شکریه عرفانی
این، سخنی است از زبان یک مادر بر مزار فرخنده؛ دختری که به جرم سوزاندن قرآن، در زیر مشت و لگد دهها مرد پیر و جوان و در زیر بارش بیرحمانهی سنگ و چوب، پیشِ چشم نیروهای امنیتی جان داد و پیکر نیمهبرهنهاش به آتش کشیده شد. مرگ در افغانستان پدیدهی بیگانهای نیست. ستم هم پدیدهی بیگانهای نیست. این مملکت نزدیک به چهار دهه است که هر لحظهاش را با مرگ نفس میکشد. سالهای سال بهترین جوانهای ما در سنگر جهاد و بعد از آن در جنگهای داخلی جان دادند. خون این مردم هر روز در گوشهای از مملکت به دست طالب یا سرباز خارجی خاک را رنگین ساخته است. هزاران مورد خشونتهای خانوادگی مهیب در گوشه و کنار این کشور اتفاق افتادهاند. کودکان کار در سرکها یخ زدهاند و مردهاند. مردمان بسیاری در مسیر یافتن کشوری امنتر در مرزها جان دادهاند، بدون اینکه حتا جنازهیشان به عزیزانشان بازگردانده شود. مرگ و مرگ دهشتبار برای مردم افغانستان پدیدهی بیگانهای نیست.
اما چرا مرگ فرخنده دل میلیونها آدم را چنان لرزاند که پیش از آن هرگز چنان نلرزانده بود. چه داشت مرگ این دختر که همهی مردم افغانستان را جدا از تفاوتها و حتا اختلافات قومی طولانیمدتشان، یکصدا به نالیدن واداشت؟ چرا بعد از گذشت یک هفته هنوز از شوک مهیب این مرگ بیرون نیامدهایم؟ گویی همگی در درون خود اهریمنیترین صورت انسانی ممکنمان را میجوییم و از او میپرسیم، آیا روزی تو میتوانستی اینگونه انسان دیگری را به قتل برسانی؟ نیافتن پاسخی قانعکننده برای این سوال، هنوز که هنوز است و شاید برای ابد اجازه ندهد گیجی از هوش و حواسمان دست بردارد. آنقدر خارج از باور است این نوع مرگ که حتا نمیتوانیم در دایرهی خشونت علیه زن جایی برایش بیابیم، آنهم در سرزمینی که بدترین جای جهان است برای زنبودن.
مرگ فرخنده سقوط انسان افغانستانی بود. سقوط جامعهای بود که هنوز باور داشت رشتهی نازک علفی هرز شاید در کف مشتش مانده تا خود را از افتادن در پرتگاه بیبرگشت مرگ انسانیت و اخلاق نجات دهد و جان سالم بدر ببرد. جامعهای که در پناه دوران دموکراسی چندین ساله، آهسته آهسته به این باور میرسید که امکان احیای روانش وجود دارد. جامعهای که بهرغم تمام محرومیتها و ضدیتها، به نظر میرسید حداقل در بین قشری از خود به سمت یافتن سلامتی روان است. تأسیس مدارس و دانشگاهها، فضای نسبتا آزاد رسانهای، حضور زنان در لایههای مختلف اجرایی و حتا مدیریتی، حیات دوبارهی فرهنگ و قلم، همهی اینها در این سالها او را آهسته آهسته به این باور نزدیک میکردند که میتوان بر خرابههای این خاک، آبادیهای دیگری بنا کرد. اما مرگ فرخنده به یکباره این باور را فروریخت. درست در روزهای پیش از نوروز که مردم در تبوتاب برگزاری جشنهای نوروزی بودند، زنی مورد اتهام سوزاندن قرآن قرار میگیرد، بلافاصله از مسجد بیرون کشانده میشود و احتمالا در فاصلهی کمتر از ساعتی، با وحشیانهترین صورت ممکن تکهپاره میشود و در آخر تن بیجانش هم مورد ترحم قاتلان قرار نمیگیرد و به خشمِ سوزانِ آتش سپرده میشود، آنهم در پایتخت کشور، در قلب کابل، پیشروی پولیسهایی که ایستادهاند و فقط تماشا میکنند و در پیشروی صدها انسانی که هیچ کاری برای نجاتش انجام نمیدهند، جز اینکه دستی در جیب نگهدارند و با دستی دیگر، دوربین گوشیهای همراهشان را بر صحنهی مثلهکردن او متمرکز نگهدارند.
راستی چطور هیچ دستی به حمایت فرخنده بالا نشد؟ چطور هیچکس صدایش را نشنید؛ در حالی که تا آخرین دقایق پیش از جاندادن، هر بار که روی خونینش را از خاک بالا میکرد، میخواست با مردم سخن از بیگناهی خود بگوید؟ آیا گناه او آنقدر سنگین بود که دیگر نمیبایست هیچ مجالی برای دفاع از خود داشته باشد، یا عطش سرکشیدن خون بود که مردان اطرافش را دیوانهوار به سنگ و لگدانداختن وامیداشت؟
نه! گناه فرخنده آنقدر بزرگ نبود که حقی برای دفاع از خود نداشته باشد؛ چرا که اصلا کسی نپرسید از گناهش تا بخواهد فرصتی به او بدهد. چرا که او اصلا مرتکب گناهی نشده بود، جز اینکه آنروز صبح مثل هر شهروند عادی دیگر کابل از خانه بیرون بیاید، با این تصور که ساعاتی بعد باز هم در خانه کنار عزیزانش خواهد بود. به مسجدی میرود. مثل هر مرد و زن دیگری که به آنجا رفته بودند، زمانی را آنجا سپری میکند. اما ناگهان کسی فریاد میکشد که این زن قرآن را سوزانده و این فریاد همان و گرفتارآمدنش در پنجهی مردان خشمگین همان و هرگز به خانه بازنگشتنش همان.
گناه فرخنده تشنگی سیرابنشدنی مردان وطنش بود به خون. گناه فرخنده این بود که باید زیر پای دهها نه، بلکه میلیونها دیندار قشری آن سرزمین لگدمال میشد و جان میداد، بلکه قساوت غیرانسانیشان چهرهی حقیقیشان را به آنها بنمایاند. او باید به قتل میرسید تا به انسان افغانستانی بگوید که تو سقوط کردهای و دیگر هیچ امیدی به نجاتت نیست.
بعد از مرگ او سخنها بسیار گفته شدند. از هر زبانی حرفی برآمد. دریغ اما مردمانی به سخن گفتن آغاز نمودند که به فرخنده مجال هیچ سخن گفتنی ندادند. مرگ فرخنده، مرگ سخنگفتن بود.
بسیاری با دیدن صحنههای جانکندن او ناگهان به خود آمدند و با اهریمنی که سالهای سال است در درونشان خانه کرده، چشم در چشم شدند. ترسیدند. باور نکردند. گریستند. خشمگین شدند. اما ترس و خشم از چه؟ مگر همین مردم نبودند که صحنههای این تراژدی بیمانند را رقم زدند؟ بسیار سادهلوحانه است اگر شانه بالا بیندازیم و بگوییم، ما قاتل فرخنده نبودیم؛ چرا که بدون هیچ شکی ظرفیت این نوع انسانکشی در تار و پود این جامعه و در تمام لایههایش وجود داشته است که توانستیم به این تراژدی دهشتبار، توانایی خلقشدن بدهیم. ما همه در قتل فرخنده سهیم بودیم و این سهمداشتن بود که همهی ما را به گونهای فروریخت که نزدیک به چهل سال جنگ و تباهی نتوانست فروبریزد.
باری! تفسیرها و توجیهها آغاز شدند. عدهای جهل قشریون را عامل مرگ فرخنده دانستند. در مقابل، عدهای از قشریون از حیثیت الهی این کردار شوم دفاع کردند. عدهای آن را فجیعترین نوع توحش و ستم بر جنس زن دانستند، یا زبان به ملامت مرد آن ملک گشودند، یا از مردبودن خود ابراز ندامت کردند. اما در تمام این صداها، یک صدای مشترک حضور داشت. صدای شکستن باور. گویا هر لحظهای که سنگی تن بیپناه فرخنده را نشانه میگرفت، سنگی بر باور سست و بیمار این مردم کوبیده میشد. در حقیقت هیچکدام از این تفسیرها به تنهایی علت به قتلرساندن فرخنده نبودند، بلکه همه با هم در این جنایت همراه و همکار بودند و در این میان، شاید بتوان به جرأت گفت که جدا از بردهی خرافه و جهل دینداربودن، خشم و خشونت مهارناپذیری که در رگ و پی هر انسان افغانستانی ریشه دوانده و به دنبال بهانهای میگردد، برای سر بالاکردن و دریدن، بزرگترین دلیل بوده است. ما تبدیل شدهایم به اهریمنان نفرت و توحش. این است که فروریختن فرخنده فروریخت ما را. پیش روی خود دیدیم که برخلاف آنچه از خود تصور داشتیم، حتا قدمی به انسانیت و مدنیت نزدیک نشدهایم. ما درندگان پنهان در پشت پیراهن دین و تمدن و فرهنگ هستیم و نه چیزی بیش از آن.
مرگ فرخنده به انسان این خاک گفت که او زنده نیست، که او هیچ وقت زنده نبوده است! مرگ او از حنجرهی زنی فریاد کشید که من میترسم در این سرزمین دهشت، انسان دیگری را به دنیا بیاورم.
