[su_label]نشنل انترست/الکس واتنکا[/su_label]
[su_label]ترجمه: حمید مهدوی[/su_label]
بخش دوم و پایانی:
درمندرا پرادا، وزیر نفت هند که او نیز 20 میلیارد دالر سرمایهگذاری هند در این مجمع بندری را وعده کرد، در جریان سفری به تهران آن را اعلان نمود. مسلما اندازهی تعهد مالی هندیها به این پروژه با توجه به وضع منطقه چشمگیر است. اما آنچه که خلاقانه نیست، منطق اساسی قصد هند در زمینهی سرمایهگذاری در چابهار است. هدف هند به حاشیه راندن قلمرو پاکستان در پروژههای زیربنایی منطقهیی است که بازارهای هند را به آسیای مرکزی و افغانستان وصل میکند. این نمونهی عالی ذهنیت صفر مجموع است که از دیر زمان بدینسو غرب آسیا و شبهقارهی هند را به ستوه آورده است. با اینحال، هندیها و پیروان ایرانی آنها در این تلاش، در عمل به چنین روش یکجانبه برای تضعیف یکپارچگی گستردهتر و فراگیرتر منطقهیی تنها نیستند.
در واقع، طرح دقیق را مقامها در اسلامآباد استفاده کردهاند که به کمک چین به دنبال تبدیل کردن بندر گوادر، رقیب چابهار، به یک مرکز استراتژیک، بندری که میتواند به افغانستان و آسیای مرکزی خدمت کند. در سال 2015، چین 46 میلیارد سرمایهگذاری را به عنوان بخشی از کریدور اقتصادی چین – پاکستان اعلان کرد که شامل دادن مالکیت بندر گوادر به پکن توسط اسلامآباد و تبدیل کردن آن به منطقهی تجارتی آزاد میشود.
در عین حال، نمیتوان این وضع را صرفا به تبدیل شدن ایران و پاکستان به آلهی دست [چین و هند] در رقابت فزایندهی این دو کشور برای قدرت و نفوذ در سرتاسر آسیا نسبت داد. تهران و اسلامآباد نهتنها پایگاههای فیزیکی را برای اینگونه پروژههای چین و هند فراهم میکنند، بلکه در حقیقت به امید موفقیت طرحهای مورد حمایتشان، تشویقکنندگان اینگونه رقابتهای فرامنطقهیی هستند. در مورد بندر چابهار، دیدگاه برد -برد از نخستین روزها، زمانی که بندر چابهار صرف یک مفهوم بود، آشکار بود. در سال 1972، اندکی بعد از آن که ذوالفقار بوتو در پاکستان قدرت را به دست گرفت، او بیسروصدا به ایالات متحده دسترسی به پایگاههای هوایی و دریایی در ایالت بلوچستان این کشور را پیشنهاد داد. نکتهی قابل توجه در مورد این پیشنهاد بیسروصدا این بود که در فاصلهی بسیار کوتاه پس از آن ارائه شد که شاه ایران، متحد قابل اعتماد بوتو، یک پروژهی 8 میلیارد دالری را به منظور تبدیل کردن چابهار به نخستین بندر آبی ایران در اقیانوس هند اعلان کرد. شاه، باوجود مسایل دیگر، قصد داشت پایگاهی را برای کشتیهای بزرگ نیروهای دریایی امریکا فراهم کند و بوتو با پیشنهاد متقابل به واشنگتن برای تضعیف او اقدام کرد. گویاترین بخش این قسمت آن بود که زمانی اتفاق افتاد که هردو کشور ایران و پاکستان به شدت در اردوگاه امریکا و علیه اتحاد شوروی بودند و در غیر آن صورت حداقل در سطح شعار به روابط از طریق میکانیزمهای مختلف متحد بودند که در آن هردو عضویت داشتند، از جمله سازمان پیمان مرکزی و همکاری منطقهیی برای توسعه. باوجود تمام هیاهو، وقتی مسألهی اقدام عملی به میان آمد، ایران و پاکستان هرکاری میکردند جز همکاری.
سالهای حسننیت
با اینحال، تاریخ نشان میدهد که در گذشته، وقتی شرایط تقاضا کرده است، ایران و پاکستان قادر بوده به همکاری در مسایل دیپلماتیک، امنیتی و اقتصادی بودهاند. مسألهی افغانستان همیشه در قلب آن بود و در عین زمان ایالات متحده یک نیروی محرک کلان و تسهیلکنندهی چنین همکاریها میان این سه کشور بود. هدف ایالات متحده اصولا جلوگیری از پیشرفت موفقانه به سمت جنوب از آسیای میانهی شوروی به منطقه بود و واشنگتن در آن زمان معتقد بود که روند یکپارچگی و انضمامی را تشویق میکند که قبلا آغاز شده است.
از اواخر دههی 1950، قبل از آن که خزانههای دولت ایران با ثروت بادآورده و بیپیشینهی درآمدهای نفتی پر شود، افرادی در اسلامآباد استدلال میکردند که هماهنگی نزدیک سیاسی با تهران منفعتهای زیادی، از جمله کاهش تنش در روابط افغانستان و پاکستان، را به ارمغان خواهد آورد. ذوالفقار بوتو نیز در اواخر دههی 1970 از وزارت خارجهی پاکستان همین چیز را خواسته بود که اسناد سیاسی در مورد یک اتحاد/همپیمانی احتمالی با ایران را آماده سازد. شاه نیز این مفکوره را داشت که پاکستان برای تقویت او در منطقه یک لنگرگاه است. در طول دههها 1950 و 1960، افغانسان ضلع سوم در این کنفدراسیون منطقهیی خوانده شد.
ایالات متحده در برنامهریزیهایش نیازهای عملی نظامی را به اندازهی ملاحظات سیاسی در نظر گرفت. گفته شده بود در صورتی که کنفدراسیونی به دست آید، قلمرو وسیع افغانستان به پاکستان فضای اضافی خواهد داد که در آن نیروهای نظامیاش علیه تهاجم شوروی مانور بدهد. با اینحال، ضعیفترین پیوند در مفکورهی یک کنفدراسیون افغانستان، ایران و پاکستان که در مورد آن بحث میشد، وضع بسیار بد امور بین کابل و اسلامآباد بود. روابط در استقلال پاکستان در سال 1948 بسیار بد آغاز شد و پرتنش باقی ماند. اینجا شاه ایران بیش از مناسب ثابت کرد، البته صرف مقطعی و هرگز بهصورت دوامدار نه. در دهههای 1960 و 1970، او بارها به سیاست رفتوآمد متوسل شد تا تنشها میان همسایگان شرقی در حال دعوایش را آرام کند. تلاشهای موفقانهیی به منظور زمینهسازی برای مصالحه و رشد اقتصادی به عنوان پیشنیاز حفظ صلح به خرچ داده شد تا یکپارچگی در سطوح مختلف بهدست آید. در حدود سال 1962، تهران و کابل یک توافقنامهی پنجسالهی ترانزیتی امضا کردند که یک مجرای مهم جایگزین را برای افغانستان فراهم میکرد که از طریق آن به جهان وصل شود. با اینحال، هیچ مدرکی وجود ندارد که قصد ایران بهدست آوردن نفوذ بیشتر در افغانستان به قیمت پاکستانیها بود.
واشنگتن به زودی تشخیص داد که یک کنفدراسیون به ازخودگذریهای زیاد سیاسی از طرف تمام طرفهای دخیل نیاز دارد و رویهاش را تغییر داد. سنتو (سازمان پیمان مرکزی)، یک اتحاد کاملا آزمایشنشدهی نظامی، به حامل اصلی یکپارچگی نزدیک اقتصادی تبدیل شد، به شمول زیرساختهای توسعهیی اعمار سرک، خطوط آهن و ارتباطات که از حمایت امریکا برخوردار بودند. مفکوره این بود که برخی از بندرهای ایران در خلیج فارس را به مراکز تجارت تبدیل کنند و آنها را از طریق شبکهیی از جادهها به افغانستان و پاکستان وصل کنند.
درسهایی از گذشته
در آن زمان، تصمیم نهایی واشنگتن واضح بود و آن این که از افغانستان تا زمانی که حکومتش رفتار خصمانه دارد حمایت خواهد کرد تا از افتادن کابل به دامان مسکو جلوگیری کند. عنصر کلیدی آن این بود که بهترین روابط را میان افغانستان و پاکستان وساطت کند؛ اینجا، ایران یک عامل تاثیرگذار مثبت خالص بود. میراث اینگونه تلاشها تا امروز باقی مانده است، از جمله سیستم مخابراتی مایکرو ویو (ریز موج) که از انکارا پایتخت ترکیه از طریق تهران به کراچی، به فاصلهی تقریبا پنجهزار کیلومتر، امتداد مییافت و در آن زمان طولانیترین سیستم مایکروویو جهان بود. در مقابل، از اوایل دههی 1990 بدینسو ایران و پاکستان به رقبای اصلی برای کسب نفوذ در افغانستان تبدیل شدهاند و سیاستهایی را دنبال کردهاند که به چیزی کمتر از یک جنگ نیابتی میان تهران و اسلامآباد منجر نشد، چون هر کشور به دنبال پیشیگرفتن از دیگری، در زمینهی میزان نفوذی که میتوانستند در افغانستان کمایی کنند، بودند. اگر ایران و پاکستان در سیاستهایشان در قبال افغانستان تجدید نظر نکنند، این دو کشور به زودی باز هم در یک مسیر برخورد قرار خواهند گرفت، برخوردی که بسته به زمانبندی و میزان خروج غربیها از افغانستان میتواند حتا زودتر اتفاق بیافتد.
به عبارت دیگر، تلاش و جستوجو برای نفوذ در افغانستان با کین و انتقام دوباره روی دست گرفته خواهد شد. توافق بینالمللی هستهیی با ایران در ماه جولای 2015 تمام سوءظنها را از بین نخواهد برد، سوءظنی که همچنان بر روابط امریکا و ایران تاثیر خواهد گذاشت. اما اگر واشنگتن و تهران به دنبال شناسایی و همکاری در راستای منافع مشترک باشند، پس موضوعات بسیار اندکی به اندازهی همکاری در مورد آیندهی افغانستان ارزش دارد. حداقل، هردو طرف میتوانند به حکومت افغانستان کمک کرده و اطمینان حاصل کنند که جلو ظهور سلولهای دولت اسلامی در آن کشور گرفته شده است. صرف نظر از روابط پیچیدهی هردو کشور ایران و پاکستان با طالبان و القاعده، جنگ علیه داعش و حصول اطمینان از اینکه این جنبش در هر تلاشش برای رفتن در آسیای غربی ناکام خواهد ماند، موردی [از منافع مشترک] اسلامآباد تهران و واشنگتن است.
با اینحال، امروزه بزرگترین مانع همکاریهای نزدیکتر ایرانیها و پاکستانیها این است که برخلاف دههی 1960 و 1970، نه ایران و نه پاکستان یکی دیگر را در بخشی از دستور کلان سطح بالای سیاست خارجی دارند. تقریبا تنها امیدی که از روابط دوجانبه میرود این است که در بهترین صورت از تنشها جلوگیری بتواند. موانع ساختاری یک محدودیت مهم است. این نهادهای امنیتی و استخباراتی هردو کشور است، نه وزارتهای خارجه، که عوامل مسلط بر شکلدهی سیاست در قبال یکی دیگر است. این به نوبت خود بحثهای امنیت محور را بر گفتوگوها مسلط میسازد.
در مقایسه، تجارت و دیگر منابع همکاریهای اقتصادی تقریبا بهطور کامل در گفتمان دوجانبه به هر شکل معناداری وجود نداشت، هرچند وعدهها در سطح شعار زیاد بود. در میان همسایگان نزدیکش، ایران با جمعیت هشتاد میلیونی امروزه با پاکستان که با داشتن بازار 190 میلیونی بزرگترین همسایهی آن است، کمترین تجارت را دارد. اگر محاسبات باریکبینانه و تاکتیکی جیوپولیتیکی همچنان رویکرد تهران و اسلامآباد را در قبال یکدیگر شکل بدهد، از جمله در مسألهی مبارزه با اسلامگرایان تندرو در افغانستان، پس پتانسیل کلانی برای یک روابط گستردهتر و چندوجهی همچنان ناشناخته باقی خواهد ماند.
