منبع: فارین پالیسی
نویسنده: دوگلاس اولیوانت
برگردان: عاقله حیدری
ما چه بردیم: جنگ محرمانهی امریکا در افغانستان (1979 – 1989)، اثری از بروس ریدل
بروس ریدل، مأمور پیشین سازمان استخبارات ایالات متحده (سیا)، کتاب بسیار جدیای را در مورد یک دورهی حساسی در تاریخ نوشته است، دورهای که خود شاهد عینیِ آن بوده است. جنگ افغانستان در طول سالهای 1979 تا 1989، یک نقطهی تحول را نشان میدهد، هر چند این دوره در آن زمان، بین فروپاشی اتحاد شوروی سابق به عنوان یک تهدید وجودی برای ایالات متحدهی امریکا و متحدانش و آغاز جنگ علیه افراطگراییِ اسلامی که نیروهای امنیتی را حد اقل از اواسط دههی 1990 و به طور قطعی از حملهی یازدهم سپتامبر تاکنون مصروف نگهداشته است، چنین شناخته نشده بود.
این کتاب (ما چه بُردیم: جنگ محرمانهی امریکا در افغانستان 1979 – 1989) و این دوره، با رویکار آمدنِ رژیم جدیدی در افغانستان آغاز میشود، رژیمی که با کودتای حزب کمونیست افغانستان در ماه اپریل 1978 به قدرت رسید. این رژیم به زودی پروژهی دگرگونسازی در کشور آغاز کرد، پروژهی که با ازدواج (تعیین سنِ حداقل و محدود کردنِ استفاده از مهریه) و اصلاحات ارضی آغاز شد. اما در ظرف ششماه پشتونهای شرق، هزارههای مرکز و تاجکهای شمالشرق افغانستان، همه، شورش کردند. گسترش شورش، به زودی فرار از ارتش در مقیاس بزرگ و فتنه در کاخ را به دنبال داشت و نور محمد ترکی، رهبر اصلیِ کودتا، به دستور حفیظ الله امین، نخست وزیر جدید، خفه شده و کشته شد. همینکه اوضاع رو به وخامت گذاشت، شوروی در شب کرسمسِ 1979 حمله کرد، چیزی که نهادهای استخباراتی و سیاستگذاران امریکا را به شدت شگفت زده ساخت.
تهاجم شوروی از طریق یک اجتماع نه بلکه از طریق دو اجتماع امواج شوک فرستاد. به این حمله به عنوان یکی دیگراز نمونههای توسعه طلبیهای اتحاد جماهیر شوروی در غرب و همچنین به عنوان جنگی علیه اسلام توسط کشورهای با اکثریتِ مسلمان، به شمول پاکستان و عربستان سعودی، نگریسته شد. پاکستان همچنین نگران بود که شوروی میخواهد به بندرِ آب گرم این کشور در بلوچستان دست یابد. جنگ افغانستان یک ائتلاف غیرمعمول را بین ایالات متحده، پاکستان و عربستان سعودی در حمایت از مبارزان مقاومتِ افغانستان، که بهزودی در سطح جهانی با نام مجاهدین شناخته شدند، ایجاد کرد. ریدل میگوید که این مجاهدینِ افغانستان بودند که «بخش عمدهای از جنگ را جنگیدند و تلفات را متحمل شدند». پاکستانیها پناهگاههای امنی را برای جنگجویان و هدایتِ آنرا به سوی جنگ فراهم کرد، در حالیکه عربستان سعودی جنگ را مجاهدین را تأمین مالی میکرد و داوطلبان را به جنگ میفرستاد و ایالات متحدهی امریکا سلاح تأمین میکرد و از مجاهدین حمایت آشکار میکرد.
ایالات متحدهی امریکا، «سررِشتهدار» جنگ افغانستان بود و با این حساب وسایل مورد نیاز مجاهدین، که موشکهای ضد هواییِ استنگر بودند، را تأمین میکرد. ریدل باور دارد که تغییراتِ نظامیای که توسط این موشکهای شکل گرفته بود، در تصمیم میخایل گرباچوف، رهبر اتحاد جماهیر شوروی مبنی بر یافتن راهی برای خروج از افغانستان مؤثر بود. کماثر ساختنِ آخرین تهاجم اتحاد شوروی در سال 1987، زمانیکه به تازگی تعداد زیادی از موشکهای استنگر و موشکهای ضد تانکِ (میلانِ) فرانسوی به افغانستان رسیده بود، به گرباچف نشان داد که در افغانستان راهحلِ نظامی وجود ندارد. ریدل همچنین در مورد پاکستان به عنوان استادِ دستنشانده و غالبِ جنگ، جزئیات بیشتر ارائه میدهد. نظر به گفتههای ریدل، تنها بازوی قدرتمند استخبارات پاکستان، آی.اس.آی، به رهبران مجاهدین دسترسی داشت. آی.اس.آی «تصمیم گرفت جنگ را سرعت بدهد، که رهبران آن به سلاحها و اهداف دست یافتند». آنگونه که پاکستانیها تهاجم شوروی بر خاک خود شان را سنجیده بودند، هدایت جنگ نیابتی علیه اتحاد شوروی سابق برای پاکستان بدون هزینه نبود، شاید آنها از راهاندازیِ این تهاجم به کمک هند علیه پاکستان هراس داشتند. اما پاکستان این خطر را پذیرفت. در حکایت ریدل، این جنگ بیشتر جنگ محمدضیاالحق، دکتاتور ارتش پاکستان بود تا اینکه جنگِ چارلی ویلسن بوده باشد. علاوه بر این، سعودیها کمک مالیِ مورد نیاز را، حتا از خزاین شخصی و غیر حکومتی، در یک زمان کلیدی تأمین کرد. 1979، برای پادشاهیِ عربستان سعودی یک سال حیاتی بود، سالیکه ثبات داخلیِ این کشور نیز وضعیت خوبی نداشت. حمایت از جنگ افغانستان، که به عنوان جنگی از سوی کمونیست الحادی بر اسلام توصیف شده بود، به عربستان سعودی در برابر برخی از منتقدان بنیادگرایش بیشتر مشروعیت داد.
ریدل به نقش داوطلبان خارجیِ جنگ افغانستان، که اکثریت آنها یا عربستانی بودند یا کسانی بودند که با ایجاد سهولت توسط عربستان به جنگ افغانستان پیوسته بودند، زیاد توجه کرده است. ریدل بر جنگی که او را آنرا «تاریخ بد» میخواند و به باور او حملات یازدهم سپتامبر، «پیامدهای ناخواستهی آن» درگیری ایالات متحده در این جنگ اند، بسیار تأکید دارد. در عوض، اگر علیتی وجود دارد، ریدل آن را به شورویها نسبت میدهد و اظهار میکند که جنگجویان خارجیای که به جنگ افغانستان پیوستند، این کار را کردند تا علیه «کمونیستهای الحادی» بجنگند و این پدیده کاملا مستقل از هر تصمیمی در ایالات متحدهی امریکا و عربستان سعودی بود. اینکه تهاجم اتحاد شوروی سابق جنگجویان را به افغانستان کشانده بود شاید درست باشد، اما این گفته از پرسشی که چرا در وهلهی اول تعداد زیاد از اسلامگراهای نسبتا افراطی وجود داشتند، طفره میرود.
ریدل به اشاره به درسهایی از «جنگ پنهان» ایالات متحده ادامه میدهد، اما سر انجام به سه درس کلیدی – داشتن یک دشمن ناشایسته (او فهرست طولانیای از اشتباهات شوروی تشکیل داده بود)، مدیریت کردن محتاطانهی پیمانها (ایالات متحده با پاکستان و عربستان سعودی ارزشهای مشترکِ اندکی دارد) و داشتن یک نیروی نیابتیِ شایسته و سرسپرده. یا آنگونه که ریدل آنرا دوباره توضیح میدهد: «دشمن حق، متحدان حق و یک شورشِ آرام و مصمم».
اینها احتمالا درسهای کلیدیای اند که امروزه ایالات متحده با چهرههای متفاوت آن مواجه است، در عین حال به همان اندازه تهدید جدی از ظهور دولت اسلامی در عراق و خاور میانه مواجه است. اینکه متحدان ما در این جنگ، با ما ارزشهای مشترکِ اندکی دارند، قرصِ سختی برای جویدن است. در حالیکه در یک مورد گروههای شورشی مورد حمایت قرار میگیرند و در مورد دیگر با آنها مخالف میشود. برگشتِ دولت اسلامی در عراق و خاورمیانه همچنین به ما یادآوری میکند که در واقع جنگ افغانستان واقعا علامتِ گذار از پیمان ورشو به افراط گراییِ اسلامی، به عنوان تهدید امنیتیای که بیشترین فشار را بر ایالات متحده وارد کرده آورده است، محسوب میشود. اگر ریدل درست گفته باشد که تهاجم شوروی بر افغانستان عقب این شبکههای تروریستی قرار داشت، پس ما یک موردی نیز داریم که باید برای آن شوروی را مقصر دانست. با این حال صرف نظر از علیت، جنگ افغانستان نقطهی انتقال بین این دو تهدید حیاتی است و به این منظور ریدل با جلبِ دوبارهی توجه ما به آن، خدمت بزرگی انجام داده است. میتوانیم امیدوار باشیم که مطالعهی بیشتر، درسهای بیشتری را به ارمغان خواهند آورد، به ویژه در صورتیکه مدارکِ بیشتر از روسیه، عربستان سعودی و پاکستان در اختیار محققان آینده قرار بگیرد.
