مهدی زرتشت
کابل، پایتخت کشور افغانستان است. به یقین میتوان گفت که فقیرترین پایتخت در میان تمام کشورهای دنیا. این شهر، فاقد هرنوع امکاناتی است که یک پایتخت باید داشته باشد. سرکهایی پر از چاله و چوله، کوچههای تنگ و باریک و بدون هیچ نقشه، خانههای گلی با پنجرههای شکسته یا پوسیده، گرد و خاک کثیف سرگردان در آسمان خاکآلود کابل، از چیزهایی اند که کابل را از ردهی یک پایتخت خارج میکند. علاوه براین، نه تنها ولایتها و مناطق دهنشین از کمترین امکانات رفاهی برخوردار نیستند، که کابل در ظاهر نیز به محرومیت ولایتها و دهکدههای کشور است.
به هرحال، وضعیت پایتخت را هرکس میتواند ببیند و هر روز مشاهده کند. حتا در اتاقی یا خانهای اگر نشسته باشد، یا بخواهد برای تفریح، قدم بزند. چیز بدتر از همه، این است که در این شهر، میان شهروندان، فرهنگ شهرنشینی، آنهم مثلاً پایتختنشینها، اصلاً وجود ندارد. شهر بینظم، پر از زباله که رمههای گوسفند نیز به چرا در شهر آورده میشوند. همین طور، فرهنگ زندگی فردی و اجتماعی و مسایلی چون احترام به نظم، به نظامت، به انسان و به هرچیز، چندان به چشم نمیخورد. بگذریم که اینها هریک نه یک عامل، بلکه عوامل بیشماری دارند.
اما تأسفبارتر از همه اینکه در شهر کابل، هنوز چراغ رهنما وجود ندارد. اگر ندرتاً در یک جایی چراغ رهنما نصب شده، اول کسی از رانندهها به آن توجه نمیکند. مشکل است که یک شهر/ پایتخت، هنوز چراغ رهنما نداشته باشد و ترافیکهای نگونبخت از سر صبح تا شام زیر خروارها گرد و خاک و تعفن، موترها را رهنمایی کنند، آنهم در شرایطی که ممکن است یک یک موتر پلیت شخصی با شیشههای دودی، حتا اشارهی کوچک ترافیکها را نادیده بگیرد و جواب اعتراض ترافیک را هم با سیلی یا لگد بدهد.
در نزدیکی دانشگاه کابل (جلو دانشگاه، سمت دروازهی جنوبی) و فلکهی دهبوری- دقیقاً نمیدانیم از چند سال به اینسو- چراغ رهنما نصب شده است. این دو منطقه، همانند خیلی از نقطههای پایتخت، تقریباً در تمام ساعات روز، شلوغ است. البته واضح است که هدف از نصب چراغ رهنما، ایجاد نظم و جلوگیری از هرگونه تصادف است و هم اینکه از بهکار انداختن نیروی انسانی بیشتر، صرفهجویی شود. ولی ناگزیر هیچ جای صاحب چراغ رهنما نیز بدون ترافیک نمیشود. در این دو نقطه، با وجود چراغ رهنما، نظم خاص و دایمی دیده نمیشود. خیلی از موترها، بیتوجه به چراغ مقابل، به راهشان ادامه میدهند. این بیتوجهی، صورت دو مسئله است: یک، یا رانندگان هنوز به فرهنگ چراغ رهنما عادت نکردهاند، دو، یا اینکه اصلاً بیقانونی در این شهر، خود قانون شده و بینظمی، نظم به حساب میآید. این عده رانندگان به گمان فکر میکنند که چراغهای رهنما، از سر شوخی نصب شدهاند.
گذشته از این، سالها زندگی در شهری که حقیقتاً اصلاً شهر نبوده است، سبکی از زندگی را بهوجود آورده است که درک و تغییر آن، بهسادگی میسر نیست. در تمام کشورهای دنیا، موتر و عابران- هردو- شامل قانون چراغ رهنما هستند. زمانی که در نقطههای تعیین شده، چراغ مقابل عابران سبز میشود، عابران از این طرف به آنطرف رد میشوند و موترها متوقف اند و زمانی هم که چراغ مقابل عابران سرخ میشود، عابران حق عبور از جاده و خیابان را ندارند. اما در شهر کابل/ پایتخت افغانستان چنین چیزی در نظر مردم کاملاً بیگانه است. در نقاطی از شهر که چراغ رهنما نصب شده، اگر چراغ سبز باشد یا سرخ، برای عابران هیچ فرقی نمیکند. آنها در هر حالت و از هر نقطهای که دلشان بخواهد، عبور میکنند. آنها کاملاً بیخبر اند که موتر و آدم، هردو شامل قانون ترافیک اند. چنین است که در سرکها و خیابانها، سراسر شلوغی و بینظمی است و از سویی، همین بینظمی باعث ترافیکهای سنگین میشود.
به هرحال، کابل امروز، فقیرترین پایتخت در کشورهای دنیاست. شهر یکسره خاکی و غمناک، شهر بدون نظم و آرامش، شهری که شهروندانش حتا هنوز نمیفهمند چگونه لباس بپوشند و چگونه خود نظم بهوجود بیاورند یا دستکم قوانین را رعایت کنند. با وجود چنین وضعیت است که انسانهای این شهر، خیلی زودتر از حالت طبیعی، فرتوت و فرسوده میشوند و بیگانه از هر لذتی، سرانجام خودشان را به آغوش خاک میسپارند.
