سختی‌های بی‌پایان مهاجران در ایران (۱۶)

احسان امید

اطلاعات روز
Photo: Freepik

روی صندلی نشسته و انگشت‌های دو دست‌اش را به هم گره زده و گذاشته روی سینه‌اش. به آبشاری در فاصله‌ای پنجاه متری روبه‌رویش زُل زده است. نگاهش به آبشار است و به رفت‌وآمد عابران توجهی ندارد. عینکی که به چشم زده، چروک‌های دور چشمش را پنهان کرده است. سلام می‌کنم و با اکراه پاسخ می‌دهد. حس می‌کنم مزاحم شدم و حاضر نیست با هم صحبت کنیم. او اما وقتی به من نگاه می‌کند، در نگاهش همدلی و صمیمیت حس می‌شود. خودش را در یک طرف صندلی می‌کشاند و با مهربانی تعارف می‌کند در کنارش بنشینم. با هم معرفی می‌شویم. از روستایی دورافتاده‌ی ولایت دایکندی و فرزند بزرگ یک خانواده‌ی فقیر است. وقتی ۲۲ سال داشته برای کار و حمایت از خانواده مهاجر شده و به ایران آمده است. شش سال بعد نزد خانواده‌اش در افغانستان برگشته و عروسی کرده است. بنابر مشکلات اقتصادی نتوانسته بیشتر از چهار ماه در کنار خانمش باشد و دوباره ایران آمده است. این رفت‌وآمد ادامه داشته و آمار آمدن به ایران و برگشت به افغانستان را خودش هم دقیق نمی‌داند. فقط می‌گوید: «چهار سال قبل با خانواده‌ام آمدم ایران. کل زندگی‌ام یک پسر است که ۲۳ سال دارد و نان‌آور ما است و دو دختر که به خانه‌ی بخت شان رفته‌اند.»

وقتی از قصه‌ی سختی‌های زندگی‌ش می‌پرسم، بدون تأمل پاسخ می‌دهد که در زندگی روز خوشی ندیده است؛ مسیری که تا حالا طی کرده، سخت و جانکاه بوده است. غم‌انگیزتر این‌که انتظار نداشته در این سن‌وسال باز هم مهاجر و آواره باشد. او اولین سفر خود را که آن زمان ۲۲ سال داشته، سخت‌ترین و سیاه‌ترین روزها برای خود می‌داند. می‌گوید وقتی به تهران رسیدم، یک هفته را در اتاق خوابیدم تا خستگی مسیر راه برطرف شود. هفته‌ی بعد تصمیم گرفتم دنبال کار بروم. سه نفر صبح زود رفتیم در «فلکه» تا کار پیدا کنیم. حینی که در فلکه رسیدیم، دیدیم که تعداد زیادی از کارگران همراه با وسایل کار در صف نشسته و منتظر کارفرما هستند. ما سه نفر هم به جمع آنان پیوستیم. منتظر بودیم که کارفرمایی بیاید و ما را انتخاب کند. منظره‌ی جالب بود. به محضی که فهمیده می‌شد شخصی کارفرما است و دنبال کارگر، همه‌ی کارگران دسته‌جمعی به‌سوی او هجوم می‌آوردند. تقریبا با همین هیاهو یک ساعت سپری شد. کارفرماها هر کدام می‌آمدند و با توافق جانبین، بنا یا کارگر مورد نظر خود را انتخاب و آنان را می‌بردند. انتظار طولانی شد، یکی از ما گفت: «روز ناوقت شد و ما از سرکار رفتن جا ماندیم.» با عجله نزد هر کارفرما می‌رفت. بالاخره با یک کارفرما توافق کرد. ما را صدا کرد. آمدیم نزد کارفرما و پرسیدیم: «آقا کار شما چیست؟» کارفرما گفت: «سیمان‌کاری کف اتاق و پشت بام.» یک رفیق ما با رضایت و خوشی گفت: «کاری خوب و آسان است. برویم.»

بلافاصله سوار موتر شدیم و ما را به محل کار آورد. متوجه شدیم در همان جایی که شب بودوباش داریم، در فاصله‌ی ۴۰۰ متر بالاتر از آن قرار داریم. حینی که از موتر پیاده شدیم، کارفرما دستور داد: «برادران افغانی این ماسه و این سیمان و این هم شیلنگ آب. ماسه را با سیمان مخلوط کنید، آب‌خوره بگیرید و آن را آماده سازید.» کارفرما عجله داشت و تأکید می‌کرد که زودتر دست به کار شویم. ما سه نفر با بسیار خوشحالی که کار پیدا کردیم، ماسه را با سیمان مخلوط کردیم و آب‌خوره گرفتیم. بعد از آن‌که آب جذب شد، آن را آماده کردیم. صاحب‌کار آمد و آنچه را که ما درست کرده بودیم، قبول نکرد. به ما گفت: «برادران این‌طور درست نمی‌باشد. آن را چندین بار پهلو دهید تا سیمان و ماسه خوب مخلوط شود.» طبق فرمایش صاحب‌کار پیش می‌رفتیم. بیشتر هم به‌خاطر بروز رفتار احترام‌آمیز و خوشایند برای او. به هر کدام ما یک وظیفه‌ی خاص را سپرد. ما وظیفه‌ی خود را انجام می‌دادیم و کار ادامه داشت. قبل‌ازظهر به این نظر بودیم که با کارفرما صحبت کنیم، اگر کار داشت چند ماه را با او باشیم.

وقتی کار را تعطیل نمودیم، خستگی امان ما را بریده بود و به دشواری بالا و پایین می‌شدیم. به این باور شدیم که پیش‌بردن این کار طاقت‌فرسا است. نزد صاحب‌کار آمدیم که دست‌مزد ما را پرداخت کند. صاحب‌کار گفت: «فردا بیایید، ادامه‌ی کار را انجام دهید. من شما را برای یک روز نیاورده بودم، اگر می‌خواهید دیگر کار نکنید، دست‌مزد شما را فردا پرداخت می‌کنم.» ما نپذیرفتیم و اصرار کردیم که دست‌مزد ما را بدهد. کارفرما اما با اکراه حاضر شد دست‌مزد ما را پرداخت کند. هر سه ما شب وقتی خوابیدیم فردا هر کدام به سختی بالا و پایین می‌شدیم. در اتاق ماندیم و دیگر سر کار نرفتیم.

دو روز بعد با معرفی آشنایان برای کار در کارخانه‌ی سنگ‌بری در اصفهان رفتم. شب را در کارخانه به‌عنوان مهمان سپری نمودم. کار در آن کارخانه از طرف روز کارگر تکمیل داشت و من اصرار کردم که مهم نیست، حاضرم در شب هم کار کنم. با دستگاه و ماشین‌آلات آشنایی نداشتم. برای دو شب به‌طور مخفی و پنهان از دید صاحب‌کار، روش فعالیت و کارکرد دستگاه، صاف‌کردن سنگ و فریز آن را تا جایی آشنایی پیدا کردم. شب‌ها کار ادامه داشت که اگر سنگ‌ها می‌شکست در آشغال‌خانه انداخته می‌شد و سنگ‌های کارشده را به صاحب کارخانه تحویل می‌دادیم. بعد از سه روز کار، صاحب کارخانه آمد و برایم گفت: «من برنامه‌ی کاری شب را متوقف می‌سازم. شما بروید برای خود کار پیدا کنید.» بعد معلوم شد که کارگران روزکار به صاحب‌کار گفته‌اند که اگر مرا اخراج نکند، بلاخره یک شب بلایی سر کارخانه خواهم آورد.

بعد از آن به طرف شهر اصفهان آمدم. دنبال کار می‌گشتم تا این‌که به یک کارخانه به‌نام کارخانه‌ی البرز قبول کرد که از طرف روز آن‌جا کار کنم. حالا با صاف‌کاری و کار فریز سنگ‌ها آشنایی پیدا کرده بودم. با شور و شوق تمام روزها در انجام‌دادن کار سپری می‌شد و صاحب کارخانه هم از کارم رضایت داشت. بالاخره در اول اسد آن سال کار را تعطیل و به طرف شهر قُم آمدم. چند روز در قم در کار خشت‌چینی به‌عنوان کارگر مصروف شدم. یک روز ساعت ۱۲ ظهر برای بنا خشت را از پایین به بالا می‌انداختم که نزدیک بود به کله‌اش اصابت کند. او جنگ و دعوا راه‌انداخت، سروصدا کرد و حرف‌های رکیکی به زبان آورد. آن روز را تحمل کردم. وقتی روز را به آخر رساندم، معتقد شدم که آب یخ، نان خشک و کارکردن برای خویش بهتر است که در عالم مهاجرت با طعنه، دعوا، منت و بی‌حرمتی دنبال پول و درآمد باشم. چاره‌ی نبود، در افغانستان کار نبود و هزینه‌ی زندگی خانواده هم به عهده‌ی من بود. باید می‌ماندم و بی‌تفاوت به بدخلقی و شعور پایین آدم‌ها خودم را با زندگی و بدست گرفتن سرنوشت انطباق می‌دادم. به هرحال جوان بودم و آن وقت هیچ کاری نبود که قادر به انجام آن نباشم.

آن کار را هم رها کردم و نزدیک دو هفته را در شهرهای «تفریش» و «خمین» گذراندم. البته اواخر ماه سنبله بود که با ماه رمضان همگام می‌شد. کار ما جدول‌نشانی کنار جاده‌ها بود و روزها هم روزه داشتیم. در یکی از روزها سرکارگر که ایرانی بود، همه را صدا کرد و گفت: «ببینید، این جوان‌های پدرسگ (منظورشان ما بودیم) تربوز را می‌برند توی باغ‌ها و روزه‌ی خود را می‌خورند.» حوصله‌ام سر رفت و گفتم آقا شما حاجی هم هستید، سن‌وسال تان از ۵۰ گذشته، با چه حقی علیه ما دعوا راه می‌اندازید و حرف‌های رکیک و دور از انصاف می‌زنید. دوید و حمله کرد به جانم که بزند اما سایر کارگران مانع او شدند. دستش به من نرسید، فقط فحش‌های او را می‌شنیدم و حرف‌های زشت و تحقیرآمیز که دور از شأن انسانیت بود. او مرا از کار اخراج کرد و دست‌مزد دو هفته کارم را هم نداد.

مبایل‌اش زنگ می‌خورد و حرف‌های پرسوز‌وگداز او را قطع می‌کند. پاسخ مبایل را می‌دهد. در یک مکالمه‌ی کوتاه، حرف‌های طرف را می‌شنود و خودش با تنها گفتن «درست است» اکتفا می‌کند. می‌گوید: «از خانه زنگ زده بود. مهمان آمده، باید بروم.» از این‌که به حرف‌ها و قصه‌هایش گوش دادم که برای خودش تجدید خاطره‌ی ایام سپری‌شده به حساب می‌رود، تشکر می‌کند. از هم خداحافظی می‌کنیم و او با برداشتن گام‌های آرام دور می‌شود. روی صندلی دوباره می‌نشینم، منقلب و ناراحت. به سختی‌ها و روزهای بدی که او دیده و خیلی‌ها هنوز می‌بینند، می‌اندیشم؛ به نبود تدبیر برای نجات از یأس سیاه و ناامیدی و بی‌تفاوتی سیستم‌ها و آدم‌ها.

ادامه دارد…

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه