[su_label]آصف مهاجر[/su_label]
تاریخ آمریکا به گونهی تعجببرانگیز تغییر کرده است. این کشور گذشتهی تأمل برانگیز داشته است، در میان رخدادهای تاریخی این سرزمین، نژاد پرستی و تبعیض آشکار در برابر سیاههان، بهعنوان فصل تاریک در تاریخ آمریکا، تلقی میشود. جنگ داخلی آمریکا که نزدیک بود این کشور را از مرز یکپارچگی بیرون کند و آمریکای واحد، چند پارچه شود، یکی دیگر از تجربههای تلخ در گذشتهی تاریخی و سیاسی این کشور محسوب میشود. نژادپرستی و نظام بردهداری که جزیی خاطرات تلخ در تاریخ و فرهنگ آمریکا بوده است، هنوز هم به لحاظ روانی، میلیونها انسان آمریکایی را آزار میدهد. اما آمریکای امروز، با گذشتهاش قابل مقایسه نیست؛ چنانچه این کشور در جهان امروز، برجستهترین قدرت چند بعدی محسوب میشود و صاحب دولت دموکراتیک است. در این نوشته، قرار نیست که تاریخ تحولات آمریکا بررسی شود، بلکه از میان رخدادهای مختلف و چند حوزهای، به مسئلهی نژادپرستی و مبارزهی آزادیخواهی مارتین لوتر کینگ میپردازیم. مارتین لوتر کینگ با سخنرانی مشهوری «من رویایی دارم»، ایدههای انسانی را مطرح کرد که امروز جزء افتخارات جنبشهای آزادیخواهی در تاریخ آمریکا شمرده میشود.
به طور مقدمه، قابل یادآوری است که کنگرهی آمریکا در سال 1862 با تصویب قانون دوم توقیف، آزادی بردگان را فراهم کرد که این دستآورد در نتیجهی فرمان تاریخی ابراهام لینکن، شانزدهمین رییس جمهور آمریکا محقق شد. ابراهام لینکن زمانی که جنگ داخلی آمریکا اوج میگرفت، اعلامیه آزادی بردگان را صادر کرد و سپس آن را در قانون اساسی آمریکا گنجاند. به لحاظ تاریخی، این اقدام لینکن و کنگره، از ارزش بیبدیلی برخوردار بوده است؛ اما واقعیت این است که نژاد پرستی، همانطوری که یکشبه ریشه نمیگیرد، به زودی و یکشبه ریشهکن هم نمیشود. پس از فرمان آزادی بردگان، وضعیت اسفناک سیاهپوستان تداوم داشت و نژادپرستی، همچنان زندگی رنگینپوستان آمریکا را رنج میداد. در این گیرودار، مرد مبارز از تبار خود سیاهان، به مثابهی یک مصلح و یک مبارز مدنی و دموکرات به پا خاست، تا ناجی قربانیان نژاد پرستی شود.
در تاریخ آمریکا و مبارزات مدنی، نام مارتین لوتر کینگ بیش از همه آشناست. این انسان مبارز و صاحب رویای انسانی که در تاریخ مبارزات مدنی، آوازهی خاص دارد، پس از آنکه زن سیاهپوستی به نام رزاپارکس که به جرم بلند نشدن از چوکی برای سفید پوستی، گرفتار شد، رهبری جنبش حقوق مدنی را به عهده گرفت. او تلاش کرد، تا زمینههای اجتماعی و فرهنگی برای عملیشدن فرمان لینکن را هموار سازد و اینگونه سیاهپوستها از دام تبعیض و بیعدالتی رهایی یابند. او در تاریخ مبارزات آمریکا فصل تازهای را باز کرد؛ مبارزاتی که سالم و بدون خشونت بود؛ اما تأثیرات و آوازهی جهانی را در پی داشت. مارتین لوتر کینگ، برای زدودن بدترین واقعیت اجتماعی- فرهنگیِ مثل نژادپرستی، مبارزهی نرم و به دور از خشونت را در پیش گرفت که از گاندی، به تعبیر من «پدر معنویت» متاثر شده بود. مارتین به این باور بود که با روش و مبارزه غیرخشونتآمیز هم میشود جامعه را تغییر داد؛ بیآنکه خونی ریخته شود.
مارتین لوتر کینگ بهعنوان یک انسان آزادیخواه و مبارز در یک جامعهای که گروهی از مردم رنگین پوست، خواب عدالت و آزادی را میدیدند، رویایی در ذهن خود پروراند و در راه تحقق آن مبازه کرد. سخنرانی او زیر عنوان «من رویایی دارم» مشهور است و به زبانهای مختلف دنیا ترجمه شده است. ابعاد رویای مارتین لوتر کنیک در این سخنرانی بازتاب یافته است که بهعنوان رهبر جنبش حقوق مدنی در آمریکا، این سخرانی را در واشنکتن و در مقابل بنای یادبود لینکن ایراد کرد. «در 28 اگوست 1963، بیش از دو صد هزار آمریکایی در واشنگتن گرد آمدند و در مقابل بنای یادبود آبراهام لینکلن در تظاهراتی آرام خواستار عدالت و برابری برای همه شدند. در آن روز که پر بود از سخنرانیهای تکان دهنده، سخنرانی مارتین لوتر کینگ اعجابآور بود. توان او در سخنوری و تلفیق آگاهانه خطابه مذهبی با نشانههای وطنپرستانه آشنا، از دنیای پیشرو حسی پیامبرگونه و الهام بخش میداد. سخنرانی «من رویایی دارم» بهعنوان یادگار موجز اهداف جنبش حقوق مدنی، بهزودی وارد زبان و آگاهی ملی مردم آمریکا شد». (دایان راویچ، آموزشکده توانا).
مارتین لوتر کینگ، با رویای انسانی خود، نهتنها که سیاهپوستان را با خود داشت، بلکه از میان قشر آگاه سفیدپوستان نیز صدای آزادیخواهی او را همراهی میکردند. در رویای مارتین، آزادی، عدالت و برابری برای همهی اقشار جامعه آمریکایی اولویت داشتند و او خواهان تحقق برابری برای همهی مردم از جمله سیاهپوستهای آمریکا شد. کینگ از وضعیتی پس از اعلامیه آزادی بردگان به فرمان لینکن، شاکی بود و اعتراض داشت که سیاهپوستان هنوز در بند اسارت تبعیض و بیعدالتی به سر میبرند. «صد سال پیش یک فرد آمریکایی بزرگ که امروز ما در سایه نمادینش ایستادهایم، اعلامیه آزادسازی بردگان را امضا کرد. این فرمان مهم بارقه امید بود برای میلیونها برده سیاهپوست که در شعلههای مخرب بیعدالتی سوخته بودند. این فرمان مانند بامداد شاد برای پایان دادن به شب بلند اسارت آنها بود. اما صد سال بعد از آن فرمان، با این واقعیت تراژیک روبهرو هستیم که سیاهپوستان هنوز آزاد نیستند. صد سال بعد، زندگی سیاهپوستان شوربختانه هنوز در غل و زنجیر تفکیک نژادی و تبعیض گرفتار است. صد سال بعد، سیاهپوستان هنوز در جزیره تنهای فقر در میانه اقیانوس پهناور رفاه مادی زندگی میکنند. صد سال بعد، سیاهپوستان هنوز در حاشیه جامعه آمریکاست، پژمرده و افسردهاند و خود را در وطنشان تبعیدی میبینند. بنابراین، امروز به اینجا آمدهایم تا از یک وضعیت ترسآور پرده برداریم. به عبارتی، میتوان گفت که به پایتخت کشورمان آمدهایم تا چکی را نقد کنیم. آن روز که معماران جمهوری ما آن واژههای باشکوه قانون اساسی و اعلامیه استقلال را نوشتند، داشتند تعهدنامهای را امضا میکردند که هر آمریکایی وارث آن میشد. این نوشته عهدی بود به این که همه انسانها از حق انکارناپذیر زندگی، آزادی و پیگیری خوشبختی برخوردارند. امروز واضح است که آمریکا تا آنجایی که به شهروندان رنگین پوستش مربوط میشود، در انجام عهدش قصور کرده است». ( آموزشکده توانا، ترجمه سخنرانی مارتین لوترکینگ).
مارتین لوتر کینگ در این سخنرانی پرده از واقعیتی برداشت که نشانگر وضعیت نامطلوب اجتماعی سیاهپوستان بوده است. با وجودی که صد سال قبل از دوران زندگی مارتین، فرمان آزادی رنگین پوستان آمریکا صادر شده بود؛ اما واقعیتهای اجتماعی و فرهنگی آمریکا هنوز حامل تبعیض، نژاد پرستی و بیعدالتی بوده است. مارتین لوتر میخواست این وضعیت دگرگون شود و شرایط زندگی سیاهپوستها در عمل تغییر کند. «آمریکا به جای احترام گذاشتن به این تعهد مقدس، برای مردم سیاهپوست چک بیمحل کشیده، چکی که برگشت خورده و روی آن نوشته شده «موجودی حساب کافی نیست». اما ما باور نمیکنیم که بانک عدالت، ورشکسته شده باشد. ما باور نمیکنیم که صندوقهای بزرگ فرصت این کشور به اندازه کافی موجودی نداشته باشند. به همین خاطر آمدهایم که این چک را نقد کنیم، چکی که در صورت مطالبه به ما ثروت آزادی و عدالت میدهد».( همان)
مارتین لوتر در این سخنرانی، ابعاد رویای خود را روشن میسازد که هر کدام طنینانداز یک خواست انسانی بوده است. «من غافل نیستم از این که بعضی از شما که به اینجا آمدهاید، سختیهای بسیاری را تحمل کردهاید. بعضی از شما تازه از سلولهای تنگ زندان بیرون آمدهاید. بعضی از شما از مناطقی آمدهاید که جستوجویتان برای آزادی شما را در معرض توفانهای آزار و شکنجه و بادهای خشونت پولیس قرار داده است. شما کهنه سربازان رنج خلاقاید. همچنان با ایمان به اینکه رنج ناعادلانه رهایی بخش است، به راه خود ادامه دهید. به میسیسیپی برگردید، به آلباما، به کارولینای جنوبی، به لوییزیانا، به محلههای فقیرنشین شهرهای شمالی برگردید و بدانید که این وضعیت عوض خواهد شد. بیایید در دره نومیدی گرفتار نشویم. دوستان من، امروز به شما میگویم که به رغم سختیها و نومیدیهای امروز، من هنوز رویایی دارم که عمیقاً در رویای آمریکایی ریشه دارد. رویای من این است که روزی این کشور برمیخیزد و به معنای واقعی به اعتقادش عمل میکند: «این حقایق را بدیهی میدانیم که همه انسانها برابر آفریده شدهاند». رویای من این است که روزی روی تپههای سرخ جورجیا، پسران بردگان پیشین و پسران بردهداران پیشین بتوانند با هم دور میز برادری بنشینند. رویای من این است که روزی حتا ایالت میسیسیپی، ایالتی کویری که در آتش بیعدالتی و سرکوب میسوزد، به واحه آزادی و عدالت تبدیل شود. رویای من این است که چهار فرزند کوچک من، روزی در کشوری زندگی کنند که در آن، نه بر اساس رنگ پوستشان، بلکه بر مبنای شخصیتشان قضاوت شوند. امروز رویایی دارم؛ رویای من این است که روزی ایالت آالباما، با آن فرمانداری که واژههای مداخله و ابطال از لبانش دور نمیشود، چنان تغییر کند که پسربچهها و دختربچههای سیاهپوست بتوانند با پسر بچهها و دختر بچههای سفیدپوست دست به دست هم دهند و مثل خواهر و برادر کنار هم راه بروند. امروز رویایی دارم؛ رویای من این است که روزی هر درهای ارتفاع یابد، هر تپه و هر کوهی کوتاه شود، مکانهای ناهموار، هموار شوند و جاهای پیچ و خم دار، راست شوند و شکوه خداوند بر همه آشکار شود و همه باهم شاهد آن باشند. این امید ماست. با این ایمان است که به جنوب بر میگردم. با این ایمان خواهیم توانست از کوه نومیدی، سنگ امید بتراشیم. با این ایمان خواهیم توانست غوغای اختلافهای کشورمان را به سمفونی زیبای برادری تبدیل کنیم. با این ایمان خواهیم توانست با هم کار کنیم، با هم عبادت کنیم، با هم مبارزه کنیم، با هم به زندان برویم، با هم برای آزادی بکوشیم و بدانیم که روزی آزاد خواهیم شد». ( همان)
مارتین ممکن در روزگار خود، بزرگترین رویای انسانیاش را آن گونه که میخواست، تحقق یافته ندید؛ اما رویای او آمریکا را آمریکا ساخت. آمریکا و تاریخ و فرهنگاش سرانجام در همان مسیری قرار گرفت که مارتین لوتر کینگ آن را آرزو داشت. آمریکا وارد قرن 21 شد و در تاریخ و فرهنگی که نژاد پرستی نامطلوبترین واقعیت روزگار این سرزمین تلقی میشود، از همان تبار محکوم و مورد تبعیض، فردی در راس نظام برجستهترین قدرت جهانی قرار میگیرد. اوباما از تبار مارتین لوترکینگ است؛ اما جامعهای که اوباما به جای مارتین لوتر کینگ در آن زندگی میکند، با دورهی همتبار مبارزش تفاوت اساسی دارد. این تفاوت، همان رویای مارتین لوترکینگ است. لوتر برای نسلهای آینده رویایی داد؛ اما نسلهای کنونی، به شمول اوباما در سایهی آن رویای بزرگ، دارند بهتر زندگی میکند. مارتین لوتر و اوباما دو نماد و نشانه از دو دورهی تاریخ متفاوت است. مارتین لوتر عمر خود را برای ترویج یک رویای انسانی صرف کرد و مبارزه نمود؛ اما اوباما از دستآوردهای آن رویای تاریخی، استفاده کرد و آن رویا را در نمود واقعیاش به اثبات رساند.
هر جامعهای ممکن در یک دورهای از تاریخ خود در چنگ تبعیض و بیعدالتی به سر ببرد؛ اما انتظار انسانهایی را میکشد که رویایی داشته باشند. رویای انسانی و بزرگ داشته باشد که بر طبیعت همه بنشیند و مال همه شود. آیا به راستی، با خودمان فکر کردهایم که درد ما چیست و چه رویایی داریم، تا نسلهای آینده از برکت آن رویاها، زندگی بهتر و به دور از تبعیض و بیعدالتی را تجربه کنند؟
