- میلیتری هیستوری نَو – فیل هالتون
الف
شکستدادن شورش از راه نظامی ممکن نیست. با اینکه عملیاتهای ضدشورش در طی دو دهه گذشته فکر بسیاری از ارتشهای غربی را به خود جذب کرده است، اما عنصر نظامی شکستدادن شورش صرفا تضعیف یا جلوگیری از رشد آن است تا زمینه برای توافق سیاسی و مصالحه میان طرفهای مختلف جامعه فراهم شود.
به رغم نزدیک به 18 سال عملیات و درگیری نظامی نیروهای غربی در افغانستان، هنوزهم بسیاری از اشتباهات رایج در مورد اینکه چه چیزی محرک این درگیری و منازعه است، از بین نرفته است. بدون یک درک روشن از مسائلی که خشونت و درگیری افغانستان را موجب شده، اقدامات نظامی و سیاسی ما همچنان غیرمتمرکز و احتمالا با نتایج و تاثیرات خلاف انتظار باقی خواهد ماند.
هیچ انگیزهای به تنهایی نمیتواند توضیح دهد که چرا شورشیان همچنان به جنگ ادامه میدهند، اما عواملی وجود دارد که کلید درک ریشههای این درگیری میباشند. افغانها به جای تقسیم دشمن به «بنیادگرایان» و «میانهروها»، چنانچه کارشناسان غربی تمایل به انجام آن دارند، آن را متفاوت میبینند. آنها از «مبارزان مکتبی»، کسانی که انگیزهی ایدئولوژیک دارند و «مبارزان مجبوری»، کسانی که به دلیل نارضایتی شخصی به شورش رو کردهاند، صحبت میکنند.
بخشی از دلیل اینکه درگیری در افغانستان این قدر طولانی شده است، این است که عواملی که باعث شورش میشود، عموما درک نمیشوند و این امر به تطبیق طرحهای اشتباه و طراحی معیارهای ضعیف برای سنجش موفقیت، منجر میشود.
در زیر فهرستی از مسائل واقعی آمده که محرک شورش در افغانستان میباشند:
فساد فراگیر و گسترده افغانستان
فساد فراگیر محرک اصلی شورش در افغانستان است. پس از سقوط حکومت کمونیست در کابل و شکست شوروی از سوی گروههای مجاهدین، جنگ میان خود مجاهدین در گرفت و ادارهی افغانستان به دست راهزنان و جنگسالاران قدرتمند افتاد. شکست این عناصر به دست طالبان در دهه 1990 مورد تمجید افغانهای عادی قرار گرفت. اما بسیاری از بازیگران کلیدی دولت فعلی تحت حمایت غرب، همان جنگسالارانی میباشند که از سوی طالبان شکست خورده بودند و هنوزهم به طور گستردهای به عنوان افراد حریص، فاسد و بیرحم دیده میشوند. بسیاری از شورشیان به نارضایتیها و رنجهایی که آنها به خاطر مقامات دولتی متحمل شدهاند ـ مانند سوءاستفاده از قدرت و صلاحیت، محرومنمودن دیگران از قدرت و منابع و بیاحترامی آشکار این مقامات به قوانین ـ به عنوان دلیل شورش و جنگ خود اشاره میکنند.
مصئونیت شخصی
نیاز به مصئونیت شخصی با اینکه ظاهرا متناقض به نظر میرسد، اما باعث شده است بسیاری از افراد به عنوان شورشگران فعال باقی بمانند و محرکی است که به دوران جنگ برای اخراج شورویها از این کشور بر میگردد. در کشور جنگزده و غرق در منازعهای مثل افغانستان، بدون شک بودن و دوام آوردن بدون جبههگیری دشوار است. و برای هرکسی که یک بار در شورش و شورشگری اشتراک داشته است، بازگشت راحت به زندگی «غیرنظامی/ ملکی» یک گزینه مناسب و قابل دوام نبوده است. شبهنظامیانی که دست از شورش کشیدهاند، همچنان در معرض تهدیدات گستردهای از سوی نیروهای غربی، دولت کنونی، قربانیان پیشین و همسنگران سابق خود قرار دارند. با توجه به این شرایط، انگیزهی چندانی برای یک فرد جنگجو، پس از اینکه وارد شورش و شورشگری شد، باقی نمیماند تا دست از شورش بکشد.
از دستدادن فرصت
به رغم مصرف مبالغ هنگفت پول خارجی روی توسعه اقتصادی در سراسر افغانستان، نتیجه افزایش درگیری میان گروههایی بوده است که برای «تکهای از کیک» رقابت میکنند. این انگیزه حتی در عرصههایی که عمدتا اقتصادی دانسته نمیشوند، مانند استخدام نیروهای امنیتی و یا تعیینات در پستهای اداری وجود دارد. سرمایهگذاری هنگفت مستقیم از سوی دولتهای خارجی و سازمانهای غیردولتی علاوه بر ناپایدار بودن، ساختارهای اقتصادی و دولت افغانستان را نیز تضعیف میکند و باعث ایجاد اثرات منفی در سایر حوزهها میشود.
انگیزههای اقتصادی
فقر در افغانستان، تا حدی به دلیل شکستگیها و اختلالات ساختاری ناشی از چهار دهه جنگ، بومی است. از مشوقهای اقتصادی در تلاش برای مصالحه و ادغام مجدد شورشیان سابق استفاده شده است. این تلاشها تاثیرات پایدار اندکی ایجاد کرده است. در شرایط افغانستان در بسیاری از موارد، از تولید مواد مخدر میتوان پول بیشتری به دست آورد و شورشیان با تشویق کشاورزان به کشت و تولید تریاک، در استفاده از این فرصت موفق بودهاند. این کار از یک سو باعث ایجاد فرصتهای اقتصادی شده است و از سوی دیگر، شورشیان را قادر به انتقامگیری از نیروهای دولتی، رقبای اقتصادی و سایر گروههای شورشی ساخته است.
بیگانههراسی
یک روایت فرهنگی غالب در میان افغانها وجود دارد که کشور شان مدتهاست به عنوان میدان «بازی بزرگ» قدرتهای جهانی مورد استفاده قرار گرفته است. از اسکندر کبیر و چنگیزخان گرفته تا امپراتوری بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی، حضور خارجی در این کشور منبع و سرچشمهی بیاعتمادی و بدگمانی بوده است. یافتههای یک نظرسنجی که در جولای سال 2010 در کندهار و هلمند انجام شده، نشان میدهد که تنها 12 درصد پاسخدهندگان احساس میکردند که حضور خارجیها در این کشور برای برقراری صلح و امنیت میباشد. این امر پارادوکسی را ایجاد میکند که در آن خود حضور نیروهای نظامی خارجی باعث ایجاد شورشی میشود که آنها برای شکستدادن آن اعزام و به کار گرفته شدهاند.
مسألهی فرهنگ و هویت
فرهنگ افغانستان، به خصوص فرهنگ پشتون، شامل حس قوی از افتخار و عزت شخصی (غیرت) و تعهد به جبران تحقیر و توهینهای جزئی میباشد. عملیاتهای ضد شورشی در افغانستان به طور معمول شامل مواردی این چنینی، مانند جستجوی خانه، تصرف اموال و تخریب محصولات کشاورزی و نیز تلفات غیرنظامی ناخواسته و غیرعمدی میشود. همهی این موارد باعث برانگیختهشدن غیرت جوامع اطراف میشود که اعضای آن ممکن است احساس کنند که باید کاری انجام دهند. فرهنگ سنتی افغانستان میکانیسمهایی را برای مذاکره و غلبه بر این گونه منازعات دارد، اما ساختارهای اجتماعی سنتی به خاطر دههها جنگ و هدف قرار گرفتن رهبران طرفین، تضعیف شده است.
عوامل دینی- مذهبی
ارزشهای اخلاقی مورد حمایت گروههای شورشی به ویژه طالبان و دولت اسلامی، جالب توجه است زیرا این گروهها ادعا میکنند که این ارزشها، تنها متعلق به آنها نه بلکه ارزشهای سنتی جوامع روستایی میباشند که احتمالا در واقع وجود خارجی ندارد و بسیاری از استدلالکنندگان آن خود هرگز در چنین جوامعی زندگی نکردهاند. این جامعه یا روستای ایدهآل که طالبان به آن اشاره میکنند، در واقع تنها تفسیری از یک عصر سادهتر و پیشین است، اما از درون لنز یک جامعه درهمشکسته به آن نگاه میشود. درک نسبتا سادهانگارانهی این گروهها از اسلام، از سیستمهای متنوع مذهبی و آکادمیک که توسط سایر گروههای اسلامگرا در مصر، فلسطین و سایر مناطق ایجاد شده، بسیار متفاوت است.

ب
درهمشکستن افسانههای شورش در افغانستان
بخشی از روایت غربی درباره افغانستان، یا از طریق سادهسازی و سادهانگاری مشکل و یا جستجوی انگیزهها و منابع بیرونی در درون درگیری، محرکهای منازعه این کشور را اشتباه شناسایی میکند. به همین خاطر بسیاری از تصامیم استراتژیک که برای رسیدگی به این عوامل و محرکهای غلط گرفته میشوند، به هدررفتن تلاشها و نتایج منفی منجر میشوند.
به افسانههای بافتهشده در مورد منازعه افغانستان در ذیل پرداخته شده است. [مترجم]
افغانها از جنگ لذت میبرند
غربیها اغلب به یک ضربالمثل محلی قدیمی برای توضیح منازعه جاری در افغانستان متوسل میشوند: اینکه «من علیه برادرانم، من و برادرانم علیه پسران کاکایم، من و پسران کاکایم علیه جهان» میایستیم. عبارت مشابه دیگری که در این خصوص استفاده میشود این است که: «پشتون هرگز در آرامش نیست، مگر اینکه در جنگ باشد.» این ایده که شورشیان در افغانستان به این دلیل میجنگند که جنگ کار آنها است (و آن را برای قرنها انجام دادهاند) در میان آنچه که تحلیل خوب و ظریف دانسته میشود، به صورت غافلگیرکنندهای شایع میباشد.
جنگ افغانستان منازعه قبیلهای است
قومیت و قبیلهگرایی نیز اغلب از سر اشتباه به عنوان عوامل خشونت جاری مطرح میشوند. اینکه اختلافات قومی و قبیلهای زیادی میان طرفین افغانستان وجود دارد، درست است، اما درک غرب از ساختارهای قبیلهای این کشور عمدتا سطحی و بدون تغییر میباشد. در واقع، قبیله و طایفه در طول زمان و بنابر دلایل مصلحتی با هم ادغام و از هم جدا میشوند و روابط و مواضع میان قبیلهای همیشه در حال تغییر است. این تغییرات در حال حاضر بیشتر از پیش شایع است زیرا ساختارهای قبیلهای به خاطر سالها جنگ و هدف قرارگرفتن توسط طرفهای درگیری تضعیف شده است.
جنگ افغانستان را پاکستان راه انداخته
با اینکه اسلامآباد بدون شک از طالبان حمایت کرده است، اما در نقشاش در ایجاد و یا حفظ شورش در افغانستان اغراق شده است. ارتباط میان مقامات پاکستانی و شورشیان افغان به 40 سال پیش بر میگردد و از آن زمان ارتباطات میان گروههای شورشی و جامعه پاکستان گسترده شده است. این گستردگی ریشه در ازدواج، اقامت طولانی مدت [در خاک پاکستان]، تجربه مشترک جهاد و همکاری نظامی و سیاسی دارد. با اینحال، حتی با حمایت کامل پاکستان [از مثلا طالبان]، شورش در افغانستان در صورتی که برخواسته از نارضایتی قابلتوجه میان مردم خود افغانستان نمیبود، ناپدید و متوقف میشد.
جنگ افغانستان بخشی از جهاد جهانی است
به رغم این واقعیت که طالبان سالها به رهبری القاعده پناه داد، علاقهای را که شورشیان افغان به گسترش منازعه به بیرون از افغانستان و پاکستان ابراز کردهاند، بسیار اندک بوده است. جهاد جهانی یک عامل مهم نیست، زیرا نارضایتیها و خواستههای شورشیان افغانستان به رغم تلاش گروههای خارجی برای رادیکالیزهکردن آنها [تا در جای دیگری بجنگند] عمیقا در سطح افغانستان و محلی باقی مانده است.
نتیجه
سادهسازی بیش از حد مسائل ریشهای به عنوان ابزاری برای غیرقابل درک جلوهدادن ریشههای شورش در افغانستان استفاده شده است، در حالیکه این ریشهها صرفا خارجی و پیچیده میباشند. مجموعهی پیچیده و درهم تنیده محرکهای شورش، یکجا با هم روایت قدرتمندی را ایجاد میکند و این روایت سازمانهایی مانند طالبان را از جذابیت غیرقابل انکار در میان اقشار مردم افغانستان برخوردار میسازد.
به رسمیتشناختن این محرکها و انگیزهها و این واقعیت که بسیاری از آنها در نارضایتیهای معتبر ریشه دارند، نخستین گام ضروری برای یافتن راهی برای پایاندادن به این شورش و منازعه از طریق مذاکره و ایجاد صلح پایدار است.
