بشیر یاوری
جامعهی هزاره يك پيكره از جامعهی افغانستان است. محققان تاريخ و انسانشناسي منشای نژادي اين قوم را تركيـمغولي معرفي نمودهاند و خصوصيت فیزيكي، ريخت اندامي و شكلي اين مردم هم با ساير اقوام ساكن در كشور متفاوت بوده و شاخصهی ظاهري اين مردم را برجسته ساخته و بهسادگي اين مردم را از بافت اجتماعي جامعهی افغانستان متفاوت نشان ميدهد، و البته ساير مردمان تركتبار جامعهی افغانستان (ازبكها، تركمنها) شباهت نزديك با هزارهها دارند، ولي به لحاظ داشتن مذهب مشترك با اقوام ديگر (پشتون و تاجيك كه آريايينژاد بوده و مربوط به نژاد سفيد هستند)، در مناسبات و روابط اجتماعي از تعامل نسبتا خوبتري در مقايسه با هزارهها برخوردار بوده و با آنكه در گذشته مورد برخورد تبعيضآميز حاكميتهاي مستبد قرار داشتهاند، ولي به گونهی سيستماتيك و هدفمند در محور برخوردهاي تبعيضآميز و استبدادي حاكميتهاي متعصب و زمامداران قرار نداشتهاند. اگر تاريخچهی نگرش و كنش تبعيضآميز زمامداران و حاكمان افغانستان جديد را تا شروع حاكميت امير عبدالرحمان (1880 ميلادي) در مورد هزارهها بررسي نماييم، به گونهی روشن محسوس نبوده است. بعد از اينكه خوانين و حاكمان محلي هزارهها در هزارستان از تحت قيادت امير عبدالرحمان سر باز زدند، مورد اعمال تبعيض و سركوب امير عبدالرحمان با رويكرد نژادي-مذهبي قرار ميگيرند و حاكميت براي سركوبي هزارهها به سياستها و عملكردهاي كاملا استبدادي و شئونيستي به گونهی سيستماتيك آن ميپردازد.
به گونهاي كه 62 درصد اين مردم را قتل عام و مجبور به ترك سرزمينشان ساخت و زمينهايشان را به لشكريان همتبارش توزيع و تقسيم كرد و حتا مقررات رسمي را براي محروم ساختن هزارهها از حقوق انساني و شهرونديشان وضع نمود. پس از اين مرحله است كه قوم هزاره محور تمركز تبعيض رسمي و شئونيستي قرار گرفت؛ به گونهاي كه نگرش «هزارهستيزي» با نگاه قومگرايانه نسبت به هزارهها شكل گرفت. اينگونه هزارهها به سوژهی محروميت و مظلوميت تبديل شدند و بيشتر از يك سده مورد شديدترين برخورد غيرانساني، تبعيضآميز و استبدادي قرار گرفتند و در ساختار اجتماعي افغانستان به عنوان مردم محروم از دانش و زندگي مدرن تبديل شدند.
اين وضعيت سخت و غيرانساني، جنبش حقطلبي و آزاديخواهي را در ميان جامعهی هزاره باعث گرديد و پابهپاي زمان، داعيهی آزاديخواهي و برابريطلبي توسط رهبران اجتماعي جامعهی هزاره طرح يا حمايت شده است. در خصوص بررسي گرايش قومگرايي در جنبش مبارزاتي هزارهها ميتوان گفت كه داعيهی حقگرايي و آزاديخواهي در جامعهی هزاره به نحوي از اعمال تبعيض و بيدادگري حاكمان قومگرا و هزارهستيز، به گونهاي با قوممحوري و قومگرايي همراه بوده و از آن رنج برده است و ذهنيت هزارهگرايي را به گونهي يك «گرايش رواني و ذهني خفته» در روان افراد جامعهی هزاره شكل داده كه نشانههاي بارز و عمدهی اين مشكل در شعار و رويكرد نخبهگان اين جامعه بهنحوي قابل بحث است.
حال آنكه اين گرايش هزارهگرايي اگر متأثر از برخورد قومگراي حاكمان و برخورد تبعيضآميز عليه جامعهی هزاره باشد، خود به عنوان يك پديدهي نامطلوب قابل توجه است. اگر اين عارضهی ناميمون را در تحليلها و موضعگيريهاي روشنفكران جامعهی هزاره به بررسي بگيريم، گفته ميتوانيم كه تأكيد بر گرايشهاي قومي در اين فصل از تاريخ كشور، كه قانون اساسي جديد حق تمامي شهروندان كشور را به رسميت شناخته و تبعيض قومي را ناشايست معرفي كرده و كدام مانع رسمي اعمال تبعيض در حاكميت وجود ندارد، نوحهسرايي و كوبيدن بر شالودههاي هزارهگرايي و هزارهستيزي را بر كدام مبناي منطقي، روشنفكرانه و خردگرايانه ميتوان توجيه كرد؟ آيا هزارهگرايي و هزارهستيزي روشنفكران هزاره ناشي از يك ضعف و عدم پختگي سياسي آنها نيست؟
واضح است كه استبداد و اعمال تبعيض عليه هزارهها يك واقعيت تاريخي و اجتماعي افغانستان است، كه نميتوان آن را ناديده گرفت و اين وضعيت تا فصل جديد تاريخ سياسي در افغانستان قابليت بحث جدي و برخورد متقابل با دستگاه و نظامهاي استبدادي را داشته است. اما با پذيرش حقوق شهروندي در قانون اساسي كنوني كشور و فرض حقوق مساوي به تمام شهروندان كشور حل گرديده است و هر فرد جامعهی هزاره در برابر قانون و نظام رسمي مصئونيت و حقوق شهروندي خود را يافته است و هيچگونه توجيه رسمي و هنجارمندی كه نشان دهد نهادهاي رسمي و قانوني كشور، نسبت به جامعه و شهروند جامعهی هزاره تبعيض و ستم را اعمال كرده و مشروعيت دهد، وجود ندارد. يعني جامعهی هزاره همانند ساير شهروندان كشور در يك وضعيت برابر از نگاه داشتن مكلفيتها و امتيازهای شهروندي ميباشد كه برخوردار شدن از امتيازها و حقوق انساني اين جامعه مربوط است به سطح توانايي و ظرفيتهايی كه افراد جامعهی هزاره از آن برخوردار باشند و بتوایند آنچه كه حقوق شهرونديشان ايجاب ميكند، به دست بياورند و نه اينكه چنين طرح و پنداشت ذهني فرض مسلم گرفته شود كه آنچه رويكرهاي تبعيضآميز در كشور از طرف هركس يا كدام نهاد رسمي و غيررسمي صورت بگيرد، حتما محور اعمال آن جامعهی هزاره است. متأسفانه اينگونه باور در ذهنيت و روان روشنفكران و نخبهگان جامعهی هزاره با وجود ديدگاههاي روشنفكرانه و خردمندانهیشان، به نحوي وجود دارد و به گونهاي به مسايلی چون نابرابريهاي اجتماعي و سهم هزارهها در قدرت و دستگاه اداري و سياسي از اين ذهنيت برخورد و تفسير ميگردد.
پس بايد گفت كه اين نوع ذهنيت پيش از اينكه نشان دهندهی بيداري و پختگي روشنفكران و نخبهگان جامعهی هزاره باشد، نشان دهندهی اين است كه نخبهگان جامعهی هزاره هنوز به گونهاي در دام نوعي از قبيلهی هزارگي اند و از داشتن نگرش و توانايي همسطح در تعامل، ارتباط و گفتمان شهروندي همسويه با افراد ديگر ناتوان اند و نميتوانند از موضع قدرتمند و تأثيرگذار براي شكلدهي يك باور ملي و شهروندي نقش مؤثر و سازنده را ايفا نمايند و به گونهاي در گرايشهاي قبيلهاي گير مانده و از توانايي مناسبات همسويه و تأثيرگذار رابطهی شهروندـملت عاجز هستند. این مسئله واقعيتی را برملا ميسازد كه نخبگان هزاره به جاي اينكه از محروميت و مظلوميت تاريخي جامعهیشان نوحهسرايي كنند، در پي اين واقعيت باشند كه چگونه ميتوانند در گفتمان شهروندی با ساير اقوام نقش بالا داشته و بتوانند روحيهی محروميتپروري و مظلومسازي را در جامعهی هزاره به توانمندي شريك شدن در قدرت و شكلدهي مناسبات مؤثر شهروندي رقم زنند.
روشنفكران جامعهی هزاره؛ از ذهنيت قبيلهگرايي تا ناگزيري گفتمان شهروندي
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
