نایل شاما
مترجم حکمت مانا
چندی پیش دادگاهِ جنایی قاهره حُسنی مبارک، رییس جمهور پیشین مصر را به همراه همکاران امنیتیاش از اتهام کشتن صدها تظاهرکننده در قیام جنوری ۲۰۱۱ تبرئه کرد. اما چهار سال پیش جوانانِ انقلابی مصر در مبارزه برای آزادی، در پی برکناری رهبر هشتاد ساله بودند که به مدت ۳۰ سال با سوء اداره بر کشور حکم رانده بود.
بهزودی پس از برکناری مبارک آنها از خود میپرسیدند، آیا مانع اصلی در راه آزادی، یک انسان- یک مرد- بود یا یک سیستم. اکنون که سوگوارِ انقلابِ از دسترفتهی خود اند، متوجه شدهاند که در این مدت، آنچه با آن مواجه بودهاند، تمام رژیم بوده است، نه یک مرد یا یک انسان منفرد.
رالف والدو ایمرسن با تأکید بر نفوذِ گستردهی رهبران بر نهادهایشان، زمانی نوشته بود: «نهاد، سایهی طولانی یک انسان است». این، استدلالی است پذیرفتنی. هرچند نفوذ در جهت مخالف- از پایین به بالا- نیز حرکت میکند، مگر نه؟
به زبان دیگر، میتوان مسئله را بهصورت یک پرسش مطرح کرد: میان نهاد و انسان، کدام یک نفوذ بیشتری بر دیگری اعمال میکند؟ بهطور مثال، در سیاست، آیا یک انسان در درون یا بیرون از یک اداره میتواند رژیم ریشهداری را که بهشدت توسط منافع، منابع تفنگ و میکروفون حفاظت میشود، بازسازی یا عوض کند؟ یا یک سیستم بهناچار میتواند با مجبور به مطابقت کردنِ افراد در بالا، با راه و دکترین خود، پیروز شود؟
عربها تاریخ خود را بر اساس انسانها- مردها- روایت میکنند، نه ایدهها. در قصهها و اسطورههایشان، آنها به مردم توجه میکنند، دنبال قهرمانان- مردان شجاع، نجبا و کاریزما- هستند و اگر لازم بود، آنها را جعل میکنند و سپس ستایش میکنند. اما سیستمهای پیچیدهی مدرنِ اداره، چنان قدرتمند اند که در راهروهای دستگاهِ دولتی، مقاماتِ عرب در ساختار دولت ذوب میشوند، خصیههای ذاتی و غیرمتعارف خود را از دست میدهند و غرور ویژهی خود را در تبدیل شدن به نگهبانان سرسخت سیستم مییابند. اینگونه آنها و سیستم یکی و شبیه هم میگردند. بشارالاسد را در نظر بگیرید. چند ماه بعد از آنکه این چشمپزشکِ تحصیلکردهی غرب جانشین پدرش شد (۲۰۰۰ میلادی) «گزارشِ واشنگتن در امور خاور میانه» او را «اتاترکِ مدرن» نامید که میخواهد «انقلاب فرهنگی» در سوریه بهراه اندازد؛ نیویورک تایمز او را به عنوان یک «دکتر جوان خجالتی» به تصویر کشید. اکنون پس از یک دهه بودن در قدرت، اسدِ «خجالتی» به یک جنگجو و دیکتاتور ددمنش تبدیل شده است که در نوع خود نادر است.
بهراستی در جهان عرب این سیستم بود که انسان را تسخیر و مقهور خودش کرد. همه را؛ دوست و دشمن را یکسان. هیچ شخصیت مقتدری مثل ماندلا و گورباچف در تاریخ مدرن عرب وجود ندارد. حتا خردهاصلاحطلبان، خودیها، آنانی که در لحظههای معین معتقد به رویکرد تدریجی و محدودِ اصلاحات بودند، بهزودی به درون گردابِ دستگاه دولت لغزیدند و قورت شدند. دولتِ عربی مثل یک دربِ گردان بوده است که در آن چهرههای در رأس قدرت اغلب تغییر میکنند؛ اما سیستمِ استحکامیافته در زیر، نه. با وجود شکستهای شدید در اقتصاد و توسعه، این دولتِ بیرحم و «دراکونی» (draconian)* پابرجا باقی مانده و میل و تواناییاش را در جهتِ حفظِ منافع خویش و به حاشیه راندن دموکراسی به هر قیمتی به نمایش میگذارد.
این قابل درک است. برای اینکه اولا قدرت در دولتهای استبدادی هم گمراهکننده و هم اعتیادآور است. سیاستمدار پیشین مصر، پطرس پطرس غالی در مورد تأثیرات قدرت گفته بود: «برای من اتوریته چیزی مثل مخدر شد… مزهی خاصی دارد؛ شبیه نوشیدنی الکولی است، نوشیدنیِ با ۵۰ درصد الکل که گلو را میسوزاند.» دوما، دولت عربی بنیادِ یک شبکهی حمایتی قوی و غولپیکری را گذاشته است که توسط ارتشی از مشتریان، بهرهبرداران، عوامل، واسطهها و وابستگان حفظ میشود. اینها سربازان سیستم اند. با حرکتِ از بالا به پایینِ منابع، و از پایین به بالاِ وفاداری و تسلیم، سیستم در برابر همهی مشکلات تاب آورده است.
ارتجاع و واپسگرایی فوقالعادهی دولتهای عرب، پژوهشگرانِ تحولات دموکراتیک را واداشته است، صفات استثنایی منطقه را بررسی کنند: مصئونیت این دولتها از حاکمیت دموکراتیک و همآغوشی طولانیمدتش با استبداد و راهزنی. البته بعضا بر اثر فشارهای متقابل نیروهای داخلی و خارجی لحظات درخشانی برای اصلاحات بهوجود آمدهاند. با این حال، دولتهای عرب هوشمندانه خود را با رخدادها تطبیق داده و همواره با ارائهی بستههای سخاوتمندانه از امتیازات و وعدهها، در واقع با چنگ و دندان به رقبای خود حمله کردهاند. به این ترتیب، اکثر حملهها را خنثا و پارگیهای سیستم را ترمیم کردهاند. در نهایت به همانجایی برگشتهاند که همیشه بودهاند: مسلط و اصلاحنشده.
لحظهی تحریرِ مصر
در میان دولتهای عرب، دولت مدرنِ مصر بهترین نمونهی این ارتجاع و واپسگرایی است. این دولت که پس از کودتای ۱۹۵۲ بهدست «افسران آزاد» تأسیس شد، برای چندین دهه شکستناپذیر و ماورای طبیعی به نظر میرسید. این دولت نه تنها یک «دولت عمیق» است (مفهومی که در ابتدا برای توصیف نیروهای ضددموکراسی در سیستم سیاسی ترکیه بهکار میرفت)، بلکه همچنین وسیع و مرتجع است. شبیه اختاپوس غولپیکر با شاخههای گسترده در هر جهت، دولت مصر ریاست شبکهی عظیمی از منافعِ تثبیت شده و وفاداریهای ریشهدار را به عهده دارد و صاحب زرادخانهی عظیم اسلحه است. این دولت، متشکل از یک بروکراسی ورمکرده و ارتش بزرگی است که یک امپراتوری اقتصادی را کنترول میکند. به علاوه، اخیرا متحد بخشهایی از طبقهی تاجران شده که منافع اقتصادیشان وابسته و گرهخورده به نهادهای دولتی است. مهمتر از اینها، این دولت مولد فقر و بیعدالتی است و در آغاز قرن بیست و یکم به نظر میرسد روزگاراش بهسر آمده است.
بیتردید، بزرگترین فرصت برای برهم زدنِ دولت استبدادیِ مصر و تأسیس دولتِ هماهنگتر با عصرِ مدرن، در اوایل سال ۲۰۱۱ به میان آمد. در طول ۱۸ روز قیام بزرگ، تظاهرکنندگان نه تنها برای برکناری مبارک، بلکه همچنین برای خوشبینیهای بیکران خویش و سقوط کل رژیم فریاد زدند. مبارک از قدرت کنار رفت. اما به دولتش- که توسط شورای عالی نیروهای مصلح نمایندگی میشد- مهلتی برای سرپرستی پروسهی انتقال به حکومت دموکراتیک داده شد. بهزودی معلوم شد که این فقط تغییر و تبدیل رهبری است و در حقیقت، سیستم، مبارک را نه برای سرنگونی رژیم، بلکه برای حفظ آن کنار زده است.
کنارهگیری مبارک، مارشال حسین طنطاوی، وزیر دفاعِ باوفای او را بر کرسی نشاند. مثل بیشترِ مستبدان عرب، مبارک افراد وفادار به خود را در نهادهای کلیدی نشاند و آنها هرچه بیشتر مطیع او بودند، زمان بیشتری در مقام خود باقی میماندند: طنطاوی برای ۲۰ سالِ تمام وزیر دفاع بود. این بروکرات کمحرفِ نظامی که در بطن دولت رشد کرده بود، تا سرحدِ خودحقیربینی به فرادستانِ خود وفادار بود. اما تهدیدِ قیام بزرگ بود و طنطاوی را به گِل نشاند.
در زمان شروع انقلاب در جنوری ۲۰۱۱، طنطاوی ۷۶ ساله بود؛ پیرتر از آنکه دلایل اساسی آن را بفهمد و کُندتر از آنکه به پویایی سریع آن پاسخ بدهد. او هیچ وابستگیِ با انقلاب حس نکرد. به جوانان انقلابی که حامی او را برکنار و جهان خودش را دستخوش تغییر کرده بودند، به دیدهی تردید و خصومت نگاه کرد. اما برعکسِ عناصرِ دیگر در بروکراسی دولت، او فهمید که وضعیت جدیدی بهوجود آمده و رویکرد جدیدی به حکومت باید بهوجود آید. چشمانداز سیاسی مصر بعد از سرنگونی مبارک بهشدت تغییر کرد. هر جمعه در میدان تحریر تظاهرات صورت میگرفت، اعتصاب کارگری واحدهای صنعتی سراسر کشور را فراگرفت و از همه مهمتر، مبارک، فرزندان و حامیانش به دادگاه کشانیده شدند. نهادهای امنیتی متلاشی میشدند و به انقلابیون فرصت میدادند، در حرکتی غیرقابل تصور وارد مرکز اطلاعات امنیتی دولت شده، از وسایل شخصیِ وزیرِ داخلهی قبل از انقلابِ کشور عکس گرفته و اسنادِ محرمانه را به عنوان سوغات با خود ببرند.
طنطاوی که چشمانداز و مهارتی نداشت و بهخوبی غافلگیر شده بود، فیالبداهه عمل کرد. او هیچ طرح و استراتژی نداشت؛ اما از تهدید فهم روشن داشت. از همینرو، احساس کرد لازم است با شرایطِ خطیر کنار بیاید. استبداد جای خود را به سیاست انتخاباتی و آزادی تجمع و بیان میداد. باخبر از فشارهای داخلی و خارجی برای اصلاحات، طنطاوی قولِ انتخابات آزاد و بازگشتِ سربازان به پادگانها را داد؛ اما تلاش کرد امتیازاتِ ارتش را در نظم جدید حفظ کند. برای ارتش، انقلاب به مثابه یک آزمون بود- چهارراهی که بایستی طی شود، نه یک تغییر مسیر. سازشها نیز باید صورت میگرفتند که گرفتند.
بعد از ماهها کشاکشِ طاقتفرسا با نیروهای سیاسی، دولت به اکراه قبول کرد که زمان تغییر فرارسیده است. طنطاوی قبول کرده بود که مبارک با تلاش برای آوردن پسرش به عنوان جانشین خویش، اشتباهی را مرتکب شده است. او همچنین قبول کرده بود که سختگیریهای سیاسی او از موجهای بلندِ «بهار عرب» نجات نمییابد. بنابراین، جدا از حفظِ منافعِ ارتش، طنطاوی جانشینی برای خودش انتخاب نکرد. انتخاباتِ ریاست جمهوریِ ۲۰۱۲ که محمد مرسی، رهبر اسلامگرا را به قدرت آورد، آزاد و عادلانه بود. طنطاوی نه تنها نتیجهی انتخابات را قبول کرد، بلکه همچنین قبول کرد که وزیرِ دفاعِ رییس جمهورِ جدید شود- تازهواردِ اخوانالمسلین، دشمنِ سرسختِ رژیم.
اخوانالمسلمین وقتی به قدرت رسید، بازیچهی دستِ دولت شد و بهشدت ناکام ماند. میان جولای ۲۰۱۲ و جون ۲۰۱۳، همچنان که سوء مدیریت و فرصتطلبی اخوانالمسلمین آشکار میشد، دولت به آنچه میاندیشید، دست یافت: خصومت؛ بهانهای برای جنگ که فقط به یک جرقه نیاز داشت. راهپیمایی بزرگ ۳۰ جون ۲۰۱۳ دولت را کمک کرد قلمرو از دست رفته را پس بگیرد. در حالی که در ۲۰۱۱ ارتش مثل یک قدیس صبور بود و پیش از اینکه مبارک را مجبور به کنار رفتن بکند، ۱۸ روزِ متلاطم را صبر کرد، ولی در ۲۰۱۳ بهسادگی کاسهی صبرش لبریز شد: یک روز بعد از تظاهرات، ارتش ضربالاجل تعیین کرد و دو روز بعد مورسی از قدرت برکنار و بازداشت شد.
با برگرداندنِ شیوهها و ذهنیتهای قبل از ۲۰۱۱، کودتا برای عصر انقلاب و سیاستِ خیابانی جواب داد. به این ترتیب، این دورهی کوتاهِ بین ۲۰۱۱ و ۲۰۱۳، مثل پرانتزی است بین دو دورهای که بهصورت چشمگیری شبیه هم اند. با سرمایهگذاری روی تشنج عمومیِ ضداخوانالمسلمین برای حفظ سلطه و طفره رفتن از اصلاحات و نیز خاموش کردن منتقدان به بهانهی اعادهی «حیثیت دولت»، سیستم، بزرگترین تهدیدی که از ۱۹۵۲ تاکنون حس میکرد را مغلوب کرده بود. با خشونتِ بیسابقهای که تاکنون بهکار گرفته است (با کشتن هزاران تن و بازداشت بیشتر از ۴۰۰۰۰ تن در کمتر از یک سال)، در حال حاضر دولت شکستناپذیر و حتا ماورای طبیعی به نظر میرسد.
الجزایر، از اصلاحات تا جنگ داخلی
آنچه سال قبل در مصر اتفاق افتاد، نمونهی آشکاری است از آنچه دو دهه قبل در الجزایر اتفاق افتاده بود. جادهای که از انقلاب به دولتسازی و سپس به تحکیم دولت در الجزایر منتهی میشد، توسط سوء مدیریت و فساد صدمه دید. در اواخر ۱۹۸۰ تحت رهبریِ رییس جمهور شادلی بنجدید (۱۹۷۹-۹۲) کشور تا مرزِ بحران رسیده بود که بدترین بحران از استقلال تا آنزمان بود. جوانان بهخاطر وضعیت اقتصادی و اجتماعی کشور مأیوس بودند و خشمگین از نومانکلاتورای (nomenklatura)** فاسد رژیم در خشم میجوشیدند. آنها دههی ۱۹۸۰ را «سالهای سیاه» مینامیدند. بعدا در اکتبر ۱۹۸۸ قیام کردند.
قیامِ الجزایر از یک لحاظ مهم مثل خیزش ۲۰۱۱ مصر بود- زلزلهای پیشبینی نشده که سیستم را از تعادل میاندازد و مسئولان (دستکم عدهای از آنان) را متقاعد میکند که نوعی تغییر لازم است تا سیستم سرپا بماند. بنجدید میدانست که سیستم بیمار است و به اصلاحات نیاز دارد. بعد از آشوبی که صدها کشته برجا گذاشت، نخستوزیر را برکنار کرد و وعدهی «دموکراتیزهکرن بیشتر رفتار سیاسی» و «تغییرات سیاسی و نهادی» به مردم داد. در اوایل ۱۹۸۹ قانون اساسی جدیدی تدوین شد که برای اولین بار از زمان استقلال، انتخابات چندحزبی را معرفی میکرد. پنجرهای برای اصلاحات نیمه باز گذاشته شده بود و دهها حزبِ تازهشکل گرفته از آن عبور کردند.
هیأت نظامیِ حاکم، به این تدابیر بیشتر به حیثِ استراتژیِ نجات نگاه میکرد تا رویکردِ صمیمانه برای حکومتِ دموکراتیک. طبعا جنرالها که به یک فرهنگ سفت و خستِ فرماندهی عادت کردهاند، علاقهای به تنوع، رقابت و گفتوگو که دموکراسی با خود میآورد، ندارند. وقتی جبههی نجات اسلامی انتخابات شهرداری ۱۹۹۰ و دور اول انتخابات پارلمانی دسامبر ۱۹۹۱ را برد و موجی را در سراسر سیستم به راه انداخت، جنرالهای ارتش حس کردند، اصلاحات از کنترولشان خارج میشود. «تصمیمگیران» که در پس رهبری غیرنظامی جا گرفته بودند، مداخله کردند و با باطل کردنِ انتخابات، بنجدید را برکنار کردند و محمد بودیاف را بهحیث رییس جمهور جدید بر سر کار آوردند. اما رییس جمهور جدید آنطور که آنها تصور کرده بودند، مطیع نبود. او مافیای راهزن را که کشور را غارت کرده بود، هدف قرار داد و وعده داد که با فساد مبارزه میکند. عبدالحمید براهیمی، یک سیاستمدار پیشین در سخنانی که خیلی زود در الجزایر به ضربالمثل تبدیل شد، با صداقت اعتراف کرد که در «در طول یک دهه، ۲۶ بیلیون دالر، برابر با کلِ بدهی خارجی مملکت، به دولت رشوه داده شده است.» اعلامیهی بودیاف، راست یا دروغ، مردمِ الجزایر را اطمینان داد که او شبکههای حمایتی و غنیسازی را که بهشدت در تار و پودِ دولت جا گرفته بودند، از بین میبرد. او چند ماه بعد کشته شد، که گفته میشود کار ارتش بوده است.
واضح بود که دولت، اصلاحطلبان- حتا کوچکترهایشان که مشتاق تغییرات اندک بودند- را تحمل نتواست. با از میان بردن دو رییس جمهورِ مشتاق اصلاحات، تندروهای ارتش قدرت را بهدست گرفتند. حداکثرِ خشونتِ دولتی بهراه انداخته شد تا در عوض مواقع ضروری در هر فرصت ممکن اعمال شود. حکومتِ وحشتِ ۱۹۹۰ جان صدها هزار نفر را گرفت. مردم الجزایر به تلخی بهیاد میآورند که مبارزه برای استقلال، الجزایر را «سرزمین یک میلیون شهید» ساخته بود، ولی جنگ داخلی، آن را به «سرزمین یک میلیون ذبیح» تبدیل کرد. اصلاحات قطعا به تعویق افتاد، حتا وقتی تفنگها خاموش شده بودند.
عبدالعزیز بوتفیلقه که در اواخر جنگ داخلی ۱۹۹۹ به کمک ارتش رییس جمهور شد، هنوز قدرت دارد. همین آپریل گذشته این رهبرِ 77 سالهی متصل به صندلی چرخدار، دورهی جدید حکومتش را شروع کرد. تصویر رنگپریدهی صورت بوتفیلقه در مرکز رایدهی، موقعیت امروزی الجزایر را منعکس میکند: زیر یک روکش دموکراسی، الجزایر هنوز بیمار است و میلی به اصلاحات ندارد.
داستان سیستمهایی که بر اصلاحطلبان فایق میآیند، قصهای است که به شکل خستهکننده در دیگر بخشهای جهان عرب خودش را تکرار میکند. در سودان جنرال عبدلرحمان سوارالدهاب، وزیر دفاع را میبینیم که در ۱۹۸۵ با شروع قیام مردمی، رییس جمهور فغار نیمری را برکنار کرد. نیمری یک دیکتاتوری نظامی بهوجود آورده بود که ۱۶ سال دوام کرد؛ سوارالدهاب وعده داد، قدرت را پس از یک سال دورهی انتقال، به یک دولت غیرنظامی منتخب واگذارد و به وعدهاش وفا کرد. در ۱۹۸۶ برای اولین بار پس از سال ۱۹۶۸، انتخابات پارلمانی برگزار شد و رهبر حزب اکثریت را به قدرت آورد. اما یکبار دیگر این تجربهی لیبرال میانپردهی کوتاهی بین دو دیکتاتوری بود. و با وجود قتل عام دارفور، تجزیهی سودان جنوبی و کیفرخواست خود بشارالاسد توسط دادگاه جنایی بینالمللی بهخاطر جنایت علیه بشریت، رییس جمهور سودان هنوز بر سر قدرت است: دوازدهمین رهبر، میان رهبرانی که بیشترین مدت در جهان حکومت کردهاند.
فرجامِ نامعلوم
اگر به بهار عربی به مثابه یک روند اجتماعی-تاریخی طولانیمدت که بر لایههای متعدد زمانی و مکانی صورت گرفته، نگاه کنیم، فرجام نهایی آن نامعلوم است. رژیمهای مصر، سوریه، بحرین و یمن از حملات اولی «بهار» نجات یافتند. دولتهای دیگر عرب هنوز توسطِ سلسلهی ناگسستنیای از مستبدان اداره میشوند. آنچه میفهمم این است که تغییرات از بالا نیامدهاند. مهم نیست فساد و بیعرضگی چقدر بزرگ است، مردان سیستم هیچ علاقهای به تغییر ندارند و اگر تغییری بیاورند، خود سیستم آنها را کنار میزند. بنابراین، مصر نمود تداوم است، نه تحول. السیسی به هرحال فرزندِ حسنی مبارک است و تنها کاری که او میکند، حفظ دولت است. انتظار اصلاحات از او مثل این است که بخواهیم به نهادی که خودش متعلق به آن است و ۴۵ سال عمرش را در آن گذرانده، خیانت کند. جون گذشته در سخنرانیای واضح گفت: «نهادهای دولتی نباید دست بخورند و هرکس حرفی دارد، در مورد کارکرد آن بگوید.»
با وجود تغییرات بزرگ در جوامع عرب، دولت بهشدت دستنخورده باقی مانده است. مصر به نرمی به خصایص بدنام سالهای مبارک بازگشته است. شیخهای خلیج از دالرهای نفتی استفاده میکنند تا حاکمیت قبیلهیشان را با دولتهایی که فقط با یک پرچم شناخته میشوند، حفظ کنند و در آنسو، حاکم مستبدی مثل بشارالاسد دورهی جدید حکومتش را در حالی شروع میکند که کشورش به یک گورستان بزرگ تبدیل شده است. شاید قلمی که «تیوری انسان بزرگ» را در جهان عرب نوشت، میبایست بهجای آن از «تیوری دولت بزرگ» مینوشت. این نهادِ مسلط سزاوار دقیقترین و کاملترین بررسیها است.
پینوشتها:
* «دراکونی» (draconian): اژدهایی و بیرحمانه. مربوط به دراکو، مقنن سختگیر آتن.
** «نومانکلاتورا» (Nomenklatura) واژهي روسي است که از اواخر حيات اتحاد جماهير شوروي پيشين وارد فرهنگ سياسي شد. منظور از اين واژه، گروهي بسته و کاستگونه است که حاکميت اتحاد شوروي را بهدست گرفته و با بهرهمندي از امکانات دولتي (= حکومتي) اقليتي بهرهمند از امتيازات خاص را تشکيل ميدادند. از نظر لغوي، معناي اين واژه «فهرست اسامي» است؛ زيرا اين «طبقهی جديد» اعضاي فهرستي بودند که در ساختار سياسي شوروي همواره در مشاغل عالي جاي داشتند.
