منبع: National Interest
نویسنده: بنجامین هاپکینز
برگردان: حمید مهدوی
بخش نخست
در سال 1815، مونت استورانت الفنستون، نخستین سفیر بریتانیا که در سال 1809 به دربار شاه افغانستان اعزام شد، نسخهی مختصری از یادداشتهای هشتادوهشت جلدی این مأموریت را نشر کرد. نتیجه، گزارشی از پادشاهی کابل در دو جلد بود. دوصد سال بعد، اساس درک خارجیها از دولت مدرن افغانستان و ساکنان آن را تا حد زیادی این کتاب شکل میدهد. سیاست غرب تا حد زیادی مانع دستیابی افغانها و جامعهی جهانی به موفقیت شد؛ چون درک «ناقص» کنونی از افغانستان به شکل غیرانتقادی و اغلب ناخودآگاه توسط این دید از گذشته، شکل گرفته است.
الفنستون با تقلید از دانشنامه (دایرةالمعارف) بیستوهشت جلدی عصر روشنگری فرانسه، پروژهای که پیشبینی شده بود همهچیزِ شناختهشده و قابل شناخت در مورد دنیای طبیعی و انسانی را شامل باشد، دانشنامهی خودش را در بارهی افغانستان و مردم آن ساخت. او با این کارش، حدود آگاهی در بارهی این کشور را تعیین کرد. الفنستون که گزارش تاسیتاس از قبایل آلمانی را در جریان سفرهایش به دربار افغانستان خوانده بود، تصویری از یک جامعهی سازمانیافته توسط یک ساختار قبیلهای سختگیر را ترسیم کرد که در آن شجرهنامه یک راهنمای اجتماعی و همچنان نشانهای از وابستگی و هویت است. او با پشتکار قابل ملاحظهای، 392 قبیلهی تشکیلدهندهی افغانها را ثبت کرد و نقشهای را در آن شامل ساخت که بر موقعیت و محدودیتهای جغرافیایی هر کدام دلالت میکرد. او نوشت که این قبایل توسط یک «روح جمهوریخواه» اداره میشدند، بهویژه آنهایی که در تپههای میان افغانستان و پاکستان امروزی ساکن بودند.
الفنستون با شناخت گذشتهای که خودش باور داشت با آن آشناست، قبایل افغانستان را با قبایل ارتفاعات اسکاتلند، سرزمین بومی خودش، مقایسه کرد. او حتا فراتر از آن رفت و خوشحال خان ختک، که امروزه به عنوان شاعر ملی پشتونها احترام میشود، را با ویلیام والاس مقایسه کرد.
با وجود مداخلهی دو صدساله، درک ما از افغانها و دیدگاه ما در مورد آنها مدیون تصویری است که الفنستون ترسیم کرد. نقشهی قومی-زبانی ارتش ایالات متحده از افغانستان امروز، با نسخهی بهروزشدهی چاپ 1815 گزارشی از پادشاهی افغانستان تفاوت اندکی دارد. دید یک «جامعهی قبیلهای» روستایی که در آداب و رسوم سنتیای چون پشتونوالی محدود میشود، عمیقاً در نسخههای سیاست جا خوش کرده است. بازیگران جدی بینالمللی– از ارتش ایالات متحده و سیستم انسانشناختی آنها گرفته تا گزارشهای گروه بینالمللی بحران از این کشور- تحلیلهایشان را دور چنین استعارههایی شکل میدهند. در یکونیم دههی گذشته، واشنگتن نتوانسته است یک چارچوب استراتژیک و سیاسی برای موفقیت در طولانیترین جنگ تاریخ امریکا ارائه بدهد. بحث اساسی در مورد اینکه آیا تلاشهای ایالات متحده در کشور روی مبارزه با شورشیان و مبارزه با تروریسم متمرکز باشد یا خیر، همیشه دولت افغانستان را فرع اهداف و تلاشهای غربی قرار داده است. چرا؟ ناآگاهی اساسی در مورد افغانستان و بیتمایلی عمیق سیاست گذاران برای رسیدگی به این بیسوادی فکری، در هستهی هر پاسخی قرار دارد.
از همان آغاز مداخلهی غربیها در افغانستان در ماه اکتبر 2001، تلاشها بیشتر روی شناخت سرسری از این کشور متمرکز بودند. استعارهی «بازی بزرگ»- رقابت انگلیس و روسیه روی آسیای مرکزی در قرن نوزدهم- با یک «بازی بزرگ» جدید میان قدرتهای منطقهای، جهادیهای جهانی و غرب دوباره ظهور کرد. در بازی اصلی، افغانستان و مردم آن چیزی بیش از گروگانان نبودند. غرب معتقد بود که باید این کشور را با موافقتنامهی بن از سر بسازد؛ موافقتنامهای که در آن ساختار قانون اساسی را که بیشتر پیشنویس آن توسط تبعیدیهای افغانستان تهیه شد، شکل گرفت. وقتی این قانون اساسی با الزامات سیاسی انتخابات ریاست جمهوری 2014 مطابقت نکرد، جان کری گفتوگوهایی را رهبری کرد که بیتعارف به همان سرعتی که تصویب شده بود، آن را ناکارآمد ساخت.
