حکمت مانا
از او دعوت شده بود زیر عنوان «ساختن سیارهای قابل زندگی» در انستیتوت مدیریت هند سخنراانی کند. در طول سفر یک ساعته از محل زندگیاش تا انستیتوت باید به موضوع سخنراانیاش فکر میکرد؛ به جمعیتی که مشتاقانه منتظر حضور او و سخناناش بودند. اما هوش او را سربازی برده بود که برای محافظت از او سر پا ایستاده بود. بارها از همراهانش خواسته بود «به او بگوید بنشیند.» گفته بود « بگوید نیازی نیست اینقدر سر پا بیاستد، خسته میشود.» اندکی بعد دوباره پرسیده بود «ممکن است از شما خواهش کنم به او بگوید بنشیند؟… شاید به او امر کرده اند برای حفاظت از من سر پا بیاستد». دست آخر خود را به سرباز رسانده بود: « خسته نشدهای؟ غذا خوردهای؟ متاسفم که تمام این مدت مجبور شدی برای من سر پا بیاستی…» در آخرین لحظات عمراش دست سرباز را فشرده و گفته بود: «تشکر دوست من!».
در چهار روز گذشته میلیونها انسان این قصه را در هزاران صفحه خواند و برای در گذشت ريس جمهور پیشین هند – دکتر عبدالکلام – اظهار تسلیت و تاسف کرد. هزاران صفحه روزنامه عکسها و گزین گویهها و زندگی نامههای او را نشر کرد. صفحاتی که زمانی عبدالکلام آنها را زیر بغلاش کرده کوچه به کوچه برای فروشاش میدوید. پیش هر رهرو میایستاد و تقاضا میکرد چند تایی بخرد تا بتواند پول لقمه نانی را به پدر و مادر خستهتر از خودش ببرد.
دکتر عبدالکلام را روزنامههای هند «آیکُن و تمثال جوانان هند» نامید و «رویاهای بزرگ» او برای هند جوان را تا توانست بازنشر کرد. هندوستانیها او را به عنوان «رفیق و رییس جمهورِ مردم» به یاد خواهند سپرد، آيینهای توفیق فرد فرد یک ملت بافرهنگ؛ نماد سختکوشی در راه دشواری که یک ملت میتواند برای رستگاری در پیش بگیرد. او در ۳۱ اکتبر ۱۹۳۱ در خانوادهای فقیری در شهر ساحلی «راویشورم» در ایالت «تاملنادو» به دنیا آمد. مادرش خدمتکار بود و پدرش با یک قایق کوچک که زائرین هندو را از دریاچه رد میکرد، فقط میتوانست پول بخور و نمیری برای او و فامیل کوچکاش فراهم کند. عبدالکلام بعد از مکتب، تمامِ روز روزنامه میفروخت تا به پدرش کمک کند.
سختیهای زندگی او را از پروراندن رویاهای بزرگ باز نداشت. رویاهای که در کنارههای ساحل میپروراند او را تا ریاست جمهوری بزرگترین دموکراسی دنیا همراهی کرد. همین سرگذشت دشوار و پر امید، عبدالکلام را الهام بخش میلیونها جوان سخت کوش هندوستان ساخت که امروز یاد و خاطره او را همچون سرگذشت خود گرامی میدارند. بیش از پانزده کتاب نوشت و هرکجا فرصت یافت به دیدار کودکان مکتب و دانشجویان دانشگاهها رفت و به آنها یاد داد که «هر شکست به آدم درسی از چهرههای دیگر زندگی و شخیصتاش میدهد.» به آنها یاد داد که « رویارویی با مشکلات ما را با گنجینههای پنهان جسارت و سختکوشی روبهرو میکند که قبل از آن اطلاعی از آنها در درون خود نداشتهایم.» میگفت: «پیامم به مردم و به خصوص جوانان این است که جسارت داشته باشند در داشتن اندیشههای متفاوت، در سفر به راههای نرفته و پیگیری آن تا سرانجامِ موفقیت.»
در توصیف الهامی که عبدالکلام برای دانشآموزان داشته است همین بس که سازمان ملل متحد هفتاد و نهمین زادروز او را روز جهانی دانشآموز اعلان کرد و دولت سویس روز ملاقات او از این کشور را روز علم نامید.
شخصیت علمی عبدالکلام
عبدالکلام متفکر بود؛ متفکر واقعی. باوجود مشغلههای حرفهای و سیاسی فراوان پیوسته مینوشت و برای جوانان سخنراانی میکرد. او بیش از پانزده کتاب و صدها مقاله علمی نوشته است. کتاب «هند علمی» و «هند در ۲۰۲۰» دورنمای فکری او برای توسعه علمی کشورش است. عبدالکلام در پی آن بود که کشورش تا سال ۲۰۲۰ به یک ابرقدرت جهانی تبدیل شود، مسیری که هند از دو دهه قبل و در واقع از دوران طلایی عمر حرفهای او در پیش گرفته است.
بر اساس اطلاعاتی که از نوجوانیهای او در دست است عبدالکلام در دوره کالج توفیقی خوبی در درسهایاش نداشته است. در واقع شوق کار جدی بعدها در او بیدار شد، زمانی که به عضویت سازمانهای علمی هند در آمد. او در سال ۱۹۵۴ از دانشگاه مدراس از رشته فزیک فارغ تحصیل شد. یک سال بعد برای تحصیل در رشته مهندسی هوافضا به انستیتوت تکنولوژی مدراس رفت. در اوایل توفیقی خوبی کسب نکرد و نزدیک بود بورسیهاش را از دست بدهد. بعد از ختم تحصیلاتاش در این انستیتوت، به سازمان تحقیقات و توسعه دفاع و سازمان تحقیقات فضایی هند رفت و مدتها به عنوان مهندس هوافضا با این دو سازمان همکاری کرد. در شروع یک هلیکوپتر کوچک برای ارتش هند طراحی کرد که در واقع شروع کار حرفهایاش محسوب میشود. در سال ۱۹۶۹ به سازمان تحقیقات فضایی هند رفت و ریاست اجرایی پروژه پرتاب اولین ماهواره هند را به عهده گرفت. ماهواره روهینی که در ژوئیه ۱۹۸۰ در زمان کار او در این سازمانها موفقانه به فضا پرتاب شد. او قبلاً در دهه شصت در سازمان تحقیقات فضایی هند روی موشکهای بالستیک کار کرده بود. در اواخر دهه شصت به پیشنهاد دولت، کار روی این موشکها را توسعه داده و مهندسان بیشتری را برای طراحی و ساخت موشکهای دفاعی به کار گماشته بود. بعدها این مهندسان تحت رهبری و سرپرستی او موفقیتهای بسیاری را برای سیستم دفاعی هند به ارمغان آوردند.
از ژوئیه ۱۹۹۲ تا دسامبر ۱۹۹۹ عبدالکلام مشاور علمی ارشد نخست وزیر و معاونت سازمان تحقیق و توسعه دفاعی هند بود. آزمایشهای هستهای پکران-۲ در همین زمان انجام شد که در آن عبدالکلام نقش سیاسی و تخنیکی فراوان ایفا کرد. در زمان آزمایشهای هستهای عبدالکلام و راجاگوپال چیدامبرام به حیث هماهنگکنندگان ارشد پروژه ایفای وظیفه کردند. پوشش خبری فعالیتهای عبدالکلام در این مقطع از او یک قهرمان ملی ساخت که با عنوان «مرد موشکی هند» برای همیشه در ذهن مردم این کشور باقی خواهد ماند.
رییس ِجمهورِ مردم
دکتر عبدالکلام يك دوره پنج ساله از ٢٠٠٢ تا ٢٠٠٧ ريس جمهور هند بود. مردم هند به او لقب “ريس جمهور مردم” داده اند. عبدالکلام را مردم هند لقب «رییس جمهور مردم» داده اند. عبارتی که معنای راستین عنوان ریاست جمهوری است. عبارتی که فلسفه وجودی و حُسناش در همان است که مردم آنرا برای کسی برگزینند. برای یک شهروند مسلمان و هندو در دهلی و یک سیک در چاندیگر و یک بودایی در بیهار، «ریس جمهور مردم» نامیدن عبدالکلام چنان خالصانه و صادقانه است که حق دارند انتظار مردمی بودن رییس جمهور خویش را مسلم بدانند. اما برای ما چه؟ برای من مسلمانی که در کابل زندگی میکنم؛ برای من که نگاهم به رییس جمهورم در حد نگاه یک رعیت به یک شاه ستمگر است. بیشتر از آن، برای یک پاکستانی مسلمان در کراچی و یک مسلمان دیگر در تهران چه؟ آنها هم به حاکم خود به دیدهای یک «رییس جمهور مردم» نگاه میکنند؟ آنها هم حق دارند چنین عنوانی را مسلم بدانند؟
اینها سوالهای سختی است. اما یافتن جواب آنها آسان است. از ایران شروع میکنم: شش سال پیش مردم ایران به خاطر دادخواهی از رای خود، که با تقلب دزدیده شده بود، جلوی دوربینها زیر مشت و لگد شدند. زندانهای کشور پر شد از نویسندگان، روزنامه نگاران و دانشجویان… که بدون آنها جمهوری اسلامی با تمام شئوناش به پشیزی هم نمیارزد. اعترافات اجباری که بعد از ضرب و شتم و تجاوز جنسی از دختران و پسران شان جلوی دوربین دولتی گرفته شد حتما یاد تان است.
وضعیت اسفبار مردم پاکستان برای ما روشنتر از روز است. برای دریافتن حال و روز پاکستان همین بس که بدانیم دستگاه ستم و جنایت دولتی که از بدو تولد کشوری به نام پاکستان فعال شده است نگذاشته حتا یک قطره آب خنک از گلوی مردم این مرز و بوم پایین برود. رؤسای جمهور پاکستان به نوبت تخم ترور و وحشت را در این منطقه پاشیدند. «جمهوریت» کاذب پاکستان وضعی را پدید آورده است که رؤسای آن تاکنون فقط با کودتا و ترور توانسته اند قدرت را بدست بیاورند و حفظاش کنند.
داستان کشور ما را میدانیم. این داستان همان داستان پاکستان است، فقط ترتیب فصلهایاش فرق میکند. ما آزادی را در هفت آسمان دنبال کردیم و آخر به غنی رسیدیم که از پوچی لیاقت و خرد سیاسی، اراده و خواست دموکراتیک ما را مثل گوسفند به چراگاهها کشاند و خودش در پس دروغی به نام «متفکر دوم جهان» پنهان شده است. عنوانی که دیگر حتا پوزخند کودکان ما ست.
آنچه ما سه همسایه دیوار به دیوار را به هم میرساند عطشِ سیراب نشدن مان برای آزادی و دموکراسی است. اتوپیای که از پرتو آن بتوانیم خیال کنیم روزی کودک دستفروش شهر مان قافلهی بهروزی و سعادت ملی مان را رهبری کند. سعادت و خوشبختی برای ما سه مردم، مثل لغات سیاسی کتابهاست. هیچگاه فرصت نیافتهایم آنها را در خیابانها و زیر سقف خانهها مان تجربه و لمس کنیم. از همین لحاظ برای ما آزادی و سعادت و توسعه و جمهوریت اتوپیایی است؛ از همین لحاظ نمیتوانیم وجود آنها را مثل که مردم هند «جمهوریت مردمی» یک شهروند خود را مسلم میدانند، مسلم بدانیم.
در هند میلیونها هندو و سیک و بودایی بی هیچ شبهای، به داشتن انسانی مثل عبدالکلام افتخار میکنند و از درگذشتن او غمگین و اندوهناک اند. در افغانستان ما نمیتوانیم حتا سایه یک هند و سیک را در پارلمان خود تحمل کنیم. وجه ممیزه ما چیست؟ ابعاد این تفاوت عظیم را با چه چیزی اندازه بگیریم؟
تفاوت راه ما و آنها
برای توضیح تفاوت راه ما و هندیها مجبورم داستانی را شرح دهم که میدانم سادهسازی مسئله است. لیکن برای متنی در حد یک مقاله از این سادهسازی گریزی نیست.
هند از لحاظ ساختار نظام سیاسی پارلمانی است؛ که بر طبق آن رییس جمهور صلاحیتهای اجرایی اندکی در مقایسه با نخست وزیر دارد. رییس جمهور به صورت غیر مستقیم توسط یک هیئت انتخاباتی از سوی نمایندههای مردم در پارلمان انتخاب میشود. هرچند بر اساس قانون رییس جمهور فرمانده کل قوای مسلح کشور و رییس قویه مجریه و مقننه است اما در عمل قدرتها و صلاحیتهای او توسط نخستوزیر با مشوره شورای وزیران اجرا میشود. اما هنوز هم رییس جمهور قدرتهای قانونی بزرگی در این کشور دارد: به علاوهی اینکه هیچ قانونی بدون موافقت و امضای او حیثیت قانونی نمییابد، او مقامات بزرگ کشوری از جمله دادستان کل کشور، حسابرس عمومی، رییس کمیسیون انتخابات، فرمانداران ایالتها و اعضای کمیسیون امور مالی کشور را مقرر میکند. اما اینها فورم مسئله است نه محتوای آن. متحوای این نظم را وفاداری به آنها تشکیل میدهد. وفاداری که توسط مکانیسمهای مشخص محقق شده است. فدرالیزم پارلمانی هند احتمال ستمهای گونهگون از جمله ستمهای سیاسی و فرقهای را در کشوری با این تکثر فرهنگی بسیار پایین آورده است. قانون اساسی هند، در مباحث مربوط به توسعه و فرهنگ به دولتهای ایالتی دست باز داده است. غیر از وضعیتهای اضطراری که تا کنون فقط یکبار و آنهم بین سالهای ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۵ توسط اندراگاندی بوجود آمد، دولت مرکزی کار چندانی به امور ایالتها ندارد. دولت مرکزی حیثیت پدر/ مادر مهربانی و خردمندی را دارد که از یک سو محافظ جان کودکان خود است و از سوی دیگر آزادیهای آنها را به نیت بهروزی شان محترم میدارد.
ساختار و فلسفه سیاسی هند – که فدرال پارلمانی و دموکراتیک است – مهمترین عامل ثبات و توسعهی این کشور بعد از استقلال بوده است. در زمان استعمار انگلیس، سیاستهای کمپنی هند شرقی هندوستان را میان قبیلهها و خاندانها تقسیم کرده بود. برای استعمارگران این کار تنها راه اداره امور شرکت و منطقهای پهناوری بود که امروز به هند و پاکستان و بنگلادیش تجزیه شده است. بدون راه انداختن پراکسیهای قومی و فرقهای در هندِ متحد – به ویژه بعد از قیامهای که در پنجاب رخ داد – آب خوش از گلوی استعمارگران پایین نمیرفت. وحدتِ سیاسی جنبشهای استقلالطلب که در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم علیه استعمار انگلیس شکل گرفتند نباید ما را نسبت وخامت وضع سیاسی هند که در بیشتر از یک قرن این کشور را در موازات خطوط فرقهای و قبیلهای پارچه پارچه کرده بود به اشتباه بیندازد. اکنون که پس از حدود هفتاد سال به هندِ بعد از استقلال نگاه میکنیم کشوری را میبینیم که در مقایسه با تمام همسایگاناش از ثبات و آرامش و آزادیهای دموکراتیک کامل برخوردار است. اما هفتاد سال پیش در آستانهی استقلال این دورنما را خوشبینترین آدمها هم نمیتوانستند به درستی تصور کنند.
جنبش «مسلیم لیگ» و دیگر جنبشهای اسلامی که خواستار تجزیه هند بین هندوها و مسلمانان بودند از آیندهای هند مستقل و با اکثریت هندو هراس داشتند. یکی از کسانی که به شدت به هندِ متحد و دموکراتیک بعد از استقلال بدبین بود محمد علی جناح است. برای جناح حتا تصور اینکه بتوان بعد از استعمار آن تکثر فرهنگیِ آسیببپذیر را با یک طرح سیاسی و ساختاری حفظ کرد، دشوار بود. به همین خاطر با وجود آن قامت نحیف و اندیشهای ناسنجیده تمام قوت و همت آخر عمرش را در راه تجزیهای هند و جدا کردن مسلمانان از مردمان دیگر هند به خرج داد. هم و غم اصلی جناج، امنیت مسلمین در کشوری با اکثریت هندو بود. در نتیجهی این اولویت بخشیدن به امنیت و دیانت، بعد از تجزیه هرچه جلوتر آمدیم طرح جمهوری اسلامی مسلیم لیگ و در راس آن جناح وجههی یک استبداد دینی به خود گرفت. تا اینکه بلاخره موفقانه همه را در دام خونین اسلام سیاسی انداخت.
البته اندیشه جمهوری اسلامی مال جناح نبود. لیکن او در اجرای این پروژه تلاشهای بسیار کرد و در واقع اولین جمهوری اسلامی را بوجود آورد. بدبختانه این اندیشه از لحاظ نظری و ساختاری هیچگاه در جهان اسلام به درستی بسط نیافت. شأن و وجههای اسلامی تمام آنچیزی بود که رهبران مسلمان مثل جناح و بعدها روحانیون ایران از «جمهوریت اسلامی» مراد داشتند. به همین خاطر بنیادهای دموکراتیک و مبتنی بر بصیرتهای فلسفه مدرن سیاست از نظر آنها دور ماند. اما این بصیرت در طراحی هندِ دموکراتیک بسیار جدی مورد ملاحظه قرار گرفت. تقدیر هند و خوشبختی امروزش مدیون همین ملاحظات است. فقط یک طرح مدرن که با بصیرتهای مدرن فلسفه سیاسی ساخته شده باشد میتوانست کشوری با آن تکثر فرهنگی را سر پا نگهدارد و امکان رستگاری مردماناش را بوجود بیاورد. طراحان هندِ بعد از استقلال به بیشتر از امنیت و دیانت فکر کردند. حاصل کار ملت سربلندی شده است که هم دین دارد و هم از باب سعادت دنیوی پیشتاز است.
