عبداللهی
جنگ ریشه در چه دارد؟ عامل ایجاد و تشدید جنگ در کشور چیست؟ و چرا جنگ در کشور بیش از آنکه ضرورت باشد، طولانی شده است؟ هزینهی جنگ از داخل تمویل میشود یا از خارج؟ برای اینکه به همهی این پرسشها جواب قانع کنندهی بیابیم، ضرورت است آن را ریشهیابی نماییم.
جنگ در افغانستان ریشه در تاریخ این سرزمین دارد و حکمرانان کشور همیشه برای حفظ قدرت خویش، چه در داخل و چه در خارج قلمرو کشور، به جنگ متوسل شدهاند. کمتر زمامداری در تاریخ این کشور را میتوان سراغ کرد که به جنگ متوسل نشده باشد و حکومتداری را بر اساس رفاه اجتماعی و رشد و توسعهی کشور بنا گذاشته باشد. اما جنگهای اخیر بهنحوی پس از موفقیت کودتای داوودخان و سرکوب جوانان مسلمان طرفدار اخوانالمسلمین آغاز شدند. هرچند این جنگ در زمان حکومت داوودخان نه ادامه یافت و نه نیروی چندانی گرفت؛ ولی زمینه را برای مداخلهی کشوری فراهم کرد که از بدو ایجادش در پی آن بود که نیرویی را برای رسیدن به اهدافش بهدست آورد. مخالفت داوودخان با جوانان مسلمان طرفدار اخوانالمسلمین مصر، با حمایت پرچمیهای طرفدار شوروی وقت، زمینهی فرار رهبری این نیروها را به پاکستان فراهم کرد و زمانی که نیروهای طرفدار شوروی وقت فرصت کودتا بر رژیم داوودخان را یافتند، وی را با تمامی اعضای خانوادهاش به قتل رساندند و نیروهای طرفدار شوروی که از دههی پنجاه خورشیدی دلِ خوشی از نیروهای جوانان مسلمان طرفدار اخوانالمسلمین مصر نداشتند، فرصت بیشتری یافتند تا نه تنها جوانان مسلمان، بلکه تمامی مخالفان سیاسیشان را از دم تیغ جلادان خویش بکشند.
این کشتار بیرحمانه و وسیع نیروهای مخالف شوروی وقت، اعم از نیروهای چپ، راست و میانهروهای ملیگرا، شدت گرفت و همزمان تیشهی کشور همسایه با نیروهای ناراضی افغانی که از سالهای به حکومت رسیدن داوودخان آمادگی میگرفت، فرصت یافت با سلاح بیشتر مجهز شود و بهصورت علنی در مقابل رژیم طرفدار مسکو مسلحانه قد علم نماید. البته کشتار مخالفان رژیم در کشور، تنها تیشهی پاکستان را دسته نکرد، بلکه به کشور تازه انقلاب کردهی ایران نیز فرصتی داد تا از همسایهاش در موضوع حفظ منافعش کوتاه نیاید. همین بود که کشور پاکستان از طریق ملاهای درباریاش و رهبری ایران، آیتا… خمینی به عنوان مرجع تقلید تشیع، رسماً در مقابل رژیم دستنشاندهی مسکو اعلام جهاد نمودند.
اعلام جهاد و مسلح شدن افراد وابسته به گروههای شکل گرفته در هردو کشور، منجر به اعلام جنگ رسمی در کشور شد و جنگ در سالهای جهاد در کشور نهادینه شد. گروههای هفتگانه در پیشاور و هشتگانه در ایران، بیانگر رسمیت یافتن جنگ در کشور شدند. البته جنگ یکطرفه از جانب مسلمانها نه، بلکه رژیم طرفدار مسکو پیشتر از نیروهای مسلمان اقدام به توسعهی جنگ برای حفظ مناطق تحت کنترولش نمود. اینکه پیشروی و عقبنشینی جنگ مجاهدین و رژیم طرفدار مسکو چگونه بود، این نوشته به آن نمیپردازد؛ اما آنچه در این نوشته به آن پرداخته میشود، ادامهی جنگ در کشور و تقویت آن از یک جنگ چریکی به یک جنگ تمام عیار و تبدیل شدن جنگ به یک «صنعت» است.
نسلی در جنگ سی سالهی افغانستان پرورش یافت که کُلّیت توانمندی و بیناد فکری آنان را فقط جنگ و مسایل مربوط به جنگ تشکیل میداد. به عبارت دیگر، این نسل بزرگ شده در میدان جنگ، جز جنگ و توانمندیهای مربوط به جنگ، از صلاحیت و توانمندی سازندگی اجتماعی و اقتصادی دیگری برخوردار نبود و نشد.
به هرصورت، پس از گذشت نزدیک به سه دهه جنگ در کشور، وارد شدن حامیان طالبان و به مبارزه طلبیدن امریکا در میدان جنگ با نابودی برجهای دوقلو در شهر نیویارک، بالاخره امریکا و کشورهای غربی را وادار کرد، طرفین درگیر جنگ افغانستان و مخالف طالبان را در یک مصالحهی بینالمللی برای ایجاد یک حکومت مصالحهی ملی به توافق برسانند؛ طالبان را مغلوب و جنگ را در کشور فروکش دادند. هرچند جنگ در کشور بهکلی قطع و از بین نرفت، بلکه فروکش کرد، اما دستاندرکاران جنگ برای مدتی جهت تدارک و بازسازی نیروها به گوشهای خزیدند.
نیروهایی که توانمندیشان را در جنگ یافته بودند و جنگیدن مهارت زندگیشان را میساخت و جنگ تقریباً به منبع درآمد زندگی و معیشتشان تبدیل شده بود، بیکار و بیروزگار ماندند. این نیروها مدتی از ذخیرهی خویش تغذیه کردند و تعدادی از آنها به نیروهای تحت پوشش دولت اسلامی افغانستان جذب شدند و تعداد دیگری هم بیرون و بیروزگار ماندند.
دولت موقت پسا توافق بن، پس از روی کار آمدن، به اولویتهای مردم نه، بلکه به تحکیم پایههای قدرت خویش توجه کرد و از بیکاری و بیروزگاری نسل بزرگ شده در میدانهای جنگ، فارغ ماند. از جانب دیگر، این دولت که پس از روی کار آمدن میبایست به نیازمندیهای جامعه توجه میکرد، اقدامات لازم برای کاهش فقر، ایجاد شغل، عرضهی خدمات صحی، آموزشی و امثال آن که ضررت یک جامعهی دولتمدار است را فراهم میکرد، ولی این کار را نکرد و درگیر مسایل تقسیم قدرت گردید. نیروهای جوانان مسلمان طرفدار اخوانالمسلمین که در جریان جهاد به نیروهای جهادی قومی تغییر تشکیلات داده بودند، بعضی به دولت پیوستند و بعضی مثل حزب اسلامی حکمتیار هنوز با دولت تشکیل شده در پروسهی بن، نپیوستهاند و زمینهی همکاری خویش را با طالبان خلع شده از قدرت برای مخالفت با رژیم کابل بهوجود آوردند و به ادامهی جنگ رو آوردند.
حضور نیرومند نیروهای استراتژیک همسایه به عنوان حامیان مالی و پناهگاهی برای مخالفان دولت افغانستان با در نظرداشت عمق استراتژیک خویش در کشور، زمینه را برای تجدید نیروی مخالفان تقویت نمود و جنگ را در کشور دوباره شعلهور ساخت. در کنار این جنگ نیابتی همسایه، بیسوادی و جهالت، فساد گسترده، بیعدالتی در نظام قضایی کشور، بیکاری و فقر روزافزونِ بهخصوص نسل بزرگ شده در جریان جنگ، زمینهی مناسب برای کشت و قاچاق مواد مخدر، دخیل بودن بزرگان کشور در امور غیرقانونی، چور زمینهای دولتی، تفسیر قوانین بر اساس منافع شخصی دستاندرکاران امور حکومتی، دلسردی عامهی مردم از نظام بیکارهی حکومتی همه و همه زمینهی رشد مخالفان را فراهم نمودند و جنگ را به یک صنعت جذب نیروهای فاقد صلاحیت و توانمندی تولیدی و سازندگی تبدیل کردند. اینک جنگ، صنعتی شده است که برای تقویهی تجارت مواد مخدر و تأمین منافع استراتژیک همسایه به جذب نسل بزرگ شده در دوران جهاد و پس از آن که دانش سازندگی کمتر و دانش دینی افراطی بیشتر داشتند، اقدام نموده است و این صنعت برای حفظ منافع مافیای مواد مخدر و عمق استراتژیک همسایه، به کشتار مردم بیگناه وطن رو آورده است و نسل پرورده شده در جنگ، ماشنیش را به چرخش درآورده است. چرخش ماشین صنعت جنگ در افغانستان زمانی متوقف میشود که حکومت اقدامات ذیل را بهکار گیرد:
جنگ، جنگ است و در آن حلوا بخش نمیشود، بلکه در آن جز کشت و کشتار چیز دیگری نیست. اما در جنگ یکی از اصول تعیین کنندهی آن، قاطعیت است. آنچه در جنگ تحمیلی بر افغانستان از جانب رهبری نیروهای امنیتی وجود ندارد، قاطعیت است. به این معنا که در جنگ تفکیک دوست و دشمن صورت نگرفته است. معضلهی دیگر، دست دراز کردن به دامن پاکستان است که ما برخلاف آنچه نباید میکردیم، میکنیم. مولانا فضلالرحمان، مفتی اعظم صادر کنندهی فتواهای جنگی در افغانستان از ساکنان آنطرف خط دیورند است، جایی که دولت ما بهخاطر ساکنان آن همیشه اشک ریخته است و هزینه میکند؛ اما آنها هیچگاه این هزینهها و اشک ریختنها را جدی نگرفته و برخلاف آن همه دوستی که دولتمردان ما احساس کرده و میکنند، آنها هیچگونه خویشاوندی با ساکنان این طرف خط دیورند نداشته و ندارند. همیشه فتوای جهاد صادر کردهاند و «خودترقان» به این طرف خط دیورند فرستادهاند. خرد و بزرگ و زن و مرد را به کشتار گرفتهاند. از جانب دیگر، خط دیورند تضاد منافع دو کشور پاکستان و افغانستان است. تا زمانی که معضل خط دیورند به عنوان یک مشکل مرزی بین دو کشور حل نشود، پاکستان از عمق استراتژیک خویش در افغانستان دستبردار نیست و این جنگ نیابتی هم هیچگاهی قطعشدنی نیست. آنکه توقع دارد پاکستان صادقانه به قطع جنگ و آرامش افغانستان پابند است، به نوعی خودفریبی گرفتار است؛ زیرا علتها در جایشان باقی اند و نمود آن که همانا عوامل داخلی جنگ نیابتی است، تعیین کننده نیست. داشتن توقع از پاکستان برای راضی ساختن طالبان و آوردن آنها بر سر میز مذاکره، بیجاست. این خواست به معنای خودکشی پاکستان است که طالب را به افغانستان تحویل دهد و از ادعای خویش بر خط دیورند بگذرد. این ناممکن است. ناممکن و خواستش هم بیجاست. افغانستان اگر از پاکستان میخواهد جنگ را قطع کند و طالبان را بر سر میز مذاکره حاضر کند، بایستی از ادعایش بر خط دیورند بگذرد و آن را به رسمیت بشناسد. در غیر آن، به این جنگ و خودترقانی صادراتی پاکستان بایستی خود را عادت دهد.
حکومت جنگ را یکبُعدی و صرفاً امنیتی حساب نکند. هرچند جنگ راهحل نیست، ولی باید با قاطعیت تمام در مقابل دشمن جنگید، هرچند فریبخوردگان وطن کشته میشوند. جنگ تبدیل به یک صنعت شده است و عوامل مختلف خارجی و داخلی در شکلگیری آن دخیل اند. حکومت میبایست به بررسی و تجزیه و تحلیل عوامل و ریشهیابی داخلی جنگ بپردازد و همانطوری که مطرح کردم، عوامل داخلی جنگ در بسا موارد به حکومتداری مربوط است که در آن صورت حکومت میبایست نکات ذیل را در نظر گیرد. اما در ارتباط به عوامل خارجی جنگ میبایست دولتمردان افغانستان یا از خیر ادعا بر سر خط دیورند بگذرند، یا اینکه آنقدر اعتماد و منافع غرب و در رأس آن آمریکا را جلب و تأمین نماید تا افغانستان به عنوان بدیل پاکستان در منطقه مطرح شود و امریکا هم در نتیجه حاضر شود جلو جنگ نیابتی پاکستان را با توسل به زور بگیرد. البته گرفتن یک تصمیم قاطع بدیل اولی برای دولتمردان افغان که از غیرت افغانی خویش گذشتنی نیستند، ممکن نیست و بدیل دومی هم زمانگیر است.
با فریبخوردگانی که در جنگ نیابتی چوب سوخت شدهاند نیز با قاطعیت تمام بایستی برخورد گردد. به عبارت دیگر، نباید به این فریبخوردگان رحم کرد و حکومت بایستی پالیسی قاطعی در زمینه روی دست گیرد که هرگاه از هر محلی بالای نیروهای امنیتی و ملکی ما آتش (فیر) شود، نیروهای امنیتی با فیر نیرومندتر بایستی پاسخ دهد، تا فریبخوردگان قبول کنند که اگر شلیک کردند، دیگر زنده ماندنشان ناممکن است. البته آن عده از روستاییان که با عوامل بیگانه همکاری دارند، به این معناست که عوامل دشمن شدهاند و بایستی با آنان نیر برخورد بالمثل شود.
اما در زمینههای رفع عوامل داخلی لازم است حکومت در هماهنگی و همکاری با بخش خصوصی، بخش غیردولتی، سازمانهای اجتماعی و جامعهی رسانههای جمعی اقدام به تدوین یک دیدگاه و برنامهی کلی حکومت-ملت-بخش خصوصی-غیردولتی و بالاخره همهی شهروندان کشور نموده، در نتیجه به یک تقسیم عادلانهی مسؤلیتها بین شرکای متذکره برسند.
سازمانهای خیریهی غیردولتی بهصورت نامتوازن در ولایات مصروف عرضهی خدمات اند، تقسیم ساحهی کاری این مؤسسات از نو و بر حسب ضرورت مردم، نه خواستهای مؤسسات، تعیین گردد. برنامههای موازی در تعدادی از ولایات از جانب مؤسسات غیردولتی عملی میشوند که برنامههای موازی از دستآوردی کمتری برخوردار بودهاند و بهتر است در سطح کشور فقط و فقط یک دیدگاه و یک برنامهی کلی حکومت/ مردم افغانستان تدوین و تمامی شرکای این برنامه، اعم از حکومت افغانستان، انجوها (مؤسسات غیردولتی)، جامعهی مدنی، سازمانهای اجتماعی و بخش خصوصی همین یک برنامه را به تطبیق گرفته و دستآورد کار مشترکشان را در فردای تطبیق برنامه به ارزیابی گیرند. در حال حاضر بیشترینه امکانات برای تطبیق برنامههای موازی در کشور به هدر میرود.
برنامهی جامع اشتغالزایی که در آن هم صنعت زراعتی/ مواد غذایی، صنعت استخراج و تصفیهی معادن کشور و صنعت مواد ساختمانی و پروژههای زیربنایی (انرژی، کانالهای آبیاری، تحفظ و تقویت منابع آبی کشور، سرک، خط آهن و میدانهای هوایی) در قدم اول در تمام کشور بهراه انداخته شود. پالیسی پروژههای انکشافی بر مبنای نیروی بشریمحور تدوین گردد، تا در این پروژهها برای حداکثر نیروهای بشری زمینهی اشتغال میسر شود؛ آنچه در گذشته نشده است.
برنامهی نیروی بشری-کادری بر اساس راهبرد کلی رشد و توسعهی کشور و مدنی-اسلامی شدن جامعه و شهروندمحور شدن افراد جامعه به مدیریت واحدی سپرده شود، نه به شکلی که در حال حاضر نظام آموزشی رسمی ما به سه وزارت کار، معارف و تحصیلات عالی تقسیم و بخش آموزش اسلامی هم به متولیان افراطی دین سپرده شده است، تا منابع سربازگیری افراطیون باشند.
تأمین امنیت در بُعد داخلی نه به عنوان یک پروژهی کشتار و کشتن، بلکه به عنوان یک برنامهی ایجاد باورمندی به مالکیت مردم بر سرزمینشان به اجرا گذاشته شود، تا مردم باور کنند که دیدگاه حکومت حاصل شدنی است و در آن راستا حضور فعال هر شهروندان لازمی است. صف مردم و دشمن مردم بایستی تفکیک و با هرکدام برخورد مناسب شود. نیروهای امنیتی به آنچه ضرورت دارند، تجهیز شوند و مخصوصاً به شبکهی اطلاعات امنیتی توجه بیشتری مبذول گردد.
حکومت بایستی مدیریت استراتژیک (راهبردی) را در ساختار حکومت تطبیق کند که در آن مسئولیت رهبری حکومت تنها تدوین دیدگاهی برای کشور است که در آن همهی مردم خواستشان را ببینند. در حال حاضر حکومت رویکرد مدیریت سنتی قدرت را که در آن تقسیم قدرت بحث اساسی را تشکیل میدهد، پیشه کرده است. این روش برای کشور بحرانزدهی افغانستان نه تنها مفید نیست، بلکه مردم را از حکومت دور میسازد. البته بحث مدیریت استراتژیک یا راهبردی در این نوشته نمیگنجد و این قلم کوشش میکند آن را در نوشتار دیگری توضیح نماید.
دیدگاه حکومت بایستی در برگیرندهی خواستهای تمامی شهروندان کشور باشد، با ایجاد باورمندی زمینهی دسترسی مساویانه و برخورداری مساویانه را برای همهی شهروندان بدون هیچگونه تبعیض و بیعدالتی فراهم نماید، تا مردم در قبال خود و جامعه احساس مسؤلیت نموده به نیروهای مخرب زمینهی فعالیت ندهند.
تمام مردم، از هرقوم، منطقه و مذهب، بدون استثنا از خدمات حکومتی و غیرحکومتی بهصورت مساویانه برخوردار شوند. بودجه نه بر اساس سکتور و برای تعدادی از مناطق و مردم/ قوم، بلکه بر اساس جغرافیا و بر حسب نفوس هر حوزهی جغرافیایی و بر حسب برنامه توزیع و تطبیق شود. در آن صورت، مردم از حیثیت شهروندی برخوردار میشوند و زمینهی بروز جنگ و خرابی کشور بیشترینه توسط شهروندان کشور گرفته میشود. اساسیترین مسؤلیت حکومت افغانستان را تأمین امنیت و رفاه همگانی ساکنان کشور تشکیل میدهد، نه آنانی که در آن طرف خط دیورند زندگی دارند و در درد و خوشحالی ساکنان آنطرف مرز دیورند شریک اند. تاکنون حکومت افغانستان از فقر و غربت این مردم چشمپوشی نموده و بیشتر به فکر آنانی که در آن طرف خط دیورند زندگی دارند و به کشتار ما فتوای شرعی صادر مینمایند، دلسوزی، غمشریکی و غمخوری دارد. این سیاست حداقل در قرن نوزدهم و دههی اول قرن حاضر نتیجهی برعکس داشته است. پس بهتر است اگر عقل سالم در بدن سالم رهبران کشور باشد، به این سیاست «خودکشِ بیگانهپرستی» خاتمه دهد.
بیسوادی و جهالت عامل اصلی ناآگاهی و یک اصل اساسی در جهت مدنی نشدن جامعه است که به این اصل توجه کمتری صورت گرفته است و بهخصوص خانوادههای فقیر روستایی بیشتر در معرض آسیبپذیری بیگانگان قرار دارند. بهتر است دولت جهاد سرتاسری علیه بیسوادی اعلام نماید.
در حال حاضر احساس مسئولیت شهروندان در قبال خرابکاران و جنگافروزان ناشی از فقدان مالکیت مردم بر سرزمینشان است. کمتر کسی در این کشور زندگی میکند که از احساس قوی مالکیت بر سرزمینش برخوردار باشد، هرچند انگیزهی وطندوستی وجود دارد؛ اما این انگیزه به مالکیت ارتقا نیافته است. یا به عبارت دیگر، روحیهی وطندوستی و وطنپرستی نسبت به شهروندان دیگر کشورها در افغانستان کمتر حاکم است. اگر شما در شهر سنگاپور نیمسوختهی سگرت یا پوست کیله را روی سرک بریزید، فوراً با یک سنگاپوری مواجه میشوید که مانع این کار شما میشود و به شما آشغالدانی کنار سرک را نشان میدهد و شما را راهنمایی میکند که آشغال خویش را روی سرک نه، بلکه در آشغالدانی بیاندازید. این روحیه و درک و مسئولیتپذیری در افغانها شکل نگرفته است و احساس مسؤلیت که ناشی از احساس مالکیت میشود، در افغانها شکل نگرفته و هنوز زود است از تقویت آن حرفی به میان آید. هیچ خودترقانی از آسمان در شهر کابل یا شهرهای دیگر کشور نازل نمیشود، مشخص است که افغانی در این پروسه وی را حمایت و حتا زمینهی عملیات خودترقانی را برایش میسر میسازد. چرا این افغان که شاید اگر خودش از این خودترقانی متضرر نشود، همسایهی دورترش متضرر میشود، در قبال این خودترقانی که در نهایت منجر به خرابی و کشتار هموطنش میشود، احساس مسؤلیت نمیکند و چرا با خودترقانی همکاری میکند؟ دلیلش به نظرم مشخص است و آن نبود احساس مالکیت و احساس شهروندی و خویشاوندی با آنانی که در همسایگیاش زندگی دارند، است.
حکومت میبایست اقدام به ایجاد یک ادارهی تحفظ اجتماعی برای کارمندان متقاعد/ بازنشستهی حکومت، بخش خصوصی، مؤسسات غیردولتی، جامعهی رسانهای و سازمانهای اجتماعی و حتا کشاورزان روستایی ایجاد نماید که در نهایت زندگی ساکنین کشور مصئون باشد. آیا یک کارمند متقاعد با دریافت سالانه کمتر از پنجاه هزار افغانی، زندگی آبرومندانه خواهد داشت؟ بدون شک نه. پس فقدان مصئونیت و تحفظ زندگی هر شهروند را وادار به فساد میسازد. هرگاه ساکنان کشور همانند ساکنان کشورهای اروپایی مصئونیت داشته باشند، در آن صورت فساد هم زمینهی رشد و توسعه نمییابد. بیشترینه فساد در سطوح پایین کارمندان دولتی و غیردولتی از ناحیهی عدم مصئونیت زندگی ناشی میگردد. هرگاه اکثر ساکنان کشور در تشویش گرسنه نماندن در فردای روز کارشان نباشند، بدون شک سطح فساد به حداقلش کاهش مییابد.
هرگاه افراد یک جامعه دسترسی به مصئونیت شغلی و زندگی داشته باشند، زمینهی فکر کردن به فساد در آن جامعه به حداقل آن کاهش مییابد.
