[su_label]عصمت کهزاد [/su_label]
وقتی سخن میگویم با همان طرحی که برای تغییرِ موقعیت ریختهام آن موقعیت را آشکار میکنم. من آنرا بر خودم و دیگران آشکار میکنم تا آنرا تغییر دهم. من به میان قلب آن نشانه میروم و آنرا ازینسو به آنسو میکشانم و سپس زیرِ نگاها ثابت میدارم. اینک آن در اختیار من است، من با هر کلمهیی که میگویم اندکی بیشتر در جهان درگیر میشوم و در عینحال اندکی بیشتر از آن سر بر میآورم، زیرا که از آن بر میگذرم و به سوی آینده میروم ( ژان پل سارتر – ادبیات چیست؟، ص ۸۳).
عملِ نوشتن به نوعی کنار زدنِ پردههاست، پردههایی که «وضعیتِ موجود» در سایهی آن خودش را نگهمیدارد و از استحاله یافتن به یک وضعیت دیگر و خلق آینده خودداری میکند. نویسنده مدام این پردهها را کنار میزند، با کنار زدنِ آن «وضعیتِ موجود» برهنه میشود، آشکار میشود، خوانده میشود و دوباره نوشته میشود. نوشتن بهمثابهی آیینهیی است که « وضعیتِ موجود» خود را در آن میبیند، کموکاستیهایش را میشناسد ویا بهعبارتِ بهتر؛ وضعیتِ موجود در «نوشتن» به آگاهی میرسد. سارتر میگفت: «اگر جامعهی خود را ببیند و خصوصا اگر خود را دیده شده ببیند، به صرفِ همین امر، ارزشهای مستقر و حکومتِ موجود مورد شک و نفی قرار میگیرد: نویسنده تصویر او را به او عرضه میدارد و از او میخواهد که یا مسؤلیتِ آنرا به عهده بگیرد یا خود را دگرگون سازد». دیده شدن این امکان را به «وضعیتِ موجود» میدهد تا مسئولیت واقعیتها را به عهده بگیرد و تن به دگرگونسازی بدهد. نویسنده با نوشتناش موقعیتی را آشکار میکند، برای اینکه این موقعیت دیده شود آنرا توقف داده و زیرِ نگاهها پهن میکند. از خواننده میخواهد تا آنرا بخواند، نقد کند و به چالش بکشد یا آن را آنطور که میخواهد و به صلاح میبیند دوباره بسازد.
با این مقدمه به سراغِ دو نوشته از «عمران راتب» میرویم که هر دو در روزنامهی « اطلاعاتِ روز» چاپ شدهاند؛ یکی: «فهم فاجعه به مثابهی یک وضعیت» و دیگری که بهتعقیب آن بود: « قربانیهای فراموشکار» که محتوا و درونمایهی هر دو نوشته به دنبالِ توضیح دادن «وضعیت موجود» است.
عمران راتب در «فهم فاجعه به مثابهی یک وضعیت» مینویسد: «اینجا قاعدهی کار حادثه و فاجعه است و امنیت نسبی بهعنوان یک حالت گذرا و استثنا، گهگاهی در متن فجایع مشاهده میشود». باید بپرسیم آقای راتب به عنوان نویسندهی این متن بهدنبال چیست؟ چه چیزی با این نوشته آشکار شده است؟ و این آشکار شدگی چه تأثیری در تغییر و یا دستکم بهبود وضعیت موجود دارد؟ نویسنده با نوشتنِ متن حاضر پردههایی را که حکومت و دولت برای کتمان وضعیت موجود( وضعیتی که در آن رخداد و حادثه به یک وضعیت کلی و فراگیر تبدیل شده است) کشیده است را کنار میزند، با کنار زدنِ آن وضعیت موجود برهنه شده و به چشم میآید. نویسنده بهخوبی نشان میدهد که معادلهی عمومی و قبولشده در وضعیت موجود بههم خورده است؛ حادثه و فاجعه بهعنوان یک وضعیت فراگیر و تکرارشونده هر روز از مردم قربانی میگیرد، و در سوی دیگر امنیت و ثبات بهعنوان یک امرِ استثنا درونِ حادثه و رخداد گُم شده است. در صورتی که فلسفهی وجودی حکومت و دولت مشعر براین است تا از تبدیل شدنِ حادثه و رخداد بهعنوان یک وضعیتِ فراگیر، سنگین و ویرانکننده جلوگیری کرده و از سوی امنیت و ثبات را در قالب وضعیت کلی و هر روزه تأمین و تعیین کند. نویسنده دقیقا با برهنه کردنِ وضعیت موجود و نشانه رفتن در قلبِ این وضعیت بانگِ اعتراض بر آورده و از خواننده میخواهد تا در تغییر و دگرگونی آن سهم بگیرد، سوال اما این است که این تغییر چگونه و در چه شرایطی امکانپذیر میشود؟ یادم میآید که سارتر نوشته بود: «دیالکتیکِ خواندن و نوشتن است که تغییر و دگرگونی را بهدنبال دارد. برای بر انگیختنِ طرح نوشتاری نیاز به عمل عینی هست که خواندن نام دارد و فقط تا آنزمان دوام مییابد که خواندن دوام بیاورد، بیرون از این هیچ نیست مگر نقوشی سیاه بر صفحهی کاغذ».
نخواندن درست به این میماند که نویسنده از بالا گرفتنِ طولانیِ پرده خسته شود، درحالی که خواب بر او غلبه میکند و پرده از دستش بیفتد. خواننده به تماشاچییی میماند که این آشکار شدگی را میبیند ودرصددِ تغییر و اصلاحِ آن بر میآید.
عمران راتب در «قربانیهای فراموشکار» با اقتباس از جورجو آگامبن هوموساکر را در برابرِ قربانی قرار میدهد و نشان میدهدکه شهروندانِ افغانستان به منزلت و جایگاهِ قربانی نرسیدهاند ویا بهعبارت دیگر انسانِ افغانستانی در وضعیتِ موجود به موقعیتِ هوموساکر سقوط کرده و تحلیل داده شده است. مفهوم هوموساکر به انسانی اطلاق میشود که فاقدِ هرگونه منزلت و مقام است، نه در روابطِ حکومت ـ مردم جدی گرفته میشود و نه در مناسبات اجتماعی. کشته شدنش به مثابهی امرِ روزمره و بیاهمیت کوچکترین خلل در روند عادی سیاست و مناسباتِ قدرت وارد نمیکند. ۱۵۰ تن در رخدادِ روز پنجشنبه کشته شدند وحکومت نهتنها آن را جدی نگرفت بلکه با بیاعتنایی تمام از کنارش گذشت. هنوز دودِ انفجار بر سرِ شهر باقی بود و هنوز پارچههای گوشتِ سربازان در حرکت بود که هواپیمای حامل ریسجمهور به هوا بلند شد و کمی بالاتر ازین دود و پارچههای گوشت به غرش در آمد. چند دقیقه بعد خبرهای سفر ریسجمهور به عربستان و ادای حج عمرهاش از تلویزیون و رادیو پخش شد و ریسجمهور با این کارش تفهیم کرد کشته شدن و مردن در این سرزمین عادیترین و روزمرهترین چیزِ ممکن است که بهخاطرِ آن حتا سفر ساده و بیاهمیتاش را نمیخواهد بههم بزند.
آقای راتب «قربانیهای فراموشکار» را با طرح این سوال به آخر میرساند: «آیا دیگر زمان آن فرا نرسیده است که یک بازبینی جدی در زندگی خود و تعیین نسبت دیگرباره با قدرت حاکم بکنیم؟». وخودش بهنحوی اهمیت پاسخ دادن به این سوال را بیان میکند: «پاسخ درست و قطعی به این پرسش میتواند زندگی را برای ما از نو تعریف کند». این همان تغییری ست که با نوشتن و آشکارشدنِ وضعیتِ موجود امکانپذیر میشود.
نویسنده مینویسد، با نوشتناش موقعیتی را آشکار میسازد؛ موقعیتِ موردنظر در «نوشتن» به آگاهی میرسد، دیده میشود وخودش را دیدهشده میبیند و این دیده شدنِ موقعیت در سایهی خواندن، راه را برای دگرگونسازی آن باز میکند. نوشتن بهنوعی دعوت به خواندن است و یا دیدنِ آشکارشدگی که بانوشتن امکانپذیر شده است.
