[su_label]خلیل پژواک[/su_label]
نشست بن 1، اولین پیامی به که شهروندان عادی افغانستان انتقال داد، این بود: پایان ستم و کشتار و به یک معنا پایان سیاهییی که بر فراز افغانستان سایه گسترانده بود. مردم یاد شهدایشان را گرامی داشتند و انتظار میرفت، قتلعام یکاولنگ و گورستانهای شمالی به بخشی از تاریخ سیاه این کشور میپیوندد که از آن در حال عبوریم. 15 سال پس از آن روز، اگر نگاهی به پشت سر بیندازیم، خط طولانییی از گورستان مردمی را خواهیم دید که بهای آزادی و مقاومت علیه شرارت طالبانی را پرداختهاند.
بر اساس تازهترین تحقیقاتی که از سوی نهادهای مانند بخش تحقیقات کانگرس و دانشگاه براون انجام شده، در 15 سال اخیر بیش از 31هزار فرد ملکی در اثر جنگی که هنوز نمیتوان تاریخی برای پایان آن تصور کرد، جان باختهاند. کمیسیون مستقل حقوق بشر این رقم را تا 40هزار تن تخمین میزند. به این ترتیب، میتوان حساب کرد که در تمام سالهای گذشته، روزانه دستکم 6 نفر شهروند عادی در اثر حملهی انتحاری، جنگ، انفجار ماین و یا حملهی بمبافکنهای نیروهای خارجی، جان خود را از دست دادهاند.
این رقم، به تلفات افراد ملکی محدود میشود؛ وگرنه، چنانچه بخواهیم تمام جوانب درگیر را در آن شامل سازیم، به رقم وحشتناکی خواهیم رسید. کافیاست روزانه خبرهای عادی را دنبال کنیم تا دریابیم که چند طالب و نیروی مخالف مسلح و چند تن از نیروهای امنیتی در جریان نبرد کشته میشوند. برای مثال، دیروز 84 طالب و تروریست کشته شدهاند. در روزهای گذشته نیز بهصورت میانگین و براساس آمار رسمی نهادهای امنیتی، 80 تا 100 «مخالف مسلح» کشته میشود. رقم تلفات نیروهای نظامی گرچه کمتر است، اما قطعاً بسیار بیشتر از تلفات افراد ملکی در این جنگهاست. در یک نمونه، در هلمند 160 سرباز اردوی ملی در یک روز تیرباران شد. اگر قرار باشد در ازای هر فرد ملکی، 5 تروریست و دستکم 2 سرباز دولتی کشته شود، در آنصورت میتوانیم بهسادگی حساب کنیم که جنگ جاری روزانه 11 قربانی و در جریان 15 سال اخیر «بهصورت متوسط» 100هزار قربانی گرفته است.
حامد کرزی گفته بود، قربانیان این جنگ قطعنظر از طالب و دولتی و ملکی، همه افغاناند. از جهتی، آقای کرزی درست میگوید. جنگی در افغانستان جریان دارد که جنگندههای آن چیزی غیر از اینکه «یا بکش، یا کشته میشوی» نمیدانند. عکسی در فیسبوک دستبهدست میشد که قبر دو برادری را نشان میداد که اولی در صف طالبان و دومی در صف نیروهای امنیتی کشته شده بودند. این پیچیدگی، صرفاً شهروندان را در تاریکنای مخوفی که سر به گورستان میکشد، قرار نداده است؛ سیاست افغانی نیز به همین میزان دچار گیجی و سرگردانی است. بخشی از این گورستانها هزینهی گیجی و آشفتگی سیاستورزی افغانی و فقدان استراتژی مدون و روشن علیه تروریسم و شبکههای تروریستی است.
شهروندان حق دارند تا کجا بر عدد گورستانهای عزیزانشان بیفزایند. این سوال، پرسش دیگری را نیز موجب میشود: راه پایان این جنگ از کجا میرسد؟ پیش از اینها، این سوال معمول غالباً طرح میشود که «چرا تلفات نیروهای ملکی را به حداقل نمیرسانید؟». به نظر میرسد گرچه چهگونگی حملههای جنگندههای ناتو بر طالبان و نوعیت نبرد نیروهای امنیتی دولتی علیه طالبان و شبکههای تروریستی قابل بررسی است؛ اما واقعیت بسیار ساده این است که به هرحال، با تمهیدات پیشگیرانه نمیشود عدد قربانیان جنگ را به صفر تقلیل داد. مسأله این است که حکومت باید سرانجام موضعش را در برابر شبکههای تروریستی روشن سازد و عوامل طولانی شدن این جنگ را بررسی کند و برای پایان آن، راهکاری بسنجد. نه تلاش برای آشتیجویی نتیجه داد و نه مصالحه از راه اسلامآباد ما را به نتیجهیی که میخواستیم نزدیک کرد. فراتر از آن، اکنون گروههایی بهمیان آمدهاند که دست به نسلکشی تمامعیار میزنند، بیآنکه حقیقت آنها بر کسی روشن باشد. در چنین وضعیتی، راهی که بتواند ما را به پایان کشتار مردم برساند کجاست؟ رسیدن به پاسخ معقول مستلزم توانایی مواجهه با واقعیتهای تلخی است که ریشههای ناامنی را میپراکند و آنرا بارور میسازد. آیا سیاستمداران و رهبران حکومت قادر به رویارویی با این واقعیتها هستند؟
