مهدی زرتشت
آخرین شب خزان را که «مادر شبها» نیز یاد میشود، شب یلدا میگویند و ساکنان این فرهنگ، یلدا را در هرجا- از کافه تا پارتیهای خانگی- جشن میگیرند. آنها به شیوههای مختلف خانه و اتاقها را میآرایند و با ترانه و قصهگویی، شعرخوانی و موسیقی، این آیین فرهنگی را پاس میدارند.
کابل شهر شلوغ و پرجوش و خروشی است. اگر یک روی این شهر، آشفتگی، دقدلی، پریشانی و سردرگمی است، روی دیگرش چهرهی شادان، آرزوهای بیکران و عزم و تمنای خروشان خوشیهاست.
یکشنبه شب، شهر کابل، شهر شب یلدا بود. آنگونه که در فضای مجازی بازتاب داده شد، خانهها، اتاقها و برخی کافههای شهر چراغانی بودند: سفرههای شب «پیروزی روشنایی بر ظلمت» با انار قندهار، شیرینی و دفترچهها و کتابهای شعر آراسته شده بودند. در کافهی تاج بیگم اما این شب، یکی از فرحبخشترین و شلوغترین شبهای یلدایی بود.
یلدا در تاج بیگم با حضور پرشور شاعران، نویسندگان و روزنامهنگاران و همینطور جماعت کثیری از خوشمشربان، خوبان و خوبرویان به سرخی روی انار قندهار تا شیرینی شهد سیبهای لوگر و تا گرمی گدازههای آتش مقدس، به شکل خاصی تجلیل شد. میزها پر بودند، صندلیها دور هم جمع، شعرها جاری و قصهها شیرینتر از همیشه. صدای دمبوره و گیتار بسان آذرخش در دل تاریکی و در میان امواجی از دود و نور چراغهایی که گویی همچون خنجری قلب تاریکیها را به دو تکه میکردند، به تنهایی فریاد میزد و شعرهای خواننده و سراینده و سرایشهای پرشور و طبیعتگرایانه، خودشان را به دیوارهای مملو و منقش از نیها میسپردند.
جمعی شاد، جمعی خندان، جمعی آرزومند، جمعی عاشق با یگانههایی از جنس رنگ و لعاب، از جنس لطافت و زیبایی، از جنس تفاخر و صداقت، از مشرب عشق و صداقت، از مکتب لذت و آزادی، از خرابههای تنهایی و یگانگی حتا اعماق کتابها و گزارههای فلسفه و عرفان در خانهی گرم و عطشبار و رنگین از همه رنگ جمع بودند. قلبها فراخ، دل در کف خیابان، گیسوانی در بند امواج دریاهای خروشان نشسته در سنگر پیروزی، فقط نور میدیدند و بر روی هم تبسم میکردند.
کابل کتابهای قطور خاطرهها، سرگذشتها، آرزوها و امیال بیشماری است. این شهر شلوغ و آشفته در زندان زمان کتاب همهرنگی است که سیمای خندان، دلهای شادمان، طبیعت روان و امیال اتوپیایی را از قعر تاریکی همهگیر، همچون خورشید صبح یلدا بیرون میدمد. شب یلدای کابل و یلدای تاج بیگم بهخوبی تجسم رنگین و شور مضاعف و فریاد رسای آزادی است که بر دیوار فولادین سنت، روح کرخت ذهنها و افکار و بر قامت قطور و پوسیدهی گذشتهگرایی مشت سنگین میکوبد.
شب یلدا، همچون برخی شبهای دیگر، فرصت خوشی برای دلهای گرد گرفته از ناخوشیهای فراوان سرزمین ماست. یلدای امسال کابل، گویا رنگینتر از یلداهای گذشته بود. این سنت دیرین و آیین فرهنگی بازهم همچون یل آهنین خودش را از درون فرهنگ بستهی مردهپرستی و گریهگرایی و ماتمسرایی ذاتی یک جامعه و فرهنگ بیروح و مرده، بیرون داد. جوانان شب یلدای کابل دیشب، پرچمداران شادمانی بودند که دلهای پر از درد و پر از آرزویشان، آرزوی تجدد و احیای فرهنگ شادی و شادمانی و سادهدلی و عطوفت و لطافت را در جامها و جامههایشان حمل میکردند.
اینک از ما نپرسید تاریخچهی یلدا را. از ما بپرسید، خواستههای نسل جوان چهها اند و ما روایت زندگی آنها را از کنج اتاقها و از روی صندلیهای یک کافه و از درون دخمههای سرد و ساکت برای شما روایت میکنیم. ما خواستهها و آرزوهای آنها را در چشمانشان میخوانیم و هرچند گرد و خاک و دود حقیرترین و فقیرترین پایتخت دنیا- کابل- را پر کرده است و وحشت طالب و تروریست و دشمنان صلح و آزادی و آدمیت همچون کابوسی بر خواب و بیداریمان سنگینی میکند؛ اما تعجب میکنیم که چقدر مشعوفیم به ذهنهای آزاد، روانهای لطیف و بندگان انسانیت و مدنیت و چقدر بیصبرانه تلاش میکنیم و تلاش میکنند تا صدا را به گوش نظامی برسانیم که اسیر زنجیر یک مشت گذشتهگرایان است؛ اما ادعای زندگی و مدنیت سر میدهد!
