سختی‌های بی‌پایان مهاجران در ایران (۱۹)

احسان امید

اطلاعات روز
Photo: via yasa.co

تا رسیدم به ایران، دوازده میلیون تومان هزینه برداشت و آن را هم از یکی از دوستانم قرض گرفتم. نمی‌خواستم باور کنم، ولی حقیقت داشت. دو ماه کار کردم اما نتوانستم بدهی‌ام را تمام کنم. یک هفته‌ تمام باران می‌بارید و شدت سرما غیرقابل تحمل شده بود. برای مردم این‌جا مسأله‌ی نبود، همه به روال قبل به زندگی‌شان ادامه می‌دادند، ولی برای من سردی هوا سخت و سنگین بود. من لباس زمستانی نداشتم. هنگام غروب و صبح زود از سرما می‌لرزیدم. تلاش می‌کردم به خودم تلقین کنم که همه چیز روبه‌راه است، ولی نبود. جرأت نداشتم که پولم را خرج کنم و لباس بخرم، باید صرفه‌جویی می‌کردم و صبور می‌بودم.

وقتی متوجه شدم سردی دمار از روزگارم درمی‌آورد، تصمیم گرفتم لباس گرم بگیرم. یک شب با سه رفیقم هماهنگ کردیم تا فردا کار را در نیم روز تعطیل کنیم و برویم خرید؛ در بازارچه‌ای واقع در میدان آزادی، هم به‌دلیل ارزان بودن و هم این‌که برای همه‌ی ما نزدیک بود.

ساعت چهار آن‌جا رسیدم. قبلا شنیده بودم که نیروی انتظامی اکثر مهاجران را از همین میدان آزادی از طرف صبحگاهی می‌گیرند و می‌برند اردوگاه و بعد رد مرز می‌کنند. با خود فکر کردم که آدم خیلی بدچانس باشد که چنین اتفاقی در این وقت از روز بیاید سراغش. در گوشه‌ی خلوت و ساکت ایستاد شدم و منتظر دوستانم ماندم. روبه‌رویم تابلوی بزرگی بود؛ نقل قولی از خامنه‌ای توجهم را جلب کرد: «کشور ما تا بیست سال آینده به کار پرزور و با شتاب و با کیفیت نیازمند است.» «پرزور»، «شتاب» و «با کیفیت» واژه‌هایی اند که به رنگ سرخ نوشته شده‌اند. با خود به نقش پررنگ مهاجران افغانستانی به‌عنوان نیروی فعال کاری و سخت‌کوش در ساخت‌وساز که طی چندین دهه حضور گسترده داشتند فکر می‌کنم. فکر به نامهربانی‌ها و بی‌مهری‌های صورت گرفته و به نگاه و رفتارهای ناشایست، به ناگزیری‌ها و بی‌کسی خود. در همین وقت بود که موبایلم زنگ خورد و دوستانم آمده بودند.

وقتی در یکی از دکان‌ها خواستیم لباسی را ببینیم، فروشنده با تیزی و چالاکی آن را در اختیار ما قرار داد. دیدیم و قیمتش را پرسیدیم. قیمت را زیاد گفت که خرید آن در توان ما نبود. لباس را پس تحویل دادیم. فروشنده که گویا از گویش ما فهمیده بود اتباع هستیم، به هدف متقاعد کردن و فشار برای خرید، مقدار ناچیزی از آن قیمتی که گفته بود را پایین آورد. پیشنهادش را رد کردیم. او که در واقع مالک دکان هم بود، وقتی جواب منفی گرفت، به‌طور قهرآمیز برآشفته شد و لب گشود به توهین و این‌که ما قصد خرید را نداریم و آمده‌ایم وقت او را ضایع کنیم. وقتی با احترام گفتیم: «آقا مگر خرید به زور است؟ جنس را دیدیم و انتخاب ما نبود، نخریدیم. پس این حرف‌های رکیک و زشت برای چیست؟» او اما به رفتار حقیرانه و پست خودش ادامه داد. انتظار داشت حرف‌هایش را نادیده بگیریم و سر به زیر و ساکت راه مان را برویم. آمد نزدیک و دست انداخت و هُل داد. دوستانم هم به حمایت از من جلو او ایستادند. او صدایش را بالا آورد و شروع کرد به فحش و دشنام.

اطرافیان و همسایه‌های آن صاحب دکان هم جمع شدند و جانب او را گرفتند. او وقتی دید اوضاع به نفع‌اش قرار دارد، جدی‌تر شد و دست‌وبال پیدا کرد. ما که داشتیم از خودمان دفاع می‌کردیم، دیگر راهی نداشتیم جز سکوت و نادیده گرفتن رفتارهای زشت و زننده‌ی او. خواستیم توضیح دهیم که ما کاری نکردیم، این او بود که به ما گستاخی کرد، اما متوجه شدیم که هیچ گوش شنوا وجود ندارد. همه قاطعانه جانب او را گرفته بودند. هر یکی از ما که در دم دست‌شان قرار می‌گرفتیم هُل می‌دادند و از خود دور می‌کردند.

در این بین تنها یکی پیدا شد تا مانع رفتارهای زشت و ناپسند آنان گردد. از ما هم خواهش کرد که بهتر است از آنان فاصله بگیریم و هرچه زودتر آن‌جا را ترک کنیم. ما چهارتا شوک دیده بودیم و به اتفاقی که افتاده بود حیران بودیم. هیچ یکی از ما تصور اهانت و تحقیر تا این اندازه را نداشتیم. فقط به همدیگر نگاه کردیم، ناامید و مأیوس. وقتی از آن‌جا دور شدیم، در فاصله‌ی کمی آن‌سوتر پولیس دیده می‌شد. مشوره کردیم که جریان را با او بگوییم. یکی از جمع ما برگه‌ی سرشماری خود را نیاورده بود، ترسیدیم که پولیس از ما مدرک بخواهد و در نهایت طرف آنان را بگیرد. از خیر این کار گذشتیم. بدون این‌که چیزی بخریم، مأیوسانه طرف ایستگاه مترو برگشتیم.

طی دو ماه عادت کرده بودم برای صرفه‌جویی، فاصله‌ی بین مترو و اتاق را -نزدیک بیست دقیقه- پیاده رفت‌وآمد کنم. آن شام وقتی بی‌انگیزه و دلشکسته به طرف اتاق بر می‌گشتم، قصدا یک مسیر جدید را انتخاب کردم. «هندزفری» به گوشم بود و آرام قدم بر می‌داشتم. یک وقت متوجه شدم، همه جا خلوت به نظر می‌رسد. به درستی انتخاب مسیر شک کردم و به این فکر کردم که نکند از یک محله‌ی نچندان خوش‌نام که حتا روزِ روشن‌اش هم امنیت کامل ندارد، آمده باشم. بد به دلم راه ندادم تا این‌که در تاریکی فرد درشت‌هیکلی را دیدم که روی یک موتورسایکل سوار بود و با هر قدم من، مردمک چشمش در آن تاریکی بیشتر برق می‌زد. خطر را حس کردم. قدم‌هایم را تندتر برداشتم اما صدایی را پشت سرم حس کردم که می‌گفت: «کجا؟ بیا این‌جا ببینم.» این را که شنیدم شروع کردم به دویدن و ضربان قلبم دو برابر شد.

شرایط وقتی وخیم‌تر شد که همزمان با دویدن من، صدای روشن کردن موتورسایکل نیز به گوشم رسید. پس بدون آن‌که برگردم متوجه شدم که او مرا دنبال می‌کند. با آخرین سرعت و بیشترین توان از چند کوچه و پس‌کوچه گذشتم. موتورسایکل‌سوار با سماجت تمام به‌دنبالم بود، گام‌هایم کند می‌شد و نفس‌هایم به شماره افتاده بود. خطر را حتمی و بیخ گوشم حس می‌کردم. ترسیده بودم و اصلا خودم را گم کرده بودم. موقعیت خودم را نمی‌دانستم و همچنان صدای موتورسایکل‌سوار را می‌شنیدم که به‌دنبالم بود. تمام ترسم این بود که در یک بن‌بست گرفتار شوم. به هر کوچه‌ای که می‌پیچیدم این ریسک بیشتر می‌شد. نهایتا به‌جایی رسیدم که صرفا یک راه به طرف راست داشت، به همان سمت رفتم. در میانه‌ی این کوچه‌ی جدید که به یک دوراهی در راست و چپ ختم می‌شد، یک سطل آشغال بزرگ شهرداری به چشمم خورد. بلندتر شدن لحظه‌به‌لحظه‌ی صدای موتورسایکل نشان می‌داد که او چند لحظه‌ی دیگر وارد این کوچه می‌شود. خودم را به داخل سطل پرت کردم. موتورسایکل‌سوار با سرعت آن‌جا رسید، صدایش را در چند متری‌ام می‌شنیدم که بلندتر از قبل بود. چند لحظه‌ای مردد ماند و رفت و صدایش دور و دورتر شد.

از سطل بیرون شدم و خوشحال بودم که از دست او رها یافته‌ام؛ نجات از یک وضع دلخراش و تکان‌دهنده که فکر می‌کنم تمام عمر در ذهنم زنده خواهد بود. وقتی به اتاق رسیدم تلاش کردم آشفتگی‌ام را تبارز ندهم. از اتفاقی که برایم افتاده بود چیزی نگفتم. فقط وقتی هم‌اتاقی‌هایم می‌پرسیدند که چرا لباس نخریده‌ام، بهانه می‌آورم که خوشم نیامد.

ادامه دارد…

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه