امریکا در افغانستان 2001 – 2014
نویسنده: کارلوتا گال
برگردان: جواد زاولستانی
بخش هفتادم
8
کارخانهی تولید بمبگذاران انتحاری
یک خانوادهی دیگر در «پیشین» توضیح داد که چطور پسر 21 سالهی شان، محمد داوود، یک سال پیش گم شد. او تمام دورهی آموزش مذهبیاش را در مدرسه در پیشین، کراچی و اخیرا در پشتونآباد که در همسایگی کویته قرار دارد، سپری کرده بود. معمولا او در رخصتیها با استادش برای ادامهی درسها، به جای دیگری میرفت. به گفتهی پدرش، حاجی نورا گل، که باور نداشت جنگ در افغانستان جهاد واقعی است، داوود همیشه به حمایت از جهاد در افغانستان سخن میگفت. پدرش تلاش کرده بود که او را از جهاد در افغانستان منصرف کند. پدرش به من گفت: «من همیشه به او میگفتم که به این راه نرود. او به من میگفت: ‹پدر، تو نمیفهمی که جهاد چه لذتی دارد.›» بعد، در ماه رمضان 2005، کسی به خانوادهاش گفت که داوود برای جهاد به افغانستان رفته است. پدرش گفت: «ما جستجو کردیم تا دریابیم که او چرا و به کجا رفته است. برای جستجو ما به جاهای زیادی رفتیم و هر کس حرفهای متفاوت گفت.» در مدرسهی پشتونآباد، هیچکس به او نگفت که پسرش کجا رفته است. «حتا در مدرسه کسی نمیدانست.» نورا گل که رانندهی موتر لاری در مسیرهای دور و دراز بود، این حرفهایش را صریح گفت: «من ملاها را میشناسم، اما من ندیدهام که آنان دست به این کارها را بزنند. اگر من میدیدم که آنها این کار را میکنند، من سر شان را میبریدم.» اما وقتی نوبت به مقصران اصلی یعنی سازمانهای نظامی پاکستان و کنترولکنندهگان آنان از آی.اس.آی، میرسید، او با احتیاط بیشتر سخن میگفت. «شاید در پشتپردهی مدرسهها، کسانی باشند که این کار را میکنند. شاید بعضی تجاران آنان را میخرند.» پسر او به چنگ فرمانده طالبان، ملا دادالله، افتاده بود. دو هفته بعد از گم شدن داوود، آنان پیام مبهمی دریافت کردند که داوود در افغانستان مرده است. این پیام از یک آشنا و از یک وبسایت انترنتی برون داده شده بود و سر انجام، به خانوادهی داوود رسیده بود. داوود در روز سوم یا چهارم ماه رمضان، دو یا سه روز بعد از خبر شدن خانوادهاش که او به افغانستان رفته است، خود را در قندهار منفجر کرده بود. خانوادهاش برای او یک مراسم یادبود برگزار کرده بودند. چند روز بعد، آنان متوجه شده بودند که یک دیویدی (DVD) از حملهکنندگان انتحاری توزیع میشود که در برابر ملا دادالله سوگند میخورند. همسایهها به آنان گفتند که داوود یکی از انتحارکنندگانی است که در این تصویر نشان داده میشود. نورا گل گفت: «حتا مادرش این دیویدی را دید. او در این ویدیو رویش را میپوشاند و برای انتحار آماده میشود.» پدرش گفت: «او در ویدیو میگوید، ‹من برای خدا میجنگم و برای آن آماده ام.›»
من از برادر بزرگتر داوود، الله داد، پرسیدم که کدام یک مسئول فرستادن برادرش برای انتحار است، طالبان یا آی.اس.آی. او گفت آنها یک چیز و عین هم اند. «همهی طالبان، طالبانِ آی.اس.آی هستند. بدون کمک آی.اس.آی رفتن به افغانستان ممکن نیست. همه این را میگویند.»
با این همه درد و مصیبت آشکار، من از پشتونهای زیادی پرسیدم که چرا اجازه میدهند شمار زیادی از فرزندان شان به کام مرگ فرستاده شوند. اکثر خانوادهها مذهبی بودند و میخواستند که فرزندان شان مبلغ و آموزگاران مذهبی شوند، چون مردم به این وظیفه احترام داشتند و خانوادهی شان را دعا میکردند و همچنان برای آنان فرصتی فراهم میکرد تا در یک مسجد شهر، امکانات زندگی طبقهی متوسط را به دست آورند. همچنان، این مدرسهها، برای شاگردان خوابگاه و خوراک رایگان تهیه میکرد و این برای تمام خانوادهها دلچسب بود. این خانوادهها به ملاها و آموزشهای آنان اعتماد داشتند و حتا در جهاد، از آنان پیروی میکردند. با این حال، مسئولیت در قبال خانواده، برای مردان قبیلوی پشتون از اهمیت بالایی برخوردار بود. وقتی من از یک گزارشگر پشتون در کویته، پرسیدم که چرا پشتونها میگذارند که از فرزندانشان سؤاستفاده شوند، او در پاسخ گفت که نشانههای از نارضایتی مردم دیده میشود. او خبر داشت که چند ماه پیش، تعدادی از بزرگان پشتون از یک دهکدهی منطقهی «پیشین»، به کویته آمده و از رییس آی.اس.آی در کویته خواسته بودند که پسران شان را برگرداند. پسران آنان برای یک دورهی آموزشی سه ماهه به جای دیگر برده شده بودند. دهکدهی آنان پسران زیادی را در جهاد افغانستان از دست داده بود و بزرگان این دهکده تصمیم گرفته بودند که دیگر روستای آنان، پسرانش را در این راه از دست ندهد. بدون توجه به خواست آنان، رییس آی.اس.آی گفته بود که به خانههای شان رفته و دهان شان را ببندند.[1]
در حوالی شهر کویته، ما از پشتونآباد (شهرک پشتونها) که دارای کوچههای تنگ و نزدیک بههم است و در خانههای گِلی با دیوارهای بلند آن مهاجران افغانستانی زندگی میکنند، دیدن کردیم. با گذشت سالها، خانههای یک طبقهای که از کاه و گِل ساخته شده، بر روی تپه گسترش یافته است و رنگ آن خانهها مانند کوهی که در بالاتر قرار دارد، خاکستری است. باشندگان این منطقه را طبقهی کارگر تشکیل میدهند: عملهها، رانندگان بس و دکانداران. اعضای طالبان نیز در میان آنان زندگی میکنند، اما در خانههای بزرگ، با دیوارهای بلند واکثر در نزدیکی مساجد و مدرسههای که امور آن را پیش میبرند.
در امتداد جادهي سرآشیب حاجی گابی، مدرسهی جامعیهی دارالعلوم اسلامیه واقع شده است. دروازهی ورودی کوچک و درهم و برهم، اندازهی واقعی این مدرسه را پنهان نگه میدارد. در داخل، ساختمان سه طبقهای از خشت و سیمان در اطراف محوطهای ساخته شده است که برای 280 شاگرد اتاق درسی دارد. دستکم سه حملهکنندهی انتحاری را که ما ردیابی کردیم، از شاگردان این مدرسه بودند. گزارشهای زیادی وجود داشت که تعداد شاگردان این مدرسه که حملهی انتحاری انجام داده بودند، از این بیشتر است. این مکان، به حیث مرکزی برای فعالیتهای جهادی در این منطقه، شناخته میشد. چهرههای بالارتبهی احزاب مذهبی پاکستان و مقامهای حکومت ایالتی، همواره از آنجا دیدن میکردند. طالبان، نیز، در تاریکی شب توسط موترهای SUV از این مدرسه دیدن میکردند. ملا دادالله که در اواخر سال 2006 از چندین مدرسه کمک خواسته بود، یکی از کسانی بود که در این مدرسه رفت و آمد داشت. مردانی که این مدرسهها را میگرداندند، افغانی بودند. اما آنان شناسنامهی پاکستانی دریافت کرده و بیشتر هویت پاکستانی گرفته بودند. رییس این مدرسه مولوی جان محمد نام داشت. برادر او ملا ولی جان، در حکومت طالبان به حیث والی کار کرده بود و به زودی پس از یازده سپتامبر، توسط مقامهای پاکستانی دستگیر شده و برای مدتی، به زندان خلیج گوانتانامو انتقال داده شده بود. او در خانهای در همان جادهی مدرسه، زندگی میکرد. ما از او خواستار مصاحبه شدیم. او در جواب گفت که ژورنالیست زن اجازه ندارد داخل مدرسه شود. به این دلیل، من چند سوال را به گزارشگر پاکستانی که با ما بود، دادم. او و عکاس، برای انجام مصاحبه داخل مدرسه رفتند.
یکی از شاگردان این مدرسه، عبدالستار بود که پدرش در بازار میوه فروشی، میوه بستهبندی میکرد و در امتداد جادهی همین مدرسه خانه داشتند. همسایههای شان میدانستند که او برای جنگ به افغانستان رفته است. یک روز یک پاکستانی در دکانی در همسایگی شان از او پرسیده بود که جهاد در افغانستان چگونه پیش میرود. او اعلام کرده بود که «جهاد پایان نخواهد یافت و تا روز قیامت ادامه مییابد.» چند ماه بعد، در ماه آگست 2006، او در بازار پنجوایی انتحار کرد که خیلی ویرانگر بود. بر اثر این حمله، 21 فرد ملکی کشته شدند که در میان آنان چندین کودک وجود داشتند و به افراد نظامی و حکومتی هیچ آسیبی نرسیده بود. خانوادهی عبدالستار برای او مراسم فاتحهخوانی برگزار کرد که در آن شمار زیادی از همسایهها، تعدادی از رهبران سیاسی و مذهبی محلی به شمول آخوندهای مدرسه، شرکت کرده بودند.
[1] این داستان با من به دلیل اعتماد زیادی که بر من داشتند، گفته شد و به این دلیل من از دهکده، پیر مردی که در جلسه شرکت کرد و آشنایان من که این داستان را به من گفتند، نامی ذکر نمیکنم تا امنیت آنان به خطر بیفتند.
