معرفی کتاب «دولت شبکهای»
[su_label]قیوم سروش -تحلیلگر[/su_label]
کتاب «دولت شبکهای» اثر داکتر تیمور شاران در اوایل ماه جاری توسط موسسهی نشر واژه در کابل به نشر رسیده است. این اثر که در واقع پایاننامهی دورهی دوکتورای داکتر شاران میباشد، توسط حسن رضایی به فارسی برگردان شده است. این کتاب شامل یک مقدمه و هشت فصل است و به سرنوشت و پیامدهای دولتسازی در افغانستان میپردازد. نویسنده در یک تحقیق نظاممند نشان میدهد که چرا نظریههای لبیرال دولتسازی و صلح در ایجاد و تبین دولت دلخواه ناکام مانده و پیامدهای این شکست، برای افغانستان چه بوده است.
این کتاب یک اثر اکادمیک است و نویسنده نیز تمام لوازم یک اثر اکادمیک را در آن رعایت میکند. داکتر شاران با استفاده از روش مردمشناسانه و با اتکا به تازهترین تحقیقات علمی و اکادمیک در این حوزه سعی میکند بدون جانبداریهای رایج مدعیات خود را به اثبات رساند. با این وجود، کتاب نقدهای جدی و مستند بر روایت رسمی سرشت و سرنوشت دولتسازی در افغانستان دارد. این نوشتار تلاش میکند برخی از مهمترین یافتههای تازهی این کتاب را بهصورت مختصر بیان دارد اما به هیچصورت مدعی معرفی یا نقد کامل آن نمیباشد.
پرسش بنیادین کتاب «دولت شبکهای» این است که چه چیزی باعث ثبات و دوام حکومت افغانستان شده است؟ پیش از این پاسخهای متعددی از سوی پژوهشگران بینالمللی برای این پرسش ارائه شده بود: از نقش نخبگان قدرتمند و جنگسالاران گرفته تا نفش حیاتی قوماندانهای محلی در ساختار دولت و نیروهای امنیتی و نقش اقتصاد جنگ. اما پاسخ داکتر شاران به این پرسش، شبکههای سیاسی و اقتصادی و روابط قدرت بین این شبکههاست. نویسنده بهخصوص تاکید بر نقش و قدرت شبکههای سیاسی غیررسمی در دولت و شکلگیری دولت دارد. به باور نویسنده نقش نخبگان تنها بخشی از پاسخ است و باید نقش آنها را در یک چارچوب فراگیرتر درک کرد. وی توضیح میدهد که «نخبگان باید در درجهی نخست و قبل از هر چیزی، در ارتباط با شبکههای سیاسی درک شوند» (ص.۳۱). داکتر شاران همچنان این نکته را اضافه میکند که «شبکهها اجزای دایمی ساختار دولتداری و شکلگیری دولت هستند». بنابراین برای درک درست از نقش شبکهها در شکلگیری دولت باید به فرایند تاریخی منازعات، مباحثات و مصالحهها بین گروهها توجه داشت.
پرسش مهم بعدی این است که این شبکهها چگونه عمل میکنند و چگونه توانستهاند ثبات خود را حفظ کنند و دوام بیاورند؟ نویسندهی کتاب «دولت شبکهای» در فصل سوم تلاش میکند هم مبنای تئوریک برای اثر تحقیقی خود ارائه کند و هم به پرسش فوق پاسخ دهد. به نظر داکتر شاران شبکههای سیاسی غیررسمی با سه شیوه توانستهاند ثبات خود را حفظ کنند و نفوذ خویش را گسترش بدهند. این سه شیوهی عملکرد قرار ذیل هستند:
1.ایجاد رابطهی ارباب-رعیتی برای گسترش فعالیتهای سیاسی؛ این استراتژی باعث شده تا شبکهها قدرتشان را حفظ نموده و در درون دولت نفوذ کنند. کتاب «دولت شبکهای» رابطهی ارباب-رعیتی را رابطهیی تعریف میکند که «مبتنی بر معامله/مبادله است که در آن بازیگران نیازها و توقعات متقابل دارند؛ ولی دسترسیشان به قدرت و موقعیت نابرابر است و نوع رابطه نیز سلسلهمراتبی است»(ص.۵۶). این نوع رابطه برای شهروندان افغانستان آشناست.
2.رانتخوری و فرصتطلبی؛ با شیوهی آنها توانستهاند امکانات مالی فراوان بهدست آورند و ثروت خویش را افزایش دهند. با افزایش سرسامآور کمکهای بینالمللی در سالهای اخیر، فرصت مناسبی را برای شبکههای سیاسی بهوجود آورده است تا ثروت و امکانات مالی بیشتر را گردآورند.
3.استفادهی ابزاری از تقسیمات هویتی بهمنظور ایجاد تحرک سیاسی؛ به نظر داکتر شاران سیاسی کردن هویتها نقابی قوی را برای شبکههای سیاسی فراهم میسازد که بدان وسیله، روشهای غیرقانونی و معاملهگرانهیشان را توجیه کنند. همچنان این شیوه باعث شده است که رهبران شبکههای سیاسی در میان مردم نفوذ کنند و از آنها برای رسیدن به خواستههای سیاسی خود استفاده کنند. داکتر شاران در فصل ششم نشان میدهد که چگونه نامزدان انتخابات با سیاسی کردن هویتها در زمان انتخابات و تاکید بر موضوعاتی که برای گروههای خاص قومی و محلی اهمیت دارد، برای خود وفاداری سیاسی می خرند (ص۱۳۳ به بعد).
استدلال اصلی فصل سوم کتاب این است که نشان دهد ریشههای دولت شبکهای به بسیار پیشتر از کنفرانس بن برمیگردد. داکتر شاران در این فصل نشان میدهد که دلیل عمدهی دوره باطل بیثباتی سیاسی و فروپاشی دولت در افغانستان، ریشه در ناتوانی حاکمان برای ایجاد توازن در روابط قدرت بین گروههای سیاسی رقیب در درون قدرت دولت بوده که از منطق دولت شبکهای فاصله گرفته است. شاران همچنان استدلال میکند که در سراسر تاریخ معاصر افغانستان حاکمان مجبور بودند برای حفظ ثبات و قدرت خود به قبایل و شبکههای سیاسی رقیب امتیاز بدهند و بهطور مثال آنها را از پرداخت مالیات معاف کنند و حاکمانی بهخوبی توانستهاند توازن قدرت را میان شبکههای سیاسی ایجاد کنند، به ثبات سیاسی بهتر رسیدهاند و در نتیجه برای مدت طولانیتر حکومت کردهاند. نمونهی اینگونه حکومتها را میتوان حکومت احمدشاه درانی، تیمورشاه، دوست محمدخان و ظاهر شاه یاد کرد.
فصل چهارم کتاب به یارگیریها و شبکههای سیاسی پس از کنفرانس بن میپردازد. داکتر شاران توضیح میدهد که شبکههای سیاسی از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۴ به رقابت با هم پرداختند و شبکهی مجاهدین اتحاد شمال، شبکهی برتر سیاسی بود. اما پس از سال ۲۰۰۴، شبکهی رییسجمهور کرزی بهتدریج توانست قدرت خود را تحکیم بخشیده و شبکهی سیاسی مجاهدین اتحاد شمال را به حاشیه براند. اما کرزی بهخوبی درک کرده بود که شبکهی او بهتنهایی دوام نخواهد آورد و از همین جهت، همزمان با سیاست سرکوب شبکههای رقیب، سیاست آشتیجویانه و توزیع مجدد قدرت را نیز روی دست گرفت (ص ۱۰۷ به بعد).
فصل پنچم کتاب نیز با مطالعهی موردی عطا محمدنور و گلآقا شیرزی نشان میدهد که چگونه این دو فرماندهان سابق جهادی توانستند با استفاده از شیوههای غیرقانونی کنترل سکتورهای مهم اقتصادی را در افغانستان در دست داشته باشند و از این طریق به گسترش شبکهی سیاسی خویش بپردازند. این فصل همچنان نشان میدهد که چگونه عطا محمدنور با استفاده از همین شبکهی سیاسی و با فرستادن هوادرانش به پارلمان کشور به بازیگری ملی تبدیل شده است. اما در آنسو، از آنجا که گلآقا شیرزی در ننگرهار از لحاظ هویتی فاقد هواداران قدرتمند بود، نتوانست به یک بازیگر ملی تبدیل شود. زیرا «در حالیکه در بلخ، سیاسی کردن هویتها بر محور تقسیمات قومی و منطقهای شکل گرفته است، اما در ننگرهار این امر ماهیت قبیلهای دارد. برخلاف رقبای محلیاش، گل آقا شیرزی در ننگرهار بهعنوان یک بیگانه (از قندهار) نمیتواند به شبکهی هواداران قبیلهای خود اعتماد کند» (ص ۱۲۸). به این ترتیب داکتر شاران نشان میدهد که چگونه دولت افغانستان متشکل از شبکههای پیچیده و در همتنیدهی سیاسی است که هر کدام به نوبهی خود وابسته به شبکهی کلانتر میباشند.
فصل ششم و هفتم کتاب به یارگیریها و عملکرد شبکههای سیاسی در زمان انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۰۹ و ۲۰۱۴ و بررسی شبکههای فعال در پارلمان میپردازد و بهخوبی نشان میدهد که چگونه تعامل میان شبکههای سیاسی در افغانستان باعث ثبات و دوام حکومت میشود. بهطور مثال داکتر شاران نشان میدهد که چگونه کرزی با عقبنشینی از حذف ۶۲ عضو پارلمان ثبات و دوام حکومت خود را حفظ کرد. این فصول هرچند مباحاث فوقالعاده جذاب و خواندنی دارد، اما تفصیل آنها از حوصلهی این معرفی خارج است و لازم است این فصول با جزئیات آن بهصورت جداگانه مورد بررسی قرار بگیرند.
سرنوشت حکومت اشرف غنی
کتاب «دولت شبکهای» توضیح میدهد که روابط میان شبکههای سیاسی سه وضعیت ذیل را خواهند داشت:
1.توازن قوای شبکهها
2.تسلط یک شبکه بالای دیگران و ظهور رژیم
3.بازگشت به منازعه و بیثباتی (ص. ۲۱۴)
وضعیت نخست نتیجهی ایدئالی است که از آن تمام شبکهها سود خواهند برد. به باور داکتر شاران کرزی چنین وضعیتی را ایجاد کرده بود که در آن نخبگان شبکههای سیاسی قدرتمند و زورمندان محلی به منابع وسیع دسترسی داشتند. کرزی «شبکهها را به گونهیی با هم وابسته ساخت که هر گونه تلاش گروهها برای بیثبات ساختن وضعیت موجود، اساساً به معنای تضعیف منافع اقتصادی و تجاری گروه خودشان نیز بود» و به اینصورت ثبات سیاسی بهصورت مسالمتآمیز تامین میشد (ص. ۲۱۵).
وضعیت دوم زمانی بهوجود میآید که یک شبکهی سیاسی به تدریج بر دیگر شبکههای سیاسی مسلط شده و شبکههای منفرد رقیب و هوادارانشان را به مرور جذب کند و به اینصورت امکان ظهور یک رژیم بهوجود آید. کامبوج، عراق در دورهی نوری المالکی و تاجیکستان تحت تسلط امامعلی رحمانف نمونههایی از اینگونه وضعیت بهشمار میروند. برآیند هر دو وضعیت یک و دو، ثبات سیاسی و دوام دولت است.
وضعیت سوم باعث بازگشت به منازعه و فروپاشی دولت میگردد و آن زمانی رخ میدهد که «بیاعتمادی در شبکه به حدی برسد که هیچ جایی برای همکاری باقی نماند و هیج شبکهی مسلطی هم وجود نداشته باشد که مخالفانش را در قدرت شریک سازد. افغانستان در دوران جنگهای داخلی و کانگو نمونههایی از اینگونه وضعیت هستند» (ص. ۲۱۵).
به نظر داکتر شاران اشرف غنی تلاش کرد با یارگیری یا سرکوب شبکههای سیاسی جهادی وضعیت دوم را بهوجود آورد. اما این کار بدون هزینه نیز نبوده است؛ داکتر شاران به نقل از شبکهی تحلیلگران افغانستان اذعان میکند که یکی از مهمترین دلایل سقوط ولایت کندز برهمخوردن توازن قوا میان شبکههای سیاسی مختلف بود که منجر به بیثباتی گردید. آیا غنی قادر خواهد شد رژیمی باثبات را بهوجود آورد یا فشارهای مضاعف باعث فروپاشی دولت وی خواهد شد؟ پاسخ این پرسش را زمان روشن خواهد کرد اما داکتر شاران بهدرستی اذعان میکند که ثبات سیاسی و دوام دولت بدون مصالحه با نیروهای سیاسی و اجتماعی مختلف ناممکن است و باثباتترین دورههای تاریخی افغانستان، حکومتهایی بوده است که این نکته را بهدرستی درک کردهاند.
بهصورت عموم، این کتاب نشان میدهد که دولتها در افغانستان نه با ارائهی خدمات اولیه، بلکه با اتکا به شبکههای سیاسی و هوادرانشان شکل گرفته و از ظرفیتهای دولتی مانند زور، موقعیت اداری و نفوذشان برای گسترش نفوذشان استفاده میکنند. پیامد این شیوه نیز نظامی است که از «طریق شیوههای ارباب-رعیتی، فرصتطلبی و قانونشکنی و همچنان استفادهی سیاسی از اختلافات هویتی توسط شبکههای سیاسی حاصل … (شده) که تمام سطوح حکومتداری و نهادهای حکومتی افغانستان را فراگرفته است» (ص. ۲۰۳).
اهمیت کتاب نیز در همین رویکرد جدید آن برای تبین سرشت و سرنوشت دولتسازی میباشد. بررسی شبکههای سیاسی و سیاست شبکهای افغانستان نهتنها رویکردی تازه و تاملبرانگیز است که برای درک فرایند شکلگیری دولت در افغانستان راهگشا نیز میباشد. به اینصورت، نشر کتاب «دولت شبکهای» رویداد بزرگ و ارزشمندی برای جامعهی نانویسای ماست و انتظار میرود جایگاهی درخور را در میان منابع مطالعات سیاسی و دولتسازی در افغانستان برای خود باز کند.
