گرایش‌های بنیادگرایانه در میان دانشجویان در محیط‌های دانشگاهی افغانستان

اطلاعات روز

رابرت زمان

عبدالاحد محمدی

انستیتوت مطالعات استراتیژیک افغانستان

برگردان: جواد زاولستانی

بخش دوم

چارچوب نظری

از دانشگاه انتظار می‌رود که برای دانشجویان فرصت پرورش مهارت‌های ضروری تفکر انتقادی برای بیان معقولانه‌ی افکار‌شان را فراهم نماید. دانشگاه جایی است که در آن دانشجویان با برداشت‌های گوناگون از یک واقعیت روبه‌رو می‌شوند. استادان چنین فضایی را مساعد می‌سازند و دانشجویان در باره‌ی آن به بحث و مناظره می‌نشینند. در دانشگاه، افکار دانشجویان انکشاف می‌یابند و آنان فضای آماده‌ای برای بحث روی آن پیدا می‌کنند. با آن‌که بحث‌ها و مناظره‌های دانشجویی بخش‌ ارزشمند زندگی دانشجویی و به‌صورت عموم، پذیرفته شده است، تاریخ نشان داده است که این بحث‌های مسالمت‌آمیز چگونه به چابکی پیش از تبدیل شدن به بنیادگرایی،‌ به عمل‌گرایی تغییر شکل می‌دهند (وایت، 1989؛ سسفیریدز و جانستن، 2012؛ فری و موریس، 1991). وضعیت در مورد افغانستان این‌گونه است. تعداد زیادی از مجاهدین که در مقابل شوروی جنگیدند،‌ در دهه‌ی 1970 فعالان دانشجویی بودند، به‌شمول چهره‌های بدنامی مانند گلبدین حکمت‌یار (‌هوج و طوطاخیل، 2013). و نیز در همین محیط‌های دانشگاهی بود که ایدیولوژی کمونیستی رقیب،‌ گروهی از دانشجویان را به‌سوی خود کشاند. فعالیت‌ها و گفتمان ایجاد شده توسط هردو گروه، قطب‌بندی را تقویت کرد که آنان را تعریف و از یک‌دیگر متفاوت می‌ساخت (عمادی، 2001؛ کاکر، 1995). این منطق نه تنها کمونیست‌ها را ملحد توصیف کرد، بلکه با لحن مشابه، هر مسلمانی را که با یکی از اصول آن موافقت نشان می‌داد، کافر و بی‌باور اعلام می‌کرد. در نتیجه، شگاف‌ها‌ ‌میان قشرهای مختلف مسلمانان رشد یافتند (خولت وجنسن، 1998؛ روبین، 2002). این شگاف‌ها نشان‌دهنده‌ی احساسات و تمایلات افراطی بود که خود یکی از ویژگی‌های بنیادگرایی است. دوم، ما مفهوم بنیادگرایی را از طریق مرور نوشته‌ها و ادبیات موجود در این رابطه، روشن می‌سازیم. سر‌انجام، این تحقیق مفهوم تکفیر را به حیث ابزاری برای عملی ساختن مفهوم بنیادگرایی توضیح می‌دهد.

به عنوان یک امر معمول در تمام محیط‌های دانشگاهی،‌ مباحثه شیوه‌ای برای تقویت استفاده از ظرفیت زبان برای گفت‌وگو و شکل‌دهی درک ما از دنیای بیرون است (میچل، 1998). این کار وقتی ممکن است که ما در خود اعتماد به‌نفس،‌ مهارت‌های سخنرانی و ظرفیت رهبری را بپرورانیم. بعضی استدلال می‌کنند که پرورش افکار انتقادی که توانایی مباحثه و مناظره را داشته باشند، وظیفه‌ی اصلی دانشگاه‌هاست (فریلی، ‌2013؛ لپکو، ‌2009). اما‌ از نگاه تاریخی، نظام سلسله‌مراتبی و روش‌های آموزشی در افغانستان به استادان صلاحیت غیرقابل انکاری داده است که اکثر وقت‌ها برخوردار شدن از این آزادی‌ها را سرکوب می‌کند.

از سوی دیگر،‌ اندیشمندان عمل‌گرایی  در محیط دانشگاهی  را که  بین مباحثه و مناظره‌ی اکادمیک و بنیادگرایی واقع شده‌اند،‌ یک حرکت اجتماعی دانسته‌اند (سمپسون، 1967؛ ویس، اسپنال و تامپسون،‌2012). برخلاف فردمحور بودن بحث و مناظره،‌ عمل‌گرایی بر بستری از دیدگاه‌های مشترک شکل می‌گیرد که با استفاده از نمادها،‌ گفتمان و عمل (ویکتوروویچ، 2004) مانند بیرق، آگهی‌های تبلیغاتی (بیلبورد) و نطق و بیان که بعضی از گردهم‌آیی‌ها گواه آن اند، خود را سازمان‌دهی و حمایت جلب می‌کند. قدرت این حرکت‌ها در تشویق متقابل فعالان از یک‌دیگر نهفته است که هم اعضای قدیمی و هم  اعضای جدید را ترغیب می‌کند که خود‌ را شریک و متعهد به آن سیستم احساس کنند (ازی، کریسوچوک،‌ کلندرمانز، سیمون و استکلنبرگ، 2011).‌ در نتیجه، این جنبش‌ها، به دلیل انسجام درونی اعضای‌شان، دوام می‌آورند. چنین شرایطی بود که به  جنبش‌های دانشجویی در ایالات متحده‌ی امریکا در دهه‌ی 1960 میلادی  الهام بخشید و آنان را تشویق کرد (الباچ و کوهن، 1990). در این زمان، دانشجویان دانشگاه کالیفرنیا به‌خاطر برخوردار شدن از آزادی بیان، تظاهرات کردند و در اطراف یک موتر پولیس که می‌خواست یکی از فعالان هم‌قطار آنان را به زندان انتقال دهد، دست به تحصن زدند. به شکل مشابه، با عین حس هم‌بستگی بود که با وجود تهدید برخورد خشونت‌آمیز، تظاهرات دموکراسی‌خواهانه در میدان تیان‌آنمن بیجینگ در سال 1989 به وقوع پیوست. (داوس و وگل، 1990). نخستین نشانه‌های فعالیت‌های دانشجویی در افغانستان، به دهه‌ی 1960 میلادی باز می‌گردد که شمار فزاینده‌ی فارغان دانشگاه‌، به‌خاطر روبه‌رو شدن با دشواری‌های زیاد‌ برای یافتن کاری متناسب با سطح تحصیلات‌شان، نگرانی‌های مشترک داشتند (گریتزنر و شرودر، 2007). ناامیدی آنان از دست‌کم گرفته شدن مهارت‌های‌شان و خشم عمومی از قوم‌ و خویش‌پرستی که توسط نخبگان حاکم اعمال می‌شد، سبب نافرمانی مدنی عمومی شده بود که به بحران و سپس تغییر رژیم در سال 1973 انجامید (گیوستوزی، 2010). به گواه تاریخ، در چنین فضایی بود که احزاب سیاسی اسلامی افغانستان و مهم‌تر از همه، شاخه‌های بنیادگرای آنان فرصت را غنیمت شمردند تا خود را قوی‌تر مطرح کنند. حمله‌ی شوروی که به‌دنبال چنین فضایی رخ داد، فقط باعث جسورترشدن و بنیادگراترشدن این جنبش‌ها گردید که بیش‌تر وقت‌ها تشویق و پشتیبانی جامعه‌ی بین‌المللی را نیز با خود داشتند (گدسن، 2001؛ ارنولد، 1985؛ امستوتز، ‌1986‌).

پس از رویداد یازدهم ماه سپتامبر، مفهوم بنیادگرایی به شکل فزاینده‌ای به طفره رفته است.[1] برداشت‌ها و تفسیرها از این مفهوم که در غبار پیش‌داوری‌ها و پیش‌فرض‌ها گم شده است،‌ اکنون حالت تصورات کلی و قالبی را به خود گرفته است. مسلمان بودن به‌طور روز‌افزون، با بنیادگرا بودن همراه شده است (ازی و دیگران، 2011). ایستایی در تعریف بنیاگرایی با پرسش مواجه شده است و سبب شده است که برخی به این باور برسند که ما باید «استفاده از ‹بنیادگرایی› به حیث یک مفهوم مطلق را ترک گوییم» (سیدویک، 2010). موافق با این توصیه و با پذیرش ماهیت نسبیِ بنیادگرایی،‌ ما آن را در محیط‌های دانشگاهی کشور به مطالعه گرفته‌ایم، نه به مفهوم مطلق آن. در یک تعریف کلی، بنیادگرایی یک روند پویا است که از طریق آن یک فرد یا گروه برای رسیدن به اهداف و مطلوبات سیاسی، مذهبی یا اجتماعی خویش، به شکل فزاینده‌ای،‌ به استفاده از خشونت و اقدامات نزدیک به خشونت رو‌ می‌آورد (مک‌کولی و موسکالنکو، 2008). با این حال، برخی استدلال می‌کنند که خشونت تنها ویژگی لازم بنیادگرایی نیست؛ در حالی که‌‌ دیگران استدلال می‌کنند که تکنیک‌ها و شیوه‌هایی که توسط گروه‌های بنیادگرا به‌کار گرفته می‌شوند، اصلا ماهیت خشونت‌آمیز دارند (اشور،‌2009). بر اساس دیدگاه اسپرینگر،‌ ریجنز و ادگر (2009)، بنیادگرایی ممکن است یا به شکل یک رویکرد ریشه‌ای از پایین به بالا آغاز به رشد کند که در آن احساسات فردی تبدیل به دیدگاه‌ها و روی‌کردهای بنیادگرایانه می‌شود، یا به به شکل یک روی‌کرد از بالا به پایین عرض اندام کند که در آن گروه‌های بنیادگرا افراد مورد نظرشان را سربازگیری و مغزشویی می‌کنند. در هر‌دو مورد،‌ چنان‌که سلبر و بات (2007) استدلال می‌کنند، این گذار در چهار مرحله اتفاق می‌افتد که شامل مرحله‌ی پیش از بنیادگرایی/ بنیادگراشدن (pre-radicalization)، خودشناسی (Self-identification)، تلقین و مغزشویی (indoctrination) و جهادی‌ساختن (jihadization) می‌شود. در  عین زمان، ازی (Azzi) و تعدادی دیگر (2011)، برای توصیف تحول روانی پی‌در‌پی و در نتیجه‌ی آن، بنیادگراشدن افراد و گروه‌ها آن را به نردبان/ راه‌پله تشبیه می‌کنند. دقیقا همین مراحل سنجش‌پذیر بنیادگرایی اند که نشانه‌های نخستین از جهت‌دهی و انکشاف تظاهرات‌های دانشجویی را به ما نشان می‌دهند.

تندروی خشونت‌آمیز شکل نمونه‌ای بنیادگرایی است که در آن افراد از مسیر باور به فعالیت‌های معمول خیلی دور می‌شوند و تروریزم را به حیث ابزاری برای رسیدن به آرمان‌ها و اهداف خویش به‌کار می‌بندند. تندروی خشونت‌آمیز رادیکال «از روندی سرچشمه می‌گیرد که توسط آن افراد باورهایی را می‌پذیرند که نه تنها خشونت را توجیه می‌کنند، بلکه آنان را مجبور به استفاده از خشونت می‌کنند» (موسلی، 2009). برعلاوه، بر بنیاد دیدگاه ویکتور وویکز (2005) «قیود جدی که برای محدود کردن جنگ و خشونت در اسلام کلاسیک استفاده می‌شدند، با فرسایش»  مواجه شده‌اند. او با یادآوری اندیشه‌های اندیش‌مندان دینی مانند سید قطب، مولانا عبدالاعلا مودودی، تقی‌الدین ابن تیمیه، ابن نُحاس الدمیاتی و محمد ابن عبدالوهاب، استدلال می‌کند که از بین رفتن تدریجی‌ میکانیزم‌های محدود‌کننده، زمینه برای تعریف ارتداد را باز می‌نماید که در نتیجه‌‌‌ی آن جامعه را تقسیم و تعدادی زیادی را به موضوع و هدف خشونت تبدیل می‌کند. از نگاه تاریخی، اندیشمندان دینی کسانی را مرتد دانسته‌اند که دین اسلام را ترک و خود را غیرمسلمان اعلان می‌نمایند، یا اصول اسلام را رد می‌کنند. با این حال، بنیادگرایان امروزی اغلب استدلال می‌کنند که هر‌کس که مطابق به برداشت خاص و فردی آنان از اسلام خود را عیار نساز‌د، مرتد است و نیز آنان باور دارند‌، دیگران را به آن دعوت می‌کنند که جهاد در مقابل هر‌کسی که به تفسیر و برداشت آنان از اسلام تسلیم نشود، یک وظیفه‌ی الهی است. برای مثال، یک اصل عموما پذیرفته‌شده‌ی اسلامی این است که در جنگ غیرنظامیان نباید هدف قرار بگیرند. اما بر اساس باورهای بنیادگرایانه‌ی القاعده، تمام افراد غیرنظامی که در دموکراسی‌های غربی زندگی می‌کنند، طبق دکترین پاسخ متناسب القاعده که باید به همان اندازه که در جنگ افغانستان و عراق به مسلمانان آن کشورها تلفات وارد شده است، هدف حمله قرار بگیرند (گزارش SRS به گانگرس، 2007، ص 6). با این وجود، تندوری خشونت‌آمیز با بنیادگرایی اسلامی «مترادف» نیست… باور مذهبی تنها یکی از مثال‌های ایدیولوژی‌های توجیه‌کننده‌ است که به فعالیت‌های خشونت‌آمیز کمک می‌کند» (سوترز، 2013). در نتیجه، نارضایتی‌های سیاسی و اجتماعی، به‌شمول فساد و آزادی‌های فردی، می‌تواند شعله‌ی خشونت‌های تندروانه را روشن کند. به این دلیل، هم‌زمان با این‌که بنیادگرایی ایدیولوژیکی می‌تواند به خشونت و تروریزم بینجامد، ما باید بپذیریم که خشونت می‌تواند در نبود بنیادگرایی مذهبی نیز رخ دهد.

  [1]

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه