در میان دود و آتش و نفرت، شاید این سخن کمتر شنونده داشته باشد و تا حدودی رؤیایی به نظر برسد که پس از این همه قربانیهای دستهجمعی، آن هم از قومی خاص، صنف اجتماعی مشخص و جنس خاص، باز هم تأکید شود که راه نجات افغانستان فقط کسب دانایی است.
ولی مشکل اصلی افغانستان، ریشه در نادانی و عدم درک درست از واقعیتهای جهان مدرن دارد. نگاه ما به دانایی بیشتر نگاه سطحی ((superficial است. مواجههی ما با دانش، معیشتمحور است. البته چنین برخوردی با علم، غیرواقعی نیست و بخشی از یک رویارویی بزرگ با دانش میباشد اما تمام بازدهی علم، تأمین معیشت نیست. معیشت را میشود از راههایی دیگری نیز تأمین کرد؛ حال آنکه آن روشها ممکن علمی نباشند.
در هر کشوری، بدیهی است که تعدادی زیادی از فارغان دانشگاهها به عنوان نیروی کار جذب نهادها نمیشوند که این یکی از مشکلات اصلی جامعه است و داستان خودش را دارد. اما این عدم جذب تحصیلکردگان به عنوان نیروی کار، به معنای ناکارگی علم و به خطارفتن نسل دانشآموز نیست.
برجستهترین ویژگی افغانستان بیست سال پسین، گرایش جمعی مردم به کسب دانایی است. این گرایش، بیشترین تأثیر را در جهت تغییر دیدگاه کلی جامعه به طرف مدرنشدن داشته است. از میان تمام اقوام افغانستان، کسی را سراغ ندارید که از میان نسل دانشآموز به صف نیروهای تروریستی و افراطیت پیوسته باشد. البته کسانی که آموزشهای افراطی دینی-مذهبی در مراکز خاص دینی میبینند حسابشان از این گروه دانشآموز جداست.
این گرایش جمعی به طرف کسب دانایی، طبقهی خاص خودش را تشکیل داده است. اگر پیش از این، تحصیلکردگان در افغانستان، در هرم جامعه قرار داشت در طی این دو دهه، این هرمی متشکل از انتلکتوئیلها کمکم تبدیل به قاعدهی جامعه گردیده است. به تبع آن، تفکر داناییگرایی نیز، گامبهگام، تبدیل به تفکر غالب شده است.
با توجه به این همه موانع که نسل دانشآموز فرارویشان داشتهاند و قتل عامهایی که شدند، در طی بیستسال تأثیرگذاری این نسل از همه بیشتر بوده است که به برخی از آنها اشارههایی کوتاه میشود.
۱. رشد طبقهی پایین جامعه. بیشترین اعضای نسل دانشآموز را افرادی تشکیل میدهند که از پایینترین طبقهی جامعهاند. طبقهای که آقای محمد محقق روزگاری به طعنه گفته بود: «اینها کسانیاند که در زمین بوریا و در آسمان ستاره ندارند.» این بیستارگانِ بیبوریا، با درک محرومیت تاریخیشان، در یک چرخش بزرگ تاریخی، بهجای آنکه مانند اغلب نیاکانشان، کارگر و عسکر زورمندان شوند، راه مکتب را در پیش گرفتند تا با خاک تباشیر، آیندهیشان را دیگرگونه رقم بزند.
طبقهی پایین جامعه در افغانستان، تقلای بالاآمدن را در برهههای تاریخی کردهاند اما اغلبا ناکام ماندهاند. ولی اینبار، تلاش نسل دانشآموز واقعا موفق بوده است.
۲. کاهش فساد در استخدامها. این نسل، پس از فراغت از مراکز آموزشی، در نهادهای دولتی و غیردولتی، با لیاقتشان راه پیدا کردند نه به زور واسطه و رشوت. همین افراد در بالابردن شاخص شفافیت در افغانستان، نقش کلیدی را بازی کردند. شفافیت در افغانستان، برای حکومت و نهادهای مسئول یک اولویت و رسالت نبود؛ برعکس، همین نسل بودند که با هجوم استعداد و تخصصشان، حکومت را تحت فشار قرار میداد و در نهایت حکومت مجبور میشد تا بخشی از استخدامها را به گونهی شفاف طی مراحل کند. یعنی اگر همین نسل متخصص نمیبود، همین حداقل شفافیت نیز به میان نمیآمد. این نسل دانشآموز، نه فرزند رهبران سیاسی بود، نه وابستگان مراجع دینی، نه نازدانههای سرمایهداران محلی و زمینداران و نه فرزندان قومندانان جهادی.
۳. به حاشیهراندن جزیرههای قدرت. فرایند مدرنشدن در افغانستان با موانع فراوان روبهروست. یکی از این مانعها، زورمندان محلی و رهبران سیاسی ایدئولوژیک اندیشاند. در به حاشیه راندن آنان، نقش اصلی را حکومت و گروهی کوچکی که از غرب آمده بود به عهده نداشتند؛ در عوض، همین نسل دانشآموز بودند که با تغییر دیدگاه و رویکردشان، پایگاه اجتماعی این جزیرههای قدرت را سست نمود و هرکدام بسان سفیران تغییر در خانوادههایشان نقش بازی کرد. کسانیکه پدرانشان، پیشمرگهای این قدرتمندان بودند، فرزندانشان نه تنها راه پدرانشان را ادامه ندادند بلکه تبدیل به نیروی بازدارنده نیز شدند.
اگر حکومت و گروهی کوچکی که از کشورهای خارج آمدهاند در منزویساختن قدرتمندان نقش میداشت و شفافیت را به وجود آورده بود امروز، حکومت افغانستان یکی از فاسدترین حکومتهای دنیا نبود و فسادهای میلیونی توسط همین گروه صورت نمیگرفت.
۴. حضور مؤثر زنان. در جامعههایی که جنگ سرنوشت آدمها را رقم میزند زنان کمترین سهمی در تعیین سرنوشتشان دارند. چون جنگ، ذاتا مردانه است. افغانستان، مصداق چنین مثالی بوده میتواند. پس از سقوط طالبان، هم جامعهی بینالمللی تأکید بر حضور زنان در ساختارهای قدرت داشت و هم نیازهای داخلی، ایجاب حضور زنان را میکرد. اما محرومیت تاریخی زنان باعث گردید تا ایفای نقش زنان در صحنهی سیاست و اجتماع، اغلب سمبولیک باشد.
در این میان، تنها در جایی که زنان نقش کلیدی بازی کردند و حضورشان مؤثر بود/است، مراکز آموزشیاند. زنان در مراکز آموزشی، به مراتب بهتر از مردان درخشیدند و اگر قرار باشد زنان در فردای افغانستان، تأثیرگذاری داشته باشند، راه کسب این موفقیت، فقط دانشآموزی است. پس از فاجعهی مکتب سیدالشهدا در دشت برچی، در میان پیامهای رخوتانگیز و مشمئزکننده، پیام دانشآموزانی که از این فاجعه جان به در برده بودند، از همه قاطع، روشن و امیدوارکننده بود. دیگران از حصارهای قدرت و برجهای عاج قصرهایشان، ادای همدلی سر دادند! اما این دانشآموزان دختر، از گورستان همکلاسیهایشان و از صنفهایی که فقط دو نفر زنده مانده بود، شعار تسلیمناپذیریشان را به گوش جهانیان مخابره کردند.
۵. از قربانیشدن برای دیگران تا قربانیشدن برای خویشتن. در طول تاریخ افغانستان، طبقهی پایین جامعه، بیشترین قربانی را دادهاند. پیش از این، این قتل عامشدنها علتهایی دیگری داشتند و یا هم برای دیگری/دیگران جانهای شان را فدا میکردند. این غیر، گاه پادشاه بود، گاه امیر، گاه احزاب ایدئولوژیک و گاه رهبران سیاسی. اما نسل دانشآموز، یک چرخش ژرف در نحوهی قربانیدادن ایجاد کرد. این چرخش، قربانیشدن در راه دانایی بود تا باشد که خودش به عنوان یک فرد که بخشی از بدنهی جامعهی استبدادزده را تشکیل میدهد، دانا سازد تا شاید جامعه تدریجا تغییر مثبت را تجربه کند. چون به سخن لودویک ویتگنشتاین، در این جهان بزرگترین کار این است که خودت را دانا بسازی. داناساختن خود و نجات دادن خویشتن، یک اقدام فردی نیست بلکه بنیادیترین اقدام در راستای تغییر جامعه به حساب میآید. جامعه با تغییر شاه اصلاح نمیشود، در عوض با اصلاح افراد طبقهی پایین جامعه، متحول میگردد.
در کشوری که به گفتهی هراکلیتوس«پدران فرزندانشان را دفن میکنند» و این تبدیل به سنت تدفین اجساد در این سرزمین شده است – چون ریشه در جنگهای پیدرپی دارند – تغییر الگو نمیدهد به آنکه تا «پسران پدرانشان را دفن کنند» که شاخصهی جامعههای بدون جنگاند؛ مگر اینکه دیدگاه کلی جامعه در قبال قدرت و معرفتشناسی دینی فرق کند و این فقط از طریق کسب دانایی ممکن است.
قربانیدادن دردِ جانکاه است ولی تأمل روی این نکته که به خاطر چه چیز قربانی میدهیم خیلی مهم است. انتحاری هم قربانی میدهد و دانشآموز هم. تفاوت این دو نوع کشتهشدن که یکی فاجعه میآفریند و دیگری، با مظلومیت و بیگناهیاش جهان را تکان میدهد، ریشه در تفاوت دیدگاه دارد؛ ریشه در باور و راهی دارد که هردو برگزیدهاند. راه دانشآموز، کسب دانایی است و راه انتحاری، جلوگیری از کسب دانایی.

شرایط کنونی در افغانستان به گونه ی شده است که اندیشتن در ایجاد تحول در کشور جنگ زده مثل افغانستان، جرم پنداشته می شود، به خصوص دانا ترین نسل که به دنبال رهای از قید اسارت است.
گروهک های شبه طالبان، القاعده و… با ریختاندن خون فرزندان افغان نشان میدهد که مفلکترین موجود در کرهی خاکی است، نمیخواهد بحرانها در کشور کاهش یابد.
طالبان از اندیشههای نسل نوین در هراساند.
با ریختاندن خون فرزندان این سرزمین میخواهد باز اندیشهی بیست قبل را در افغانستان پیاده کند.
نسل امروز درپی برقراری عدالت است، نه عدالت دوران حکومت عبدارحمن بلکه عدالتیکه نسل جوان بیتواند درسایهی صلح تقلا کند تا کشورش را به آبادی رساند.
دروان حکومت طالبان بیشترین قدرت در دست داشته از روستاها، قریه و قصبات افغانستان بودند-اما امروز مردم روستا تا حدی به اندیشهی رسیدن که در پی بالا بردن سطح آگاهی و ارتقای کیفیت آموزشی در محیط باشد. با دستان چوروکیده شبها روزها سعی بر این دارند تا فرزندان شان/نسل نوین سطح آگاهیشان بالا رود و کشور را از حالت بحران نسل کشی نجات دهند.