ایالات متحده با سربازان بیشتر چه میتواند انجام بدهد؟
فارین افرز/سمیر لالوانی
ترجمه: حمید مهدوی
بخش دوم و پایانی
مصالحه
استراتژی مصالحه آموزش نظامی و تلاش جنبشی برای تامین یک توافق صلح از طریق گفتوگوها بین حکومت افغانستان و طالبان را تضمین میکند. ایالات متحده و افغانستان از دستآوردها در میدان نبرد برای حصول اطمینان از اینکه حکومت افغانستان میتواند از یک موضع قدرت گفتوگو کند، استفاده خواهند کرد. مصالحه میتواند طیف گستردهیی از استراتژیها را شامل شود. مصالحهی عمیق میتواند امتیازات اساسی، مانند توافق تقسیم قدرت با طالبان یا تعهد خروج سربازان امریکایی را شامل شود. دیگران – بهطور بالقوه بهشمول مک مستر، مشاور امنیت ملی ایالات متحده – ظاهرا فکر میکننند که یک مصالحهی سطحی کفایت خواهد کرد، مصالحهیی که در آن طالبان بهلحاظ نظامی چنان تضعیف شدهاند که تحت هر شرایطی تسلیم میشوند و به آنها اجازهی ادغام مجدد در سیاست افغانستان داده میشود (و شاید حتا نیروهای امنیتی).
جنبهی منفی این استراتژی این است که با توجه به شرایط در روی زمین، امکانپذیر نخواهد بود. این ماموریت میتواند بهراحتی به یک جنگ طولانی بهشدت جنبشی با تمام مسئولیتهای دولتسازی تبدیل شود. و با توجه به اینکه حکومت افغانستان به طالبان برچسب تروریستان را زده است که امکان مذاکره با آنها وجود نخواهد داشت، به نظر نمیرسد حکومت افغانستان وارد هیچ گفتوگویی شود.
علاوه براین، دلیل روشنی وجود ندارد که انتظار داشته باشیم چند هزار سرباز اضافی به نیروهای افغان و ناتو توانایی دستیابی سریع به یک موضع قدرت را بدهد. طالبان حتا سریعتر از نیروهای ملی امنیتی افغانستان خون سربازان را ریختهاند، اما آنها هنوز قادر به تصرف مناطق به میزان هشداردهندهیی نبودهاند. مواضع سخت، همراه با افزایش انسجام، فرماندهی، کنترل، انعطافپذیری طالبان و دسترسی آنها به پناهگاههای امن و حمایت از سوی رقیبان منطقهیی، چانهزنی از یک موضع قدرت را کمتر محتمل خواهد ساخت. برعلاوه، حتا اگر دو طرف به نوعی از توافق مصالحه دست پیدا کنند، پویایی محلی و منطقهیی دوام آن را تهدید خواهد کرد. ترس از مسلح شدن مجدد یک طرف میتواند به مسلح شدن مجدد پیشگیرانهی طرف دیگر بهعنوان یک اقدام دفاعی منجر شود و نقطهی آغاز یک مارپیچ جدید خشونت شود. افغانستان با توجه به نهادهای سیاسی ضعیفاش، خموپیچ اتحادهای رقابتی، و تاریخ (و انگیزهها برای) ترک اتحادهایشان، بهطور ویژهیی مستعد بازرخداد خشونت و ازسرگیری جنگ تمامعیار هست. سرانجام، مهم است به هزینههای استراتژی مصالحهی سطحی و عمیق اذعان کنیم. استراتژیهای مصالحهی سطحی خطر بهحاشیه رفتن پشتونهای روستایی را به همراه دارد، آنهایی به شکلدهی یک جنبش مشترک با طالبان یا حتا دولت اسلامی تشویق خواهند شد. مصالحهی عمیق با یک عقبگرد جدی از دستآوردهای سیاسی در افغانستان، از قبیل حقوق زنان و گروههای اقلیت، بهدست خواهد آمد و فرصتهایی برای طالبان خلق میکند که با استفاده از منابع دولتی موافقتنامه را دور بزند و قدرتاش را گسترش بدهد.
مهار
یک استراتژی مهار میتواند از هجوم نیروها به هدف تنشزدایی سریع استفاده کند. نیروهای جدید با صلاحیتهای بیشتر میتوانند بهسرعت طالبان را از مناطق کلیدی پاکسازی کرده و به یک خروج قابل توجه پوشش سیاسی و حیثیتی بدهد. ایالات متحده سپس میتواند به استراتژییی که صرفا به هدف مهار گروههای تروریستی از گسترش در فراتر از صحنهی افغانستان و پاکستان و حمایت مالی از افغانستان به هدف ثبات نسبی طرح شده است، رجوع کند.
از این چشمانداز، ترکیبی از حملات کشندهی دقیق، همکاری استخباراتی محلی و تقویت امنیت دفاعی در کشور (ایالات متحده) میتواند نیاز حضور درازمدت سربازان امریکایی را رفع کند. هرچند ایالات متحده استخباراتی با توجه زیاد به جزیئات بر کل سیاست افغانستان و شبکههای ستیزهجو در اختیار نخواهد داشت. این کشور، در مقایسه با دههی 1990، دارای آگاهی بهمراتب بهتر از اوضاع و گزینههای احتمالی برای خودداری خواهد بود. این کشور حتا شریکان استخباراتی جدید در میان دشمنانی چون چین، ایران و روسیه خواهد یافت که از تهدیدات ردیف بالا به ایالات متحده، مانند القاعده و داعش، هراس دارند. حتا طالبان هم اکنون با داعش میجنگند و بهطور بالقوه مایلاند رسما با القاعده قطع روابط ایجاد کنند.
مزیت استراتژی مهار این است که به اندازهی استراتژیهای دیگر بهشدت به افغانهای محلی یا همکاری پاکستانیها وابسته نخواهد بود و ایالات متحده را آزاد خواهد کرد تا روی نگرانیهای جدیتری چون توازن قدرت در آسیا و امنیت هستهیی تمرکز کند. چنین اقدامی همچنین بازیگران منطقهیی (بهشمول تعدادی از دشمنان) را مستقیما در برابر پیامدهای گسترش جنگ و تروریسم بیحفاظ خواهد کرد. این کار آنها را مجبور خواهد کرد تا زمان، انرژی و منابعشان را در راهحلها سرمایهگذاری کنند نه در تخریب.
سرانجام، خروجی که افغانستان را با خطر وجودی مواجه میکند – بهویژه وقتی با تهدید معتبر ایالات متحده در زمینهی قطع کمکهای حیاتی امنیتی همراه باشد – میتواند به اصلاحات حیاتی در مبارزه با فساد و همچنین حرفهیی شدن ارتش کمک کند و کارآمدی ارتش را بالا ببرد. حتا در برنامهی خروج اوباما، رهبران افغانستان هرگز شک نکردند که کمک نظامی و اقتصادی ایالات متحده ثابتقدم خواهد ماند و بنابراین هرگز اجباری برای تغییر مسیر احساس نکردند.
جنبهی منفی این استراتژی این است که چون مهار صرف روی یکتعداد تهدیدات اساسی به خاک (امریکا) تمرکز میکند، ایالات متحده نفوذ را به دیگر قدرتهای منطقهیی هدر خواهد داد. این کار توانایی ایالات متحده در شکلدهی حکومت افغانستان را کاهش داده و بهطور بالقوه نهادهای مدنییی که ایالات متحده و ناتو در 15 سال گذشته تلاش کردهاند بسازند را تضعیف خواهد ساخت. علاوه بر این، خطر فروپاشی دولت افغانستان و از سرگیری جنگ داخلی چند حزبی میتواند خلای دیگری برای گروههای بنیادگرای فراملی و کشاندن دوبارهی امریکا به جنگ ایجاد خواهد کرد.
پایگاهسازی
استراتژی پایگاهسازی با یک حضور نظامی با پایان نامشخصِ امریکا نیروهای کافی برای دفاع از مراکز مهم جمعیتی را تضمین کرده، پایگاههایی که برای مبارزه با تروریسم حیاتیاند را حفظ کرده و حضور ایالات متحده در آسیای مرکزی را همچنان حفظ خواهد کرد. هرچند نوشتههای صریح اندکی وجود دارد، یکسری از استدلالها دال بر ایناند که برخی از استراتژیستها جدا در مورد حضور نیمهدائمی در آسیای مرکزی فکر میکنند که از آنجا با تروریسم مبارزه خواهد شد، تحولاتی از نفوذ فزایندهی سازمان همکاری شانگهای تا ابتکار عمل کمربند و جادهی چین نظارت خواهد شد و بهطور بالقوه جناحهای آسیبپذیرتر را در هر شرایطی در آینده با چین، ایران یا روسیه تحت فشار قرار خواهد داد. البته جنبهی منفی آن این است که ایالات متحده لزوما حالتی با بیثباتی درازمدت در افغانستان را خواهد پذیرفت، چون حضور دائمی ایالات متحده در افغانستان بازیگران منطقهیی را تشویق خواهد کرد بهشکل رقابتی از پراکسیها/نمایندگانشان حمایت کنند. بهعنوان مثال، آنها از گروههای ستیزهجوی جدید حمایت کرده و تواناییهای جدیدی در جنگ تزریق خواهند کرد، شبیه آنچه که ایالات متحده در دههی 1980 علیه اتحاد جماهیر شوروی انجام داد. علاوه بر این، رضایت حکومت افغانستان به یک اشغالگر خارجی دائمی بهخوبی مشروعیت خودش را در چشمان مردم افغانستان تضعیف خواهد کرد. سرانجام، بدون خطوط ارتباطی جایگزین، حضور مستمر امریکا در افغانستان تنها وابستگی آن به پاکستان را عمیقتر خواهد ساخت و همکاری ایالات متحده با هند، بهعنوان وزنهی تعادلی علیه چین، را سرد خواهد ساخت.
زمان انتخابهای دشوار
بخیهزدن یک استراتژی با عناصری از هر یک از این گزینهها که هزینهها را به حداقل رسانده و منافع را به حداکثر برساند، ممکن است وسوسهانگیز باشد. این، ممکن نیست. استراتژی خوب مستلزم یک ارزیابی صادقانهی هزینهها، خطرها و اولویتها است. هر چهار گزینه با هم بوده نمیتوانند. بنابراین ترکیب دو رویکرد صرف استراتژی کلی را تضعیف خواهد کرد.
چنانچه بارنت روبین، دانشمند علوم سیاسی، گفته است ثبات در افغانستان – چه از طریق ملتسازی یا مصالحه – با داشتن پایگاه دائمی اساسا ناسازگاز است. دولتسازی و مصالحه بهدنبال ثبات از طریق پایان دادن به خشونت است، در حالیکه گزینههای مهار و داشتن پایگاه ایالات متحده را آماده میسازند تا با بیثباتی نیمهدائمی مقابله کند. در دولتسازی و مصالحهی سطحی فرض میشود که طالبان یک تهدید اساسی به امنیت خاک امریکا باقی مانده است، در حالیکه استراتژیهای دیگر این فرض را ندارند. استراتژی داشتن پایگاه و مصالحه به قدرتهای منطقهیی – چین، ایران، پاکستان و روسیه – را در استراتژیشان نقش مرکزی میدهد، در حالیکه استراتژیهای دولتسازی و مهار اهمیت رقابت منطقهیی را به حداقل میرساند. استراتژیهای دولتسازی، مصالحه و داشتن پایگاه، همه، ایالات متحده را در مسیری قرار میدهند تا بهطور بالقوه صدها ملیارد دالر را به پروژهی افغانستان در دههی آینده تعهد کند. صرف استراتژی مهار بهطور قابل ملاحظهیی هزینهها را کاهش خواهد داد، هرچند اگر ایالات متحده به جنگ برگردد، در آینده میتواند باعث افزایش هزینهها شود. بنابراین، حتا اگر ترامپ تقویت حضور نظامی امریکا در افغانستان را تایید کند، بحثهای زیادی در مورد استراتژییی که این سربازان برای آن استفاده میشوند، پابرجا میمانند.
