سخیدادهاتف
1
چندتا بوجی کهنه و یک لحاف نخنمای پاره-پاره را زیر پای مادرش گذاشته بودند. هوا روشن میشد و نور کمرنگی از دریچهی کوچک خانه به درون میآمد. مادرش بیحال بود. سر بوجی و لحاف خونین دراز مانده بود. اما دلش خوش بود که فرزندش پسر است. چهار دختر داشت. گفته بود که اگر این یکی پسر نباشد، دیگر هیچ نمیخواهد طفلی به دنیا بیاورد. پسر سرخ و سالم بود. اسمش را ده سال پیش انتخاب کرده بودند: غلام محمد.
8
به رفیقش میگفت: «مثل یک پشک سیاه شدهای. مادرم چندبار به من گفته که این کار را ترک کنم. میگویم مادر جان، چه کار کنم؟ یک لقمه نان از کجا بیاورم؟ مادرم میگوید، همهی مردم رفتند به استرالیا و کانادا رسیدند، تو همین جا در زیر کوه جان بکن. مادرم خبر ندارد که هرسال چهقدر آدم در آبهای استرالیا غرق میشوند. اگر بروم، خدا میداند میرسم یا نمیرسم. باز تا آن وقت خانوادهام چه بخورند؟» رفیقش میگفت:
«حالی که نامت غلام مامد زغالی شده. همین جا باش. اگر تو از اینجا بروی، من هم میروم. من که اصلا هم سیاه هستم، زغال رنگم را کمی تیرهتر میکند!»
4
پیش صاحب رستورانت رفته بود و از او خواسته بود که معاش پرداخت نشدهی چهار ماه گذشتهاش را بپردازد. صاحب رستورانت گفته بود: «لالا مه یک چیزه برت بگویم. برو کل همی شار کابل ره بگرد. اگر کدام رستورانه یافتی که به کارگر خود ماهانه ده هزار افغانی بته، بیا مه معاش ته دو برابر میکنم».
گفته بود: «انجینیر صاحب، گپ شما صحیح اس. منتها شما هیچ معاش مره نمیتین. معاشه که نتین، دههزارش با صدهزار و پنجهزارش چه فرق میکنه؟»
انجنیر گفته بود: «درد ته به قراری بخور. معاش ته میتم».
انجنیر دو سه ماه بعد رستورانت را بسته بود و خودش به آنسوی آبها فرار کرده بود. غلام محمد مجبور شده بود به دره صوف برگردد. همان وقت کسی به او گفته بود که یک شرکت خصوصی میخواهد استخراج زغال سنگ را در دره صوف شروع کند.
9
غلام محمد را در سایهی سنگ گذاشته بودند. هنوز به هوش نیامده بود. یکی میگفت او را گاز گرفته. یکی میگفت فشار خونش پایین است. یکی میگفت، حقش است، یک دیگ روغن را پیشش بگذاری، میخورد. وقتی که به هوش آمد، گفت: «رزق و روزی آدم که از زغال پیدا میشود، در آسمان هفتم بسته شود». همان جا قسم خورد که دیگر حتا یک روز هم در معدن زغال سنگ کار نخواهد کرد.
فردای آن روز غلام محمد در حالی که تبسمی بر لب داشت، از دهانهی معدن وارد شد و گفت: «بیپیر، تا مرا نکشد، یلهام نمیکند».
5
تشویق یکی از رفقای قدیمی کار خود را کرده بود. غلام محمد کراچی پر از میوهاش را در چندمتری چوک پلخمری گذاشته بود. بهتر از این نمیشد. یک آدم بیگانه با شهر، به پلخمری بیاید و در ظرف یکماه، در بهترین نقطهی شهر کار و باری این چنین سودآور راه بیندازد؛ به نظر خودش معجزه میآمد. فکر میکرد اگر خانوادهاش را هم از دره صوف به پلخمری بیاورد، نور در نور خواهد شد. با خود میگفت: «خدا فردین را خیر بدهد که کمکم کرد. رفیق خوب از برادر هم بهتر است» (و یادش میآمد که برادری ندارد). اگر در دره صوف میماند و سر یک قطعه زمینی که داشت، کار میکرد، چه میشد؟ نه، نه، نمیارزید.
2
او را پیش ملا به مسجد برده بودند تا سیپارهی بغدادی بخواند و باسواد شود. به قرآن و پنجکتاب هم که رسید، نمیتوانست بهدرستی بخواند. کدام درس؟ اول صبح پشت گوسفندها و بزها سرگردان بود. از مسجد هم که برمیگشت، فورا پیش بزها و گوسفندها میرفت. از گوسفند نری که «شیخک» نام داشت و یک لحظه آرام نمیگرفت، متنفر بود. حافظ را نخواند. او به مشکل فارسی ساده را میخواند، چه رسد به الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها. همه هم میگفتند که باید پدرش را کمک کند. پدرش هرسال سه-چهار دهقانی میگرفت. او هم مجبور بود که هرجا پدرش میرفت، با او برود و تکیهی دل و عصای دستش شود.
7
شنیده بود که هرکس که پانزده هزار افغانی به حاجی نواب بدهد، حاجی او را در معدن شامل کار میکند. میگفت: «چرا پانزده هزار افغانی بدهم؟ آنها مرا کار دارند یا من آنها را؟ به خدا اگر یک قران بدهم. هیچ به کار نگیرند».
معلوم نیست چه شده بود که غلام محمد به هر مشقتی شده بود، آن پانزده هزار را پیدا کرده و به حاجی نواب داده بود. حاجی او را به معدن برده بود. کار خود را با معاش روزانهی 350 افغانی شروع کرده بود.
3
از فوت پدرش هفت سال میگذشت. خواهرانش همه در خانه مانده بودند. کسی سراغشان را نمیگرفت. میگفتند دختران «علی مامد چوچه» خراب اند. کسی چیزی ندیده بود، اما همه اطمینان داشتند که آنها خراب اند. میگفتند، اگر خراب نیستند، پس چرا این قدر محکم حجاب میکنند؟ میگفتند که فساد زیر پای کسی است که سر تا پای خود را میپوشاند و از خانه هم بیرون نمیآید. غلام محمد اینها را میشنید، اما نمیتوانست کاری بکند.
6
مجبور شده بود به دره صوف برگردد. کراچی میوهفروشی خود را در پلخمری پیش کاکای فردین گذاشته بود. برایش خبر داده بودند که مادرش سخت بیمار است. تصمیم گرفته بود، پیش مادر خود بماند. مادرش گفته بود: «من خوب میشوم، اما فکر کار کردن در معدن زغال را از سرت بیرون کن. من نمیگذارم به آنجا بروی».
10
خواهرانش مویه میکردند. همان شده بود که خود غلام محمد گفته بود. بیپیر معدن زغال سنگ کشته بودش. گاز انفجار کرده بود. جسدش را در پتو پیچانده و سر صفهی گلی نهاده بودند. از روزی که او به دنیا آمده بود، تا آن لحظه که جنازهی بیروحش را در آنجا خوابانده بودند، حویلیشان همان بود که بود. نه، تغییر کرده بود. دریچهی اتاقی را که غلام محمد در آن به دنیا آمده بود، کنده بودند و به جای آن یک کلکین دومتر در دومتر چوبی گذاشته بودند. حالا روزها خانه روشنتر بود.
مردن در سیاهی
با دیگران به اشتراک بگذارید
1 دیدگاه
1 دیدگاه

<满金星小叶紫檀