در صنف نهم بودیم. معلم کیمیا گفت که اتم هایدروجن یک الکترون دارد؛ یک الکترون تنها. داوود همصنفی ما پرسید:
«چرا؟»
معلم آشکارا عصبانی شد. چشمان خود را برای دو-سه ثانیه بست؛ بعد به داوود گفت:
«تو چرا دو گوش داری؟»
داوود گفت: «نمیدانم.»
معلم کیمیا به ما تذکر داد که علم فقط توضیح میدهد که جهان چهگونه هست؛ به چرایش کار ندارد. از آن پس هر وقت شاگردی میگفت چرا، او همان جواب را میداد: تو چرا دو گوش داری؟ داوود اما قانع نمیشد. میگفت هر چیزی دلیلی دارد. میگفت حتما دلیلی دارد که در هایدروجن فقط یک الکترون هست.
روزی معلم دینیات ما از قرآن نقل کرد که انما اموالکم و اولادکم فتنه. داوود پرسید:
«چرا؟»
معلم دینیات گفت:
«خوب گوش کنید که حکمتش را برایتان تشریح کنم. سابق در بابل دهقانی زندگی میکرد. این دهقان که گفتم یک پسر نازدانه داشت که تازه دوازده ساله شده بود. در آن زمان پسران که دوازده ساله میشدند پادشاه بابل آنها را به قصر خود فرا میخواند. بعد، خوبصورتهایشان را پیش خود نگه میداشت. بقیه را تعلیمات جنگی میداد و به میدان جنگ با پادشاهان دیگر میفرستاد. دهقان بابلی فکری به خاطرش رسید. به زن خود گفت که باید بند پای پسرشان را بشکند تا سپاهیان پادشاه او را به میدان جنگ نفرستند…»
رحمت گفت:
«استاد، پایش را که شکست، قوارهاش را چه کار کرد؟»
معلم دینیات گفت:
«صبر کن رحمت. بگذار کل قصه را برایتان بگویم. تو از کجا میدانی که قوارهی پسر دهقان خوب بود؟ خوب نبود. دهقان خیلی بدقواره بود. شما فکر میکنید زن دهقان خوشصورت بود؟»
رمضان که همیشه کنار من مینشست، طبق معمول آرنجی به من زد و گفت:
«نه استاد، هیچ کس دختر مقبول خود را به یک دهقان بدقواره نمیدهد.»
معلم دینیات گفت:
«آفرین. فلهذا پسر دهقان نه از طرف پدر طالع داشت و نه از طرف مادر. مثلِ… مثلِ خود همین رمضان ما و شما عبرت خدا بود.»
همه خندیدند.
معلم دینیات با چهرهی متبسم ادامه داد:
«وقتی که افراد پادشاه برای بردن پسر دهقان آمدند، دیدند که پای او شکسته است. قوارهاش را هم که گفتم چهطور بود. رفتند. دهقان بابلی و زنش خیلی خوشحال شدند. به پسر خود دلداری دادند. به او گفتند که اگر پایش شکسته و بسته باشد بهتر از آن است که او را به میدان نبرد ببرند و با نیزه و شمشیر تکه تکهاش کنند.»
محمدجان گفت:
«دهقان هوشیاری بوده.»
معلم دینیات گفت:
«صبر کن. یک سال همینطور گذشت. آوازه شد که پادشاه بابل میخواهد قلمرو پادشاهیاش از افراد بسیار پیر و نحیف و بیمار و معیوب پاکسازی شود. دهقان فکر کرد که اگر افراد پادشاه برای تفتیش به خانهی او بیایند، پسر او را معیوب خواهند یافت و گردنش را خواهند زد. به همین خاطر به تب و تاب افتادند که هر رقم شده پای پسر خود را تداوی کنند. شکستهبند به خانه آوردند، مرهم و مومیایی به پای او بستند، هرچه تخم مرغ و شیر بز داشتند به پای او مالیدند. هفت بره را کشتند و با پوستشان پای پسر خود را پوست گرفتند. خلاصه کل زندگی خود را صرف تداوی پای پسر خود کردند. آخر، پس از هزار کوشش و تشویش پای پسرشان جور شد. افراد پادشاه که آمدند، دیدند که در خانهی دهقان نه کسی پیر است و نه بیمار و معیوب. اما از دهقان پرسیدند که چرا پسرش در آن سن و سال در لشکر پادشاه خدمت نمیکند. دهقان عذر آورد و دست سرکردهی افراد پادشاه را بوسید و قول داد که پسرش به زودی به خدمت پادشاه در خواهد آمد. افراد پادشاه که رفتند، دهقان و زنش خیلی پریشان شدند. گفتند چه کار کنیم؟»
معلم مکث کرد. رحمت پرسید:
«استاد، چه کار کردند؟»
معلم گفت:
«این داستان خیلی دراز است. یک شب و روز دیگر هم که بگویم تمام نمیشود. مقصد من از نقلش این بود که آن آیهی مبارکه را برای شما توضیح بدهم. اولاد این قسم است.»
***
رمضان را تصادفی با دخترکی شش-هفت ساله در شهر کراچی دیدم. از دکانی چسپ و تار و کاغذ رنگی خریده بود. موهایش ریخته بودند. فقط نوار نازکی از موهای خاکستری در حاشیهی پایین پس کلهاش مانده بود. چشم در چشم شدیم، اما من آشنایی ندادم. او با تبسم گفت:
«به خیالم نشناختی.»
آن وقت شناختمش. گفتم:
«چرا. شناختم.»
سر تخت چوبی پیش سلمانی نشستیم. از همه چیز قصه کردیم. به گذشتههای دور برگشتیم- به خاطرات مکتب.
رمضان گفت: «معلم رزاق، معلم کیمیا، یادت هست؟»
گفتم: «بلی. خیلی جدی و بدخوی بود.»
رمضان گفت: «حرامی در آلماتی قزاقستان زندانی است. حبس ابد.»
گفتم: «چرا زندانی؟»
گفت: «تو چرا دو گوش داری؟»
خندیدم و گفتم:
«یادت مانده! ولی جدا از شوخی، چرا زندانی شده؟»
رمضان گفت:
«تو در این سالها در کدام غار بودی که از هیچ چیز خبر نداری؟ همان سال که تو از مکتب ما رفتی، سال بعدش معلم رزاق هم معلمی را ترک کرد. اول به ایران رفت، بعد به قزاقستان. مرا هم چند سال بعد به آلماتی خواست…»
گفتم: «ترا ؟ چرا ترا؟»
رمضان گفت: «خواهر کلان من در مشهد بود. با پدرم و خدابیامرز مادرم برای زیارت رفته بود. معلم رزاق به یک و دو در مشهد سر پدر مرا دور داد و در همان جا خواهرم را عقد کرد. چهطورش بماند. قصهی طولانی است. زن اول خود را که در وطن بود طلاق داد و با خواهر من به قزاقستان رفت. در قزاقستان برای خود کار و بار و تجارت جور کرد و بسیار پولدار شد. وقتی که من به آلماتی رفتم، معلم مثل یک شاه زندگی میکرد. در آنجا رابطهاش با خواهرم خراب شد. هر روز یک بهانه پیدا میکرد که خواهرم را لت کند. من هم کاری نمیتوانستم. یک روز صاف و ساده به ما گفت که با یک زن قزاق ازدواج میکند. به خیالم عروسی کرده بود قبلا. فقط به ما خبر داد. یک هفته بعد زن قزاق خود را به خانه آورد.»
گفتم: «ولی چرا زندانی شد؟»
رمضان با خنده گفت: «نمیدانم چرا سر ترا با این چیزها به درد میآورم.»
گفتم: «نه، بگو.»
گفت: «سرِ آن زن. زن قزاق فوت کرد…دو ماه بعد از آمدنش به خانهی معلم. معلم دستِ بزن داشت. همان شب خیلی لتوکوبش کرده بود. سرش را به میز سنگی آشپزخانه زده بود. زن که بیهوش شده بود، معلم از خانه فرار کرده بود. معلم رزاق عصبانی که میشد عقل خود را از دست میداد. تو چهطور در آن حالت فرار میکنی؟»
گفتم: «تو در آن وقت کجا بودی؟»
رمضان گفت: «نمیدانم. در بیرون بودم. اگرچه پسان معلم به پولیس گفته بود که من در خانه بودهام و از او خواستهام که فرار کند. به پولیس گفته بود که رمضان و خواهرش در غذای زن قزاقش زهر انداخته بودهاند و از این رقم مزخرفات. گفته بود که خواهر من او را با ودکا مست ساخته بوده. هر چیز گفته بود. ولی پولیس قبول نکرده بود.»
پرسیدم: «خواهرت در خانه بود آن شب؟»
رمضان با حرارت گفت: «بلی. در خانه نبود کجا بود دیگر؟ بیچاره وقتی که میبیند معلم با زن خود جنگ دارد به اتاق خود میرود. بعدتر که بیرون میآید، میبیند که معلم نیست و زن قزاق پیش دروازهی آشپزخانه افتاده و از سرش خون میآید. آن وقت به پولیس زنگ میزند.»
گفتم: «فعلا خواهرت با بچههای خود کجاست؟»
رمضان گفت: «معلم رزاق اولاد نداشت. صاحب اولاد نمیشد. داکترها گفته بودند که وجودش عیب دارد و نمیتواند صاحب اولاد شود. خواهرم بعد از مدتها کشمکش به وطن برگشت.»
دلم شد از رمضان بپرسم که آن دخترک دختر خودش هست یا نه. ولی پرهیز کردم. دربارهی معلم رزاق نیز نمیخواستم چیز دیگری بدانم. چرا؟ برای اینکه ممکن بود رمضان چیزهای راست و دروغ دیگری دربارهی او بگوید که مثل همین مورد آخری مرا با خودم روبهرو کنند.
