کریمه از دست اوکراین رفت، چون رهبران تازه به قدرت رسیدهی اوکراین، هنوز چوکیهایشان را گرم نکرده بودند که زبان روسی را از رسمیت انداختند. سادهلوحی بود که تصور میکردند، این قدمشان هیچواکنشی را میان روستباران اوکراین برنمیانگیزد؟ هرچه بود. اما چنین شد و مردم کریمه همهپرسی برگزار کردند و رفتند به روسیه پیوستند. آنهایی که خبرها را تنها از طریق رسانههای غربی نمیشنوند، میدانند که این همهپرسی نه سفارشی بود و نه هم زیر فشار میلهی تفنگ سربازان روسی. مردم کریمه با 58 درصد روس و مقدار قابل توجه کسانی که روسی را زبان اول خود میدانستند، برخاستند و به ماندن در چارچوب اوکراین «نه» گفتند. این قصه قرار است سر درازی داشته باشد. روستباران در شرق اوکراین که خواستشان- فدرالی شدن واحدهای اداری اوکراین و دادن خودمختاری بیشتر به این واحدها بود- از طرف مقامهای اوکراین پذیرفته نشد، حالا دم از جدایی و استقلال کامل میزنند. پولندیهای اوکراین هم بدشان نمیآید، در غرب این کشور به پولند ملحق شوند. معلوم نیست آنگاه از ملت چهل و چندمیلیونی اوکراین، چه چیزی باقی میماند.
حاکمان جدید اوکراین که از راه غیرانتخاباتی به قدرت رسیده بودند، دلگرمی فراوانی به معاهدهی بوداپست داشتند. معاهدهای که اتحادیهی اروپا، ایالات متحده و روسیه به اوکراین تضمین داده بودند که تمامیت ارضی آن کشور نه تنها احترام میشود، بلکه از آن در صورت نیاز، دفاع هم میشود. تصور میکردند این ضمانت و آن امضاها بقای این کشور را در چارچوبی که داشت، تضمین میکند، ولی دیدیم که چنان نیست. بازیگران سیاست مطابق مصلحتهایشان عمل میکنند، نه مطابق امضایی بر روی کاغذی. امضاها و کاغذها تا زمانی اهمیت دارند که حفظ تعادل و ثبات به سود همهی جوانب است یا به عبارت دیگر، هیچیک از طرفها زور غلبه بر دیگری را ندارد. وقتی این زور پیدا شد، حالا بهخوشی یا بهزور، با چنگ و دندان تکههای گوشت همدیگر را میدریم و جدا میکنیم.
ما هم ادعای ارضی داریم. قریب با کل همسایههای ما ادعای ارضی داریم. اگر منطق دیورندخواهی سردار داوودی خود را ادامه دهیم، ترکمنستان چیزی نیست جز بخشی از ما، همین طور ازبکستان و تاجکستان. اما- بین خود استیم- به چه دلیل پشتون پشاور و سوات و وزیرستان و چترال زندگیاش را در آن کشور بزرگتر، مرفهتر، آبرومندتر، نیرومندتر و… رها کند و بیاید هموطن کاکا سیلبین شود؟ کاکا سیلبین اگر مرد آباد کردن و کسب آبرو و اعتبار میبود، در صحنههای بینالمللی، وقتی موقعیت گولزنی را داشت و میتوانست بهترین امتیازات ممکن را کمایی کند، مشغول توطئههای کوچک، در حد برکناری یک والی دزد و مقرر کردن دزدی دیگر و و تخریب شخصیتهای رقیب در کارزار سیاسی وطنی نمیشد. وقتی باید تمام نیروها را برای ساختن بسیج میکرد، کاکا سیلبین، تمام نبوغ خود را برای چوب گذاشتن لای چرخ بایسکل این و آن بسیج نمیکرد.
در دنیا فقط یک کار ناممکن است؛ نمیتوان مردهای را زنده کرد. غیر از این، هر کاری ممکن است. هیچچیز ناشد وجود ندارد. از جمله الحاق خاک آنسوی دیورند به افغانستان. اما پیش از آنکه خط دیورند را از بین ببریم، باید همینهایی را که در افغانستان داریم، بسازیم. دلجویی کنیم. با کسانی که به زبان دیگر گپ میزنند، طور دیگر نماز میخوانند، یا اصلا نمیخوانند و هندویند یا سیک، یا هم کس دیگر، طوری برخورد نکنیم که گویا به آنها پناه دادهایم و باید ممنون ما باشند. باید راه بسازیم برای رفتن به دورترین نقاط افغانستان، به واخان، به غور، به بامیان، به جاغوری و… باید برق تولید کنیم. باید نشان بدهیم که به سود پشتونهای آنسوی دیورند است با ما باشند. ما زبان پشتو را برای آنها حفظ کردهایم. ما پیشرفتهتریم. ما مرفهتریم. ما جامعهی بهتری آباد کردهایم و بالاخره، ما فرهنگ پشتونها را برای آن مراقبت کردهایم و رشد دادهایم و به سودشان است که با افغانستان باشند. با زور- که آن را هم ما نداریم- نمیشود. برای ما فقط زورگویی میماند و در این دنیا بر آنانی که زور کم دارند و قهر بسیار، زمین و آسمان میخندد.
