ترس و خطر دوران طالبان بر‌می‌گردد؟

اطلاعات روز

منبع: واشنگتن پست

نویسنده: پامیلا کانستیبل

برگردان: حمید مهدوی

زمستان چندین سال پیش، در یک چهار‌راه بزرگ و خالی مرکز کابل ایستادم. صدای جرنگ جرنگ عبور اسب‌گاری‌ها و صدای تیک‌تاک پره‌های بایسکل‌های کهنه، تنها صداهایی بودند که به گوش می‌رسیدند. هیچ غربی دیگری در خیابان‌ها نبود و نگاه‌ها، همه به من خیره شده بودند. با وجودی که خودم را در چندین لایه لباس پیچانده بودم، احساس کردم برهنه‌ام.

از روزهای شبح‌زده‌ی دوران حاکمیت طالبان تا‌کنون، پایتخت افغانستان تغییرات زیادی را شاهد بوده است. جای ویرانه‌های ناشی از بمب‌گذاری‌ها را ساختمان‌های چندین طبقه و عمارت‌های آراسته گرفته‌اند. جمعیت پنج برابر شده است و شلوغی‌های جاده‌ها هم‌چنان پا برجا اند. دوکان‌های تیلفون‌های همراه و کمپیوتر، با عکس‌های نصب شده بر شیشه‌های‌شان، در امتداد خیابان‌ها واقع شده‌اند و سالن‌های زیبایی، زنانی با لب‌های برآمده و آرایش گیشا را نشان می‌دهند.

اما در زمستان سال جاری، با وجودی که به عنوان یک بازدید‌کننده‌ی خارجی پیوسته از کابل بازدید می‌کنم، لباس محجب برتن کرده بودم و سرم را پوشانده بودم، یک بار دیگر احساس برهنگی کردم. تقریبا تمام غربی‌هایی ‌که زمانی در این‌جا با آن‌ها آشنا بودم، کشور را برای همیشه ترک کرده‌اند، مأموریت‌های‌شان به حالت تعلیق درآمده، یا تعطیل شده‌اند و چندین تن از آشنایان و همکاران دیرینه‌ی افغانم، به خارج فرار کرده‌اند و درخواست پناهندگی داده‌اند.

تعداد اندکی از دوستان سابقم که این‌جا مانده‌اند و اکثریت‌شان کارشناسان نهادهای بین‌المللی اند، یا به تعطیلی‌ها رفته‌اند، یا داخل اردوگاه‌های محافظت‌شده گیر مانده‌اند و مشاوران امنیتی به آن‌ها دستور داده‌اند که از رفتن به مکان‌های عمومی خودداری کنند و نمی‌توانند از پروژه‌های‌شان بازدید کنند.

در دو ماه گذشته، شورشیان مظاهر و پناه‌گاه‌های خارجی دورادور شهر، از جمله نهادهای کمک‌رسانی، مهمان‌خانه‌ها و حتا یک نمایش در یک مرکز فرهنگی فرانسه را بمب‌گذاری کرده یا بر آن‌ها یورش برده‌اند‌ و هشدار داده‌اند که با فعالیت‌های مدنی غربی دقیقا مانند دشمنان نظامی‌شان برخورد می‌کنند.

سه اردوگاهی که زمانی با دوستانم در آن‌جا غذا می‌خوردیم و می‌خندیدیم‌ نیز در میان آماج شورشیان بودند؛ دوستانی که دلواپس افغانستان بودند و هیچ برنامه‌ای برای ترک آن نداشتند.

با وجود هیاهوی ظاهری شهر، فضای پایتخت سهم‌گین و ترس‌آلود است. در چند هفته‌ی گذشته، حتا یک غربی را نه در خیابان‌ها دیده‌ام، نه در فروشگاه‌های درخشانی که تاقچه‌های آن‌ها انباشته از کالاهای مورد ضرورت مشتریان خارجی اند، نه در عتیقه فروشی‌هایی که زمانی بازدیدکنندگان خارجی برای نوشیدن چای سبز و چانه‌زنی روی گوشواره‌های لاجوردی، صنایع گل‌دار عنعنات کوچی‌ها و قالین‌های جانمازی با نقش‌های نظامی از جنگ مقدس علیه شوروی به آن‌جا می‌آمدند و نه در کتاب‌فروشی افسانه‌ای پایتخت که به کارهای زبان انگلیسی اختصاص داده شده بود‌– هرچند مالک آن اقامت‌گاه غارمانندش را بازسازی کرده و به یک مرکز فروش مدرن و جادار و کافه‌ی مجهز با وای‌فای بسط می‌دهد.

از زمانی که چندین سال قبل ماشین‌های خودپرداز (ATM) در این‌جا نصب شده‌اند، برای اولین بار کسی برای استفاده از آن در صف نایستاده است و این ماشین‌ها به‌طور مداوم از دالر خالی نمی‌شوند. کار‌و‌بار کابین‌های رادیویی‌ که زمانی رونق خوبی داشتند، چنان راکد است که وقتی به‌خاطر یک تاکسی زنگ زدم تا مرا به دفتر سازمان ملل متحد برساند، توزیع‌کننده‌ی امکانات خواب بود و موتروان گفت که پس از چندین روز من اولین مشتری او بودم. جر‌أت رفتن به رستورانت لبنانی‌ای که سال‌ها گوشه‌ی عزلت محبوب من بود را نداشتم، تا این‌که در ماه جنوری گذشته در جریان حمله‌ی طالبان ویران شد و مالک و تمام مشتریانش کشته شدند.

من دیگر کرسمس‌ها را در افغانستان گذرانده‌ام، چیزی که همیشه در یک جامعه‌ی مسلمان سخت‌گیر و منزوی یک مناسبت خصوصی است، جامعه‌ای که در آن گراییدن به مسیحیت هم یک جنایت بزرگ است و هم نشانه‌‌ای از یک اختلال روانی فرضی. اما این فصل تعطیلات به‌طور ویژه‌ای متروک و حزین به نظر می‌رسد. هیچ نشانه‌ای از خوشی‌های جشنی در فضا دیده نمی‌شود و حتا برف، که معمولا در اواسط دسامبر خیابان‌های خاکی و خسته کننده‌ی کابل را می‌پوشاند، از باریدن ابا ورزیده است.

تنها نشانه‌ی ولادتی که با آن مواجه شده‌ام، در یک محل اقامت پناهندگان در حومه‌ی شهر بود، جایی که روز کرسمس برای مصاحبه با مردم اقدام به کار مخاطره‌آمیز کردم و به آن‌جا رفتم. از روی کنجکاوی به غاری با دیوارهای گلین سر زدم و یک مادر با کودکی در گهواره را دیدم. بز و گوساله‌ای نیز در همین اتاق گرم کرده بودند و دو گاو از چاردیواری مجاورش نعره می‌کشیدند. تلاش کردم به رییسان اردوگاه توضیح بدهم که این منظره برای من چه مفهومی دارد؛ اما آن‌ها به‌طور مودبانه ناامید و بهت‌زده بودند.

سال نو، یکی دیگر از علت‌های ناامید‌کننده است. در افغانستان که هنوز تقویم باستان شمسی رعایت می‌شود، سال جاری سال 1393 است و نوروز، سال نو فارسی، چند ماه بعد از حالا و زمانی که اعتدال بهاری و فصل کشت فرا‌می‌رسد، تجلیل می‌شود. سال‌های گذشته، شاید جشن‌های نامرتب شب سال نو در میان باشندگان خارجی برگزار شده باشند؛ اما امسال؟ کمتر و بی‌سر‌وصداتر و پشت دروازه‌های بسته. و احتمالا یکی از دلایل آن این است که چنین گردهم‌آیی‌هایی می‌توا‌ند یک هدف طبیعی برای طالبان باشد.

هرچند معدود مقام‌ها تلاش دارند ‌فضای خوبی بسازند، در حال حاضر کمتر چیزی برای جشن گرفتن وجود دارد. با ختم سال 2014، حکومت جدیدی که با پادر‌میانی امریکا تشکیل شده است، نتوانسته است کابینه بسازد، آخرین نیروهای جنگی ناتو در نیمه‌‌شب چهارشنبه رسما افغانستان را ترک کردند و شورشیان در دروازه‌های شهر زوزه می‌کشند. شاید بهار با خود نشانه‌های تغییر بیاور‌د؛ اما در حال حاضر عاقلانه‌تر این است که با احتیاط بود، دراز کشید و البسه‌ی ضخیم زمستانی را به روی کشید و تا حد ممکن نامرئی باقی ‌ماند.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه