منبع: هافنگتن پست
نویسنده: بریان گلاین ویلیامز
برگردان: جواد زاولستانی
اخیرا یکی از جنگسالاران افغانستان کاری کرد که هیچ یک از جنگسالاران دیگر تا کنون انجام نداده است؛ دوستم از مردم پوزش خواست. جنرال عبدالرشید دوستم که از نگاه قومی ازبک مغولی است و کسی که در مقابل طالبان و متحدان القاعدهی آنان و همچنان در مقابل مجاهدین شورشی علیه شوروی در دهه 1980 جنگ طولانی و دشواری کرده است، با این اعلامیه اش در رسانههای محلی مردم را بهت زده کرد:
وقت آن فرا رسیده است که که همه ما از اثرات منفیای که سیاستهای ما در گذشته به مردم سراسر کشور رسانده است، از آنان معذرت بخواهیم. من میخواهم در این راستا پیشقدم باشم و بگویم که ما از همهی آنانیکه در هر دو طرف جنگها متحمل آسیب شدهاند معذرت میخواهیم و سعی میکنیم تا انتخابات کنونی، سرآغاز صفحه جدیدی در سیاست کشورمان گردد که جنگ راهحل اختلافها نباشد؛ بلکه ما از راه همپذیری، اصلاحات و گفتگو به وفاق ملی نایل شویم.
این کار او بینظیر بود، اما برای کسانی که دوستم را میشناسند غیر منتظره نبود. تا آنجایی که دیگر جنگسالاران افغانستان را میشناسیم، دشوار است بتوان دوستم را با آنان مقایسه کرد؛ مثلا با گلبدین حکمتیارِ “اسیدپاش” که علیه دوستم جنگیده است و متهم است که پیروانش در دهه 1970 اسید باتری را بر صورت زنانی که چادر نداشتند، میپاشیدند.
درباره دوستم اینکه، او یک مغول اسبسوار از مناطق هموار شمال افغانستان است که برای آزاد کردن مردمش از چنگ دشمنان قدیمی شان- پشتونهای آریایی ( گروه قومی که به معمولا افغان خوانده میشوند و بصورت بیرحمانهای در دهه 1880 با سرکوب ازبکها، هزارهها و تاجکها) افغانستان را ایجاد کردند) جنگید. زمانی که شوروی در دهه 1980 به افغانستان حمله کرد و به آن کشور سیکولاریزم، برنامههای مثبت قومی و مدرنیته را که ازبکها در ازبکستان شاهد آن بودند- آوردند، دوستم ازبکها را برای جنگ به طرفداری از کمونیستها و در مقابل رهبران پشتون همانند مجاهدین متعصب گلبدین حکمتیار و حتا یک جهادی داوطلب عربستان سعودی به نام بن لادن، رهبری کرد.
از سال 1992 تا 1998 دوستم که ترقیخواهترین رهبر لیبرال در افغانستان بود، در عمل یک دولت سیکولار را در مناطق هموار شمال تأسیس کرده بود. وسعت دولت او به اندازهی ایالت ماساچوست امریکا بود. پایتخت او شهر زیارتی کهن مزار شریف بود. زندگی معمولی در حکومت آرام دوستم این گونه بود:
” ما یک زندگی متوسط و معمولی داشتیم. من در دانشگاه بلخ درس میخواندم. استادان ما زن بودند. در دانشگاه پزشکی، پزشکان زن داشتیم. هیچ محدودیتی بر زنان وجود نداشت. شما هر چه خودتان میخواستید، میتوانستید انجام دهید.” حتا بعد از سقوط حکومت کمونیستی نجیب الله، مزار شریف زیر حکومت جنرال دوستم شاهد صلح بود. ” حتا بعد از سقوط حکومت کمونیستی، زندگی ما تغییر نکرد. در زیر حاکمیت جنرال دوستم آزادی داشتیم.”
آزادیهای زنان در مزار شریف تضمین شده بود، آزادی که در دیگر نقاط افغانستان که توسط مجاهدین اسلامگرا حکمرانی میشد، قابل دسترسی نبود. سیکولاریزم دوران کمونیستها که دوستم بخاطر آن در سالهای 1980 جنگیده بود، توسط همین مجاهدین برباد داده شد. در میانهی دهه 1990، دولت کوچک دوستم در شمال با تهدید یک نیروی جدید مواجه شد. این گروه جدید از میان پشتونهای جنوب ظهور کرده بود، یعنی ملیشههای متعصب پشتون به نام طالبان. تا سال 1996 طالبان کابل را تصرف کرد و افغانستان جنوبی را به یک زندان ترسناک مذهبی تبدیل کرده بود که در آن شریعت اسلامی با خشونت تمام اعمال میشد. شگفتآور نبود که دوستم توسط آنان “ملحد” اعلام شد و قلمرو او در شمال مورد حملههای مکرر قرار گرفت. تمام آنچه را که طالبان از آن نفرت داشت، دوستم برای به دست آوردن آن رزمیده بود.
در این دوران، دهها هزار زن، مسلمانهای میانهرو، لیبرالها و غیر پشتونها به شمال، پایتخت دوستم، فرار کرده بودند و پایتخت دولت دوستم به پناهگاه کسانی تبدیل شده بود که توسط پولیس سرکوبگر طالبان تحت فشار قرار داشتند. یک خبرنگار نیویارک تایمز در این زمان از قلمرو دوستم دیدار کرد و درباره دوستم و قلمروش چنین نوشت:
” جنرال دوستم در اینجا، مزار شریف، به شکل گستردهای محبوب است. این شهر خاکی دو ملیونی پایتخت اوست و نه تنها ازبکها که گروههای قومی دیگر به ابهت نظامی او افتخار میکنند که لولههای توپ تانگ و سلاحهای ضدهواپیما از هر خانه گلی و تپه سر برآورده است. برای شمار زیاد دیگر، آزادیهای اینجاست که از او یک شخصیت ساخته است، آزادیهای که در مناطق تحت کنترول طالبان به سرعت محو میشوند.
لطیفه حمیدی، 18 ساله، که دانشجوی سال اول طب در دانشگاه بلخ است میگوید: ” من فکر میکنم او یک رهبر خوب است چون مردم میتوانند آنگونه که میخواهند، زندگی کنند.” دانشگاه بلخ نهادی است که توسط دوستم تمویل میگردد. مانند نصف نفوس شهر، دوشیزه حمیدی مهاجری از کابل است، جاییکه پدر او 5 سال پیش به اثر یک گلولهی راکت کشته شد. شکست خوردن دوستم در مقابل طالبان و افتادن شهر در کنترول آنان، برای لطیفه یک کابوس است.
او میگوید: ” من علم و یک زندگی سودمند میخواهم. من نمیخواهم که به خانه نشستن مجبور شوم.”
لازم نیست که کسی درک خیلی عمیقی از سیاست افغانستان داشته باشد تا بفهمد که دوستم و دیگر رهبران اتحاد شمال در رابطه با جنگ دشوارشان علیه گروه زن ستیز و متعصب طالبان که با القاعده همردیف اند، با منافع امریکا همنوا بودند.
اما به جای دیدن دوستم به عنوان یک متحد، او تدریجا توسط غرب بیرحم معرفی شد. دلیل آن عمدتا به برداشت احساساتی و گستاخانهی احمد رشید بر میگردد که در کتابش به نام طالبان از او ارائه کرده است. احمد رشید در کتابش دوستم را با آوردن یک پاراگراف که او را به دهها هزار خواننده معرفی میکند مشهور کرد. او دوستم را برای کسانی که از گذشتهی لیبرال او چیزی نمیدانند چنین معرفی میکند:
” او از قدرت بیرحمانه کار میگرفت. برای نخستین بار که من در یک قلعه رسیدم تا دوستم را ملاقات کنم، در حیاط گلی آن لکههای خون و پارچههای گوشت را دیدم. من بیخبرانه از محافظان پرسیدم که آیا بز کشته اند. آنان گفتند که یک مرد به عقب تانک روسی بسته شده بود که پس از آن در حیاط قلعه گردانده شد تا بدن او خُرد شد در حالیکه نظامیان و دوستم آنرا تماشا میکردند. ازبکها، سرسختترین و خشنترین ملیت آسیای مرکزی، به دوست داشتن غارت و چپاول مشهور اند و آن را به عنوان بخشی از تعلق شان به چنگیزخان به ارث برده اند و دوستم یک رهبر ماهر بود. با بیشتر از شش فت قد و بازوهای برآمده، دوستم نمونهی مردی با خندههای خشن است که بعضی ازبکها سوگند میخورند که در بعضی وقتها کسی را تا سرحد مرگ ترسانده است.” ( احمد رشید، طالبان، صفحه 56). { این کتاب توسط اسدالله شفایی و صادق باقری به فارسی ترجمه شده است.}
این نگاه او نشاندهندهی آنست که هیچ آگاهیِ از شرق ندارد و احساساتگرایی ژورنالیستی و انگیزههای پنهان طرفداری از پشتونها در این توصیفش از دوستمِ غولآسا و مردمِ ازبکِ “غارتگر” او به شدت گزافهگویی و غلو کرده است. این گزافهگویی در جملهی فوق که مردم از خندهی جنرال “تا سرحد مرگ میترسیدند” به اوج رسیده است. نویسندهی عبارات بالا، بخاطر جلوه دادن یک داستان ساختگی به عنوان واقعیت، بعدها از جنرال دوستم پوزش خواست. اما آنوقت، چهرهی جنرال تخریب شده بود.
ژورنالیستان احساساتی بخاطر شهرت شان، در مورد داستان اصلی تانک غلو کردند و با نظرات اظافی و ترسناکشان آن را بیشتر شاخ و برگ دادند. داستان دسته دوم مرگِ یک فرد، بر کشته شدن افراد دیگر با تانک تعمیم داده شد و دوستم- مدافع لیبرال سیکولار حقوق زنان- به کاریکاتوری که نیمش چنگیزخان و نیمش کلینگن تبهکار فلم سفر ستارهها (Star Trek) است، تبدیل شد.
من چندین داستان نوع ” دوستم غول قاتل با تانک” را جمعآوری کرده ام و نشان داده ام که چگونه خبرنگاران ماهیت و شمار تانک و قربانیان دوستم را گسترش داده اند تا دربرگیرندهی ” رقیبان قومی”، “جنایتکاران” و ” سربازان خود او” شود. در اینجا یک نمونهی از داستان غلو شدهی دوستمِ “قاتلی با تانک” آورده میشود. این نمونه، از زمان آغاز گسترش اینگونه داستانهاست:
“جنرال رشید دوستم عادت دارد که سربازانش را با بسته کردن به تانک و بعد گرداندن تانک به اطراف قرارگاهش تا تکه تکه شدن آنان، مجازات کند. جنرال دوستم نه تنها اینکه دوازده مرغ را در یک وقت میخورد و در یک نشستن بیشتر از دو پیمانهی یک لیتری وُدکا را مینوشد بلکه بزرگترین چالش در برابر قدرت حامد کرزی نیز است.”
در نتیجه، دوستم بصورت اشتباهی ناقض طبیعی حقوق بشر معرفی شد که وقتی آنان را با خنده اش نمیکشد، به صورت منظم بالای دشمنانش و بالای جنایتکاران تانک میراند یا دو پیمانهی یک لیتری وُدکا را با دوازده مرغ در یک وقت میخورد. آشکارا که لیبرالهای خوش نیت، صمیمی و طرفداران حقوق زنان که ناآگاهانه تمام جنگسالاران را با زنستیزی، معامله مواد مخدر، ستیز با زنان و مجاهدین اسلامگرا/ طالبان مساوی میپندارند دهن شان را در سرزنش رهبری پاره میکنند که به قدر کافی علیه جنگ مقدس مجاهدین جنگیده است و تنها جنگسالار طرفدار حقوق زنان بود.
اندوهبارتر آنکه، به خاطر مردم میانهرو و مسلمانان صوفی مشربش، به دوستم خیانت شد و تا سال 1998 قلمرو مرفه و شگوفای او به دست طالبان پشتون جنوبی افتاد. وقتی آنان کنترول شهر را در دست گرفتند، پشتونهای متعصب، دانشگاه بلخ را که برای دوستم یک افتخار و دلخوشی بود، بسته کردند. به شکل وحشیانهای برقع را بر زنان تحمیل کردند و هزارها هزارهی شیعه را که پیش از آن مصئون بودند، «رافضی» گفته به قتل رساندند. دوستم در تعبید به ترکیه گریخت. در آنجا او از شنیدن گزارشهای مکرر در بارهی تاریکیای که در غیبت او بر سرزمین و مردمش سایه افگنده بود، ناآرام بود.
بالاخره، در اپریل 2001، دوستم دیگر نتوانست در حاشیه بماند و به افغانستان بازگشت تا مسعود مغلوب را که بهسختی در کوههای تحت قلمروش خود را نگهداشته بود، کمک کند. از پناهگاه مسعود دوستم و دستهای از چریکهای ازبک توسط چرخبال به کوههای مرکزی هندوکش پرواز کرد تا شورشی را راهاندازی کند که طالبان را از خطوط جبههی تحت فشار مسعود به عقب براند.
پسانتر در 9/9/ 2001، رییس اتحاد شمال توسط بمبگذاران القاعده کشته شد. دو روز بعد پیشبینی مسعود که اگر ایالات متحده او را در جنگ علیه القاعده کمک نکند، شهرهای امریکا در آتش خواهند سوخت، به واقعیت تبدیل شد و امریکا نسبت به تهدیدی که از طرف طالبان به آنان متوجه میشد، بیدار شد. در این زمان دوستم از طریق سفارت امریکا در ازبکستان با سازمان سیا تماس گرفت و همدردیاش را با امریکاییهای عزادار ابراز کرد. او همچنان گفت که گروه کوچک اسبسواران او در خدمت است.
اما همهچیز فقط این نبود. دوستم یک برنامهی بزرگ داشت. دوستم که در کوههای دورافتادهی دره صوف محصور بود، گفت که اگر او و افرادش از این کوهها خود را بیرون بکشند و شهر مزار شریف را در کنترول بگیرند، روحیهی جنگجویان طالبان در شمال شکسته خواهد شد.
سازمان سیا که مجذوب این پیشنهاد دوستم شده بود، در اواسط ماه اکتوبر 2001 شش فرد از بخش عملیات خاص خود را در یک هلیکوپتر نوع شاهین سیاه به مرکز شورشگری دوستم فرستاد. در آنجا، آنها و بعدا تیم دوازده نفری قوای خاص امریکا که به نام Tiger O2 شناخته میشوند، در حمله به صفوف طالبان در درهی پایینشان به اسبسواران دوستم پیوستند. هدف آنان این بود که خط دفاعی طالبان را بعد از یک حملهی دیگر 70 مایل به طرف شمال، نزدیک به پایتخت قدیم دوستم به طرف مزار شریف به عقب برانند.
به شکل شگفتآوری، اسبسواران میانهسال دوستم حملاتشان را با حمایت بمبهای لیزری قوای خاص امریکا هماهنگ کردند و در جنگ پیشروی نمودند. دوستم سواران مغولی خود و عوامل سیا (CIA) برای درهم شکستن خطوط طالبان را لحظاتی بعد از آنکه هواپیماهای امریکایی آنان را بمبارد کرد، رهبری نمود و بهسرعت دشمن را از سر راهشان پاک کرد.
رییس تیم قوای خاص سیا مسئول گزارشدهی این حملهی خارقالعادهی مغولهای مسلمان و امریکا علیه دشمن مشترک بود: «جنرال دوستم با من صادق و صریح بود و همچنان هر عضو این گروه، در هر معاملهای که ما با هم داشتیم». یکی از اعضای دیگر تیم گفته است: «او آنقدر به ما اعتماد و احترام داشت که گفت، اگر ما زمانی در یک کشور دیگر برای جنگ برویم، او با خوشحالی افرادش را با ما برای جنگ میفرستد».
بعدتر، به تاریخ 9 نومبر 2001، دوستم و مردان اسبسوارش همراه با قوای خاص امریکا از کوهها بیرون شدند. تا آن وقت طالبان از دوستم و آنچه او در رادیو «اشعهی مرگ» (بمبهایی که توسط لیزر کنترول میشوند) گفته بود، ترسیده بودند و وقتیکه دوستم از جنوب بر مزار شریف حمله کرد، طالبان از شهر گریخته بودند. چنانکه دوستم پیشبینی کرده بود، تصرف دلیرانهی شهر مزار شریف توسط او باعث سقوط ارتش طالبان شد و گروه کوچک 2000 نفری او، بر بیشتر از 3000 نیروی طالبان که انگیزهیشان برای جنگ را باخته بودند، پیروز شدند. پنج روز بعد تاجیکها که از حملهی دوستم جرئت گرفته بودند، از پناهگاههایشان بیرون شدند و پایتخت افغانستان را تصرف کردند. تا این زمان، حکومت طالبان در حال سقوط بود و دوستم به عنوان کسی شناخته شد که کامیابی «حمله»ی امریکا بر افغانستان، گورستان امپراتورها را ممکن ساخت (در آن زمان، در حدود 300 عسکر امریکا در جنگ حضور داشتند).
اما لحظات درخشان دوستم چندان دیر دوام نیافت. اندوهبار آنکه، شمار زندانیان طالبان در راه انتقال از میدان نبرد تا پایگاههای مرکزی/ زندانهای دوستم بر اثر جراحات جنگ مردند. این راه بیشتر از 100 مایل فاصله بود. خبرنگاران غربی که با دوستم بودند (آنان در میان نیروهایی که زندانیان را انتقال میدادند، حضور نداشتند)، در آن زمان گزارش دادند که دوستم به جنگجویان سرکش قبیلهایاش دستور داده است که از اسیران تسلیم شدهی طالبان به صورت درست مواظبت کنند. گزارشگر سیانان در آن زمان چنین نوشت: «دوستم آنجا بود و توضیح میداد که جنگجویان خارجی باید به ملل متحد تسلیم داده شوند و او بارها و بارها گفت که شما میدانید که یگانه راه متحد ساختن افغانستان این است که شما از خود جوانمردی نشان دهید و ببخشید». یک گزارش دیگر از صحنه بیان میدارد: «من فکر میکردم که آنها میخواهند اسیران طالبان را در اول بکشند، اما دوستم گفت، اوه، نه. به خاطر مصالحهی ملی، ما افراد را اجازه خواهیم داد که به خانهیشان برگردند و ببینند که ما میتوانیم همه با هم زندگی کنیم».
اما در حدود 100 تا 200 زندانی که اکثر آنان در اثر بمباردهای امریکا زخمی شده بودند، در جریان انتقال به زندانِ دوستم مردند. دوستم در آن زمان در مناطق شرق مزار شریف میجنگید. قابل پیشبینی است که منتقدان ضدجنگ و جنگسالاران در امریکا بر دوستم به عنوان یک هیولا حمله کردند و اینگونه حیثیت او با مردن زندانیان طالبان برای همیشه لکهدار شد.
این پسزمینهی دیدار من از قلمرو دوستم، مزار شریف، در سال 2003 و 2005 بود. من به هدف انجام تحقیق، برای نوشتن کتابم که در ماه سپتامبر 2013 از چاپ بیرون شد، به آنجا سفر کردم. عنوان کتاب آخرین جنگسالار: زندگی و اسطورهی دوستم، جنگجویی که نیروهای ویژهی امریکا تا سرنگونی طالبان رهبری کرد، است.
در حالیکه از ترس این جنگسالار خارقالعاده به خود میلرزیدم (چون دوستم کسی معرفی شده بود که دوازده مرغ و دو پیک یک لیتری وُدکا را در یک نسشتن میخورد، بر دشمنانش تانک میگرداند و در میان لیبرالها حیثیت «قاتل طالبان» را یافته بود)، او را بیشتر شبیه یک رییس شاد و خوشگذاران مافیا یافتم.
در هنگامی که در سرزمینهای شمال با دوستم بودم، من از مکاتب دخترانهای دیدن کردم که او ساخته بود. با ازبکهایی ملاقات کردم که تصویر او را بر دیوار خانهیشان آویخته بودند و او را بابا (پدر) و «مدافع» میگفتند. من او را دیدم که با زنان سیاستمدارِ بدون چادری ملاقات میکند و آنها از نگاه مالی حمایت میکند. او از چندین یتیمخانه که از سالهای 1980 تمویل کرده بود، دیدن کرد. دوستم حتا اجازه بود که از طالبان زندانی او مصاحبه و عکس بگیرند.
جالب اینکه این زندانیان طالبان که در یک قلعه، شبیه زندانهای قرون میانه، نگهداری میشدند، آشکارا دوستم را یک «مسلمان بد»، «خاین»، «دوست امریکا» و… میگفتند و نمیتوانستد نفرت عمیقشان را از و روش سکولار او پنهان کنند. اما من وقتی از آنان پرسیدم که آیا «هزارها» تن از آنان در جریان انتقال از میدان نبرد مردهاند (چنانکه خبرنگاران احساساتی اداعا کرده بودند)، آنان ادعاهای غلوآمیز را رد کردند. هیچیک از زندانیانی که من با آنان مصاحبه کردم، حتا نمیدانستند که در جریان به اصطلاح آن «قتل عام»، واقعا کسی مرده باشد.
بدون در نظر داشت واقعیتها، دوستم به عنوان چنگیزخان جدید و رهبر مردمی معرفی شده است که احمد رشید در جملات نژادپرستانه، آنان را «مردم چپاولگر» خوانده است. ضرورت به گفتن نیست که در زمانی که من با دوستم و در میان مردم بینهایت مهماننوازش بودم، کسی را ندیدم که به مرگ و به بدن تکه تکه شده توسط تانک خندیده باشد. برعکس، من و همسرم فایزه که در سفر دومم برای دیدن دوستم همراهم بود، دوستم را یک رهبری منطقهای یافتیم که عمیقا توسط مردمش احترام میشد و او را کسی یافتیم که در سرزمین پر از قاچاقبران مواد مخدر، متعصبان مکتبسوز، زنستیزان سنگسارگر و بمبگذاران انتحاری، کسی بهتر از او پیدا نمیشد و من خوشحالم که بگویم که در آخرین باری که من با دوستم غذا صرف کردم، یک سیخ کباب و مقدار کمی برنج خورد و به دنبال آن فقط یک پیپسی نوشید، نه دو پیک یک لیتری وُدکا.
جنرال دوستم: قاتل طالبان، طرفدار امریکا
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
