دختر من نمیگفت که هانی را دوست دارد. اما پدر که باشید از شیوهی راه رفتن دخترتان میفهمید که در ذهنش چه میگذرد. از اینکه دستهی بزرگتر گیسویش بر شانهی راستش باشد یا بر شانهی چپش، میفهمید که در خاطرش چیست. از زاویهی آرنجش، وقتی آن را بر بالشت تکیه میدهد، به گفتوگوی خاموش درونیاش پی میبرید. و من پی بردم که دخترم هانی را دوست دارد.
وقتی شنیدم پدر و مادر هانی میآیند تا دربارهی آیندهی هانی و دخترم با من حرف بزنند، یک شام، بعد از غذا، با دخترم نشستم. گفتم:
«نظر تو چیست؟»
دخترم گفت: «پدر جان، من نظری ندارم. هرچه شما بگویید برای من صددرصد قابل قبول است.»
ولی تا من چند جمله در فضیلت احتیاط گفتم، رنگ دخترم تیره شد. پدر که باشید میتوانید تیرهشدن رنگ دخترتان را ببینید و حتا معناهای آن را بفهمید.
هرچه فکر کردم چارهای جز تسلیم نبود؛ نه فقط از این رو که من دخترم را دوست داشتم و نمیخواستم دلش را بشکنم. این هم بود. ولی بیشتر از این جهت که من و دخترم در شهر لندن زندگی میکردیم. فکر کردم که اگر در این شهر در برابر تمنای نیرومند دخترم بایستم، چقدر توان ایستادگی دارم. پاسخ: نه چندان. من که نمیتوانم مثل خدیر کردستانی بدن دخترم را با ساطور دو شقه کنم. چند نفر در این دنیا میتوانند به اندازهی خدیر کور شوند و تا آنجا پیش بروند که دست به ساطور ببرند؟ خدیر برای دختر خود میمُرد. شیدایش بود. فقط در این یکی دو سال اخیر که کوردین دخترش شانزده-هفده ساله شده بود، از عشق پدرانهی خود به او چیزی نمیگفت. شاید فکر میکرد دخترش جوان شده و خوب نیست آنقدر قربان و صدقهاش شود. پیش از آن، نام کوردین از دهانش نمیافتاد. کوردین چنین گفت و کوردین چنان کرد. ملولتان میکرد با قصههای کوردین. خدیر وقتی که فهمید کوردین به رحمان، پسر سیاهپوست سودانی، دل باخته است و حتا عکس او را در تلفن خود دارد، احساس کرد که دخترش به آن پیوند آسمانی که میان دختر و پدر هست خیانت کرده است. به همین دلیل فکر کرد که کشتن رحمان فایدهای ندارد. کشتن رحمان برای خدیر کاری نداشت. کافی بود گردن باریک رحمان را با دستان زمخت خود چند درجه بپیچاند و تن بینفس او را محکم به ستون کانکریتی کوچه بکوبد. اما آن زخم که قلب خدیر را ریش کرده بود، از دست رحمان نبود. شکستن دست یا گردن رحمان از سوز آن زخم نمیکاست. احساس میکرد که از فلاخن دختر خود سنگ خورده است.
من نمیتوانستم خدیر کردستانی باشم. نمیخواستم.
خیلی زود از اندرز گفتن به دخترم دست کشیدم. گفتم تو میدانی و آیندهات. هانی و دخترم، هرچند با اکراه من، نامزد شدند. شبی چند تن از خویشاوندان من به خانهی ما آمده بودند. دخترم در حضور من اعلام کرد:
«اگر پدرم قلبا رضایت نمیداد من هرگز چنین تصمیمی نمیگرفتم. پدرم مثل کوه پشتم ایستاد.»
مثل کوه؟ چطور ممکن بود دخترم نداند که من قلبا مخالف این تصمیم او بودم. اصلا قلب را بگذار، با زبان صریح گفته بودم که موافق نیستم.
***
آخر ماه اکتوبر به من خبر دادند که مجید زوار به لندن آمده است. باور نکردنی بود. عزیز پسرش سالها انواع حیلتها را به کار بسته بود تا مجید زوار را متقاعد کند که از قریهی تنگ سبزآب در وطن به لندن بیاید. اما مجید زوار همیشه گفته بود که هیچ جا وطن و هیچ شهری سبزآب نمیشود. گفته بود «لندن برای من نیست.» همه میگفتند مجید زوار حق دارد. دیده بودند که ناصر بابی و کربلایی بکله در لندن چه میکشند. مجید زوار شنیده بود که آدم در لندن از تنهایی دیوانه میشود.
من تا ماهها بعد از آمدن زوار به لندن نتوانستم از او بپرسم که چه طور تن داده و سبزآب را ترک کرده و به لندن آمده است. سرانجام در یک عصر ابری، در پارک براکویل جنوب لندن، من و زوار از دیگران جدا شدیم و در گوشهای دورتر نشستیم که با هم قصه کنیم.
زوار پرسید: «چند اولاد داری؟»
گفتم: «یکی. یک دختر دارم.»
گفت: «فقط یک دختر؟ نشنیدی که میگویند یک اولاد در جملهی هیچاولاد است؟»
گفتم: «چرا، شنیدهام. ولی نشد دیگر.»
گفت: «اسم دخترت چیست؟»
گفتم: «فریدا. اصلا فریده بود. خودش که کلان شد فریده را به فریدا تبدیل کرد.»
گفت: «چند ساله است؟»
گفتم: «بیست و چهار شد امسال.»
مجید زوار برگ پژمردهای را که از زمین برداشته بود، بالا آورد و پیش چشم خود گرفت و گفت:
«قدرت خالق را میبینی، در یک برگ هزاران مویرگ. دختر را شوی ندادی؟»
گفتم: «نامزد شده.»
گفت: «با خارجی نامزد شده حتما.»
گفتم: «زوار، فکر میکنی من دخترم را به خارجی میدهم؟»
خندید و گفت: «میدانم. شوخی کردم. به من گفتند که با پسر حاجی غلامعلی نامزد شده.»
زوار مکث درازی کرد. گفتم:
«چرا به چرت رفتی؟»
گفت: «نامزد شده یا فقط موافقه کردید؟»
گفتم: «نه رسما نامزد شدند. مراسم گرفتیم. هانی پسر حاجی غلامعلی جوان خوبی است. خیلی مودب است. در رشته انجنیری درس میخواند.»
زوار پرسید: «میدانی حاجی غلامعلی اولاد کیست؟»
گفتم: «بلی، فرزند شیخ اسلم.»
گفت: «شیخ اسلم فرزند کی بود؟»
گفتم: «فرزند محسن نجار.»
گفت: «محسن فرزند کی بود؟»
گفتم: «فرزند اسحاق.»
گفت: «از قصهی اسحاق خبر داری؟»
گفتم: «منظورت ماجرای اسحاق پدرِ پدرکلانِ حاجی غلامعلی و رامعلی پدرِ پدرکلانِ من است؟ بلی، خبر دارم. اوه، سنهی زنبور بود!.»
ماجرا از این قرار است که رامعلی، پدرِ پدرکلانِ من، و اسحاق، پدرِ پدرکلانِ حاجی غلامعلی، با هم رفیق بودند. خیلی رفیق. حاضر بودند برای یکدیگر جان بدهند. رامعلی جثهی بزرگ و قامت بلندی داشت. اسحاق فربه ولی کوتاه بود. هر دو در زورکاری مشهور بودند. اسحاق یک پسر داشت: محسن. رامعلی هشت پسر داشت. روزی رامعلی و اسحاق در سایهی سنجدهای کنارهی آغیل قولبلاغ نشسته بودند و با هم قصه و شوخی میکردند. رامعلی به اسحاق گفت:
«من هشت پسر دارم و تو فقط یکی.»
اسحاق گفت: «کار خداست. خدا به بچههای تو برکت بدهد.»
رامعلی گفت: «بیشک کار خداست. ولی کار بنده هم هست.»
اسحاق گفت: «چطور؟ ما چه کاره هستیم؟»
رامعلی گفت: «منظورم این است که تو هم چندان مرد نیستی. مرد من هستم که از زن خود هشت پسر گرفتم.»
اسحاق گفت: «چه کار کنم؟ تقدیر همین طور شد.»
رامعلی گفت: «تقدیر نیست. اگر همین زن تو از من میبود، حالا من خانه را پر از اولاد کرده بودم.»
این سخن چنان بر اسحاق گران آمد که سیلی محکمی بر صورت رامعلی زد. رامعلی خندید و گفت «مزاح کردم، مزاح کردم.» ولی وقتی که اسحاق بر چهرهی رامعلی تف انداخت و با سنگ بر شقیقهی او زد، رامعلی فهمید که جنگ است. طبعا اسحاق در برابر رامعلی چانس چندانی نداشت. رامعلی فورا اسحاق را خواباند، بر سینهاش نشست و با دو دست گلوی او را محکم گرفت. اسحاق که هرچه تلاش کرد نتوانست دستهای رامعلی را از گلوی خود بردارد، دست به کمر خود برد و چاقویی را که همیشه از بغل خود میآویخت از پوش چرمیاش بیرون کشید و آن را با قوت تمام بر کمر رامعلی زد و تا رامعلی بخواهد دست او را بگیرد دو سه ضربهی دیگر هم بر تهیگاه او فرود آورد و چاقو را دور انداخت. رامعلی برخاست و دوید تا چاقو را بگیرد، اما به چاقو نرسیده بر زمین افتاد و غرق خون شد.
اسحاق با شتاب خود را به آغیل رساند و فریاد زد:
«بدوید، از برای خدا بدوید که رامعلی مرد. رامعلی کشته شد. بدوید.»
وقتی که مردم به سنجدجای رسیدند، از بدن رامعلی بسیار خون رفته بود. رامعلی را به خانه آوردند. چاقوی پرخون اسحاق را هم آوردند. رامعلی شب جان باخت. اما قبل از جان باختن به فرزندان خود گفت:
«به اسحاق کار نداشته باشید. هرچه گفته راست گفته. گناه او نبود. در کشتیگیری چاقوی او به کمر من رفت.»
هشت سال بعد، پسر دوم رامعلی صبحگاهی در کمین اسحاق نشست و وقتی که اسحاق در سقاخانهی کاریز غسل میکرد، بر او وارد شد و با مارتول بر فرق او کوبید و او را جابجا به قتل رساند.
***
در راه برگشت به خانه در چند جا ایستادم تا آنچه را در ذهنم میگذشت روشنتر ببینم. پیش دروازهی خانه بیشتر ایستادم. زوار گفته بود «چطور راضی شدی که دخترت برای آل اسحاق بزاید؟» آن کلمهی زاییدن ناآرامم کرده بود. فریدا به خانهی حاجی غلامعلی برود…. فریدا برای آل اسحاق بزاید. حتما میزاید. زنی هست که به خانهی شوهر خود برود و کودک به دنیا نیاورد؟ هست، ولی از هزار یکی. نه، کودک به دنیا آوردن با زاییدن فرق دارد. فریدا اگر به خانهی حاجی غلامعلی برود، میزاید. میان ما خون بود. از دست آل اسحاق چاقو خورده بودیم.
***
اکنون که به گذشته نگاه میکنم به این نتیجه میرسم که اگر مدتی طاقت میآوردم حتما گشایشی پیدا میشد. مادر فریدا که از من جدا شد و شوهری دیگر گرفت، صبر کردم. همه چیز پس از چند سال عادی شدند. اما این دفعه نشد. کمطاقتی کردم. فریدا را متقاعد کردم که قبل از عروسی برای یک ماه با من به افغانستان برگردد. نگران بود؛ ولی راضی شد. حاجی غلامعلی چند بار به من گفت که چون فریدا حامله است، رفتنش از لندن به کابل و از کابل به پلخمری به مصلحت نیست. گفت بگذار عروسی کنند و کودکشان به دنیا بیاید، بعد بروید. اما من به این حرفها گوش ندادم. شاید اگر کمی طاقت میآوردم سینهام سبک میشد و روانم از گیرِ غضب بیرون میخزید.
در پلخمری، دگروال بشیر با همه چیز موافقت کرد الا با یک چیز. حاضر نشد به افراد خود بگوید که من و فریدا را تیرباران کنند. گفت:
«یک میلیون دالر هم بدهی این کار را نمیکنم. این کار توست. من تفنگچه را به تو میدهم اما خون کسی را به گردن نمیگیرم. همین مقدار درامه هم از سر من زیاد است.»
ساعت نُه شب صدای شلیک کلاشینکوف بلند شد. من و فریدا پیش ساختمان بلند و کثیف مسافرخانه بودیم. همه شروع کردند به دویدن و داد و فریاد کردن. من تفنگچه را از جیب واسکتم بیرون آوردم و یک گلوله به سر دخترم، فریده، زدم.
