از سقوط طالبان تا امروز، در هر موقعیتی که بودیم، تصور میکردیم، مهمترین رسالت ما در این است که خارجیها را راضی نگه داریم. آنها به ما پول میدهند. خودشان تحصیلات بهتر دارند. وطن خود را آباد کردهاند، تجربهی ساختن دارند و با حسن نیت آمدهاند، به ما کمک کنند تا ما هم مثل آنها کشور آباد داشته باشیم، مکتب و دانشگاه با کیفیت داشته باشیم و قدرت را با میل دل خود، از راههای دموکراتیک شکل بدهیم. این تصور آرمانی شده از خارجیها که همیشه با نبود اعتماد بهنفس همراه است، هنوز هم دوام دارد و یکی از مهمترین عوامل اینکه تا هنوز خود را صاحب این مملکت حس نکردهایم و در برابر خوبی و خرابی آن مسئولیت حس نکردهایم، همین دو امر است: اتکا بر خارجی و نبود اعتماد بهنفس در خودما.
«صغارتی که خود مسئول آنیم»، وادارمان کرد، از آرمانهای بزرگ چشم بپوشیم و با اتکا به خیراندیشی دیگران، تمام کشور را به آنها و برنامههای مشکوکشان بسپاریم در این میان خود ما قناعت کنیم به رساندن موقعیت حقیری به برادر و پسر کاکا و ماما و عمه و خاله به موقعیت «آب و ناندار»، قناعت کنیم، به «محترم» و «مهم» بودن در جمع پابوسان حقیری که به ریزههای خوانِ همین مایی که خود گدا بودیم، با اشتیاق نظر دوخته بودند.
این سیزده سال، حکایت تلخی دارد
از کجا شروع شد این دست کم گرفتن خود؟ این بیاعتمادی بر خود و وحی منزل پنداشتن هر آنچه دیگران به ما گفتند؟ بدون شک، معصومیت رییس جمهوری در ابتدا، سادهانگاریاش در اواسط کار و بیمبالاتی و «مصلحت خانوادهمحوری» بعدیاش بیشترین مسئولیت را در این زمینه دارند. رییس جمهور ما تا آن جا در سادهانگاری پیش رفت که موقعیت رییس جمهوری افغانستان را با موقعیت یک مترجم برای رییس جمهوری پاکستان در یک کنفرانس خبری اشتباه گرفت و خود پرسش یک خبرنگار افغان را به پرویز مشرف ترجمه کرد. برخورد رییس جمهوری با زبانهای کشور، نمونهی کوچکی از سادهانگاری و بیمبالاتی او نسبت به نوامیس کشور است. وقتی از او به زبان پشتو پرسیدند، به پشتو پاسخ داد. وقتی به فارسی پرسیدند، به فارسی پاسخ داد. وقتی به اردو پرسیدند، به اردو پاسخ داد و وقتی به انگلیسی پرسیدند، به انگلیسی پاسخ داد. در این میان، چیزی که وجود نداشت، سیاست مشخص فرهنگی افغانستان در قبال زبانهای کشور بود. کرزی متوجه نبود که از یک ملت نمایندگی میکند. ملتی که قانون اساسی دارد و زبانهای رسمی در آن قانون اساسی مشخص اند. کرزی، هرگز نتوانست در لباس یک رییس جمهوری خود را راحت حس کند. بزرگ باشد، آن طور که حیثیت موقعیتش ایجاب میکرد. او ترجیح داد «خان» باشد و نه رییس جمهور. کرزی باشد و نه آن مرد بزرگی که میتوانست گاندی دیگر، ماندیلای دیگر، ویلی برانت دیگر و… باشد. او حتا نتوانست شرف رشیدوف باشد که توانست ازبکستان را در چندسال از موقعیت یک سرزمین پسماندهی آسیایی نیمهی دوم قرن بیستم، به یک کشور عصری تبدیل کند.
مصلحتها برای کرزی آنقدر بزرگ شدند که اکثر پستهای مهم در دوران او «به سرقفلی» داده میشد و او تا آخر متوجه نشد که این او نیست که والی انتخاب میکند. متوجه نشد که آن چار پیشنهادی که برای انتخاب والی مثلا لوگر به او میآورند، از هرکدام پول گرفته شده و این توهم را هم برای کرزی ماهرانه به وجود آوردهاند که گویا او، رییس جمهوری، والی را انتخاب کرده است. همینطور است مقرری فرماندهان پولیس ولایتها، ولسوالیها، حوزههای شهری… این نظام چنان فاسد بود که حتا آنهایی که تصور فاسد شدنشان نمیرفت، در وسوسه گیر آمدند و غرق فساد شدند.
کرزی در مهمترین و حساسترین لحظهها با مردم نبود. وقتی حادثهی جوزای ۱۳۸۵ اتفاق افتاد، کرزی ترجیح داد سکوت کند. وقتی سربازان ما را در کنر کشتند، کرزی ما را تنها ماند. ما به کرزی اعتماد کردیم، رای دادیم و او را رییس جمهور ساختیم. اما او به ما اعتماد نکرد. صدای ما را در خیر و شر سرنوشت کشور نشنید و بیشتر صدای دستگاههای ویژهی کشورهای همسایه را شنید که خیر افغانستان را از پشت عینکهای منافع ملی خود و با بستههای پول بیحساب و کتاب به دفتر شخص او، به او شرح دادند و او حرفهای آنها را بیشتر شنید. هرچند این خارجیهایی که کرزی در این اواخر حرفهایشان را میشنود، فرق دارد با آن خارجیهایی که در ابتدا دوستان کرزی بودند. اما بازهم برای کرزی، خارجی خارجیست. پول دارد. تحصیل بهتر دارد و به هرحال، از مایی که اعتماد بهنفس را گم کردهایم، بهترند.
با این همه، مردم افغانستان از کرزی سپاسگزار خواهند بود که رسم انتقال قدرت را از راه مشروع، بدون خونریزی میسر کرده است. کاکا سیلبین، با اندوه فطریاش، خوشبینانه در این امر به حامد کرزی آرزوی موفقیت میکند.
از خودکش بیگانهپرست
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
