امریکا در افغانستان 2001 – 2014
نویسنده: کارلوتا گال
برگردان: جواد زاولستانی
بخش چهل و هشتم
6
دشمن اشتباهی در کشور اشتباهی
دلاور که مرد جوانی بود، با تاکسی جدیدش از خانه بیرون شد تا در شهرکهای نزدیک کار کند. مادرش از او خواسته بود که نزد خواهرانش رفته و آنها را برای تجلیل از عید به خانه بیاورد. اما او گفته بود، اول باید کمی کار کند تا پول برای خرید بیشتر مواد سوخت فراهم کند. آنان در دهکدهای به نام یعقوبی در نزدیکیهای شهر خوست، در شرق افغانستان زندگی میکردند. پدر و برادرانش گندم، پستهی زمینی و جواری کاشته بودند. دلاور یک مرد شرمرو بود که هیچگاهی به مکتب نرفته بود. او ازدواج کرده بود و یک دختر دو ساله به نام رشیده داشت. دلاور 22 ساله بود و اوقات بیکاریاش را با نشستن در میان کشتزارها و صحبت با همسایه و نزدیکترین دوستش، بچه خیل، سپری میکرد. دلاور با تراکتورش در کشتزارها کار میکرد و با آوردن سنگ از همان نزدیکیها به بازار و فروختن آن، پول بهدست میآورد. کندن و آوردن سنگ، کار سختی بود. به این دلیل، خانوادهاش چند هفته پیش پول قرض گرفته و یک تاکسی دست دوم برای دلاور خریده بودند تا پس از آن تاکسیرانی کند.
او با گذشتن از پایگاه نظامی امریکاییها، کمپ سالرنو (Camp Salerno)، در حاشیهی شهر، بعد از 45 دقیقه به شهر خوست رسید. در ایستگاه تاکسیها در شهر، دو مسافر از روستای نزدیک خانهاش پیدا کرد و ظهر هرسه تن آنان به طرف روستای یعقوبی حرکت کردند. آنان با گذشتن از پایگاه امریکاییها برای بار دوم، با نگهبانان داخلی روبهرو شدند که تاکسی را برای تلاشی به کنار سرک بردند. پس از آنکه نگهبانان از مسافران یک دستگاه شکستهی مخابره و سپس از صندوق عقب موتر یک دستگاه تنظیم جریان برق (Stabilizer) را یافتند، هرسه نفر را بازداشت کردند. صبح همان روز، ساعت نُه، کمپ سالرنو با راکت مورد حمله قرار گرفته بود. نگهبانان هرسه تن را متهم به دست داشتن در این حمله کردند، موترشان را داخل پایگاه نظامی بردند و هرسه تن را به سربازان امریکایی سپردند. دلاور که هیچگاهی یک شب را دور از خانه سپری نکرده بود، ترسناکترین روزهای زندگیاش را پشت سر میگذاشت.
به تاریخ 4 ماه دسامبر، او به بازداشتگاه بگرام انتقال داده شد. این بازداشتگاه یک زندان موقتی بود که در داخل یک حفاظ (Hangar) دو طبقهای ساخته شده است. زمانی، ارتش شوروی از آن به حیث کارگاه ترمیم ماشینها استفاده میکرد. دیوارهای بیرونی آن از ورقهای فلزی زنگزده پوشیده شده بودند که پنجرههای هردو طبقه را نیز در برمیگرفت. هیچ نور یا صدایی در آن نفوذ نمیکرد. در داخل آن هشتاد تا صد نفر نگهداری میشدند که اتاقهای آن توسط حصارهایی که با زنجیر باهم پیوند خورده بودند، از هم جدا میشدند. به زندانیان اجازه داده میشد که قرآن بخوانند، اما اجازه نداشتند که صحبت کنند. چراغهای برقی شب و روز روشن بودند. اتاقهای بازجویی و سلولهای انفرادی در طبقهی دوم قرار داشتند. دلاور به یکی از سلولهای طبقهی بالایی که زندانیان تازهوارد در آن نگهداری میشدند، برده شد. خریطهای بر سرش کشیده شده و دستانش نخست با دستبند و سپس با زنجیر به جالی سیمی بالای سرش بسته و آویزان شده بود. این شیوهی رفتار با زندانیان تازه وارد معمول بود و برای محروم کردن آنان از خواب در مدتِ میان بازجوییها استفاده میشد. چندین زندانی به یاد دارند که دلاور را در چند روز آینده دیده بودند. آنان نام او را نمیدانستند، اما ترجمانها به آنها گفته بودند که او از یعقوبی است. عبدالجبار، یک تاکسیران 35 ساله نیز از یعقوبی بود و هنگامی که نگهبانان او را از زینهها پایین به طرف حمام میبردند، تلاش کرده بود با صدای نرم او را دلداری کند. جبار فکر میکرد: «او بسیار جوان بود و زمانی که سر او را میپوشاندهاند، شاید او نمیتوانسته نفس بکشد.» زمانی که نگهبانان زنجیرهای او را باز کردند، دلاور بالای زمین دراز کشید. «من یقین داشتم که او خیلی عذاب کشیده بود. من به او گفتم، «زیاد به خود زجر نده؛ چون برای خودت وضعیت را بدتر میکنی. تشویش نکن، چند روز آنجا خواهی بود و سپس به طبقهی پایین انتقال داده خواهی شد و اینجا بهتر است.» او خیلی ترسیده بود؛ چون نمیتوانست به قدر کافی اکسیجن بگیرد.»[1]
همهی زندانیان میدانستند که در سلولهای انفرادی طبقهی دوم چه میگذرد. یک دهقان و مجاهد پیشین، حکیم شاه، شانزده روز در طبقهی دوم نگهداری شده بود. در جریان ده روز اول، با زنجیری که دستانش با آن بسته شده بود و خریطهای که بر سرش کشیده شده بود، برهنه از سقف آویزان شده بود. او به من گفت: «من هیچ لباسی بر تن نداشتم. هوا بسیار سرد بود. چه در شب و چه در روز، آنها نمیگذاشتند که بخوابیم.»[2] او فقط برای نماز خواندن و حمام و در وقت بازجویی پایین آورده میشد و باقی تمام شب و روز را با زنجیر بسته و آویزان میشد. اتاقها توسط حصارهای سیمی از هم جدا و توسط پارچه پوشانیده شده بود. پولیس نظامی مؤظف به نگهبانی از زندانیان، هنگامی که میدید کسی به خواب رفته است، توپ را به جالی سیمی یا دروازه را با لگد میزد. در روز دهم، پاهای حکیم شاه آنقدر آماس کرده بودند که پابند او آنقدر محکم شده بود که تمام قسمتهای پای او بیحس شده بودند. یک داکتر او را دید و سپس نگهبانان پابند را از پاهایش گشودند و اجازه دادند که بنشیند. با این وجود، برای بازجویی او را برهنه و با کلاه/ خریطهای که بر سرش میگذاشتند، میبردند.
