
بهمناسبت چاپ «درویش پنجم»
[su_label]ضیافتالله سعیدی[/su_label]
اگر پرسیده شود که چرا رهنورد زریاب مهم است، شاید فوریترین پاسخ اینها باشند: جایزههای ادبی معتبری گرفته است؛ چیزی بیش از هژده رمان، داستان کوتاه، نقد ادبی و جستار نوشته است؛ ادبیات سلیس و روانی دارد؛ کتابهایش به زبانهای دیگر ترجمه شدهاند؛ قالبهای بکری مانند «داستایت» که ترکیبی از داستان و حکایت است را بهوجود آورده است و یا هم گفته شود که او در کتابهایش درکنار نوشتن، به نوعی به پالایش زبان فارسی پرداخته است. فیالمثل او در «قلندرنامه» در برابر واژهی «نوستالژی»، «یاد و دریغ» که ترجمهی بهاءالدین خرمشاهی است را آورده است یا به جای «سِوُم»، «سُوُم» مینویسد. در کنار اینکه بر همهی اینها میتوان مهر تایید گذاشت؛ این نوشته تلاش میکند تا جایگاه رمانهای مردی کوتاهقامت با موهای سفیدِ کمپشت که از سر عادت اول هر سخنرانیاش از حاضران «فراوان سپاسگزاری» میکند، را از نگاهی دیگر به بررسی بگیرد.
رهنورد زریاب در کنار کسانی چون اکرم عثمان رمانهایی نوشته است که سویههای بلند تاریخی دارند. نوشتن رمان تاریخی برای افغانستان که درتاریخنگاریاش چیزی بهنام «جامعه» لادرک است، اهمیت فراوانی دارد. تاریخنگاری که تابهحال در افغانستان باب بوده است، مخصوصا تاریخنگاری دهههای اول و دوم قرن حاضر، نوعی تاریخنگاری معطوف به قدرت و متولیان آن است. در این نوع تاریخنگاری، به مردم، نگاهها و باورهای آنها یا هیچ پرداخته نمیشود یا خیلی کم پرداخته میشود. از طرفی هم خاطرهنویسی در افغانستان آن زمان اصلا رایج نبوده است و چیزی زیادی تحت این عنوان به میراث نمانده است. آنهایی هم که نوشتتهاند مانند مرحوم میر احمد مولایی و دیگران، دغدغه و دلواپسی روایت جامعه و باورهای مردم را نداشتهاند و فقط به ثبت وقایع پرداختهاند. بنابراین برای کسانی که دنبال فهم گذشتهی «جامعه» هستند، مدرک آنچنانی نیست که بشود به آن دل بست.
اینجاست که رمانهای تاریخی از ما دستگیری میکنند. اینگونه رمانها اصولا نوعی صورت خود-زندهگینامهنویسی را دارند که میتوان برای فهم گذشته از آن یاری جست. از باب نمونه میتوان به آزادی یا مرگ نوشتهی نیکوس کازانتیزاکیس اشاره کرد که پارهیی از منتقدین آن را تاریخ کرت خواندهاند. بسیاری از نویسندهگان تجربههای زندهگیشان را خمیرمایههای آثارشان میدانند. به همین دلیل میتوان گفت که رمان بازتاب تجربهی زیستهی یک نویسنده است و تجربهی زیستهی یک نویسنده نه بهعنوان سند تاریخی بلکه بهعنوان روایتی از گذشته میتواند تصویری از گذشته در ذهن ما خلق کند. امبرتو اکو خالق رمان «نام گل سرخ» و نشانهشناس نامی ایتالیایی در یکی از گفتوگو های بلندش در پاسخ به این سوال که «تا چه حد رمانهای شما شرح حال خود شماست؟» میگوید: «به یک معنا تمام رمانهایم. شما وقتی شخصیتی را مجسم میکنید، قسمتی از حافظهیتان را به عاریت میدهید…. من در عینحال که هیچ خود-زندهگینامه ننوشتهام، رمانهایم نوعی زندهگینامهی خودم هستند.»
«چارگرد قلا گشتم، پای زیب طلا یافتم» و «کاکه ششپر و دختر شاه پریان» دو رمان استاد زریاب اند که از افقی حرف میزنند که پارینهزمان ما جوانها و جوانیهای نویسندهی پیر است. در اولی نویسنده از زبان گروهی از پسران خردسال یا بهقول خودش «حکیمان زمانه» حرف میزند و از لای این گپوگفتها میتوان دستکم سایه-روشنهایی از جامعهی آن زمان بهدست آورد. از باب مثال، در همین رمان، ماجرای «کریم شوقی» نشاندهندهی ارزشی است که جامعهی آن زمان به موسیقی قایل بوده است؛ یا نوع نگاه مادر و همسایههای پسری که بهدلیل فعالیتهای سیاسی دستگیر شده است، در واقع بیانگر نگاه کل جامعه به یک تابوی سیاسی است. به همینگونه، در «کاکه ششپر و دختر شاه پریان» احترام مردم به کاکهها که شخصیتهای بزنبهادری بودند، اتوریتهپذیری برونساختاری جامعه را بر آفتاب میافگند.
در کنار اینهمه، محور اصلی در رماننویسی افغانی، انعکاس واقعیتها است. حتا بزرگترین رمانهای افغانی از «بادبادکباز» خالد حسینی تا «سنگ صبور» عتیق رحیمی چنین و رنگومایهیی دارند. اما در رمانهای زریاب چیزی فراتر از واقعیتنگاری وجود دارد. در «کاکه ششپر و دختر شاه پریان» و نیز در «درویش پنجم» او بهنحوی به فلسفهی زندهگی پرداخته است. کاکه شش پر را، نیچه و سقراطِ حکیم هستند که از کاکهگی میاندازند. در «درویش پنجم»، زریاب بارها از زبان راوی مینویسد که فکر میکند زندهگی بازیچهی مضحکی بیش نیست. در همین رمان، او به نقد «امپریالیزم جهانخوار» میپردازد و از جو حاکم نیمهی دوم قرن بیستم حرف میزند. «شورشی که آدمی زادهگکان و جانورکان برپا کردند»، به تقریری از برهان شر در فلسفه پهلو میزند. در برهان شر، از شرور موجود در این جهان یاد میشود و بهعنوان پرسشی در برابر خدا مطرح میشود. عین سناریو در این رمان تکرار میشود: نویسندهیی موجوداتی را در نوشتههایش میآفریند که با شرور طاقتفرسا مواجهاند و همه میپرسند که چرا چنین است؟ مثلاً آنجا که تولهسگک میگوید: «مرا مادرم در زیر پل تاریک و نمناک بهدنیا آورد، پل بسیار تاریک و نمناک بود…چرا؟ آخر چرا؟»
به جرأت میتوان گفت که جا دادن مفاهیمی چون «فلسفه»، «فلسفهی زندهگی» و «نقد امپریالیزم جهانخوار» در رمان گویا در مخیلهی دیگر نویسندهگان افغانی نمیگنجد. اینها همه امیدها را میشگفند که در رماننویسی جهانی، بتوان حرفی برای گفتن داشت. رهنورد زریاب نهتنها نویسندهی پرکار و خوشنویس بوده است، بلکه رماننویس آوانگارد افغانی هم است. به امید طول عمر و انتشار رمانهای بیشتر زریاب گرامی.

السلام علیکم ورحمت الله و برکاته دیدگاه من برای رهنورد زریاب الله سبحان جای شان را جنت الفردوس قرار بدهد و قبر شان را وسیع بگرداند.
من از شما همکاران وی خواهانم میشود برای من یک چند دانه رمان، داستان، و کتاب های که نوشتن را ارسال بکنید، من چگونه میتوانم از کتاب های شان اطلاع بیابم.