نویسنده: عبدالله فایض
پوپولیسم بهعنوان نوعی استراتژی سیاستورزی که بر دوگانهسازی میان «مردم راستین» و «نخبگان حاکم» استوار است، در بستر اجتماعی و سیاسی افغانستان طی نزدیک به سهونیمسده به اشکال متنوع و متغیری بازتاب یافته است. پوپولیسم نوعی منطق یا سبک سیاسی دانسته میشود که جامعه را به دو قطب متضاد مردم پاک و اصیل در برابر نخبگان فاسد و منفعتطلب تقسیم کرده و مدعی بازتاب مستقیم ارادهی مردم است. ساختار اجتماعی شکننده، فقدان نهادهای سیاسی باثبات، تنوع قومی-مذهبی، تجربهی مداوم بحران و مداخلهی خارجی، زمینهای مساعد برای ظهور و بازتولید گفتمانهای پوپولیستی فراهم کرده است. طبیعی به نظر میرسد که در چنین بستری، پوپولیسم قبل از آنکه بهمثابهی یک ایدئولوژی منسجم تبارز نماید، بهعنوان یک منطق سیاسی سیال، قابلیت پیوند خوردن با ایدئولوژیهای چپ انقلابی، اسلامگرایی، قومیتگرایی و حتا گفتمانهای شبهدموکراتیک را دارا باشد.
با تأسیس دولت درانی در سال ۱۷۴۷ توسط احمدشاه ابدالی، نخستین هستههای دولت متمرکز در افغانستان شکل گرفت. این دولت بیش از آنکه بر نهادهای بوروکراتیک پایدار استوار باشد، بر ائتلافهای قبیلهای و وفاداریهای شخصی تکیه داشت. در چنین ساختاری، «مردم» نه بهعنوان شهروندان دارای حقوق برابر، بل در قالب قبایل و جماعتهای وفادار به مرکز قدرت تعریف میشدند. احمدشاه درانی و جانشینانش برای حفظ این توازن، ناگزیر بودند میان گروههای مختلف، قدرت را توزیع نموده و در عین حال خود را بهعنوان نماد وحدت و نمایندهی منافع عمومی معرفی نمایند. این الگو اگرچه در ظاهر با پوپولیسم مدرن متفاوت بود، اما در جوهر خود نوعی «سیاست بسیج از بالا» را شکل داد که در آن، مشروعیت از طریق پیوند مستقیم با تودهها بدون واسطهی نهادهای مدرن تولید میشد. در دورههای بعدی، بهویژه در زمان امیر عبدالرحمانخان (اواخر قرن نوزدهم)، تلاش برای تمرکز قدرت شدت گرفت که با سرکوب شورشهای محلی، جابهجاییهای اجباری جمعیتی و ایجاد ساختارهای اداری اولیه، کوشید دولت مقتدر مرکزی ایجاد کند. در این روند گرچه زبان رسمی قدرت بیشتر بر «نظم»، «امنیت» و «وحدت» تأکید داشت، اما در عمل، نوعی رابطهی عمودی میان دولت و جامعه شکل گرفت که در آن، مردم بهعنوان موضوعات فرمانبردار تعریف میشدند. این شیوهی حکومتداری با تضعیف نهادهای میانجی و حذف مشارکت واقعی، زمینه را برای پذیرش الگوهایی فراهم کرد که بعدها در قالب پوپولیسم با وعدهی بازگرداندن «قدرت به مردم» بازتولید شدند.
در اوایل قرن بیستم و بهویژه در دورهی اماناللهخان، نخستین تلاشها برای مدرنسازی دولت و جامعه آغاز شد. اصلاحات سریع و گسترده اگرچه با نیت ایجاد یک دولت مدرن صورت گرفت، اما بهدلیل فاصلهی زیاد با واقعیتهای اجتماعی-فرهنگی و نبود بستر نهادی مناسب، با مقاومتهای گسترده مواجه شد. در اینجا نیز نوعی شکاف میان «نخبگان اصلاحطلب» و «تودههای سنتی» شکل گرفت که بعدها به یکی از محورهای اصلی گفتمانهای پوپولیستی بدل شد. مخالفان اصلاحات با تکیه بر همین شکاف، خود را نمایندهی «ارزشهای اصیل مردم» معرفی نموده و اصلاحطلبان را به بیگانگی از جامعه متهم ساختند.
در دورهی سلطنت محمدظاهرشاه، بهویژه از دههی ۱۳۴۰ به بعد، فضای نسبتا باز سیاسی و تصویب قانون اساسی ۱۳۴۳ زمینه را برای شکلگیری احزاب و جریانهای فکری فراهم کرد. اما این گذار نیمبند به مدرنیته سیاسی، بدون ایجاد نهادهای قدرتمند و فرهنگ سیاسی مشارکتی، موجب شد که رقابتهای سیاسی به جای آنکه برنامهمحور و نهادمند شکل گیرد، بیشتر به سمت بسیج ایدئولوژیک و احساسی سوق پیدا کند. در این دوره شکاف میان دولت و جامعه، بهویژه در میان نسل جوان و تحصیلکرده، عمیقتر شد و زمینه برای ظهور گفتمانهایی فراهم گردید که خود را نمایندهی «مردم واقعی» در برابر «نظام فاسد و ناکارآمد» معرفی میکردند.
کودتای ۱۳۵۲ و تأسیس جمهوری توسط محمدداوودخان را میتوان نقطه عطفی در برجسته شدن پوپولیسم در شکل مدرن آن دانست. داوودخان با پایان دادن به نظام سلطنتی کوشید خود را بهعنوان رهبر ملی و نمایندهی اراده مردم معرفی کند. گفتمان او بر محورهایی چون ناسیونالیسم، توسعهی اقتصادی و عدالت اجتماعی استوار بود، اما در عمل به تمرکز هرچه بیشتر قدرت در دست شخص رییسجمهور انجامید. او با کنار گذاشتن تدریجی نیروهای سیاسی مختلف، از جمله متحدان چپگرا و محدود کردن فضای سیاسی، نوعی «پوپولیسم دولتی» را شکل داد که در آن، دولت بهنام مردم سخن میگفت و امکان مشارکت واقعی را محدود کرده بود. یکی از ویژگیهای مهم دورهی داوودخان، تلاش برای بسیج حمایت مردمی از طریق شعارهای ملیگرایانه و عدالتخواهانه، در کنار تضعیف نهادهای مستقل بود. اگرچه در کوتاهمدت توانست نوعی انسجام ظاهری ایجاد کند، اما در بلندمدت به تشدید نارضایتیها و افزایش شکاف میان دولت و گروههای مختلف سیاسی انجامید. سرکوب مخالفان، عدم تحمل پلورالیسم سیاسی و تمرکز قدرت، موجب شد که فضای سیاسی به سمت رادیکالیزه شدن پیش برود و زمینه برای تحولات بعدی، از جمله کودتای ۱۳۵۷، فراهم شود.
در دههی ۱۹۷۰ میلادی، نخستین تجلی برجستهی پوپولیسم مدرن در افغانستان با ظهور جریانهای چپ انقلابی و بهویژه کودتای ۱۳۵۷ (ثور) شکل گرفت. در این دوره گفتمان «خلق» در برابر «ارتجاع» و «فئودالیسم» قرار گرفت و رهبران انقلابی مدعی نمایندگی از تودههای محروم شدند. این قرائت پوپولیستی با سادهسازی واقعیتهای پیچیدهی اجتماعی و فرهنگی افغانستان، تلاش کرد از طریق سیاستگذاری از بالا به پایین، جامعه را به سرعت دگرگون سازد. اصلاحات ارضی شتابزده، تغییرات فرهنگی اجباری و حذف نخبگان سنتی، نهتنها به تقویت مشروعیت دولت نینجامید، بل واکنشهای شدید اجتماعی را برانگیخت و زمینه را برای بیثباتی گسترده فراهم کرد. در واقع نادیدهگرفتن بافت چندلایه جامعهی افغانستان و اتکای صرف به بسیج ایدئولوژیک، نشان داد که پوپولیسم انقلابی، فاقد ظرفیت لازم برای تبدیل شدن به حکومتداری پایدار است. واکنش به این ناکامی، ظهور نوع دیگری از پوپولیسم زیر عنوان دین و مذهب بود.
گروههای مجاهدان با بهرهگیری از مفاهیمی چون «جهاد»، «امت» و «مظلومیت» توانستند بسیج گستردهای در برابر حکومت کمونیستی و حامیان خارجی آن ایجاد کنند. این گفتمان با ترسیم دوگانهی «مؤمنان» در برابر «کافران» یا «اشغالگران»، مشروعیت اجتماعی قابلتوجهی بهدست آورد. اما با وجود موفقیت در بسیج منابع انسانی و مالی، این جریان نیز در مرحلهی گذار از مبارزه به حکومتداری، با چالشهای جدی مواجه شد. فقدان برنامهریزی نهادی، رقابتهای درونگروهی و عدم توانایی در ایجاد یک چارچوب مشترک برای ادارهی کشور، باعث شد سرمایهی اجتماعی بهدستآمده به تدریج فرسوده شود که جنگهای داخلی دههی ۱۳۷۰ را میتوان تا حد زیادی محصول همین ناتوانی در تبدیل پوپولیسم بسیجگر به حکومتداری کارآمد دانست. نتیجهی تداوم پوپولیسمگرایی اینک بار دیگری در قالب گفتمانهای قومی و هویتی بازتولید شد. رهبران محلی و فرماندهان نظامی با تأکید بر مرزبندی «ما» و «دیگران»، تلاش کردند حمایت سیاسی را بر پایه احساس محرومیت تاریخی، تهدید هویتی و بیعدالتی قومی بسیج کنند. این نوع پوپولیسم اگرچه در کوتاهمدت توانست پایگاههای قدرت منطقهای ایجاد کند، اما در بلندمدت به تعمیق شکافهای اجتماعی و تضعیف هرگونه تلاش برای شکلگیری هویت ملی فراگیر انجامید. در این مرحله، «مردم» دیگر یک ملت واحد نه، بل به مجموعهای از هویتهای متعارض تقلیل یافت که هر یک در برابر دیگری تعریف میشد. در اواسط دههی ۱۳۷۰، ظهور طالبان را میتوان بهعنوان شکل خاصی از پوپولیسم دینی اقتدارگرا تحلیل کرد. طالبان با بهرهگیری از خستگی عمومی از جنگ، فساد و بیثباتی، خود را بهعنوان نیرویی معرفی کردند که قصد دارد «نظم»، «امنیت» و «اجرای شریعت اصیل» را برقرار کنند. گفتمان آنان بر نفی کامل نخبگان سیاسی و نظامی موجود و ادعای نمایندگی از «ارادهی واقعی مردم» استوار بود. در این چارچوب، هرگونه تنوع سیاسی و فکری بهعنوان تهدیدی علیه وحدت دینی تلقی شد و حذف پلورالیسم بهعنوان ضرورتی برای تحقق نظم معرفی گردید. این نوع پوپولیسم با تمرکز شدید قدرت و حذف ساختارهای میانجی، توانست برای مدتی ثبات نسبی ایجاد کند، اما بهدلیل فقدان مشروعیت فراگیر و سرکوب تنوع اجتماعی، شکننده باقی ماند.
پس از سال ۲۰۰۱ و شکلگیری نظم سیاسی جدید، انتظار میرفت که با استقرار نهادهای انتخاباتی و حمایت جامعهی بینالمللی، افغانستان وارد مرحلهای از سیاست نهادمحور شود. بااینحال، پوپولیسم بار دیگر در قالبی جدید بازتولید شد. رهبران سیاسی حتا در چارچوب انتخابات و نهادهای دموکراتیک، به جای تکیه بر برنامههای بلندمدت، به شعارهای سادهانگارانه، نخبهستیز و قوممحور روی آوردند. رقابتهای انتخاباتی به جای آنکه عرصهای برای ارائهی راهحلهای عملی برای مشکلات کشور باشد، به میدان بسیج احساسات و بازتولید شکافهای اجتماعی تبدیل شد. در این دورهی دوگانه «مردم» و «نخبگان» اغلب در قالب تقابل میان «حاشیهنشینان» و «مرکز»، یا «اقوام محروم» و «گروههای مسلط» بازتعریف شد.
یکی از پیآمدهای مهم این روند، تشدید فاصله میان دولت و جامعه بود. نهادهای رسمی بهدلیل فساد، ناکارآمدی و وابستگی به حمایت خارجی، نتوانستند اعتماد عمومی را جلب کنند و پوپولیسم به ابزاری کارآمد برای کسب مشروعیت کوتاهمدت بدل شد. رهبران با طرح وعدههای بزرگ و انتقاد تند از «سیستم»، بدون ارائهی برنامههای عملی، توانستند حمایت بخشهایی از جامعه را بهدست آورند، اما این حمایت بهدلیل فقدان زیرساختهای نهادی، پایدار نبود و به سرعت به سرخوردگی تبدیل میشد. با این رویکرد، سیاستهای مبتنی بر منافع قومی که توسط برخی بازیگران سیاسی ترویج شد، نقش مهمی در تضعیف انسجام ملی ایفا کرد که با تقویت رقابتهای هویتی و توزیع منابع براساس تعلقات قومی، نهتنها عدالت اجتماعی را محقق نساخت، بل زمینه را برای بازگشت نیروهایی فراهم کرد که خود را بدیل «فساد و تفرقه» معرفی میکردند. بازگشت دوبارهی طالبان به قدرت را میتوان تا حدی نتیجهی همین چرخهی معیوب دانست که در آن، ناکامی دولت در ایجاد حکومتداری پاسخگو، به تقویت گفتمانهای پوپولیستی رقیب انجامید.
آنچه قابل تأمل است اینکه، پوپولیسم افغانستانی محدود به جغرافیای داخل کشور نمانده و در سالهای اخیر، در میان جامعهی دیاسپورا نیز بازتولید شده است. در فضای مهاجرت و سرگردانی که انتظار میرود بستری برای بازاندیشی انتقادی و تولید گفتمانهای نو باشد، در بسیاری موارد شاهد تکرار همان الگوهای پوپولیستی هستیم. رهبران سنتی در دیاسپورا، با بازسازی روایتهای گذشته و تأکید بر نقش تاریخی خود، تلاش میکنند جایگاه سیاسیشان را حفظ کنند. آنان همچنان با استفاده از دوگانههای سادهانگارانه و خطاب قرار دادن «مردم مظلوم»، بدون ارائهی برنامههای عملی برای آینده، به بسیج نمادین ادامه میدهند.
از سوی دیگر، بخشی از نیروهای مدعی دموکراسی و حتا نسل میانه نیز، به جای فاصله گرفتن از این منطق، در مواردی به بازتولید آن پرداختهاند. استفادهی گسترده از شبکههای اجتماعی امکان جدیدی برای دیده شدن و تأثیرگذاری فراهم کرده و این فضا نیز اغلب به میدان «موجسواری» تبدیل شده است. بسیاری از واکنشگران به جای کار بنیادین برای ایجاد انسجام فکری، تولید دانش و سازماندهی منابع، به تولید محتواهای احساسی، شعارمحور و کوتاهمدت روی آوردهاند؛ چنانکه کار سازمانی و تعمق بیشتر روی برنامههای درازمدت و تأثیرگذار، جای خود را به رقابت برای دیده شدن و خودزنیهای مجازی واگذار کرده است.
یکی از ویژگیهای مهم پوپولیسم در دیاسپورا، گسست میان گفتار و کردار است. بسیاری از واکنشگران از دموکراسی، حقوق بشر و دولت مدرن سخن میگویند، اما در عمل از همان ابزارهای بسیج احساسی، شخصیسازی سیاست و نفی رقیب استفاده میکنند که در داخل کشور نیز به ابزاری برای رژیم حاکم در قسمت اقناع بازیگران منطقهای و جهانی بدل شده و همچنین زمینهی مدیریت افکار عمومی را بهشدت فراهم آورده است. تداوم و تقویت پوپولیسم به پارادوکس میماند که موجب تضعیف اعتبار نیروهای دیاسپورا نزد مردم افغانستان و جامعهی جهانی شده و همچنین به مانع جدی فراراه شکلگیری یک آلترناتیف منسجم و قابل اتکا برای آیندهی افغانستان گردیده است.
مخرج مشترک پوپولیسمگرایی در تاریخ معاصر افغانستان، بهعنوان یک الگوی حاکم، در اشکال مختلف ایدئولوژیک و هویتی ظهور یافته و هر بار، با وعده نمایندگی از «مردم واقعی» به قدرت نزدیک شده، اما در تمامی این موارد ناتوانی در گذار از بسیج احساسی به حکومتداری نهادمند، به بازتولید بیثباتی انجامیده است. این چرخهی معیوب نهتنها در داخل کشور، بل در میان واکنشگران در دیاسپورا نیز ادامه یافته و نشان میدهد که چالش تنها در ساختارهای سیاسی نه، بل در منطق غالب سیاستورزی ریشه دارد.
عبور آگاهانه از این وضعیت مستلزم سیاست نهادمحور، پاسخگو و مبتنی بر برنامه میباشد که واکنشگران سیاسی از وسوسهی بسیج کوتاهمدت و احساسی فاصله گرفته و به سرمایهگذاری بلندمدت در ایجاد نهادها، تولید دانش و تقویت فرهنگ سیاسی کنشگری بپردازند. بدون چنین تغییری، افغانستان همچنان در معرض چرخهای از بحران مشروعیت، ضعف حکومتداری و ناکامی در تبدیل سرمایه اجتماعی به ثبات و توسعهی پایدار باقی خواهد ماند.
