آمدنش با جیغ و داد برمی‌خیزند که پدرش چه آورده است، در تقلای کار و پول است. اما این خوشحالی هرشب نیست؛ هفته‌ی یک‌بار یا کم‌تر. محمدضیا چهار سال است که سر فلکه کار می‌کند اما تا حالا نتوانسته به رسم افغانی برایش پیراهن و تنبان نو درست کند. همه‌ی پولی که بعد از یک هفته رفتن به سر کار به‌دست می آورد، خرج خانه‌اش می‌کند.

حرف‌های محمدضیا تمام نشده بود که مردی جوان با پیراهن-تنبان قهوه‌ای داد زد: «بگو مرگ بر اشرف غنی بدبختی ما از دست امی آدم است.» ناگهان چشم‌ها به سمت دیگر کشانده شدند. قطار بایسکل‌ها به‌هم خورد و انگار چیزی بر زمین افتاد، مردی لاغراندام که کلاه سفید خامک‌دوزی‌شده به سر داشت و یخن‌قاق صورتی که واسکت سیاهی روی آن‌ را گرفته بود نقش زمین شده بود. یکی از کنارش گفت: «ببین از دست گشنگی و گرمی چای صبح ندارند بخورند، همی‌طو میشه وضعیت‌شان.» بعد او را در پناه سایه‌ی هنگر کتاب‌فروشی کشیدند تا به‌هوش بیاید. آن‌روز شهر برایم طور دیگری می‌نمود. کم‌کم به این فکر می‌کردم که زیر پوست شهر چیزهای دیگری نیز جریان دارد.

از میان جمعیت خارج شدم. کنار مردی محاسن سفیدی که کفش‌های پاره‌‌پاره‌اش را زیر رو می‌کرد، نشستم. توجهی نکرد. داشت نخ‌های گوشه‌ی کفشش را داخل می‌کرد. دست‌های زبر و درشت داشت با آبله‌هایی که سخت شده بود و زرد دیده می‌شد. وقتی متوجه شد من کنارش سر دو پایم نشسته‌ام رو به من کرد و گفت: «بچم شما کار خودتان را جور می‌کنید. هروز همی حاله، کجا حال ما بهتر شده.» جوابی نداشتم، از نشستنم شرمیدم و با لبخندی دوباره برخاستم. چند قدم جلوتر رفتم. دکانی کوچکی آهنگ نصرت فتح‌علی خان را پخش می‌کرد: «نه من بیهوده گِرد کوچه و بازار می‌گردم»

همان وقت عبدالحسین را دیدم. در گوشه‌ی تنها کز کرده و پاهایش را به روی زمین دراز کرده بود. پاهایش آماس کرده بود و در کفش‌های سفید و پینه‌بسته‌اش به سختی جا شده بود. از وقتی آب زانو‌هایش را از دست داده است و مفصل‌هایش از بین رفته‌، می‌لنگد و نمی‌تواند درست پاهایش را خم کند. درد پاها و خشک‌شدن آب زانوهایش، زندگی را برای عبدالحسین کابوسی ساخته است که هرشب با رفتن به خانه‌ی کاه‌گلی‌اش به سراغش می‌آید. امیدش به هادی پسر هشت‌ساله‌اش است. وقتی این چیزها را به من گفت، نمی‌دانم به کجا نگاه می‌کرد، اما سرش را کج کرده بود و در انتهای جاده خیره شده بود. شاید منتظر کسی بود تا پیرمرد 75 ساله را به کار ببرد او هر کاری را انجام می‌دهد: برنایی، گل‌کاری و … فقط پاهایش را خم نمی‌تواند. اما در آن لحظه پاهایش را جمع می‌کرد و شلوار خاکستری‌رنگش را می‌تکاند و واسکت راه‌راهش را درست کرد، یک پایش را پناه پای دیگرش کرد و آهسته بلند شد و گفت: «قصه زیاد است. اینجه گپ می‌زنی یا خانه»

«هر جای شما راحتید».

خریطه‌اش را برداشت. نمی‌دانم داخلش چه بود؟ بر دهان یک بوجی برنج زنجیر دوخته بود که شده بود خریطه. گفت: «خانه‌ی ما نزدیک است، در همی کوچه‌ی پهلویی…»

همراه با عبدالحسین قدم برمی‌دارم. در کوچه‌ای دور می‌خورد. سر کوچه آرایشگاه است و مردی کفش می‌فروشد، کفش‌های کهنه که سر کراچی انباشته است. او به سختی راه می‌رود، اما سختی راه‌رفتنش بر حرف‌زدنش تاثیر ندارد. می‌گوید: «دیشب صاحب خانه پشت کرایه‌ی خانه‌اش آمد. گفتم ندارم. گفت پس بیرون شو. دو سال می‌شود در این خانه آمده‌ایم پیش از این در خانه برادرم بودم که از مه کوچک‌تر است در باغ شیخ‌میر.»

کوچه بن‌بست بود. اسفالت شده و تمیز بود. چند قدم جلوتر دروازه خاکستری‌رنگ بود که عبدالحسین وارد آن شد و رو به من گفت: «بیا داخل همین‌جه است.»

پایین دروازه سراشیبی داشت. آهسته پایم را به داخل گذاشتم، حیاط با درخت‌های سیب و زردالو تزئین شده بود، چاه آب در وسط حیاط و سطل و آفتابه در کنارش شلوغی حیاط را نشان می‌داد. در آن حیاط سه خانواده زندگی می‌کردند. خانه‌ی کوچک و گوشه‌ی حیاط از عبدالحسین بود. پنجره‌های بزرگ با پرده‌های سفیدِ گُل سرخ که از بیرون به خوبی دیده می‌شد و دیوار کاه‌گلی که کاه‌هایش از اصابت باران بیرون زده و به خوبی دیده می‌شد. خانمی با اندام درشت و قدی کوتاه از خانه بیرون شد و گفت «بیایین خانه». او خانم عبدالحسین بود. دختری کوچک که حدودا چهار سال سن داشت با گونه‌های برآمده و موهای پرپشت و سیاه در کنارش بود. او بهار بود؛ دختر عبدالحسین. وارد خانه شدیم، دهلیز کوچک با فرش حصیری پوشیده شده بود، دیگ و چای‌جوش در کنار گاز کوچک به دهلیز چهره‌ی آشپزخانه را می‌داد. وارد اتاق شدیم، اتاقی 12 متره که فرش زردرنگ داشت و روی آن را روفرشی پوشانیده بود، گوشه‌ای از اتاق صندوق آهنی کوچکی بود با روانداز سفید که تلویزیون 14اینچ بالای آن گذاشته بودند. روی تشک گُل‌دار نشستم تا درد دل‌ها و قصه‌های عبدالحسین را بشنوم.

پنج سال می‌شود سر فلکه کار می‌کند، هر روز تا ساعت 11 می‌نشیند و بدون این‌که چیزی دست‌گیرش شود، به خانه برمی‌گردد یا تا شام آن‌جا می‌ماند. عبدالحسین با اشاره به بهار می‌گوید: «هر شب که در خانه می‌آیم، سر راهم می‌دود و می‌گوید چه آوردی. مه از شرم می‌خواهم همان‌جا زمین چاک شود و مه زیر خاک بروم.»

هادی هشت‌ساله و بهار چهارساله تنها دختر و پسر عبدالحسین هستند که بعد از 17 سال زندگی مشترک با همسرش به‌دنیا آمده است. او در زمان حفیظ‌الله امین به ایران رفته و در ایران کار برنایی می‌کرده تا این‌که حکومت حامد کرزی در افغانستان شروع می‌شود و او به کابل می‌آید. کابل آن زمان بعد از حکومت طالبان و 30 سال جنگ به مخروبه‌ای تبدیل شده بود. وقتی او به کابل می‌رسد، 50 سال سن دارد و در همان سن در کابل ازدواج می‌کند. او می‌گوید: «مه خیلی اشتباه کردم از ایران آمدم آن‌جا خوب بود کار داشتم، این‌جا که آمدم سازمان ملل ما را کارت داد برای گرفتن کمک، اما تا حالا هیچ کمکی نرسیده است»

پاهایش را دراز کرد و به دیوار تکیه داد، عکس‌های جوانی‌اش را نشان می‌داد: مردی درشت‌اندام و چهارشانه، اما حالا از آن جسامت، فقط پیرمردی باقی مانده که برای غذای شب و روزش تقلا می‌کند. همسر عبدالحسین گل‌دوزی می‌کند. او از تارهای رنگارنگ، گل می‌دوزد و تقدیم مشتری‌هایش می‌کند، خودش می‌گوید «مشتری ندارم، چون از این‌ها دیگر کسی استفاده نمی‌کند، فقط بعضی وقتا خرج کتابچه و قلم هادی می‌شود». کتابچه‌های هادی پر بود از نقاشی‌های که با آن دست‌های کوچکش امید را ترسیم کرده بود و احساس شوق در میان رنگ‌هایش موج می‌زد. از میان همه‌ی نقاشی‌هایش بیرق افغانستان را خیلی پررنگ کشیده بود. وقتی پرسیدم آیا افغانستان را دوست داری؟ لبخند زد و با صدای نحیفش گفت: «آ دوست دارم».

کاش افغانستان نیز هادی را دوست می‌داشت و در سرنوشتش نقشی بازی می‌کرد. تنها عبدالحسین نیست که پیش فرزندانش هرشب خجل می‌شود و از بیکاری رنج می‌برد، بلکه مطابق آمار درج‌شده در کتاب «سروی وضعیت زندگی در افغانستان» دو میلیون نفر در افغانستان بیکار شناخته شده است.

حرف‌های عبدالحسین تمام نشد که برخاست و پاهایش را مالش داد تا دردش کم شود. همسرش موهای بهار را شانه می‌زد و هادی در گوشه‌ی نشسته و انگشت شصتش را در دهانش کرده بود. ساعت دیواری می‌چرخید من برخاستم تا از اتاق بیرون شوم. عبدالحسین کنار دروازه ایستاد و وقتی کفش‌هایم را می‌پوشیدم، گفت: «خوارجان وضعیت ما ره دیدی یک کاری کو زمستان خرج ما برایه». حرفش مانند بمبی محکم انگار در گوش‌هایم منفجر شد؛ حسی که نمی‌دانم شرم بگویم یا تأسف، نمی‌گذاشت سرم را بالا بیاورم. کیفم را به شانه‌ام انداختم و گفتم: «انشالله حل می‌شه» اما این حرف من نبود. چون حتا خودم نیز به حرفم باور نداشتم. از حیاط بیرون شدم. حقیقتا خجالت‌زده بودم؛ شاید شبیه احساسی که عبدالحسین شب‌ها با دست خالی به خانه می‌آید، به من هم دست داده بود.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه