سختی‌های بی‌پایان مهاجران در ایران (۱۷)

احسان امید

اطلاعات روز

فلکه (چهارراهی) که چندین ساختمان نیمه‌ساخت در ضلع جنوبی آن قرار گرفته بود، محل تجمع کارگران بود. در هوای سرد زمستانی، آسمان نیمه‌ابری بود و خورشید گاه‌وبی‌گاه از لابه‌لای ابرهای پراکنده پیدایش می‌شد و کمی بدن خسته و کوفته‌ی آنان را گرم می‌ساخت و دوباره در پشت ابرها پنهان می‌گشت. ساعت نزدیک ۹:۰۰ قبل‌ازظهر بود و تعداد کارگران کم شده بود و آنانی که هنوز موفق به پیدا کردن کار نشده‌ بودند، با سر و وضع ژولیده طوری با یک‌دیگر حرف می‌زدند که گویی برادر اند و صداهای‌شان برای یک‌دگیر آشنایند. بلاتکلیفی و نگرانی در چهره‌های همه نمایان بود. عده‌ای سرپا ایستاده و دور هم جمع می‌شدند و راجع به مشکلات شان با آب‌وتاب بحث می‌کردند. گاهی آن که صدایش از بقیه رساتر بود توجه اطرافیان را به خود جلب می‌کرد. افراد نشسته‌ گوش‌ها را تیز می‌کردند و افراد ایستاده به سمت صدا بر می‌گشتند. هر لحظه هم از تعداد جمعیت حاضر در فلکه کم می‌شدند. کارگران جوان‌تر از این جمع به آن جمع می‌رفتند.

آن‌طرف‌تر پیرمردی نشسته بود و تعدادی دور او حلقه زده‌ بودند. خود را به آنان نزدیک کردم. دیگران ساکت بودند و سررشته‌ی سخن دست پیرمرد بود. گفته‌های او را که مثل عمر از دست‌رفته‌اش پر از رنج و مشقت بود، با چهره‌ی شکسته و رنجوراش سنجیدم و با همه جوانی‌ام پی بردم که آینده‌ای بسان این پیرمرد زحمت‌کش در انتظارم است. در این موقع، از زندگی بد و مشقت‌باری که داشتم/دارم بی‌زار شدم.

حال از آفتاب هم خبری نبود و سردی هوا تعدادی از کارگران بیکار را می‌لرزاند. ابرها زیادتر شده و خورشید را در محاصره گرفته بودند. وقتی ساعت نزدیک ۱۲:۰۰ ظهر شد دیگر امیدی برای یافتن کار باقی نماند. دیگر فایده‌ای نداشت که آن‌جا باشم. حرکت کردم به سمت اتاق. ظهر بود و خیابان‌ها شلوغ. نوجوانانی که کتاب در زیر بغل داشتند از مکتب بر می‌گشتند و شادمان از خیابان‌ها می‌گذشتند. رفت‌وآمد موترهای سواری هم بر ازدحام خیابان افزوده بود. نمی‌خواستم سرشکسته و مأیوس باشم. درحالی‌که به نیروی جوانی و تن سالمم فکر می‌کردم، چروک‌های پیشانی پیرمردی که در فلکه حرف می‌زد و حاصل عمری کار کردن در زیر آفتاب بود، به نظرم می‌آمد. با خستگی ناشی از نیافتن کار و دلتنگی به اتاق رسیدم.

به یکی از آشنایان زنگ زدم. با وجودی که صدایم گرفته بود اما ملاحظه‌ی برای اظهار آن وجود نداشت. دلیلش را گفتم، این‌که: «نمی‌ارزد که هر روز صبح زود سر فلکه بروم و ظهر ناامید برگردم اتاق.» گفتم کمکم کند کار ثابت داشته باشم. او که معلوم بود متأثر از این وضعیت شده، وعده داد که با صاحب‌کارش صحبت می‌کند و اگر موافقت کرد، خبر خواهد داد. همین شد که شب تماس گرفت که یک کارگاه ساختمانی واقع در «ولنجک» کارگر ساده نیاز دارد. صبح زود، وسایل و لوازم خود را برداشتم و رفتم به آن‌جا. ساختمان هفت‌طبقه‌ای بود که تازه اسکلیت و خشت‌چینی آن تکمیل شده بود. شروع کار هشت صبح بود و من سر وقت رسیده بودم. نزدیک ظهر بود که صاحب‌کار آمد. در همان اول، منت گذاشت که لطف کرده پذیرفته است که کارگر ساده‌ی آن کارگاه باشم، با حقوق هفت میلیون تومان در ماه. از قاطعیت و جدیت‌اش در کار گفت و از حسن نیت و دلسوزیی که برای مهاجران افغانستانی دارد. من شنونده بودم و هر سؤالی که می‌پرسید را تلاش می‌کردم به نفع او پاسخ دهم.

ماه اول و دوم همه چیز خوب و کار به‌طور عادی پیش می‌رفت. هرچند گاهگاهی شاهد رفتارهای نامناسب و تحقیرآمیز صاحب‌کار بودم. درحالی‌که من و دو نفر دیگر حداعظمی تلاش مان را می‌کردیم اما او از به عقب افتادن کار و نرسیدن ماسه و سیمنت و خشت به بنا به تکرار هشدار می‌داد. این نوع رفتارهای او نه تنها به پیشرفت کار کمک نمی‌کرد بلکه انرژی ما را نیز می‌گرفت و به لحاظ روحی شکنجه می‌شدیم. ماه سوم نزدیک به پایان بود و ما امید به هرچه زودتر پایان یافتن ماه و دریافت حقوق داشتیم.

یک روز وقتی به غروب فاصله‌ای نمانده بود، کار را تعطیل کردیم. بی‌رمق از طبقه‌ی ششم پایین آمدم و تاریکی پله‌ها را پیمودم. تا قدم در اتاق سرد و بی‌روح گذاشتم، یادم آمد مبایلم را چک کنم. یک هفته قبل که به خانه زنگ زده بودم، مادرم بیمار بود و آورده بودند در کلینیک روستای خودمان. قرار بود که اگر خوب نشد بیاورند کابل تا بهتر رسیدگی شود. این فکر به ذهنم چرخید که وقتی مادرم را به کابل آورده باشند و پول بخواهند، پولی در دست ندارم. حس کردم چیزی بر خستگی‌ام اضافه شد. اتاق به‌خاطر عمقی که داشت، تاریکی فرانرسیده‌ی شب خیلی زودتر از جاهایی دیگر به سراغش می‌آمد. وضع اتاق جمع‌وجور نبود. هرگونه وسایل زندگی کارگری در آن دیده می‌شد، به اضافه‌ی اجاق گاز که علاوه بر پختن‌وپز غذا، عامل گرمایی اتاق ما نیز بود.

برق اتاق را روشن کردم و رفتم سراغ مبایل. وقتی اینترنت را روشن کردم، ناباورانه استرسم با شنیدن صدای «نوتفیکیشن» پیام‌رسان مبایل بیشتر شد. پیام را سریع باز کردم. خودش بود؛ پیام پدرم. مادرم را به کابل آورده بود و در شفاخانه ابن سینا بستری شده بود. داکتران هم گفته‌ بودند که باید عملیات شود. پول نیاز داشتند و همه‌ی امیدشان من بودم. وقتی ماه دوم دست‌مزدم را گرفته بودم، هشت میلیون فرستاده بودم خانه و آن وقت نزد خودم دو میلیون تومان داشتم. باید به صاحب‌کار زنگ می‌زدم. زنگ زدم و مبایل‌اش را برنداشت. تصور کردم در مسیر راه قرار دارد. رفتم ظرف‌ها را شستم و برگشتم اتاق و با شک و تردید دوباره زنگ زدم. صاحب‌کار با ناراحتی جواب داد. گفتم: «آقا برایم مشکل پیش آمده، مادرم را از روستای‌مان به کابل آورده و قرار است عملیات شود. من پول لازم دارم.» بدون اظهار همدردی و دلداری، صدایش را بلند کرد و گفت: «متوجه نیستی که هنوز ماه به آخر نرسیده، من به چه دلیلی برایت پول بدهم؟» گفتم: «آقا این را می‌دانم اما من نیاز فوری به پول پیدا کردم. خواهش می‌کنم فقط همین ماه را همکاری کنید.» به سردی و سبک‌سری گفت: «بگذار فردا وقتی آمدم کارگاه یک کاری می‌کنیم.» مبایل را قطع کرد و اجازه نداد که بر فوریت و ضرورت آن پول تأکید کنم.

به پدرم در کابل زنگ زدم و با مادرم نیز که در بستر شفاخانه بود، صحبت کردم. به هردوی‌شان اطمینان دادم که فردا پول را از طریق حواله می‌فرستم. فردا وقتی صاحب‌کار وارد کارگاه شد، انتظار داشتم موضوع پول یادش باشد، او اما برعکس وقتی آن را دوباره مطرح کردم، با ناراحتی، آنچه برای من فوریت و اهمیت داشت را به سخره گرفت. او گفت: «تا ماه تکمیل نشده، از پول خبری نیست. هفته‌ی بعد ماه تکمیل می‌شود و دست‌مزدت را می‌دهم. تا آن زمان خودت به مشکلی که داری، رسیدگی کن.» گریه‌ام گرفته بود. بغضم را قورت دادم. بی‌اعتنا به ماندن در آن‌جا و از دست دادن کار، جرأت کردم و گفتم: «آقا چند روزی را که تا پایان ماه مانده کسر کنید و باقی پول من را بدهید. کل زندگی من، مادر و خانواده‌ام هستند. به آنان وعده داده‌ام و باید امروز پول را بفرستم.» صاحب‌کار اما وقتی به مبایل‌اش زنگ آمد، از من دور شد و از کارگاه بیرون رفت. حس کردم حرف و مشکل من برای او هیچ اهمیتی ندارد.

بعدازظهر سه-چهار دفعه زنگ زدم. مبایل‌اش را برنداشت. شب وقتی کار تعطیل شد و برگشتم اتاق، دوباره زنگ زدم تا بگویم که یا دست‌مزدم را می‌دهد یا از همین حالا حسابم را تصفیه می‌کند. وقتی به تکرار زنگ زدم مبایل را برداشت. ناراحت بود. بدون توجه به سلام من، گفت: «چه خبر است که به تکرار زنگ می‌زنی؟ مگر نگفتم که تا پایان ماه از دست‌مزد خبری نیست. چرا نمی‌فهمی وقتی من یک حرفی می‌زنم، به آن عمل می‌کنم.» فکر کردم اگر نتوانم پول را به کابل بفرستم، دیگر ماندن و کار کردن در آن‌جا هیچ اهمیتی نخواهد داشت. گفتم: «آقا، ببخشید که این را می‌گویم، یا پول مرا می‌دهید یا بیاید تصفیه حساب کنید؛ من نمی‌توانم با این شکل در این‌جا کار کنم.» او با عصبانیت زیاد گفت: «نه دست‌مزدی را که کار کردی می‌دهم و نه دیگر اجازه می‌دهم در کارگاهم کار کنی. فردا وقتی آمدم آن‌جا تو را نبینم وگرنه وسایلت را خودم می‌اندازم بیرون.» گفتم: «این رفتار شما به دور از انصاف و انسانیت است. چطور وجدان‌تان اجازه می‌دهد که دست‌رنج یک کارگر را به این آسانی انکار کنید.» با خشم و انزجار از پشت مبایل با صدای بلند فریاد زد: «فردا وقتی آمدم برایت نشان می‌دهم که وجدان و انصاف یعنی چه.»

نیم‌‎ساعت بعد نگهبان آمد و خبر داد که اگر می‌خواهم از دست صاحب‌کار آسیب نبینم، فردا صبح زود کارگاه را ترک کنم. شنیدن این پیام برایم سنگین بود. با دو هم‌اتاقی‌ام چنان هراسان و ناچار ماندیم که فقط به یک‌دیگر نگاه کردیم. نگهبان هم که خودش از مهاجران افغانستانی بود، مشکل را عمیقا درک می‌کرد و نیز موافق نبود که با صاحب‌کار این‌طور رفتار شود. او می‌گفت صاحب‌کار در حرفش جدی است و گاهی بعد از گذشت زمان، انعطاف‌پذیری هم دارد. بهتر است این‌جا را ترک کنم و یکی-دو هفته بعد برایش زنگ بزنم و شاید دست‌مزدم را بدهد. همین شد که صبح زود، با بغض و کینه کارگاه را ترک کردم. با تضرع و خواهش مقدار پولی را از دوستانم قرض گرفتم و فرستادم برای عملیات مادرم. یک هفته بعد وقتی چندین بار به او زنگ زدم، مبایل‌اش را بر نداشت. اولش هم فکر می‌کردم که او کسی نیست که شعور داشته باشد و مشکلات و بدبختی‌های ما را درک کند.

ادامه دارد…

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه