غنی غزنوی
جناب دکتر عبدالله عبدالله، در پناه ایزد متعال باشید.
میدانم که بهشدت درگیرید و وقت کافی ندارید. اما توکلم را به خدا کردم و این نامه را نوشتم. خواندنش شاید 10 دقیقه وقتتان را بگیرد.
البته اگر درگیر جلسهی اداری یا ملاقات مهم سیاسی، مصروف صرف نان چاشت یا هم صبحانه بودید، وقت «گرانبهای»تان را صرف خواندن این نامه نکنید. اما شاید قبل از خوابیدن یا هم صبحگاهی هنگام آمدن به «قصر سپیدار» اگر وقت کاملاً اضافی گیرتان آمد، این نامه را بخوانید.
جناب دکتر، خانهی من در دشت برچی است. حتماً آنجا را بلدید. یکبار آمده بودی، یادم هست. مبارزات انتخاباتی بود و شما در حالی که مثل همیشه شیک و مرتب بودید، آمدید دشت برچی. میفهمید چرا آن روز را هنوز به یاد دارم؟ چون یک کار بسیار جالب کردید؛ آمدید و در پای تندیس مزاری، گل گذاشتید و به احترامش سر خم کردید.
آن روز مرد میانسالی گفت، کسی که سایهی مزاری را به تیر میزد، آمد و به پای تندیسش گل گذاشت و این یعنی دشمنیها دفن شدند و دوستیها آغاز شدند و این اتفاق مبارکی است.
پیرمردی اما گفت، به حرف و کار سیاستمدار جماعت، خاصه در هنگامهی مبارزات انتخاباتی، «باور» نکنید. سیاستمدار جماعت حیلهگرند، مکارند، عوامفریبند.
اما اکثر مردم «گلگذاشتن شما به پای تندیس مزاری» را یا باور کردند، یا حداقل آن را به فال نیک گرفتند. از آن پس، از کابل گرفته تا هرات، مزار شریف و سراسر مناطق مرکزی، هزارهها «عبدالله عبدالله» گفتند. اصلاحات گفتند و همگرایی خواستند.
صندوقهای رای نشان دادند که بیش از هفتاد درصد هزارهها، بر قولی که در زمان انتخابات داده بودند، متعهد ماندند و به شما رای دادند.
هرچند آنگونه که شایسته بود، نتوانستید از این رای دفاع کنید. همینکه مسلم شد صاحب قصری میشوید و انزوای سیاسی شما پایان مییابد، تن دادید به آنچه که نباید میدادید و ایمان دارم هنگامی که توافقنامهی سیاسی را امضا میکردید، به هر چیز دیگری که فکر کرده باشید، به دشت برچی و دایکندی و غزنی هرگز فکر نکردید.
جناب دکتر صاحب عبدالله!
دشت برچی با جمعیت میلیونیاش، فقط یک جاده دارد که میراث دوران حامد کرزی است. همانی که هنوز چندماه از رفتنش نگذشته و مردم، از جمله اهالی دشت برچی، میگویند: «یادش بخیر. خدا پدرش را بیامرزد».
خلاصه دشت برچی فقط یک جاده دارد. از پل سوخته شروع میشود و در نزدیکیهای کوه قوریغ پایان مییابد. اسم این جاده، «جادهی شهید مزاری» است. این اسم را اهالی محل نگذاشتهاند؛ «شورای وزیران حکومت حامد کرزی» تصویب کرده است. همان جادهای که تندیس مزاری در ابتدایش قرار دارد و شما آمدید به پایش گل گذاشتید.
حالا کمیسیون نامگذاری کوچهها و سرکها آمده و این اسم را از سر این جاده برداشته است. بگذریم از اینکه فعلاً شما رییس شورای وزیران هستید و این کار این مأمور درجه چند، به این معناست که کارمندان ادارههای دولتی، رییس شورای وزیران کنونی را به رسمیت نمیشناسند. خود حکم مینویسند و خود صادر میکنند.
جناب دکتر، من حقیر اگر رییس شورای وزیران بودم، چنین تخطی اداری و قانونی را از این کارمند میپرسیدم. اما بگذریم، شاید نپرسید بهتر است؛ چون میترسم اگر این کارمند را احضار کنید، نیاید و بگوید، داکتر عبدالله دیگه کیست؟ مگر مملکت چند تا حکمران دارد؟
جناب دکتر!
برای یک لحظه تصور کنید- اگرچه حتا تصورش برای شما سخت است- حکم دادهاند که اسم جادهی «مسعود شهید» تغییر کند. آیا شما همینگونه که در برابر تغییر نام جادهی مزاری شهید سکوت کردهاید، سکوت میکردید؟
من هرگز باور نمیکنم. پس چرا در بارهی مزاری سکوت کردید؟ حتما گفتهاید، مزاری است دیگه، آنهم هزاره و در دشت برچی. ربطی به من ندارد.
سکوت شما مرا به یاد حرف پیرمرد انداخت: «به حرفهای سیاستمداران، خاصه در هنگام مبارزات انتخاباتی، باور نکنید».
از این قصه بگذریم. این قصه را فقط به این خاطر یادآوری کردم که بگویم آشنایی سیاسیمان از کجا شروع شد. شما پای تندیس مزاری گل گذاشتید و ما به شما رای دادیم. اما وقتی نامش را خواستند از روی جاده بردارند، شما سکوت کردید و ما به نیت شما در آن روز و آن گلگذاشتنتان شک کردیم. همین. وگرنه آنکه در افغانستان کنونی بتواند اسم مزاری را از روی جادهای در دشت برچی بردارد، هنوز از مادر زاده نشده و نخواهد شد. مزاری هنوز آنقدر هیبت دارد که برای حفظ نام و عزتش به هیچکس دیگری متکی نشود. این یکی.
دوم: قصهی 31 گروگان هزاره در زابل را که خبر دارید؟ پس تکرار نمیکنم که تکرارش جگر ما را میخراشد و آبروی داشته و نداشتهی چیزی به نام حکومت وحدت ملی را برباد میدهد. 31 تن گروگان گرفته شدند. 11 تنشان هنوز در گروگان اند. اما انگار نه انگار.
آقای عبدالله عبدالله!
متأسفانه در دموکراسی افزون بر اینکه به نامزدان رای میدهند، از آنها انتظارهایی نیز دارند و این بدترین قسمت دموکراسی برای اربابان قدرت است. حالا ما، «یعنی ما هزارهها و شما رییس اجرایی» به بدترین قسمت داستان دموکراسی رسیدهایم.
در نظامی که شما «رییس اجرایی» آن هستید، هر روز ما را «با تشخیص هویت هزارگیمان» از راه عمومی، از سر سرک، از میان دیگر مسافران جدا میکنند و به گروگان میگیرند. از آن مسیر روزانه هزاران پشتون و تاجیک و ایماق و بلوچ و ازبک و دیگر اقوام میگذرند؛ اما فقط ما «هزارهها» را گروگان میگیرند. حالا منِ هزاره از کسی که به او رای دادم، از کسی که در روز تظاهرات با صدایش تا کنار دیوارهای ارگ رفتم و اگر دستور میداد، دیوار ارگ را چپه میکردم، میخواهم بپرسم، زبان رسای روزهای مبارزات انتخاباتی شما حالا کجاست؟
همین اکنون که این نامه را مینویسم، دو تن از مادرانی که به شما رای داده بودند، یکی با کودکش، در گروگان اند. شما خبر هم دارید؛ اما انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و حتا سنگی از جایش کنده نشده است!؟
اما قرار ما این نبود. واقعاً در تصور ما قرار بر این نبود. صدها جوان هزاره در دوران مبارزات انتخاباتی گلو پاره کردند که عبدالله بیاید، میزان مشارکت سیاسی همهی اقوام و ساکنان کشور در قدرت سیاسی بیشتر ضمانت میشود. عبدالله بیاید، اصلاحات میآید و میزان همگرایی بالا میرود. اینها را از زبان شما به پدران، مادران، نوجوانان و جوانان قریه به قریه قول داده بودیم.
حالا میپرسند نام همان کسی که برایش گلو پاره میکردید، چه بود؟ عبدالله عبدالله بود؟ چرا به کمک ما نمیآید؟ نمیخواهد؟ یا نمیتواند؟ ما چه بگوییم جناب دکتر؛ نمیخواهی؟ یا نمیتوانی؟
خیر باشد. به قول معروف، «این نیز بگذرد». حتماً شما هم مثل معروف «زمستان و روسیاهی و زغال» را شنیدهاید. فقط یادتان باشد آقای دکتر که در دنیای کنونی، تکنولوژی، سواد و دانش، دست به دست هم داده تا خیلی چیزها به سادگی از یاد مردم نروند. در دنیای امروز، صداها ضبط میشوند. تصاویر ضبط میشوند، وعدهها و قول و قرارها ضبط میشوند و آنگاه به مدد «یوتیوب»، در اختیار همه قرار میگیرند؛ مثل سفرهای شما به جاغوری و گلگذاری شما پای تندیس مزاری و وعدههای شما برای اصلاحات. یک دور حکومتداری در یک چشم بههمزدن خواهد گذشت. «باز ماییم و آزمونی دیگر».
اگر ریاست اجرایی در آزمون گروگانگیری و جادهی مزاری و نیز انتصاب کادرهای دولتی، موفق بیرون نیاید و مطالبات برحق هزارهها را در نظر نگیرد، به وضوح میگویم، «اتفاقی را که آرزویش را دارید، در لویه جرگهای که قرار است برگزار شود، نخواهد افتاد». چرا؟ چون وقتی نگاه سیاستمدار به شهروند، نگاه انسانی و شهروندی نباشد، همان بهتر که در بندهای قلعهی قدرت کمتر باشد. شاه باشد و آنگاه رعیت. هرچه شاه قلی بیشتر باشد، رنج رعیت کمتر است.
اما اگر به شهروندی باور دارید و به اصلاحات، این گز و این میدان.
