منبع: فارین پالیسی
نویسنده: جاوید احمد
برگردان: جواد زاولستانی
کشتار دستکم 132 دانشآموز معصوم در یک مکتب در پشاور، یادآور تلخ بازدهی سیاست ویرانکنندهی پاکستان است، سیاستی که استفاده از خشونت و جنگجویان نیابتی تبدیل به ابزاری برای اهداف سیاسی شدهاند. بدبختانه، اکنون مردم غیرنظامی پاکستان متحمل تأثیرات منفی سیاستهای غلط رهبران میشوند. اما پس از فاجعهی دردناک اواسط این ماه، آیا راهحل جدیدی برای مبارزه با پیکارجوریان و بنیادگرایی مذهبی در پاکستان مطرح خواهد شد؟ جواب این پرسش، در آینده قابل پیشبینی نیست.
نخست، دستگاه امنیتی پاکستان تصور اشتباهی در ذهن دارد که بر اساس آن طالبان را به «خوب» و «بد» تقسیم میکند. در میان نهادهای انتخابی (غیرنظامی) و نهادهای غیرانتخابی (نظامی)، بین کسانی که با پیکارجویان اسلامگرا همدل اند و کسانی که میخواهند با آنان برزمند، ناممکن است که اتفاق نظر بهوجود بیاید. با نگاه عمیقتر، همیشه معلوم شده است که نظامیان سرکش پاکستان به کاری علاقهمند اند که حکومت غیرنظامی آن نمیخواهد آن را انجام دهد. در قلب چنین وضعیتی، مشکل بزرگتری نهفته است: اسلام بنیادگرا/تندرو تاکنون به شکل وحشتناکی بدون بررسی باقی مانده است.
اساسا مذهب و سیاست در اسلام قویا در هم تنیدهاند. از نگاه تاریخی، در زمان خلافت امویان و عباسیان (661-1258) و نیز امپراتوریهای مغول (1526-1858) و عثمانی (1300-1923) دولت با مذهب ارتباط داشته است و با هردو برخورد یکسان صورت گرفته است. یکی از باورهای اساسی اسلام این است که وظیفهی دولت فراهم ساختن محیطی است که در آن پیروان این دین بهراحتی و آسانی بتوانند به شعایر دینیشان عمل کنند و اگر دولت در انجام چنین کاری ناکام بماند، مردم حق دارند که دولت را سرنگون سازند.
چنین باوری مستقیما استدلال جهادیان را که میخواهند دوران نخستین خلافت اسلامی را در دنیای امروز پیاده کنند، تغذیه مینماید. هدف اصلی تمام گروههای جهادی، بهشمول گروههایی که پاکستان از آنها پشتیبانی میکند، ادغام و امتزاج مسجد و دولت بر اساس قوانین اسلام است. با وجود آنکه تمام گروههای جهادی هدف یکسان دارند، تمام این پیکارجویان احساسات ضدپاکستانی ندارند.
از هنگامی که جنرال ضیاالحق در سال 1977 به قدرت رسید، هر حاکم نظامی یا غیرنظامی پاکستان در یک محیط ایدیولوژیک کاملا مشکلساز، به اسلامیسازی کشور ادامه داده است. در جریان سالها، رهبران پاکستان با استفاده از شریعت و قوانین سختگیر ارتداد، محیطی ساختهاند که در آن افراد برخلاف فرهنگ مردمی، در میان مردم بیشتر از خلوتشان، مذهبی ظاهر میشوند. نتیجهی چنین رویکردی، وابستگی بیش از حد به سیاستهایی بوده است که بیش از اندازه در مذهب ریشه داشتهاند و منجر به نفاق مذهبی به تحریک دولت شده است.
خطرناکتر از همه، با تبلیغ اینکه چه چیزی اسلامی و چه چیزی غیراسلامی است، دولت پاکستان با تحمیل خواستها و مطلوبات مذهبیاش، جناحهایی را که پیش از آن در جامعهی پاکستان نقش داشتند، بیرون راند و به شکل مؤثری جامعهی پاکستان را تجزیه کرد. درگیریها بین سنیها و شیعهها، تنشهای قومی و فرقهای در کراچی و تنفر فزاینده از پیروان فرقهی احمدیه و آزار نهادمند آنان و دیگر گروههای اقلیت، ریشه در اسلامی دارد که توسط دولت پاکستان تشویق و بر جامعهی آن تحمیل شده است. رشد طالبان پاکستانی که بهنام تحریک طالبان پاکستان (TTP) نیز یاد میشود و مسئول کشتار دانشآموزان پشاور این گروه است، نتیجهی مستقیم تفرقهافگنیهای اجتماعی به تحریک دولت و سیاست ویرانگر پرورش جهادی برای پیشبرد جنگ نیابتی در هند و افغانستان است. با رشد سمارقوار گروههای جهادی در جریان سالها، ظهور گروههای اسلامگرای ضددولت، مانند تحریک طالبان پاکستانی، شگفتانگیز نیست. با قدرت گرفتن تحریک طالبان پاکستان، نیروهای امنیتی پاکستان بهخاطر ترس از انتقام آنان، تمایلی به برخورد با طالبان نداشتند.
این مشکل با افزایش بنیادگرایی در میان نظامیان پاکستانی که زمانی یک نهاد سکولار بود، وخیمتر شده است. این وضعیت بازتاب تغییرات خطرناک در جامعهی پاکستان و پالیسی ارتش این کشور است. ارتش پاکستان برای حفظ ایمان، جوانان بیسواد، نفوذپذیر و بدخلق را از سراسر کشور استخدام کرد. در نتیجه، پیامد آن رشد بنیادگرایی اسلامی در ارتش نیز است.
با این وجود، برخلاف تصور مردم، ارتش پاکستان نمیخواهد از اشتباهاتش بیاموزد. در حال حاضر، همزمان با اینکه ارتش در حال سرکوب کردن تحریک طالبان پاکستان (طالبان بد) در پایگاههایش در وزیرستان شمالی است، شبکهی حقانی (طالبان خوب) که در عین منطقه پناهگاه دارد، هیچ آسیبی نمیبیند. این در حالی است که شبکهی حقانی نیز یک گروه تروریستی جنایتکار است. اما این شبکه به حیث بازوی «واقعی» استخبارات پاکستان کار میکند و میان نیروهای امنیتی افغانستان نفوذ مینماید و علیه نیروهای امنیتی آن و نیروهای بینالمللی در این کشور حملههای تروریستی سازماندهی میکند. با آنکه ارتش پاکستان توسط داشتن پالیسی گروههای تروریستی، به اقدامات این گروه مشروعیت بخشیده است، هیچ تضمینی وجود ندارد که جنگجویان شبکهی حقانی که با طالبان افغانی متحد اند، سرانجام دستی را که به آنها غذا میدهد، نگزند.
برعلاوه، رسانههای پاکستان- هم رادیو و هم تلویزیون- در حیات سیاسی این کشور از قدرت بالایی برخوردار اند. اما رسانهها، شاید به دلیل تشویق ارتش، اکثر اوقات در تلاش مشروعیت بخشیدن به کارهای طالبان و دیگر گروههای مرتبط با آنها هستند. برای مثال، در واکنش به حمله در پشاور، رسانههای محلی با فضلالرحمان خلیل، بنیانگذار گروه غیرقانونی حرکتالمجاهدین و حافظ محمد سعید، رهبر جماعتالدعوه که هردو رهبر سازمانهای پیکارجوی تندرو هستند، مصاحبه انجام دادند. این تندروان پیکارجو با وجود خشونتآفرینی و تشویق جهاد، اکثرا توسط رسانههای پاکستانی به حیث صداهای مشروع و اسلامی نشان داده میشوند. نتیجهی فوری آن این است که از هر ده پاکستانی، یک تن مانند تحریک طالبان پاکستانی فکر میکند.
خشونت جاری در پاکستان نتیجهی مستقیم گروههایی است که توسط نهادهای دولتی پاکستان تولید و تغذیه شدهاند. گروههای جهادی مانند تحریک طالبان پاکستانی امروز تبدیل به یک مشکل شدهاند؛ اما در درازمدت بنیادگرایی اسلامی تهدید بزرگتری برای ثبات داخلی پاکستان خلق خواهد کرد. متأسفانه، طبقهی حاکم پاکستان چشمشان را بر این مشکل بستهاند؛ چون همین گروههای جهادی در خدمت اهداف سیاسی آنان قرار دارند. بدون تجدید نظر اساسی در درون نهادهای نظامی و امنیتی پاکستان، هیچ تضمینی وجود ندارد که رویدادهای وحشتناکی مانند حملهی پیکارجویان بر دانشآموزان مکتب در پشاور، بار دیگر اتفاق نخواهد افتاد و احتمال دارد که «دولت اسلامی» پاکستان در مرداب خشونتهای تندوران مذهبیای غرق شود که خود پاکستان آنان را بهوجود آورده است.
