[su_label]راحله رسیل[/su_label]
برای من یادآوری حادثهی قتل فرخنده، به همان میزان دردناک و غمانگیز است که فراموشی آن. برای آخرین بار، سحر آرین، یکی از شرکت کنندههای برنامه ستاره افغان، به یاد فرخنده خواند و یاد او را در خاطرات ما زنده کرد. سپس آهنگ سحر آرین در شبکههای اجتماعی مثل فیسبوک، مورد تقدیر قرار گرفت و از آن تمجید شد. اما بازهم فراموش شد. قتل فرخنده در شرایطی فراموش میشود که در قلب پایتخت کشور شکنجه و به آتش کشیده شد، اما تصور کنید که چهقدر فرخندههای دیگر در افغانستان رنج میکشند و هرگز کسی از آنها یادی نمیکند. ممکن برای بسیاری از جنایتهایی که در حق زنها صورت میگیرد، حس رضایت و افتخار نیز وجود داشته باشد. اگر چنین نباشد، چرا تکرار میشود و چرا از آن حمایت میشود؟
برای من همیشه این نکته جالب بوده است که چرا بعضی چیزها برای همیشه فراموش میشوند و همیشه باید فراموش شوند و اما بعضی چیزهای دیگر اصلاً فراموش نمیشوند و نباید فراموش شوند. مثلاً قتل زنها، آتشزدن شان، بردیدن گوش و بینی زنها و تجاوز بر زنها همیشه فراموش میشوند. گویا، در لباس عافیت جامعه رخنهای نمیآید. اما جنگهای ما، «فتوحات» ما، جهاد ما، قهرمانهای دروغین ما همیشه در حافظهی جمعی ما حاضر اند و نه تنها که فراموش نمیشوند بلکه هر روز قویتر و تازهتر میشوند. چرا چنین است؟
برای حافظه جمعی و گزینش رخدادها در حافظه ما، تجربه تاریخی و بستر فرهنگی مهم اند و باید به آن توجه کرد. بر اساس تجربه تاریخ، همیشه جنگ در خاطرهها باقی مانده است و تاریخ ما، تاریخ جنگهای ما است. از دوران مکتب تا دانشگاه روایت تاریخی ما بر اساس جنگ میچرخد؛ جنگهایی که ما را به تباهی کشاندهاند. فرهنگ، سیاست و مذهب در افغانستان همیشه به جنگ ویژگیهای رمانتیک و حماسی داده است. جنگ و خشونت را برای ما طی یک تاریخ طولانی مشروعیت داده و به این دلیل حافظه ما با جنگ خوی کرده است و همیشه رخدادهای مربوط به جنگ را به خاطر میسپاریم. در این تجربه تاریخی، جای و مجالی برای نگاه کردن به مشکلات عادی و روزمره زندگی باقی نمانده است.
بستر فرهنگی نیز سبب شده است تا سیاق خاطرات جمعی ما را به گونهای دیگر شکل بدهد؛ به گونهای که رخدادهای خاصی در آن همیشه درج شود. فرهنگ افغانستان یک فرهنگ مردسالار است که کمتر نسبت به ظلم واکنش نشان میدهد. به خصوص که اگر این ظلم در حق زنها صورت بگیرد، فرهنگ عمومی واکنش نشان نمیدهد. منظور از فرهنگ عمومی، چند تا نهاد مدنی و روزنامه نیست، بلکه ساختار ذهنی است که در روابط اجتماعی ما معنا میبخشد. تاجایی که من میدانم و بهخاطر دارم، قرائتهای مذهبی نقش تعیین کنندهای در بقای این فرهنگ داشته است و بخصوص که روحانیون همواره مخالف تغییر در مناسبات فرهنگی بوده است. به این دلیل فرهنگ حاکم برجامعه توانایی برخورد انتقادی به مسایل را ندارد و این گونه سبب شده است که فرهنگ نقش بسیار تعیین کنندهای در حافظه جمعی ما داشته باشد. برای همین، رخدادهای جنگی به حافظه جمعی ما برای همیشه هست و اما جنایتهای که در حق زنان صورت میگیرد، در حافظه جمعی ما جای ندارد و به آسانی فراموش میشود. دلیل اصلی آن سیاق فرهنگی است که برای زندگی روزمره ما معنا میبخشد و برای ذهن ما فرصت انتخاب فراهم میکند. ذهن ما بر اساس سیاق و تجربه فرهنگی کار میکند و به حافظه خود رجعت مییابد.
مسئله یادآوری از فرخنده یک نمونهای از میان نمونههای بیشمار بود که ذکر کردم. ولی این نمونه به این دلیل مهم است که خود را از حاشیه و تاریکی کشید، اما با وجود آن فراموش شده است و از طرفی، یک روحانی بانفوذ از این جنایت حمایت کرد؛ و از آن طرف، عدهای در مخالفت با این رخداد دست به اعتراض زد و دولت و ارگانهای عدلی را زیر فشار قرار داد. ولی با وجود دنبالهدار شدن موضوع، بازهم این حادثه از حافظه ما رفته است و کسی از آن یادآوری نمیکند. از قضا ارادتمندان آن روحانی که از قتل فرخنده حمایت میکرد، هنوز انبوه است.
بنابراین، مبارزه با جنایت و حامیان آن، با تقدیم یک آهنگ به قربانی به اکمال نمیرسد، مگر این که سیاق فرهنگی و تجربه تاریخی را مورد بازاندیشی و انتقاد قرار بدهیم. واقعیت این است که همه ما در چنگ یک تاریخ و سیاق فرهنگ خاص اسیریم و اما باید آن را مورد انتقاد و سوال قرار داد تا حکایت روزگار ما دیگرگونه گردد. در غیر آن، روزگار ما همین است و ملت، ملت ارادتمند همیشه باقی خواهد ماند.
