رحمتالله ارشاد
امروز سیوششمین سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران است. انقلابی که ایرانیها کردند تا از شر استبداد پهلوی رها شوند؛ اما اینک به تجربهی دردناک داعیهی «حکومت اسلامی» منجر شده است. انقلاب ایران برای سرنگونی «استبداد پهلوی»، پیروز شد؛ اما از دل آن انقلاب برای زدودن استبداد پهلوی، استبداد ریشهدارتری بیرون آمد. «جمهوری اسلامی» با حاکمیت بلامنازع «ولی فقیه»، استبداد ریشهدارتر و برندهتری است که حتا فرزندان صادق انقلاب را به بند کشیده است. میرحسین موسوی و دهها نفر دیگر، منتظر امضایی اند که سرنوشتشان مشخص شود؛ اعدام یا حبس یا رهایی مشروط. 36 سال پس از انقلاب برای آزادی، اینک فرزندان آن انقلاب، دشمنان انقلاب اند. از نیوجرسی آمریکا تا شاخ آفریقا، از دفتر بیبیسی در لندن تا برج خلیفه در دُبی، از یخبندان روسیه تا تاریکی ناروی، پُر است از ایرانیهایی که به دنیا درس میدهند که قدرت چیست، حاکمیت چیست، روشنفکری دینی یا فکر دینی، اسلام سیاسی یا دموکراسی؛ اما هیچکدام امیدی به ایران رفتن ندارند و نمیتوانند بروند. آنهایی که انقلاب را یاری کردند تا به آزادی برسند، اینک فرار میکنند تا زندانی نشوند. این است سرنوشت لرزان یک انقلابی که برای آزادی و رهایی از سلطه برپا شد؛ اما با استبداد دینی همراه شد. انقلابی که نه عشق آزادی و مردمسالاری ایرانیها را سرکوب توانست و نه نورش خانههای تاریک مسلمانان جهان را روشن کرد؛ انقلابِ بند مانده در گِل و دور شده از دِل. اما اینک در روزگار 36 سال بعد از انقلاب، سفارت جمهوری اسلامی ایران گلافشانی میکند تا به چشم مردم بزند که 36 سال پیش در ایران چه اتفاق افتاد؟ و در روزی که عدهای دعوت شدهاند تا در بزم کباب و ارشاد اشتراک کنند، من دارم مینویسم که چرا 36 سال پس از پیروزی انقلاب ایران، فقط یک نفر در افغانستان مرید این انقلاب است و چرا جمهوری اسلامی ایران این لشکر یک نفره را تبلیغات میکند؟
1. پیروزی انقلاب در ایران چند سال قبل از روزی اتفاق افتاده که من تولد شدهام. تولدی که در خانوادهی مسلمان شیعهمذهب صورت گرفته است. این تولد 17 سال همراه با «پنج سوره»، «قرآن شریف»، «پنج کتاب» و «توضیحالمسایل» همراه بوده است. اصول دین را در مسجد یاد گرفتم و احکام نجاست و غسل میت و نماز غفیله و اسباب شکیات روزه و طهارت را در رسالهی آیتالله خویی خواندم. زندگینامههای حضرت عمر (رض)، حضرت ابوبکر (رض) و حضرت عثمان (رض) را در مکتب خط زدم. پس از هفده سال کوری و تاریکی، ساعتها برای رسیدن به مرکز وصل شدن به انترنت و فضای سایبر دویدم و نفس کشیدم. آنجا جان را به جانان رساندم و با پایگاههای انترنتی عبدالکریم سروش و مجتهد شبستری و محسن کدیور آشنا شدم. عبور از هفده سال اول، تنها با تمرین ریاضی و فیزیک ممکن و میسر شد، اتصال به وبلاگها و وبسایتهای شخصی سروش و محسن کدیور، به من آموخت که دنیا چیست؟ طبیعت چیست؟ دین چیست؟ خدا کیست؟ انسان کیست؟
همین که خواندم، «اسلام و مدرنیسم»، یاد گرفتم که عکس خمینی را از دیوار خانهام پایین بیاورم و این کار را کردم. وقتی رسیدم به اینکه بخوانم، «نقدی بر قرائت رسمی از دین»، ملای قریه را بر سر جوهر دین و پُست دین به چالش کشاندم. در ایام محرم، زمانی که سر منبر از کربلا روایت میکرد، چشمش که به چشمم میافتاد، ناگهان جمع میکرد و جسارتش کم میشد.
این روایت تجربی از جدال منطقی است که در بسیاری خانوادههای شیعی در افغانستان رخ داده است و رخ میدهد. تریبونهایی که انقلاب اسلامی به صورت انحصاری در اختیار قشر روحانیت قرار داده بود، اینک دیگر انحصارش شکسته است. جوانان بیش از اینکه به مسجد وصل باشند، به مکتب میروند. به جای اینکه رساله بخوانند، استاتوس فیسبوک مینویسند. بیش از اینکه بپرسند ثبت نام بورسهای ایران چه وقت است، آمادگی میگیرند تا امتحان «تافل» بدهند. مساجد در قریه و قصبات خالی اند. آموزشگاههای موسیقی و انگلیسی لبریز است از جوانانی که به آموختن آن عشق میورزند.
شکسته شدن انحصار سخن و سخن گفتن، نسل نقادی را پرورانده است که همه علیه جمهوری اسلامی و داعیههای برپایی حکومت اسلامی آن است. جوانان نمیاندیشند که چطوری بیاموزند که «ولایت فقیه» چیست؟ اما جوانان صدها مقاله مینویسند که «انتخابات آزاد» چیست؟ اینها به مدارس نمیروند که بدانند حکم جدید فقهی در باب ابطال روزه چیست؟ اما تمرین میکنند که مشارکت سیاسی از طریق دموکراسی امکانپذیر است.
2. تاقچههای تاریک و گلین دو دهه قبل که مملو بودند از نوحه و حملهی حیدری و توضیحالمسایل آیتاللههای قُمی و ایرانی، اینک جا را به «مشتاقی و مهجوری، فربهتر از ایدیولوژی، قبض و بسط تیوریک شریعت، حقالناس، راهی به رهایی، پوپر، مارکس، گابریل گارسیا مارکز، نوام چامسکی، سروش، کدیور، ملکیان، شبستری، و…» دادهاند. اینها همه محصول همان انقلاب اند. رسالهها و توضیحالمسایل دینی را انقلاب به افغانستان صادر کرد. کتابهای سروش و کدیور و ملکیان و ترجمهی آثار پوپر، مارکس، چامسکی، هابرماس و کانت را نیز انقلاب به افغانستان آورد؛ اما در بازار پرشتاب و مملو از اجناس مختلف، خریداران جوان برای سروش و شریعتی و کدیور هزاران افغانی پرداختند؛ اما برای آثار مصباح یزدی قدم رنجه نکردند و آن را رایگان به خانه و قفس کتابخانهیشان راه ندادند. به همان اندازه که تریبون سخن و سخنرانی و منبر رفتن شکسته شد، بیشتر از آن، پای نقل لنگ شد و تاج عقل بلند. انسانهای افغانی به انقلاب و میراث انقلاب به عنوان یک پدیدهی ارزشی و نقلی بسنده نکردند، آنها انقلاب و فکر رسمی برآمده از انقلاب را با عیار عقل سنجیدند. عقلی که سروش و همفکرانش به جوانان ما آموختاند، اینک معیار برتری و تقوا و جایگاه میان جوانان است. جوانانی که دیندار اند، مسلمان اند، شیعه اند و سنی اند؛ اما مهمتر از همه اینکه، همه عقلانی اند. اینگونه فکری که سروش منتشر کرد، در افغانستان گسترده خریداری شد و جای نقلی را که مصباح یزدی و دهها روحانی دیگر بستهبندی کرد و تحفه فرستاد، گرفت.
3. نسلی که در حول و حوش سالهای انقلاب ایران در افغانستان متولد شد، بیشترین رنج را از نظامِی که انقلاب حاکم کرد، کشید. هزارستان پُر است از انسانهایی که به جرم افغانی بودن، سالها تحقیر شدهاند، زجر دیدهاند، شکنجه شدهاند و کرامت انسانیشان سلب شده است. «افغانی کثافت»، توهین و دشنامی است که همهی افغانها مصداق کاربرد آن را میدانند، وگر نه همهی هزارههای افغانستان آن را یا تجربه کردهاند، یا برایشان قصه شده است. چنین تجربهای از انقلابی که وعده داده بود، حکومت اسلامی ایجاد میکند و «وحدت مسلمانان» شعارش بود، بدترین تجربهای است که اکثریت افغانیها در طول زندگیشان دارند. این نسل هرچند که سالها در قریههایی زیسته که خانههایشان عکس خمینی داشتهاند و رسالهی آیتالله منتظری و خویی منبع اعمال و مناسک عبادی و دینیشان بوده است؛ اما سالها در اصفهان و تهران و کرمانی زیستهاند که چاشنی آب و نانشان، «افغانی کثافت» بوده است. دو تجربهی متفاوت از یک انقلاب و یک شعار، تمامی افغانها را به زندگی واقعبینانهای متوسل کردهاند. دیگر مثل سالهای قبل، افغانها به انقلاب اسلامی نمیاندیشند و از آن خبر ندارند. برپایی حکومت اسلامی با حاکمیت مطلقهی ولایت فقیه، آرمانی است که مرزش با استبداد عریان دینی از قلمرو ایران بیرون نرفته است. بسیاری از مسلمانان افغانستان نه تنها که نمیدانند ولایت فقیه چیست، بلکه نمیدانند انقلاب اسلامی ایران چیست؟
4. پیرمرد روحانی افغانی که حالا در قُم رساله مینویسد و زیارت امام رضا میرود، در خفا پسرانش را از آدرس بورسهای دولتی افغانستان فرستاده است به ترکیه و قزاقستان و هند. مردی که عمرش را برای رساله نوشتن دارد آرام آرام به پایان میرساند، نصحیت بزرگش برای پسرانش این است که عزیزانم! بهتر است رشتهی کامپیوتر و طبابت بخوانید و به جای ایران، در هند و امریکا و انگلیس تحصیل کنید. اینگونه نسلی که متقاعد شده بود «انقلاب اسلامی»، انفجارِ نور است، عاقلانه از گرفتار شدن پسرانشان در تاریکی ولایت فقیه، جلوگیری میکنند. نسلی که در حال رفتن اند و اگر نرفتهاند، در راه برگشتن اند، زوال ستارهیشان را در مناسبات اجتماعی و دنیای مدرن امروز با چشم خودشان میبینند. پس چه دلیلی هست که پایان را چنان ببینند که در آغاز میدیدند. حالا انقلاب اسلامی نه طلیعهی روشن یک آیندهی درخشان، بلکه یادآور یک محنت و رنج فراوان برای نسلی است که با دستاندازی مأموران ولایت فقیه، دست به یخن برادرشان بردند و صورت پسرشان را زدند.
حالا، اینکه انقلاب اسلامی چه پیامدهایی برای ایران داشت و شهروندان ایرانی این انقلاب را چگونه تفسیر میکنند، یک طرف؛ اما برای افغانستان که به لحاظ فرهنگی و مذهبی بیشترین وجه مشترک را با ایران دارد، این انقلاب روایت 36 سال رنج و تجربهی دردناک است. کشمکشهای داخلی افغانستان و مهمتر از همه، شعار آیتالله خمینی که «اسلام مرز نمیشناسد»، به دلها چنگ زد و سبب شد حجم زیادی از شهروندان افغانستان به ایران مهاجرت کنند. به زبان ساده، به هر میزانی که انقلاب اسلامی قدم به کهنسالی میگذارد، تجربهی دردناک مهاجران افغان از این انقلاب غنیتر میشود. با توجه به 36 سال محنت فراوانی که از انقلاب بُردیم و خاطرهی غمانگیزِ مهاجرت در ایران را تجربه کردیم، حالا دیگر بساط برگزاری مراسم 22 بهمن را از قریهها برچیدهایم.
و اینگونه است که زوال یک آرمان در زیر پوست جامعهی افغانستان به وضوح قابل رویت است. نه ریال و تومان سپاه بازار انقلاب را رونق بخشید و نه رسالهی آن آیتاللهها جلو بصیرت مردم را گرفت. انقلاب اسلامی ایران همانگونه که از اول در افغانستان فقیر ماند، حالا نیز بیچاره است و بیرهرو. انقلاب اسلامی ایران آنگونه که فرزند صادقش (آیتالله منتظری) را شکنجه کرد، بیرحمانهتر برای رهروان بیرونمرزیاش دردسر آفرید. آنگونه که در زیر پوست جامعهی ایران تحولی در حالِ رقم خوردن است، اینجا، در افغانستان، تحول بزرگتری دامنگیر انقلاب اسلامی ایران خواهد شد. از دل نسلی که هوادار انقلاب اسلامی ایران بود، نسلی بیرون آمده است که عاقلانه و مسئولانه به استبداد دینی برآمده از انقلاب اسلامی ایران نقد مینویسند.
نسلی که بایستی در روز مرگ خامنهای صف میکشیدند و ماتم برپا میکردند، اینک در روز مرگ مرتضی پاشایی میخوانند: «یکی هست…». نسلی که سعی شده بود در راه پیروزی انقلاب جان بدهند، اینک در روز مراسم ارتحال آیتالله خمینی، تظاهرات برپا میکنند و مینویسند که اینجا کابل است، نه قم. اینگونه است که انقلاب اسلامی ایران زودتر از آنچه که انتظار میرفت، برای افغانها مرده است. زمانی که سفارت ایران میلیاردها تومان برای برگزاری مراسم 22 بهمن مصرف میکند، این مراسم از قریهها برچیده شده و به مکانهای دیپلماتیک محدود شده است، دقیقاً زمانی است که بایستی پذیرفته باشیم که شیعیان افغانستان زجردیدگان بزرگ این انقلاب و منتقدان سرسخت استبداد دینی اند. مگر غربت و پایانی بدتر از این برای بزرگترین حرکت مردمی هست که مرگ پاشایی ولی فقیه را در ایران تکان بدهد و 36 سال سرمایهگذاری و کار فرهنگی، محصولش در افغانستان فقط عیسی حسینی مزاری باشد؟
حالا، در آستانهی سیوششمین سالروز انقلاب اسلامی ایران، «یکی هست» در کافههای شهر بلند و بلندتر زمزمه میشود. اما در هیچ نقطهی افغانستان مراسمی برای پیروزی انقلاب برپا نمیشود و اینگونه است که این یکی «دیگه نیست».
