۱
گاهی دیدهاید که افراد در جریان اظهارنظرهایشان، برخی کلمات و عبارات کوتاهشده را متواتر و مکرر به کار میبرند. مانند کلمه «ببینید»، «خُب»، «گویا» و غیره. یا عبارات کوتاهشدهی مثل «فکر میکنم/ think»، «به نظر میرسد»، «به نظر من»، «من معتقدم»، «فرضا» و غیره. اینها تکیهکلامهایی هستند که در هنگام بیان یا آگاهانه و یا هم از روی عادت به کار برده میشوند. برخی تکیهکلامها صرفا بار زینتی دارد و معمولا معنای روشنی را افاده نمیکند، مثل کاربرد مکرر کلمه «خب» در پایان جملات شفاهی و یا کلمه «ببینید» در شروع جملات شفاهی. اینطور تکیهکلامها بیشتر از روی عادت به کار برده میشود و اکثر گویندگان در هنگام کاربرد آن، هیچ وقف معنایی بر آنها ندارند. اما برخی تکیهکلامهایی هستند که در اظهارنظرها؛ چه نوشتاری و چه گفتاری، صرفا بار زینتی ندارند، بلکه بار معنایی چه بسا پُرعمقی دارند که ممکن است گوینده بر عمق معنایی آن به میزان متفاوت واقف باشد/نباشد.
و این بر دو گونه است. یکی اینکه واژه یا عبارات کوتاهشده بنا بر اهمیت آن نزد گویند/نویسنده بهصورت متواتر و مکرر به کار گرفته میشود. مثلا، ملا هبتالله، رهبر طالبان بهتاریخ نهم سرطان ۱۴۰۱ در تالار همایشات بزرگ (تالار لویه جرگه) در کابل، در سخنرانیای که مجموعا یک ساعت و دو دقیقه و سیوهفت ثانیه طول کشید و بیش از شش هزار کلمه را شامل میشد، ۵۳ بار کلمه الله و خدا را به کار برد و ۳۶ بار کلمه شرع را به کار برد. در این سخنرانی کلمات الله، خدا و شرع تکیهکلامهای ملا هبتالله را تشکیل میدهند. اما نه صرفا از روی عادت. بلکه بر اساس اعتقاد جامد او به الله/خدا و شرع. این اعتقاد باعث شده است که این واژهها نزد او اهمیت محوری پیدا کنند، حتا اگر آگاهی او نسبت به آن واژهها چنان سستبنیاد باشد که از هیچ اهمیت علمی، منطقی و تحلیلی برخوردار نباشد.
دوم اینکه واژه یا عبارت کوتاهشده نه بر حسب اهمیت زینتی و یا معنایی آن نزد گوینده/نویسنده، بلکه بر حسب نقش هنجاریی که زبان در مناسبات اجتماعی و فرهنگی پیدا میکند، به کار برده میشود. مانند به کار بردن مکرر عبارت کوتاهشدهی «به نظرم» در اظهارنظرهای فردی. این عبارت و عبارات مشابه، ضمن آنکه تکیهکلامهایی هستند که بهصورت متواتر و مکرر در هنگام اظهارنظرها به کار برده میشوند، در عین حال یک هنجار زبانی در مناسبات اجتماعی و فرهنگی افراد نیز هست. به چه معنا؟ به این معنا که هر یک از ما با یک پیششرط بنیادین در مناسبات اجتماعی و فرهنگی، از جمله ارتباطات زبانی وارد تعامل میشویم. و آن پیششرط بنیادین این است که ما بهصورت انفرادی صاحب خرد و نطق هستیم. بر اساس مالکیت فردی بر قوهی خرد و قوهی نطق، وقتی هر یک از ما میگوییم «به نظر من»، اولا چهار نکته را بهطور همزمان روشن میکنیم که سه تای اول مربوط به ضمایر شخصی خود ما (من و ما) است و یک تای آخر هم مربوط به ضمایر شخصی طرف مقابل (تو، شما، او، آنها و غیره است).
– آنچه را ما میگوییم، تنها فهم، درک، تصور، پندار، باور، اعتقاد و دریافت ما و در نتیجه مال ما است.
– آنچه را ما میگوییم، ناشی از موقعیت و زاویه دیدی است که ما در آن قرار داریم و از آنجا به امور دوروبر خود نگاه میکنیم. از باب مثال، اگر ما در موقف خردمندی قرار داریم و زاویه نگاه مان به جهان وسیع است، امور جهان را در ابعاد مختلف عمیقتر و پرپهناتر میبینیم. درحالیکه اگر ما در موقعیت تنگ تعصب قرار داریم و زاویه نگاه ما به جهان در حد منفذ یک سوزن است، امور جهان را ممکن است مکدر، سطحی و محدود ببینیم.
– آنچه را ما میگوییم، تنها یک نظر است و ممکن است درست یا نادرست باشد.
– پس بنا بر قیاس «ما»، آنچه را که شما هم میگویید تنها یک نظر است و ناشی از موقعیت و زاویهی دیدی است که شما از آن به محیط خود نگاه میکنید و ممکن است درست یا نادرست باشد.
دوما با بیان «به نظر من» به طرف مقابل خود نوعی ادای احترام میکنیم مبنی بر اینکه «نظر من» ختمالکلام آنچه که میتواند دربارهی امری به بیان آید، نیست. یعنی دربارهی آنچه که قرار است سخن گفته شود، میتوان تا بینهایت سخن گفت و نظر داد.
سوما کاربرد تکیه کلام «به نظر من»، از یکسو مالکیت فردی ما را در قبال آنچه که بیان میکنیم تضمین مینماید و از سوی دیگر ما را بهطور انفرادی در قبال سخنی که میگوییم مسئول میسازد.
بنابراین، هنجار زبانی به معنای آن نیست که یک کلمه یا یک عبارت کوتاهشده، نقش قواعد دستوری (گرامری) را در زبان ایفا کند. بلکه به معنای آن است که پنهانیترین و در عین حال مشترکترین سویههای معنایی در زبان را در کنشهای زبانی و رفتاری افراد بازگو مینماید، و فورم آنها ممکن است به انحای مختلف باشد؛ از شکل تکیهکلامها گرفته تا شکل فورمولهای علمی و شکل نظریههای فلسفی و یا چیزهای مشابه. اما من در اینجا فقط به تکیه کلام و بهطور مشخص تکیهکلام «به نظر من» و «قالَ» سروکار دارم.
۲
چنانچه گفته آمدیم، تکیهکلامها اهمیت هنجاریی ملموسی در مراودات زبانی و مناسبات اجتماعی و فرهنگی دارند. این اهمیت از نظر فورم نزد همهی ما قابل درک است. چنانچه همه تصور واضح داریم که مثلا تکیهکلام «به نظر من» را چگونه و در چه موقعیتها به کار ببریم. ولی وقتی پرسش از سویههای معناییای که این تکیه کلام به آنها مرتبط است، به میان بیاید، ممکن آن فهم ساده و سلیس دچار مشکل شود. چرا که فهم سویههای معنایی یک هنجار زبانی تنها به تصورات عرفی و عامیانهی آن محدود نمیشود. بلکه به عوامل متعدد اجتماعی و فرهنگیِ مرتبط میشود که در هنجارمند کردن آنها نقش ایفا کردهاند. بهگونهی مثال، در آتن باستان آتنیها جایی داشتند بهنام آگورا (αγορά) که هم به معنای بازار است و هم به معنای محل گفتوشنود شهروندان. هرچند که هر دو معنا در تعارض با هم قرار ندارند، اما برای روشن شدن این عدم تعارض باید به مفهوم بازار دقت بیشتر کرد.
بازار برای همهی ما مفهوم آشنایی است. یعنی جایی که افراد در آن به بده و بستان میپردازند؛ بهطوری که کسانی چیزهایی را برای فروش عرضه میکنند و کسانی هم چیزهای را برای خریدن نیاز دارند. این بده و بستانها وجه اقتصادی قضیه را میسازد. اما وجه اجتماعی و فرهنگی قضیه نکتهی متفاوتتر دارد. و آن اینکه، بازار محلی است که افراد در آن برای تأمین نیازهای خود مراجعه میکنند، این نیازها صرفا محدود به نیازهای مادی و مالی نمیباشد، بلکه همواره فراتر از آن است. یعنی ممکن است افراد با انگیزههای کاملا غیر مادی و مالی مدام به بازار برود. مثلا با انگیزهی سرگرمی، با انگیزهی پیدا کردن یک همصحبت، با انگیزهی تماشا، با انگیزهی یادگیری یک فن و… از این نظر بازار چیزی فراتر از بده و بستانهای مالی و مادی و در واقع محل تلاقی غیررسمی شهروندان است. این تلاقی غیررسمی بازار را به محل عمومی اما غیررسمی برای سخن گفتن و گفتوشنود افراد نیز میتواند تبدیل کند. چنانچه آگورا چنین چیزی بوده است. غیررسمی بودن آگورا باعث میشد تا افراد بتواند در آنجا هر چیزی را که میخواهد با صراحت و شجاعت به دیگران بیان کند. یعنی افراد در جایی مثل آگورا در ابراز نظر، عقیده، باور، تصورات، پندارها، تجارب و هر چیزی دیگری که دوست دارند، آزاد اند و محدودیت ندارند. از سوی دیگر، وقتی میگوییم «افراد»، معنای آن این است که همه. و وقتی میگوییم «همه» در واقع به مفهوم برابری میرسیم. بنابراین، وجه اجتماعی و فرهنگی آگورا/بازار ما را فراتر از مفهوم محدود اقتصادی آن میکشاند و آن این است که افراد در آگورا همانطوری که بهطور برابر حق حضور دارند، میتوانند به گفتوشنود و ابراز نظر آزاد و برابر نیز بپردازند. به عبارت دیگر، آگورا بخشی از یک محیط زبانی را تشکیل میدهد که در آن افراد یا مالک زبان خویش هستند یا نیستند. آنانی که مالک زبان خویش اند، هم برابر اند و هم آزاد و یک طرف گفتوشنود (گفتوگو). و آنانی که مالک زبان خویش نیستند، باید در نقش ملک ظاهر شوند. که نه آزاد اند و نه برابر و نه هم طرف گفتوگو.
از این جهت، آگورا/بازار بر اساس نقشی که در مناسبات اجتماعی و فرهنگی افراد پیدا میکند، میتواند در شکلدهی و هنجارمندسازی وجوه مختلف زبان، از جمله تکیهکلامها مؤثر عمل کند. یعنی بین وجوه مختلف زبان مانند تکیهکلامها (و در اینجا مشخصا تکیهکلام «به نظر من») و نهادهای مثل آگورا/بازار به نظر میرسد رابطهای وجود دارد. ولی این رابطه حتما به آن معنا نیست که تکیهکلام «به نظر من» با آگورا/بازار رابطهی علّی خاص دارد؛ یعنی اینطور نیست که تکیهکلام «به نظر من» معلول مستقیم آگورا باشد و آگورا علت مستقیم تکیهکلام «به نظر من». بلکه منظور آن است که نهادهای مثل آگورا/بازار و سایر نهادها، نقش مهمی در شکلدهی، گسترش و هنجارمند کردن وجوه مختلف زبان، از جمله تکیهکلامهای دارند که با ماهیت آنها سنخیت دارند. بهگونهی مثال، بین سه نکتهای که فوقا در باب ماهیت و معنای تکیهکلام «به نظرم من» تذکر دادم با آنچه در آگورا رخ میدهد (گفتوشنود شهروندان بهطور آزاد و برابر) سنخیت وجود دارد. همینطور بین تکیهکلامهای مشابه مانند «فکر میکنم»، «من معتقدم»، «به گمانم» و امثال اینها با نهادهای مثل آگورا، آکادمیا، کافیشاپها، دانشگاهها، مکتبها و غیره سنخیت وجود دارد.
حالا! آگورا/بازار و دیگر نهادها در طول زمان بهطور مستمر دستخوش تغییر و تحول میشوند. این تغییرات ممکن است در فورم، ممکن است در کیفیت و یا هم در هر دو رخ دهد. مثلا آگورا بهمثابهی محل گفتوشنود شهروندان، ممکن است به شکل آکادمیا تغییر شکل و تغییر محتوا دهد و این تغییرات تا دانشگاهها و پژوهشگاههایی که امروزه میشناسیم ادامه پیدا کند. ولی هنجارهای زبانی ممکن است همگام با تغییرات نهادها تغییر فورم بدهد مانند تغییر فورم «به نظر من» به اشکالی چون «به باور من» و یا «به عقیدهی من»، ولی در برابر تغییر معنا در سویههای عمیق ممکن تن در ندهد. مثلا، در بسیاری از آثار افلاطون که پیامها به شکل گفتوگویی بیان شده است، گفتوگوکنندگان مبتنی بر خرد و فردیت شخصی خود شان طرف گفتوگویی واقع میشوند که پایان آن مشخص نیست. این به آن معنا است که مثلا سقراط هرچه میگوید از آدرس یک «من» است و این آدرس هم مسئول سخن گفتهاش هست و هم مالکاش. و همینطور دیگران. پس معنایی که «گفتوگو» در این آثار پیدا میکند بهطور ضمنی عامل پدید آمدن یک «من» و یک «نظر» است. این «یک من» و «یک نظر» سویههای عمیق یک گفتوگو اند که با وجود تغییرات و تحولات عمیق و گستردهای که در نهادها پدید آمدهاند و فروکشیدهاند، از عصر سقراط تا امروز همان معنای بنیادین سقراطی خود را اما در هیأتهای مختلف مانند تکیهکلام «به نظر من» و «فکر میکنم» حفظ کرده است. هرچند در دورههای مختلف تاریخی «عقیده» و «باور» و… بهجای «نظر» و «فکر» در کنار «من» قرار گرفتهاند ولی هیچ چیزی نتوانسته جای «من» را بگیرد.
بنابراین، تغییر و تحول در فورم و ماهیت نهادهای اجتماعی و فرهنگی ممکن است باعث پدید آمدن هنجاری جدید زبانی شوند، ولی به راحتی نمیتوانند هنجارهای زبانی را که قبلا شکل گرفتهاند، همگام با تغییرات خود متغییر و متحول سازد. چرا که هر هنجار زبانی از یکسو با مشترکترین معانی در یک زبان پیوند دارد و از سوی دیگر با نهادهای مختلف سنخیت و خویشاوندی دارد. بر اساس این سنخیت میتوان نتیجه گرفت که نهادهای اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی به معنای عام، در شکلگیری، توسعه و گسترش هنجارهای زبانی، از جمله تکیهکلامها نقش مهم دارند. اما مسأله هنوز این است این نقش مشخصا چه مشخصههایی دارد.
برای روشن شدن پاسخ به مثال آگورا/بازار برگردیم. گفتیم آگورا صرفنظر از اینکه محل خریدوفروش اموال است، سه مشخصهی مهم اجتماعی و فرهنگی نیز دارد: یک) نهاد عمومی است. دو) حق حضور افراد در آن برابر است. سه) محیط گفتوشنود برابر و آزاد میان شهروندان است. این سه مشخصه در کنار هم چگونه عمل میکنند و چه کارکردی از خود بهجای میگذارند؟ بگذارید نخست به مواردی از کارکردهای هر یک از آنها اشاره کنم و سپس آنها را در چارچوب مفهوم آگورا کنار هم بگذارم و ببینم که چه چیزی از آن حاصل میشود.
- کارکرد نهاد عمومی بودن آگورا دستکم این است که افراد بهمثابهی شهروندان (کسانی که طبق عرف و یا هم قانون جامعه بهحیث شهروند تعریف شدهاند) بهطور انفرادی حس مالکیت بر آگورا دارند بدون آنکه مالک خصوصی آن باشند و یا احساس مالکیت عمومی شهروندان بر آن را خدشهدار کنند.
- حق حضور برابر افراد در آگورا حداقل این کارکرد را در پی دارد که افراد موانع تفکیکی مانند جنسیت، نژاد، قوم، طبقه، استعداد، سن و امثال اینها را بر محور یک یا چند وجه مشترک بنیادین میان شهروندان بدل به امر پذیرفتنی بسازد.
- کارکرد گفتوشنود آزاد و برابر در محیط آگورا، حداقل این است که افراد هر آنچه را که میتوانند دربارهی امری بیان کنند، بیان کنند.
حالا! این سه کارکرد وقتی کنار هم گذاشته شوند، یک کارکرد مشترک دیگر را پدید میآورند که باشنده در آگورا است ولی قابل تقلیل به کارکردهای مؤلفهوار آگورا نمیباشد، و آن محیط زبانیای است که در محیط آگورا/بازار ساکن است. این محیط زبانی غیر از محیط نهادی آگورا است.
با این توضیح میتوانیم نتیجه بگیریم که نهادها محیطهای زبانی را پدید میآورند و محیطهای زبانی در پدید آوردن هنجارهای زبانی تأثیرات مستقیم دارند، بهگونهای که ممکن است یک تکیهکلام عادی در یک محیط زبانی خاص پدید بیاید و رفتهرفته تبدیل به یک هنجار زبانی فراگیر و مشترک در یک سطح بزرگ اجتماعی و فرهنگی شود. مثل همین تکیهکلام «به نظر من».
پس تا اینجا روشن شد که محیطهای زبانی در پدید آمدن هنجارهای زبانی نقش تعیینکننده دارند. اما محیطهای زبانی را نباید با محیطهای نهادی اشتباه گرفت و ضرور است که این دو را باید از هم تمیز داد.
محیط نهادی دربرگیرندهی تمام ویژگیهای مرتبط به یک نهاد اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی است. مثلا آگورا، چنانچه توضیح داده شد یک نهاد اجتماعی و اقتصادی است. ولی محیط نهادی آن شامل تمام ویژگیهای جغرافیایی، ساختاری، قانونی، ارزشی و نیز سازوکارهای ذهنی و عملی مرتبط به آن میباشد. بهطور مثال، اینکه به حکم قانون یا به حکم عرف یا به هر طریق دیگر، در آگورا شهروندان از داشتن/نداشتن حق سخن/سکوت برخوردار میشوند، امری است مرتبط به محیط نهادی. این به آن معنا است که محیط نهادی میتواند دگرگونی بپذیرد، بدون آنکه خود نهاد دگرگون شود. ولی موضوع دربارهی محیطهای زبانی کاملا متفاوت است. به این معنا که محیط زبانی مستقیما ناظر به دو چیز است: گفتن و شنیدن. کنش گفتن و شنیدن، فارغ از اینکه تابع عوامل مقیدکننده یا آزادکننده، بیرون از دایره زبان مانند قانون، عرف، سنت و غیره صورت گیرد یا نگیرد، فیالنفسه کانون اصلی محیط زبانی را تشکیل میدهد. به این معنا که محیطهای زبانی به محیطهایی گفته میشود که گوینده و شنونده در آن محیط عمل گفتن و شنیدن یا نوشتن و خواندن را انجام میدهند. در این کنش، زبان یا مقید به قواعد هنجاری ساخته میشود یا از آن رهایی مییابد. بهطور مثال، وقتی گوینده و شنونده فارغ از شکلها و معانی متداول زبان، شکلها و معانی ویژهای را به زبان افاضه میکنند و این شکلها و معانی ویژه رفتهرفته تبدیل به امر هنجاری در محیط زبانی به معنای خاص و زبان به معنای عام میشود، در واقع زبان از قید یک هنجار رهایی یافته و به مقید به هنجار دیگر شده است. بهطور مثال، نیوتن در زبان متداول اسم شخص است. اما در زبان علمی نیوتن واحد اندازهگیری نیرو بر اساس متر و کیلوگرم است. یعنی نهادهای علمی محیط خاص زبانیای را دارند که در آن یک «اسم» توانسته است بدل به یک مفهوم و سنجه معتبر علمی شود. و از طریق همین محیطها آن «اسم» برای همه پذیرفتنی نیز میشود. عین کارکرد را در سایر نهادها اعم از اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و… نیز میتوان مشاهده کرد.
۳
چنانچه توضیح داده شد، محیطهای زبانی بر پایه گفتن و شنیدن استوار هستند. گفتن و شنیدن همواره دو وضع دارد؛ وضع فعال و وضع غیرفعال. در وضع فعال گوینده و شنونده صاحب نطق و مسئول کلام خویش اند. یعنی اینکه گوینده وقتی دربارهی چیزی میگوید بهواسطهی یکی از قوههای ذهنی خویش زبان را تصاحب میکند و شنونده نیز با کنش شنیدن اساسا شریک این مالکیت میشود با این تفاوت که مسئول کلام گوینده نیست. مثلا، شاعر با قوه خیال، زبان را به قلمروی برای مالکیتش تبدیل میکند، و شنونده با شنیدن کلام شاعر شریک آن قلمرو خیالی زبان میگردد بیآنکه مسئول آن واقع شود. به همین دلیل، هر چه از زبان شاعر بهمثابهی کلام بیرون میپرد، او مالک و مسئول آن است، درحالیکه شنونده شریک مالکیت شاعر میشود، ولی مسئول آن نه. اما در وضع غیرفعال گوینده و شنونده صاحب نطق و مسئول کلام خویش نیستند. یعنی گوینده وقتی دربارهی چیزی سخن میگوید نه مالک قلمرو زبان است و نه مسئول آن. و شنونده نیز عین شکل. این به آن معنا است که در چنین وضعی گوینده و شنونده به همان اندازه حیثیت ابزاری دارند که زبان حیثیت ابزاری دارد. به عبارت دیگر، انسان ابزار زبان و زبان ابزار انسان است. عینیترین شکل آن توسل جستن به هوش مصنوعی است. افراد دیگر حتا زحمت گفتن و شنیدن یا خواندن و نوشتن را برای فهم، که اصیلترین میکانیسم مالکیت بر زبان است، به خود نمیدهند و یک رباط را بهجای قوهها و میکانیسمهای تفهمی شان به کار میگیرند. این کاربرد «دیگری» بهجای خویش در کنش «فهمیدن»، قبل از پاندیمی شدن هوش مصنوعی، بهگونههای دیگر سابقه داشت؛ یکی از آن گونهها خطابهگری بود.
خطابهگری را ما بهمثابهی گونهای از فن بیان میشناسیم که بر اساس آن گوینده جز به تحقق هدف مورد نظر خویش مانند اثبات یک ایده از طریق بیان، به هیچ چیز دیگر متعهد نیست. از همینرو خطابهگر میتواند از حیث ضرورت مرز میان خوب و بد را بردارد و در برجستهسازی آن غلو کند. این در واقع فن ابزاری کردن کامل زبان است. ابزار دو وجه دارد. یا بهوسیلهی آن کاری صورت میگیرد و یا چیزی ساخته میشود، اما در هر دو صورت ابزار از دارندهی خود جدا است، تفکیکی که نخستینبار ارسطو بین کارکردن و ساختن گذاشت و در دو کتاب «سیاست» و «اخلاق نیکوماخوس» آن را توضیح داده است. مثلا، جارو در خانه برای این است که توسط آن کاری صورت گیرد و آن کار جاروکشیدن است. ولی خانه وجود دارد برای اینکه خانواده ساخته شود. اما هر دو وجه ابزار، در یک نکتهی مهم با هم متصل میشوند و آن اینکه ابزار جدا از صاحب استفاده و بهرهگیری شود. چنانچه جارو را جاروکش باید استفاده کند و آن جاروکشیدن است و خانه را باید خانواده استفاده کند و آن ساکن شدن است. پس ابزار شدن یعنی استفاده شدن و بهره دادن. به این ترتیب، از این نظر وقتی به مسأله نگاه کنیم، میبینیم ابزار شدن هر چیز صرفا امر فنی نیست، بلکه نتیجه یک سازوکار است که بر اساس آن شأنیت آن چیز به صرف استفاده و بهره تقلیل میکند و هر آنچیزی که شأنیت آن به صرف استفاده و بهره تقلیل کند تبدیل به ابزار میشود. خطابهگری شأن زبان را به صرف استفاده و بهره تقلیل میدهد. به این معنا که خطابهگری سازوکاری در درون زبان است که زبان را ابزاریسازی میکند. ولی باید توجه داشت که، چون زبان فیالذاته از دارندهی خود (انسان) جدا نیست، از اینرو ابزار شدن آن، ابزار شدن دارندهی زبان را نیز در پی دارد. این به آن معنا است که گوینده و شنوندهای که زبان را ابزار میبیند، خواسته یا ناخواسته و آگاه یا ناخودآگاه خود را نیز در وضع ابزار شدن قرار میدهد. این نکته برای بحث ما از اهمیت ویژه برخوردار است. چرا که بر اساس همین نکته است که میتوانیم در بررسی زبان از معنای عام و کلی آن (نطق)، به معنای خاص آن مانند زبان فارسی، عربی و… عبور کنیم.
بههرحال، قبلا توضیح دادیم که محیطهای زبانی ناظر بر دو اصل است: گفتن و شنیدن. گفتن، همواره گفتن یک گوینده است. و شنیدن همواره شنیدن توسط یک شنونده است. پس، گوینده و شنونده همواره دو عنصر مهم یک محیط زبانی است. گوینده یا صاحب کلامش است یا نیست. اگر صاحب کلامش باشد، مسئول آن نیز هست. به این معنا که بین گوینده و کلامش یک وجه بلافصل وجود دارد مانند قوه عقل، وجدان اخلاقی و غیره که اگر آن را از میان برداریم گوینده دیگر صاحب کلامش نخواهد بود. و این همان حالتی است که گوینده به ابزار جانداری تقلیل میکند که زبان را بهمثابهی یک ابزار دیگر برای مقصدی که اساسا از آن هیچ کدام نیست، ولی به صرف استفاده و بهرهوری با آن شریک شدهاند، استفاده کرده است.
محیطهای زبانیای که در آن سازوکار گفتن و شنیدن بین گوینده و شنونده طوری است که در آن تملک کلام در هر دو سوی گفتن و شنیدن یا انکار میشود یا منتفی است، وضعی را پدید میآورد که در آن هم زبان، هم گوینده و هم شنونده بدل به ابزار شده و همسطح میشوند. خطابهگری برجستهترین سازوکار این نوع محیطهای زبانی است. از آنجایی که محیطهای زبانی هنجارهای زبانی خاص خود را خلق میکند و برخی تکیهکلامها هنجارهای زبانیای هستند که در این محیطها پرورده میشوند، از دل خطابهگری نیز تکیهکلامهای بیرون پریده و پرورده میشود که از رهگذر آن ماهیت عدم مالکیت و عدم مسئولیت بر کلام میسر میگردد. «قالَ» یکی از آشناترین تکیهکلامهای است که در دل خطابهگری پرورش یافته است و کاربرد دارد.
اکثریت ما با «قال» از کودکی آشنا میشویم. من شخصا از یک محیط روستایی میآیم. در روستای ما سه تا مکان برای گپوگفت اهالی روستا وجود داشت: مسجد، پَسِ دِه (محل تجمع روزانهی مردم روستا برای گپوگفتهای روزانه) و مکتب. مسجد و پَسِ دِه مالکیت گروهی روستای ما بود. مکتب اما مالکیت مشترک چندین روستا در یک منطقه بود. در مسجد روستای ما به مناسبتهای گوناگون دینی و مذهبی تجمعات اهالی روستا برپا میشد. ملاها یا هر کسی دیگری که در مقام گوینده در منبر خطابهی مسجد قرار میگرفتند، پیوسته و مکرر میگفتند «قالَ». «قالَ» مثل «به نظر من» یک هنجار زبانی است، اما مربوط به محیط زبانیای است که خطابهگری یکی از مؤلفههای مهم آن است. در سازوکار خطابهگری، تعداد محدودی از آدمها خطابهگر هستند و تعداد کثیری از آدمها شنوندههای پذیرنده (منفعل). از این جهت میتوان گفت که وضع انفعال مؤلفهی مهم محیطهای زبانیای است که امکان پرورش و گسترش خطابهگری را میسر میسازند. وضع انفعال در چارچوب زبان، وضعی است که در آن گوینده و شنونده در یک دور تسلسلی نه مالک سخن است و نه مسئول سخن. بهطور مثال، ملاهایی که روی منبرهای مساجد خطبهگری میکنند، با تکیه بر تکیهکلام «قالَ» نه فقط مالکیت سخن خود را نفی میکنند بلکه مسئولیت سخن را نیز از گردن خود نفی میکنند. این نفی همزمان مالکیت و مسئولیت سخن، فضایی را میگشاید که در آن مرجعیت سخن و گوینده و شنوندهی مسئول همه تبدیل به امر موهوم میشوند. به این معنا که در چنین محیط زبانیای نمیتوان از مالکیت فردی سخن و به تبع آن مسئولیت فردی سخن، سخن گفت. چرا که در وضع انفعال زبانی، هیچ پیششرط بنیادین برای مالکیت فردی سخن نمیتوان متصور شد. از باب مثال، ملا در منبر مسجد با تکیه بر هنجارهای زبانی مثل «قالَ» مدام از خشونت ستایش میکند و خشونت را توجیه مینماید. شنوندههای ملا نیز آنچه را که ملا بیان میکند، فرا میگیرند، ترویج میکنند و گسترش میدهند. ولی وقتی بخواهی آنها را در قبال آنچه که میگویند مسئول قرار بدهی، میبینی که «قالَ» مبنا قرار میگیرد تا هم ملا و هم شنوندهی ملا به راحتی بتوانند بر بنیاد آن، مالکیت شان را بر آنچه گفتهاند نفی کنند و با نفی مالکیت سخن شان، به راحتی بتوانند مسئولیت شان در قبال سخن را نیز نفی کنند. بنابراین، در وضع انفعال زبانی، هنجارهای زبانیای مثل «قال» مالکیت و مسئولیت فردی سخن را از بین میبرد.
اگر بخواهیم سرچشمههای این نفی مالکیت و مسئولیت سخن را به گذشته برگردانیم، دو مرحله را میتوان متصور شد. در یک مرحله انسانهای متعلق به فرهنگ خاص نیاز پیدا میکنند که گذشتهیشان را آنطوری که بوده احیا کنند. منجمله، مسلمانها در یک دورهی خاص تاریخی (که بعضا آن را مقارن با اواخر قرن اول و اوایل قرن دوم هجری قمری میدانند) احساس نیاز میکنند که رفتار و گفتار پیامبر اسلام را آنطوری که بوده، ثبت کرده و احیا کنند. در تحقق این روند، اتکا به نقل و قولهایی که از مراجع معتبر قبلی سینهبهسینه نقل شده بودند، تبدیل میشود به یک قاعدهی معتبر احیا کردن قول و عمل پیامبر بهمثابهی حدیث و سنت. مثلا محمد باقر (امام پنجم شیعیان) برای ثبت گفتار یا رفتار مشخص پیامبر دربارهی موضوع خاصی، اتکا کرد به مرجعیت امام دیگری مانند حسین، حسن، علی و… به مرور زمان وقتی این روند از جایگاه معتبر در نظام اعتقادی و معرفتی مسلمانها برخوردار شد و به سراسر فرهنگ جوامع اسلامی گسترش پیدا کرد، محیط زبانی خاص خودش را نیز پدید آورد. مهمترین ویژگی این محیط زبانی سازوکار انفعالمحور گفتن و شنیدن است. بهگونهای که گوینده و شنونده در کنش گفتن و شنیدن هیچ نوع تملکی بر کلام خود ندارد و مرجعیت کلام خود را به سلسلهای از مراجع انسانی و فراانسانیای بیرون از خود وانهاده میبیند. چنانچه ملا در هنگام خطابه و تدریس، مرجعیت کلامش را به فلان یا بهمدان امام و شیخ و… منسوب میکند و فلان امام مرجعیت کلامش را در نهایت امر به پیامبر منسوب میکند. در یک مرحلهی دیگر اما افراد جامعه احساس نیاز میکند که به پرسشها و برخی تجارب مشترک شان پاسخ مشترک بدهند. مانند پرسش از دنیای پس از مرگ، اینکه پس از مرگ چه خواهند شد، یا پرسش از منشأ خلقت، اینکه از کجا آمدهایم، به کجا میرویم، و غیره. در اینگونه حالات انسانهای یک جامعه یکی از پاسخهای مشترکی را که بر میسازند، این است که عامل فوق بشری را دخیل همهی امور میدانند. این پاسخهای مشترک در یک خطوسیر تاریخی بهواسطهی پیامبران بر اساس ادعای داشتن رابطه با آن قدرت فوق بشری و فوق طبیعی سامان داده شده و به اشکال اعتقاد جمعی در آورده میشود. به این ترتیب پیامبران برجستهترین و در عین حال مؤثرترین گویندگان تاریخ بشر اند که مرجعیت کلام خود نیروی فوق بشری که به لحاظ تفهمی امر موهوم ولی به لحاظ تجربهی معنوی امر مقبول است، ارجاع میدهند و به این ترتیب از سخن خود مالکیت و مسئولیتزدایی میکنند.
بنابراین، تکیهکلامهای مثل «قال» یا «روایت است که» و امثال اینها در زبانهای ما، مبیین یک محیط زبانی با سازوکارهای پیچیدهای است که وضع انفعال را در کنش گفتن و شنیدن، خواندن و نوشتن و در کل در عمل گفتوگو تقویت و استمرار میبخشد و به این طریق از یکسو مرجعیت کلام در یک تسلسل طولی در جهت گذشته از گوینده انضمامی آن بهطور مستقیم یا غیرمستقیم نفی شده تا میرسد به عامل فوق بشری. و از سوی دیگر، با نفی مرجعیت انضمامی و تملک فردی کلام، مسئولیت کلام نیز از معنا تهی میگردد.
در محیطهای زبانیای که دارای چنین سازوکارهای است، زبان نه سازوکار فهمیدن مانند خردورزی، علمپروری و… بلکه سازوکار ابزاریسازی همهی متعلقات زبان، بهشمول گوینده، شنونده، بیان، گفتوگو و… است.
