نویسنده: آقای خیالباف
بخش سوم
پدر! میدانم که شاید از همهی اتفاقات گذشته، چیزی خاصی به خاطر ندارید در حالی که من با وجود این همه سال، اما هنوز درگیر ام. به گونهای باور نکردنی، هنوز در حول و حوش گذشته میچرخم و به رغم تلاشهای زیاد، اما نمیتوانم خودم را به کلی از گذشته آزاد کنم. باری و آنگونه که به خاطر دارم، بارها تلاش نمودم و حتا خودم را سرزنش کردم؛ در حالی که تمام آنها چیزی جز یکنوع خود آزاری بیش نبود.
دوست دارم و میخواهم با مرور تمام سرگذشت ماندگار دوران کودکیام، شما را به مسائلی برگردانم تا شاید جریقهای در ذهنتان پدید آید و البته که دوست دارم یک روز، دعوتام کنی تا در مقابل هم، بخشی از آنها را حل کنیم. ولی در اینجا مایلام یکی از ماندگارترین اتفاقات مربوط به دوران کودکیام را با شما در میان بگذارم و از همین دریچهی کوچک، گلایههایم را مطرح کنم:
آن شب چارده لعنتی را هرگز نمیتوانم فراموش کنم پدر! خواب بودم، اواخر تابستان و فصل شکوه و روزهایی که در اوج گرفتاری و نوعی شور عجیب، شبها و روزها یکی پشت سرهم میگذشت، فصل سیبهای شیرین، فصل نسیم خنک که صحرگاهان بر بسترم میگذشتند، فصلی که موشهای دهکده، برای فصل سردشان در شور و هلهله افتاده بودند. شب چارده بود و کمترین چاردههایی بود که برای آن محافلی میان زنان دهکده، برگزار نمیشد. یادم است، سرشب وقتی داشتم چشمانم را میبستم، از مادر پرسیدم که دیگر کاری باقی نمانده است؟ مادر با اطمینان و البته با لحن دلسوزانهای گفت که نه و «آرام بخواب پسرم.» وای که این جملهی مادر، چقدر مرا به زندگی وابسته میکرد! این جمله با آن هیبت جادوییاش، چقدر مرا به خودش وابسته میکرد! جملهای که هرگز از زبان شما نشنیده بودم.
نیمههای شب، چند طیف روشنایی شب چارده از لای کلکین کوچک بر بسترم تابیده بود. بیدار شدم. عادتوار خودم را چرخاندم و با نگاه خُل و خوابآلود، به سمت راستام نگاه کردم. بچهها آرام بودند و ظاهراً غرق در امواج رؤیاهایشان. اما بستر خواب شما خالی بود. ابتدا فکر کردم، دارم کابوس میبینم. چشمانم را کمی تیزتر کردم. مادر نبود، مادر رفته بودم، از پیشم فرار کرده بود و خدایا که چه قیامتی تاریکی بر من لنگر انداخت. زیرا نیاز به تعریف نداشت که مادر، انگار روح من بود که در من زندگی میکرد و با چنین واقعیتی، من بدون او آیا جز یک کالبد سرد، چیزی بیشتر بودم؟
سراسیمه بلند شدم، کورمال کورمال راه خروجی را پیدا کردم و دستهی دروازه چوبی را با شتاب چرخاندم. لایههای انبوه تاریکی و بارقههای مختصر روشنایی مهتاب، همچون لکههای خیره و سرد و سردرگم کننده، از میان شاخسارهای تیرهی باغ سیب گذشته بودند بطوری که به سختی میتوانستم راهام را به سویی باز کنم. در میان آن همه وحشت، جز نگاههای مختصر که آنهم ناشی از ترس عمیق بود، کاری از دستم بر نمیآمد. اما همه جا سرد و خالی و عاری از شکوه و امید بودند. در این میان، حساسیت آمیخته با ترس، بطور غریبی سراسر وجودم را در خود میفشرد و نمیدانم چطور فاصلهی چند متری خاکه- راه را پیمودم تا اینکه رسیدم جلو در فرتوت چنبر و از لای در، دستم را فرو نموده و زنجیره را باز کردم. روشنایی قرص کامل مهتاب، بر سراسر چنبر تابیده بود و من به سادگی انتهای صفهام پیدا کردم که برادر بزرگ و مامایم خوابیده بودند. آنقدر وحشتزده بودم که فراموش کردم، چطور جرئت کنم آنها را از خواب بیدار نمایم. ولی این کار را کردم؛ وقتی دو جوان سر از بالش برداشتند، با سیمای پر از وحشت و آشفتگی در من، واقعاً به وحشت افتادند. برادر با لحن تند همیشگیاش غرولند کرد «چه شده هان؟» گفتم «آبَی گم شده!»
وقتی دوباره جلو خانه رسیدیم، از شدت ترس و وحشتی که بطور بیرحمانه بر من سنگینی میکرد، کنار صفه چمباتمه زدم. در همین لحظه، یک صدایی که از دور چنان نوای روحنواز و نجاتبخش بر فضای مسکوت شب پیچید: از باریکهای میان دو مزرعهی گندم و رشقه دو شبح همسان با یک فانوس خیره نمودار شد. آری، خودش بود؛ مادر به همراه زن مامای. مادری که با یک لحظه نبودن، مرا در دنیایی از وحشت و ترس و ناامیدی انداخته بود. اکنون ترسیده بودم و پاهای باریک و ضعیفام، بطور رقتباری میلرزید: مادر برگشت، با یک دست چادرش را محکم گرفته بود که پر از سیب بود و در دست دیگر، جام نقرهای داشت و صدای لغزش آب که با صدای برخورد انگشتر و حلقهها میان آن چنبرهی درخشان، در دل شب شوری تازه میافگند و نوری تازه میدمید. و آنهمه در من همچون ظهور یک روح تازه بود: روح زندگانی و امید.
آن شب با تمام ماجراهایش گذشت. تمام آن سرزنشهای قهرآلود برادر و تمام آن قهر و ناسزای دلسوزانه و مهربانهی مادر، تنها در مقابل یک روح بازیافته، برایم خوشایند مینمود. اکنون میدانی پدر! از زمانی که خودم را شناختم، از زمانی که سر دوپا راه رفتن یاد گرفتم، چقدر وابسته بودم. اما بعدها، فهمیدم این موضوعی است که بطور عجیبی حساسیت شما را بر میانگیزد و از آن پس، هر دمادم خواب وقتی از مادر میپرسیدم که کل کارها جمع شده، با کلمات عریان شما که از سر تحقیر بود، مواجه میشدم. اسم من بود «کلینر» یا به عبارت عام، دستیار. از آن پس و سالهای بعدی که دیگر بزرگ شده بودم و شما مرا با آن لقب نازنینی که به من اعطا فرموده بودید، دیگر صدایم نمیکردید، و منام بارها از خودم پرسیدم، مگر دوست داشتن جرم است؟ چگونه ممکن است به جرم دوست داشتن و آن همه وابستگی دیوانهوار به مادر، از طرف شما مورد تحقیر و ناسزا قرار بگیرم بطوری که آنچه از طرف شما بر من میآمد، بطور آشکارا تحقیرآمیز و نومیدکننده بود! من که فکر میکنم علاقه و آن همه احساس سرکش وابستگی نسبت به موجودی بنام مادر، در هیچ صورت، عیب به حساب نمیآمد و حتا این مسأله باعث نمیشد که من در آیندهها شهامت کافی برای زندگی نداشته باشم. از نظر شما، مرد بودن چیست؟ کشتن عاطفه؟ گستاخی؟ بیاحساس بودن نسبت به همسر و فرزند؟ گمانم باور شما همین بود. البته به عبارت دقیقتر، شما بارها تلاش کردید تا چنین روحیهای را در من بوجود بیاورید و تقویت کنید. ولی از نظر من، دوست داشتن و احساس وابستگی نه تنها عیب و یا کوچکی نبود و به جرئت هم کاری نداشت؛ بلکه این چیزی بود که بهرحال در من بود و من از همان ابتدایی که خود را شناختم، چیزی نبودم که مثل شما باشم یا دستکم انسان مورد تأیید شما.
